غزل شماره ۲۰۲۶
به شکرخنده ببردی دل منبشکن شکر دل را مشکن
دل ما را که ز جا برکندیبه تو آمد پر و بالش بمکن
بنگر تا به چه لطفش بردیرحم کن هر نفسش زخم مزن
جانم اندر پی دل می آیدچه کند بی تو در این قالب تن
بی تو دل را نبود برگ جهانبی تو گل را نبود برگ چمن
هین چرا بند شکستی خاموشیا مگر نیست تو را بند دهن
غزل شماره ۲۰۲۷
ای امتان باطل بر نان زنید بر نانوی امتان مقبل بر جان زنید بر جان
حیوان علف کشاند غیر علف نداندآن آدمی بود کو جوید عقیق و مرجان
آن باغ ها بخفته وین باغ ها شکفتهوین قسمتی است رفته در بارگاه سلطان
جان هاست نارسیده در دام ها خزیدهجان هاست برپریده ره برده تا به جانان
جانی ز شرح افزون بالای چرخ گردونچست و لطیف و موزون چون مه به برج میزان
جانی دگر چو آتش تند و حرون و سرکشکوتاه عمر و ناخوش همچون خیال شیطان
ای خواجه تو کدامی یا پخته یا که خامیسرمست نقل و جامی یا شهسوار میدان
روزی به سوی صحرا دیدم یکی معلااندر هوا به بالا می کرد رقص و جولان
هر سو از او خروشی او ساکن و خموشیسرسبز و سبزپوشی جانم بماند حیران
گفتم که در چه شوری کز وهم خلق دوریتو نور نور نوری یا آفتاب تابان
گفتا دلم تنگ شد تن نیز هم سبک شدتا پاگشاده گشتم از چارمیخ ارکان
گفتم که ای امیرم شادت کنار گیرمبسیار لابه کردم گفتا که نیست امکان
گفتم بیا وفا کن وین ناز را رها کنشاخی شکر سخا کن چه کم شود از آن کان
گفتا که من فنایم اندر کنار نایمنقشی همی نمایم از بهر درد و درمان
گفتم تو را نباید خود دفع کم نیایدپنجه بهانه زاید از طبعت ای سخندان
گفتا ز سر یک تو باور کجا کنی توطفلی و درست ابجد برگیر لوح و می خوان
گفتم همین سیاست می کن حلال بادتصد گونه دفع می ده می کش مرا به هجران
زود از زبان دیگر صد پاسخ چو شکربرخواند بر من از بر گشتم خراب و سکران
بسیار اشک راندم تا دیر مست ماندمتا که برون شد آن شه چون جان ز نقش انسان
داغی بماند حاصل زان صحبت اندر این دلداغی که از لذیذی ارزد هزار احسان
فرمود مشکلاتی در وی عجب عظاتیخامش در زبان ها آن می نیاید آسان
غزل شماره ۲۰۲۸
گر چه بسی نشستم در نار تا به گردناکنون در آب وصلم با یار تا به گردن
گفتم که تا به گردن در لطف هات غرقمقانع نگشت از من دلدار تا به گردن
گفتا که سر قدم کن تا قعر عشق می روزیرا که راست ناید این کار تا به گردن
گفتم سر من ای جان نعلین توست لیکنقانع شو ای دو دیده این بار تا به گردن
گفتا تو کم ز خاری کز انتظار گل هادر خاک بود نه مه آن خار تا به گردن
گفتم که خار چه بود کز بهر گلستانتدر خون چو گل نشستم بسیار تا به گردن
گفتا به عشق رستی از عالم کشاکشکان جا همی کشیدی بیگار تا به گردن
رستی ز عالم اما از خویشتن نرستیعار است هستی تو وین عار تا به گردن
عیاروار کم نه تو دام و حیله کم کندر دام خویش ماند عیار تا به گردن
دامی است دام دنیا کز وی شهان و شیرانماندند چون سگ اندر مردار تا به گردن
دامی است طرفه تر زین کز وی فتاده بینیبی عقل تا به کعب و هشیار تا به گردن
بس کن ز گفتن آخر کان دم بود بریدهکز تاسه نبود آخر گفتار تا به گردن
غزل شماره ۲۰۲۹
ای مرغ آسمانی آمد گه پریدنوی آهوی معانی آمد گه چریدن
ای عاشق جریده بر عاشقان گزیدهبگذر ز آفریده بنگر در آفریدن
آمد تو را فتوحی روحی چگونه روحیکو چون خیال داند در دیده ها دویدن
این دم حکم بیاید تعلیم نو نمایدبی گوش سر شنیدن بی دیده ماه دیدن
داند سبل ببردن هم مرده زنده کردنهم تخت و بخت دادن هم بنده پروریدن
