غزل شماره ۲۰۰۱
دم ده و عشوه ده ای دلبر سیمین بر منکه دمم بی دم تو چون اجل آمد بر من
دل چو دریا شودم چون گهرت درتابدسر به گردون رسدم چونک بخاری سر من
خنک آن دم که بیاری سوی من باده لعلبدرخشد ز شرارش رخ همچون زر من
زان خرابم که ز اوقاف خرابات توامدر خرابی است عمارت شدن مخبر من
شاهد جان چو شهادت ز درون عرضه کندزود انگشت برآرد خرد کافر من
پیش از آنک به حریفان دهی ای ساقی جمعاز همه تشنه ترم من بده آن ساغر من
بنده امر توام خاصه در آن امر که توگوییم خیز نظر کن به سوی منظر من
هین برافروز دلم را تو به نار موسیتا که افروخته ماند ابدا اخگر من
من خمش کردم و در جوی تو افکندم خویشکه ز جوی تو بود رونق شعر تر من
غزل شماره ۲۰۰۲
تو سبب سازی و دانایی آن سلطان بینآنچ ممکن نبود در کف او امکان بین
آهن اندر کف او نرمتر از مومی بینپیش نور رخ او اختر را پنهان بین
نم اندیشه بیا قلزم اندیشه نگرصورت چرخ بدیدی هله اکنون جان بین
جان بنفروختی ای خر به چنین مشترییرو به بازار غمش جان چو علف ارزان بین
هر کی بفسرد بر او سخت نماید حرکتاندکی گرم شو و جنبش را آسان بین
خشک کردی تو دماغ از طلب بحث و دلیلبفشان خویش ز فکر و لمع برهان بین
هست میزان معینت و بدان می سنجیهله میزان بگذار و زر بی میزان بین
نفسی موضع تنگ و نفسی جای فراخمی جان نوش و از آن پس همه را میدان بین
سحر کرده ست تو را دیو همی خوان قل اعوذچونک سرسبز شدی جمله گل و ریحان بین
چون تو سرسبز شدی سبز شود جمله جهاناتحادی عجبی در عرض و ابدان بین
چون دمی چرخ زنی و سر تو برگرددچرخ را بنگر و همچون سر خود گردان بین
ز آنک تو جزو جهانی مثل کل باشیچونک نو شد صفتت آن صفت از ارکان بین
همه ارکان چو لباس آمد و صنعش چو بدنچند مغرور لباسی بدن انسان بین
روی ایمان تو در آیینه اعمال ببینپرده بردار و درآ شعشعه ایمان بین
گر تو عاشق شده ای حسن بجو احسان نیور تو عباس زمانی بنشین احسان بین
لابه کردم شه خود را پس از این او گویدچونک دریاش بجوشد در بی پایان بین
غزل شماره ۲۰۰۳
همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطنوقت آن شد که درآییم خرامان به چمن
دامن سیب کشانیم سوی شفتالوببریم از گل تر چند سخن سوی سمن
نوبهاران چون مسیحی است فسون می خواندتا برآیند شهیدان نباتی ز کفن
آن بتان چون جهت شکر دهان بگشادندجان به بوسه نرسد مست شد از بوی دهن
تاب رخسار گل و لاله خبر می دهدمکه چراغی است نهان گشته در این زیر لگن
برگ می لرزد و بر شاخ دلم می لرزدلرزه برگ ز باد و دلم از خوب ختن
دست دستان صبا لخلخه را شورانیدتا بیاموخت به طفلان چمن خلق حسن
باد روح قدس افتاد و درختان مریمدست بازی نگر آن سان که کند شوهر و زن
ابر چون دید که در زیر تتق خوبانندبرفشانید نثار گهر و در عدن
چون گل سرخ گریبان ز طرب بدرانیدوقت آن شد که به یعقوب رسد پیراهن
چون عقیق یمنی لب دلبر خندیدبوی یزدان به محمد رسد از سوی یمن
چند گفتیم پراکنده دل آرام نیافتجز بر آن زلف پراکنده آن شاه زمن
غزل شماره ۲۰۰۴
شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشانبرکش آن تیغ چو پولاد و بزن بر سرشان
چون ملک ساخته خود را به پر و بال دروغهمه دیوند که ابلیس بود مهترشان
همه قلبند و سیه چون بزنی بر سر سنگهین چرا غره شدستی تو به سیم و زرشان
غزل شماره ۲۰۰۵
چه نشستی دور چون بیگانگاناندرآ در حلقه دیوانگان
شرم چه بود عاشقی و آن گاه شرمجان چه باشد این هوس و آن گاه جان
می فروشد او به جانی بوسه ایرو بخر کان رایگان است رایگان
آنک عشقش خانه ها برهم زده ستآمد اندر خانه همسایگان
کف برآورده ست این دریا ز عشقسر فروکرده ست آن مه ز آسمان
ای ببسته خواب ها امشب بیاخواب ما را بین چو وصلت بی نشان
هر شهی را بندگانش حارسندشاه ما مر بندگان را پاسبان
شاه ما از خواب و بیداری بروندر میان جان ما دامن کشان
اندر این شب می نماید صورتیمشعله در دست یا رب کیست آن
خواب جست و شورش افزودن گرفتیاد آمد پیل را هندوستان
آتش عشق خدا بالا گرفتتیر تقدیر خدا جست از کمان
دانه ای کان در زمین غیب بودسر زد و همچون درختی شد عیان
برق جست و آتشی زد در درختآتش و برق شگرف بی امان
سبزتر می شد ز آتش آن درختمی شکفت از برق و آتش گلستان
این درختان سبز از آتش شوندآب دارد این درختان را زبان
تا تویی پیدا نهان گردد درختاو شود پیدا چو تو گردی نهان
شمس تبریز است باغ عشق راهم طراوت هم نما هم باغبان
غزل شماره ۲۰۰۶
هر کجا که پا نهی ای جان منبردمد لاله و بنفشه و یاسمن
پاره گل برکنی بر وی دمیبازگردد یا کبوتر یا زغن
در تغاری دست شویی آن تغارز آب دست تو شود زرین لگن
بر سر گوری بخوانی فاتحهبوالفتوحی سر برآرد از کفن
دامنت بر چنگل خاری زندچنگلش چنگی شود با تن تنن
هر بتی را که شکستی ای خلیلجان پذیرد عقل یابد زان شکن
تا مه تو تافت بر بداختریسعد اکبر گشت و وارست از محن
هر دمی از صحن سینه برجهدهمچو آدم زاده ای بی مرد و زن
وآنگه از پهلوی او وز پشت اوپر شوند آدمچگان اندر زمن
خواستم گفتن بر این پنجاه بیتلب ببستم تا گشایی تو دهن
غزل شماره ۲۰۰۷
شاه ما باری برای کاهلانگنج می بخشد به هر دم رایگان
الصلا یاران به سوی تخت شاهگنج بی رنج است و سود بی زیان
چشم دل داند چه دید از کحل اونور و رحمت تا به هفتم آسمان
خود چه باشد پیش او هفت آسمانبر مثال هفت پایه نردبان
ای به صورت خردتر از ذره ایوی به معنی تو جهان اندر جهان
ای خمیده چون کمان از غم ببینصد هزاران صف شکسته زین کمان
در نشان جویی تو گشته چارچشموآنگه اندر کنج چشمت صد نشان
هر نشانی چون رقیب نیکخواهمی برندت تا به حضرت کشکشان
غزل شماره ۲۰۰۸
می بده ای ساقی آخرزمانای ربوده عقل های مردمان
خاکیان زین باده بر گردون زدندای می تو نردبان آسمان
بشکن از باده در زندان غموارهان جان را ز زندان غمان
تن به سان ریسمان بگداختهجان معلق می زند بر ریسمان
ترک ساقی گشت در ده کس نماندگرگ ماند و گوسفند و ترکمان
چون رسید این جا گمانم مست شددل گرفته خوش بغل های گمان
غزل شماره ۲۰۰۹
نک بهاران شد صلا ای لولیانبانگ نای و سبزه و آب روان
لولیان از شهر تن بیرون شویدلولیان را کی پذیرد خان و مان