آن یوسف معانی و آن گنج رایگانیخود را اگر فروشد دانی عجب خریدن
کو مشتری واقف در دو دم مخالفدر پرده ساز کردن در پرده ها دویدن
ای عاشق موفق وی صادق مصدقمی بایدت چو گردون بر قطب خود تنیدن
در بیخودی تو خود را می جوی تا بیابیزیرا فراق صعب است خاصه ز حق بریدن
لب را ز شیر شیطان می کوش تا بشوییچون شسته شد توانی پستان دل مکیدن
ای عشق آن جهانی ما را همی کشانیاحسنت ای کشنده شاباش ای کشیدن
هم آفتاب داند از شرق رو نمودنار نی به مرکز او نتوان به تک رسیدن
خامش که شرح دل را گر راه گفت بودیدر کوه درفتادی چون بحر برطپیدن
تبریز شمس دین را هم ناگهان ببینیوآنگه از او بیابی صبح ابد دمیدن
غزل شماره ۲۰۳۰
گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کنگفتی خوشی تو بی ما زین طعنه ها گذر کن
گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارتکس بی تو خوش نباشد رو قصه دگر کن
گفتی ملول گشتم از عشق چند گوییآن کس که نیست عاشق گو قصه مختصر کن
در آتشم در آبم چون محرمی نیابمکنجی روم که یا رب این تیغ را سپر کن
گستاخمان تو کردی گفتی تو روز اولحاجت بخواه از ما وز درد ما خبر کن
گفتی شدم پریشان از مفلسی یارانبگشا دو لب جهان را پردر و پرگهر کن
گفتی کمر به خدمت بربند تو به حرمتبگشا دو دست رحمت بر گرد من کمر کن
غزل شماره ۲۰۳۱
ای محو راه گشته از محو هم سفر کنچشمی ز دل برآور در عین دل نظر کن
دل آینه است چینی با دل چو همنشینیصد تیغ اگر ببینی هم دیده را سپر کن
دانم که برشکستی تو محو دل شدستیدر عین نیست هستی یک حمله دگر کن
تا بشکنی شکاری پهلوی چشمه ساریای شیر بیشه دل چنگال در جگر کن
چون شد گرو گلیمی بهر در یتیمیبا فتنه عظیمی تو دست در کمر کن
ماییم ذره ذره در آفتاب غرهاز ذره خاک بستان در دیده قمر کن
از ما نماند برجا جان از جنون و سوداای پادشاه بینا ما را ز خود خبر کن
در عالم منقش ای عشق همچو آتشهر نقش را به خود کش وز خویش جانور کن
ای شاه هر چه مردند رندان سلام کردندمستند و می نخوردند آن سو یکی گذر کن
سیمرغ قاف خیزد در عشق شمس تبریزآن پر هست برکن وز عشق بال و پر کن
غزل شماره ۲۰۳۲
من از کی باک دارم خاصه که یار با مناز سوزنی چه ترسم و آن ذوالفقار با من
کی خشک لب بمانم کان جو مراست جویانکی غم خورد دل من و آن غمگسار با من
تلخی چرا کشم من من غرق قند و حلوادر من کجا رسد دی و آن نوبهار با من
از تب چرا خروشم عیسی طبیب هوشموز سگ چرا هراسم میر شکار با من
در بزم چون نیایم ساقیم می کشاندچون شهرها نگیرم و آن شهریار با من
در خم خسروانی می بهر ماست جوشاناین جا چه کار دارد رنج خمار با من
با چرخ اگر ستیزم ور بشکنم بریزمعذرم چه حاجت آید و آن خوش عذار با من
من غرق ملک و نعمت سرمست لطف و رحمتاندر کنار بختم و آن خوش کنار با من
ای ناطقه معربد از گفت سیر گشتمخاموش کن وگر نی صحبت مدار با من
غزل شماره ۲۰۳۳
جانا نخست ما را مرد مدام گردانوآنگه مدام درده ما را مدام گردان
از ما و خدمت ما چیزی نیاید ای جانهم تو بنا نهادی هم تو تمام گردان
دارالسلام ما را دارالملام کردیدارالملام ما را دارالسلام گردان
این راه بی نهایت گر دور و گر دراز استاز فضل بی نهایت بر ما دو گام گردان
ما را اسیر کردی اماره را امیریما را امیر گردان او را غلام گردان
انعام عام خود را کردی نصیب خاصانانعام خاص خود را امروز عام گردان
هر ذره را ز فضلت خورشیدییی دگر دهخورشید فضل خود را بر جمله رام گردان
در کام ما دعا را چون شهد و شیر خوش کنو آن را که گوید آمین هم دوستکام گردان
غزل شماره ۲۰۳۴
ای دل ز شاه حوران یا قبله صبورانکن شکر با شکوران تو فتنه را مشوران
من مرد فتنه جویم من ترک این نگویممن دست از او نشویم تو فتنه را مشوران
سرخیل بی دلانم استاد منبلانممن عاشق فلانم تو فتنه را مشوران
از من مپرس چونم می بین که غرق خونماین هم نه ام فزونم تو فتنه را مشوران
من رستمم و روحم طوفان قوم نوحمسرمست آن صبوحم تو فتنه را مشوران
تو نقش را نخوانی زیرا در این جهانیتا این قدر بدانی تو فتنه را مشوران
غزل شماره ۲۰۳۵
آن خوب را طلب کن اندر میان حورانمشنو کسی که گوید آن فتنه را مشوران
در دل چو نقش بندد جان از طرب بخنددصد گون شکر بجوشد از تلخی صبوران
از پرتوی که افتد در چشم ها ز رویشخارش چه افتد از وی در چشم های کوران
غزل شماره ۲۰۳۶
امروز سرکشان را عشقت جلوه کردنآورد بار دیگر یک یک ببسته گردن
رو رو تو در گلستان بنگر به گل پرستانیک لحظه سجده کردن یک لحظه باده خوردن
نگذارد آن شکرخو بر ما ز ما یکی موچون صوفیان جان را این است سر ستردن
دندان تو چو شد سست بر جاش دیگری رستمی دانک همچنین است بر مرد جان سپردن
ای خصم شمس تبریز ای دزد راه و منکرمی باش در شکنجه از خویش و درفشردن
غزل شماره ۲۰۳۷
چون جان تو می ستانی چون شکر است مردنبا تو ز جان شیرین شیرینتر است مردن
بردار این طبق را زیرا خلیل حق راباغ است و آب حیوان گر آذر است مردن
این سر نشان مردن و آن سر نشان زادنزان سرکشی نمیرد نی زین مراست مردن
بگذار جسم و جان شو رقصان بدان جهان شومگریز اگر چه حالی شور و شر است مردن
والله به ذات پاکش نه چرخ گشت خاکشبا قند وصل همچون حلواگر است مردن
از جان چرا گریزیم جان است جان سپردنوز کان چرا گریزیم کان زر است مردن
چون زین قفص برستی در گلشن است مسکنچون این صدف شکستی چون گوهر است مردن
چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاندچون جنت است رفتن چون کوثر است مردن
مرگ آینه ست و حسنت در آینه درآمدآیینه بربگوید خوش منظر است مردن
گر مومنی و شیرین هم مومن است مرگتور کافری و تلخی هم کافر است مردن
گر یوسفی و خوبی آیینه ات چنان استور نی در آن نمایش هم مضطر است مردن
خامش که خوش زبانی چون خضر جاودانیکز آب زندگانی کور و کر است مردن
غزل شماره ۲۰۳۸
از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زنای سرفراز مردی مردانه بر سرش زن
چون آتش آر حمله کو هیزم است جملهاز آتش دل خود در خشک و در ترش زن
گر بحر با تو کوشد در کین تو بجوشدآتش کن آب او را در در و گوهرش زن
هر تیر کز تو پرد هفت آسمان بدردای قاب قوس تیری بر پشت اسپرش زن
هر کس که بی سر آید تو دست بر سرش نهو آن کس که باسر آید تو زخم خنجرش زن
جانی که برفروزد در عشق تو بسوزدخواهی که تازه گردد در حوض کوثرش زن
از لعل می فروشت سرمست کن جهان رابستان ز زهره چنگش بر جام و ساغرش زن
ای شمس حق تبریز هر کس که منکر آیداز جذب نور ایمان در جان کافرش زن
غزل شماره ۲۰۳۹
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کنترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنهاخواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتیبگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیدهبر آب دیده ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارابکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشدای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشدپس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدمبا دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرداز برق این زمرد هی دفع اژدها کن
بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزاییتاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن
غزل شماره ۲۰۴۰
روز است ای دو دیده در روزنم نظر کنتو اصل آفتابی چون آمدی سحر کن
بردار طالبان را وز هفت بحر بگذرمنگر به گاو و ماهی وز صد چنین گذر کن
پیدا بکن که پاکی از کون و پست و بالاوین خانه کهن را بی زیر و بی زبر کن
عالم فناست جمله در یک دمش بقا کنماری است زهر دارد تو زهر او شکر کن
هر سو که خشک بینی تو چشمه ای روان کنهر جا که سنگ بینی از عکس خود گهر کن
اندر قفای عاشق هر سو که خصم بینیاو را به زخم سیلی اندر زمان به درکن
تا چند عذر گویی کورند و می نبینندگر کورشان نخواهی در دیده شان نظر کن
خواهی که پرده هاشان در دیده ها نباشدفرما تو پردگی را کز پرده ها عبر کن
فرمان تو راست مطلق با جمع در میان نهبستم قبای عطلت هم چاره کمر کن
ای آفتاب عرشی ای شمس حق تبریزچون ماه نو نزارم رویم تو در قمر کن
غزل شماره ۲۰۴۱
پروانه شد در آتش گفتا که همچنین کنمی سوخت و پر همی زد بر جا که همچنین کن
شمع و فتیله بسته با گردن شکستهمی گفت نرم نرمک با ما که همچنین کن
مومی که می گدازد با سوز می بسازددر تف و تاب داده خود را که همچنین کن
گر سیم و زر فشانی در سود این جهانیسودت ندارد آن ها الا که همچنین کن
دامان پر ز گوهر کرد و نشست بر سروز رشک تلخ گشته دریا که همچنین کن
از نیک و بد بریده وز دام ها پریدهبر کوه قاف رفته عنقا که همچنین کن
رخساره پاک کرده دراعه چاک کردهبا خار صبر کرده گل ها که همچنین کن
صد ننگ و نام هشته با عقل خصم گشتهبر مغزها دویده صهبا که همچنین کن
خالی شده ست و ساده نه چشم برگشادهلب بر لبش نهاده سرنا که همچنین کن
چل سال چشم آدم در عذر داشت ماتمگفته به کودکانش بابا که همچنین کن
خاموش باش و صابر عبرت بگیر آخرخامش شده ست و گریان خارا که همچنین کن
تبریز شمس دین را بین کز ضیای جانیپر کرده از جلالت صحرا که همچنین کن
غزل شماره ۲۰۴۲
ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کنای زلف شب مثالش در نیم شب سحر کن
چنگی که زد دل و جان در عشق بانوا کننی های بی زبان را زان شهد پرشکر کن
چون صد هزار در در سمع و بصر تو دارییک دامنی از آن در در کار کور و کر کن
از خون آن جگرها که بوی عشق دارداز بهر اهل دل را یک قلیه جگر کن
بس شیوه ها که کردند جان ها و ره نبردندای چاره ساز جان ها یک شیوه دگر کن
مرغان آب و گل را پرها به گل فروشدای تو همای دولت پر برفشان سفر کن
چون دیو ره بپیما تا بینی آن پری راو اندر بر چو سیمش تو کار دل چو زر کن
هر چت اشارت آید چون و چرا رها کنبا خوی تند آن مه زنهار سر به سر کن
پای ملخ که جان است چون مور پیش او بردر پیش آن سلیمان بر هر رهی حشر کن
آبی است تلخ دریا در زیر گنج گوهربگذار آب تلخش تو زیر او زبر کن
ماری است مهره دارد زان سوی زهر در سرور ز آنک مهره خواهی از زهر او گذر کن
خواهی درخت طوبی نک شمس حق تبریزخواهی تو عیش باقی در ظل آن شجر کن
غزل شماره ۲۰۴۳
دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمنگر دی نکرد سرما سرمای هر دو بر من
سرما چو گشت سرکش هیزم بنه در آتشهیزم دریغت آید هیزم به است یا تن
نقش فناست هیزم عشق خداست آتشدرسوز نقش ها را ای جان پاکدامن
تا نقش را نسوزی جانت فسرده باشدمانند بت پرستان دور از بهار و مومن