دیگران بردند حسرت زین جهانحسرتی بنهیم در جان جهان
با جهان بی وفا ما آن کنیمهرچ او کرده ست با آن دیگران
تا حریف خود ببیند او یکیامتحان او بیابد امتحان
نی غلط گفتم جهان چون عاشق استاو به جان جوید جفای نیکوان
جان عاشق زنده از جور و جفاستای مسلمان جان که را دارد زیان
راه صحرا را فروبست این سخنکس نجوید راه صحرا را دهان
تو بگو دارد دهان تنگ یاربا لب بسته گشاد بی کران
هر که بر وی آن لبان صحرا نشداو نه صحرا داند و نی آشیان
هر که بر وی زان قمر نوری نتافتاو چه بیند از زمین و آسمان
هر کسی را کاین غزل صحرا شودعیش بیند زان سوی کون و مکان
غزل شماره ۲۰۱۰
بشنو از دل نکته های بی سخنو آنچ اندر فهم ناید فهم کن
در دل چون سنگ مردم آتشی استکو بسوزد پرده را از بیخ و بن
چون بسوزد پرده دریابد تمامقصه های خضر و علم من لدن
در میان جان و دل پیدا شودصورت نو نو از آن عشق کهن
چون بخوانی والضحی خورشید بینکان زر بین چون بخوانی لم یکن
غزل شماره ۲۰۱۱
جان جان هایی تو جان را برشکنکس تویی دیگر کسان را برشکن
گوهر باقی درآ در دیده هاسنگ بستان باقیان را برشکن
ز آسمان حق بتاب ای آفتاباختران آسمان را برشکن
غیب دان کن سینه های خلق راسینه های عیب دان را برشکن
بانشان از بی نشان پرده شدهبی نشانی هر نشان را برشکن
روز مطلق کن شب تاریک رابارنامه پاسبان را برشکن
شمس تبریز آفتابی آفتابشمع جان و شمعدان را برشکن
غزل شماره ۲۰۱۲
ای دلارام من و ای دل شکنوی کشیده خویش بی جرمی ز من
از نظر رفتی ز دل بیرون نه ایز آنک تو شمعی و جان و دل لگن
جان من جان تو جانت جان منهیچ کس دیده ست یک جان در دو تن
زندگی ام وصل تو مرگم فراقبی نظیرم کرده ای اندر دو فن
بس بجستم آب حیوان خضر گفتبی وصالش جان نیابی جان مکن
غم نیارد گرد غمگین تو گشتور بگردد بایدش گردن زدن
جان ها زان گرد تو گرددهمیجان ادیم و تو سهیل اندر یمن
بهر تو گفته ست منصور حلاجیا صغیر السن یا رطب البدن
شیر مست شهد تو گشت و بگفتیا قریب العهد من شرب اللبن
پیش مستان تو غم را راه نیستفکرت و غم هست کار بوالحسن
هر کی در چاه طبیعت مانده استچاره اش نبود ز فکر چون رسن
چونک برپرید کاسد گشت حبلچون یقینی یافت کاسد گشت ظن
همزبان بی زبانان شو دلاتا به گفت و گو نباشی مرتهن
غزل شماره ۲۰۱۳
ساقیا برخیز و می در جام کنوز شراب عشق دل را دام کن
نام رندی را بکن بر خود درستخویشتن را لاابالی نام کن
چرخ گردنده تو را چون رام شدمرکب بی مرکبی را رام کن
آتش بی باکی اندر چرخ زنخاک تیره بر سر ایام کن
مذهب زناربندان پیشه گیرخدمت کاووس و آذرنام کن
غزل شماره ۲۰۱۴
راز چون با من نگوید یار منبند گردد پیش او گفتار من
عذر می گوید که یعنی خامشمبا تو می گوید دل هشیار من
با کسی دیگر زبان گردد همهسر خود می گوید و اسرار من
در گمان افتد دلم زین واقعهاین دل ترسان بدپندار من
گر بگوید ور نگوید راز مندل ندارد صبر از دلدار من
غزل شماره ۲۰۱۵
فقر را در خواب دیدم دوش منگشتم از خوبی او بی هوش من
از جمال و از کمال لطف فقرتا سحرگه بوده ام مدهوش من
فقر را دیدم مثال کان لعلتا ز رنگش گشتم اطلس پوش من
بس شنیدم های و هوی عاشقانبس شنیدم بانگ نوشانوش من
حلقه ای دیدم همه سرمست فقرحلقه او دیدم اندر گوش من
بس بدیدم نقش ها در نور فقربس بدیدم نقش جان در روش من
از میان جان ما صد جوش خاستچون بدیدم بحر را در جوش من
صد هزاران نعره می زد آسمانای غلام همچنان چاووش من
غزل شماره ۲۰۱۶
جان من جان تو جانت جان منهیچ دیدستی دو جان در یک بدن
ای تن ار بی او به صد جان زنده ایجان طلب کن جان و لاف تن مزن
دل از این جان برکن و بر وی بنهز آنک از این جانی نیاید جان مکن
از قل الروح امر ربی فهم شدشرح جان ای جان نیاید در دهن
غزل شماره ۲۰۱۷
آمد آمد در میان خوب ختنهر دو دستت را بشو از جان و تن
داد شمشیری به دست عشق و گفتهرچ بینی غیر من گردن بزن
اندر آب انداز الا نوح راهر که باشد خوب و زشت و مرد و زن
هر که او اندر دل نوح است رستهر که در پستی است در دریا فکن
غزل شماره ۲۰۱۸
مرغ خانه با هما پر وا مکنپر نداری نیت صحرا مکن
چون سمندر در دل آتش مرووز مری تو خویش را رسوا مکن
درزیا آهنگری کار تو نیستتو ندانی فعل آتش ها مکن
اول از آهنگران تعلیم گیرور نه بی تعلیم تو آن را مکن
چون نه ای بحری تو بحر اندرمشوقصد موج و غره دریا مکن
ور کنی پس گوشه کشتی بگیردست خود را تو ز کشتی وا مکن
گر بیفتی هم در آتش کشتی بیفتتکیه تو بر پنجه و بر پا مکن
چرخ خواهی صحبت عیسی گزینور نه قصد گنبد خضرا مکن
میوه خامی مقیم شاخ باشبی معانی ترک این اسما مکن
شمس تبریزی مقیم حضرت استتو مقام خویش جز آن جا مکن
غزل شماره ۲۰۱۹
ای ببرده دل تو قصد جان مکنو آنچ من کردم تو جانا آن مکن
بنگر اندر درد من گر صاف نیستدرد خود مفرستم و درمان مکن
داد ایمان داد زلف کافرتیک سر مویی ز کفر ایمان مکن
عادت خوبان جفا باشد جفاهم بر آن عادت بر او احسان مکن
گر چه دل بر مرگ خود بنهاده ایمدر جفا آهسته تر چندان مکن
عیش ما را مرگ باشد پرده دارپرده پوش و مرگ را خندان مکن
ای زلیخا فتنه عشق از تو استیوسفی را هرزه در زندان مکن
چون سر رندان نداری وقت عیشوعده ها اندر سر رندان مکن
نور چشم عاشقان آخر توییعیش ها بر کوری ایشان مکن
نقدکی را از یکی مفلس مبراز حریصی نقد او در کان مکن
شب روان را همچو استاره مسوزراه خود را پر ز رهبانان مکن
شمس تبریزی یکی رویی نمایتا ابد تو روی با جانان مکن
غزل شماره ۲۰۲۰
ای خدا این وصل را هجران مکنسرخوشان عشق را نالان مکن
باغ جان را تازه و سرسبز دارقصد این مستان و این بستان مکن
چون خزان بر شاخ و برگ دل مزنخلق را مسکین و سرگردان مکن
بر درختی کآشیان مرغ توستشاخ مشکن مرغ را پران مکن
جمع و شمع خویش را برهم مزندشمنان را کور کن شادان مکن
گر چه دزدان خصم روز روشنندآنچ می خواهد دل ایشان مکن
کعبه اقبال این حلقه است و بسکعبه اومید را ویران مکن
این طناب خیمه را برهم مزنخیمه توست آخر ای سلطان مکن
نیست در عالم ز هجران تلخترهرچ خواهی کن ولیکن آن مکن
غزل شماره ۲۰۲۱
صبحدم شد زود برخیز ای جوانرخت بربند و برس در کاروان
کاروان رفت و تو غافل خفته ایدر زیانی در زیانی در زیان
عمر را ضایع مکن در معصیتتا تر و تازه بمانی جاودان
نفس شومت را بکش کان دیو توستتا ز جیبت سر برآرد حوریان
چون بکشتی نفس شومت را یقینپای نه بر بام هفتم آسمان
چون نماز و روزه ات مقبول شدپهلوانی پهلوانی پهلوان
پاک باش و خاک این درگاه باشکبر کم کن در سماع عاشقان
گر سماع عاشقان را منکریحشر گردی در قیامت با سگان
گر غلام شمس تبریزی شدینعره زن کالحمد لک یا مستعان
غزل شماره ۲۰۲۲
ای زیان و ای زیان و ای زیانهوشیاری در میان مستیان
گر بیاید هوشیاری راه نیستور بیاید مست گیر اندرکشان
گر خماری باده خواهی اندرآنان پرستی رو که این جا نیست نان
آنک او نان را بت خود کرده استکی درآید در میان این بتان
ور درآید چادر اندر رو کشندتا نبیند رویشان آن قلتبان
سیمبر خواهیم و زیبا همچو خویشسیم نستانیم پیدا و نهان
آنک او خوبی به سیم و زر فروختروسپی باشد نه حوران جنان
تا نگردی پاک دل چون جبرئیلگر چه گنجی درنگنجی در جهان
چشم خود را شسته عارف بیست سالمشک مشک آورده از اشک روان
معتمد شو تا درآیی در حرماولا بربند از گفتن دهان
شمس تبریزی گشاید راه شرقچون شوی بسته دهان و رازدان
غزل شماره ۲۰۲۳
رو قرار از دل مستان بستانرو خراج از گل بستان بستان
کله مه ز سر مه برگیرگرو گل ز گلستان بستان
سخن جان رهی گفتی دوشآن توست آن هله بستان بستان
ای که در باغ رخش ره بردیگل تازه به زمستان بستان
ای که از ناز شهان می ترسیطفل عشقی سر پستان بستان
دل قوی دار چو دلبر خواهیدل خود از دل سستان بستان
چابک و چست رو اندر ره عشقمهره را از کف چستان بستان
غزل شماره ۲۰۲۴
مات خود را صنما مات مکنبجز از لطف و مراعات مکن
خرده و بی ادبی ها که برفتعفو کن هیچ مکافات مکن
وقت رحم است بکن کینه مکشبنده را طعمه آفات مکن
به سر تو که جدایی مندیشجز که پیوند و ملاقات مکن
خاک خود را به زمین برمگذارمنزلش جز به سماوات مکن
اولش جز به سوی خویش مکشآخرش جز که سعادات مکن
آنچ خو کرد ز لطفت برسانترک تیمار و جرایات مکن
بنده اهل خرابات توایمپشت ما را به خرابات مکن
ما که باشیم که گوییم مکنچونک گفتیم ممارات مکن
غزل شماره ۲۰۲۵
ای به انکار سوی ما نگرانمن نیم با تو دودل چون دگران
سخن تلخ چه می اندیشیای تو سرمایه جمله شکران
بر دل سوخته ام آبی زنکه تویی دلبر پرخون جگران
ز غمم همچو کمان تیر مزنچه زنی تیر سوی بی سپران
با گل از تو گله ها می کردمگفت من هم ز ویم جامه دران
گفت نرگس که ز من پرس او راکه منم بنده صاحب نظران
که چو من جمله چمن سوخته اندز آتش او ز کران تا به کران
مه و خورشید ز عشق رخ اواندر این چرخ ز زیر و زبران
بحر در جوش از این آتش تیزچرخ خم داده از این بار گران
کوه بسته ست کمر خدمت راکه شماریش ز بسته کمران
بانگ ارواح به من می آیدکه بگو حالت این بی صوران
با کی گویم به جهان محرم کوچه خبر گویم با بی خبران
ظاهر بحر بود جای خسانباطن بحر مقام گهران
ظاهر و باطن من خاک خسیکو بر این بحر بود ره گذران
غزل بی سر و بی پایان بینکه ز پایان بردت تا به سران