در عشق همچو آتش چون نقره باش دلخوشچون زاده خلیلی آتش تو راست مسکن
آتش به امر یزدان گردد به پیش مردانلاله و گل و شکوفه ریحان و بید و سوسن
مومن فسون بداند بر آتشش بخواندسوزش در او نماند ماند چو ماه روشن
شاباش ای فسونی کافتد از او سکونیدر آتشی که آهن گردد از او چو سوزن
پروانه زان زند خود بر آتش موقدکو را همی نماید آتش به شکل روزن
تیر و سنان به حمزه چون گلفشان نمایددر گلفشان نپوشد کس خویش را به جوشن
فرعون همچو دوغی در آب غرقه گشتهبر فرق آب موسی بنشسته همچو روغن
اسپان اختیاری حمال شهریاریپالان کشند و سرگین اسبان کند و کودن
چو لک لک است منطق بر آسیای معنیطاحون ز آب گردد نه از لکلک مقنن
زان لکلک ای برادر گندم ز دلو بجهددر آسیا درافتد گردد خوش و مطحن
وز لکلک بیان تو از دلو حرص و غفلتدر آسیا درافتی یعنی رهی مبین
من گرم می شوم جان اما ز گفت و گو نیاز شمس دین زرین تبریز همچو معدن
غزل شماره ۲۰۴۴
جانا بیار باده و بختم بلند کنزان حلقه های زلف دلم را کمند کن
مجلس خوش است و ما و حریفان همه خوشیمآتش بیار و چاره مشتی سپند کن
زان جام بی دریغ در اندیشه ها بریزدر بیخودی سزای دل خودپسند کن
ای غم برو برو بر مستانت کار نیستآن را که هوشیار بیابی گزند کن
مستان مسلمند ز اندیشه ها و غمآن کو نشد مسلم او را نژند کن
ای جان مست مجلس ابرار یشربونبر گربه اسیر هوا ریش خند کن
ریش همه به دست اجل بین و رحم کناز مرگ وارهان همه را سودمند کن
عزم سفر کن ای مه و بر گاو نه تو رختبا شیرگیر مست مگو ترک پند کن
در چشم ما نگر اثر بیخودی ببینما را سوار اشقر و پشت سمند کن
یک رگ اگر در این تن ما هوشیار هستبا او حساب دفتر هفتاد و اند کن
ای طبع روسیاه سوی هند بازرووی عشق ترک تاز سفر سوی جند کن
آن جا که مست گشتی بنشین مقیم شوو آن جا که باده خوردی آن جا فکند کن
در مطبخ خدا اگرت قوت روح نیستآن گاه سر در آخر این گوسفند کن
خواهی که شاهدان فلک جلوه گر شونددل را حریف صیقل آیینه رند کن
ای دل خموش کن همه بی حرف گو سخنبی لب حدیث عالم بی چون و چند کن
غزل شماره ۲۰۴۵
تو آب روشنی تو در این آب گل مکندل را مپوش پرده دل را تو دل مکن
پاکان به گرد در به تماشا نشسته انددل را و خویش را ز عزیزان خجل مکن
دل نعره می زند که بکش خویش را ز عشقور جمله جان نگردی دل را بحل مکن
مس را که زر کنند یکی علم دیگر استزین ها که می کنی نشود زر بهل مکن
دوری بگشت این تن کز دل بگشته ایسی سال دور باشد سی را چهل مکن
چیزی که زیر هاون افلاک سوده شداین سرمه نیست دیده از آن مکتحل مکن
هنگامه هاست در ره هر جا مه ای است روبی گاه گشت روز تو خود مشتغل مکن
غزل شماره ۲۰۴۶
مستی و عاشقی و جوانی و جنس اینآمد بهار خرم و گشتند همنشین
صورت نداشتند مصور شدند خوشیعنی مخیلات مصورشده ببین
دهلیز دیده است دل آنچ به دل رسیددر دیده اندرآید صورت شود یقین
تبلی السرایر است و قیامت میان باغدل ها همی نمایند آن دلبران چین
یعنی تو نیز دل بنما گر دلیت هستتا کی نهان بود دل تو در میان طین
ایاک نعبد است زمستان دعای باغدر نوبهار گوید ایاک نستعین
ایاک نعبد آنک به دریوزه آمدمبگشا در طرب مگذارم دگر حزین
ایاک نستعین که ز پری میوه هااشکسته می شوم نگهم دار ای معین
هر لحظه لاله گوید با گل که ای عجبنرگس چه خیره می نگرد سوی یاسمین
سوسن زبان برون کند افسوس می کندگوید سمن فسوس مکن بر کس ای لسین
یکتا مزوری است بنفشه شده دوتانیلوفر است واقف تزویرش ای قرین
سر چپ و راست می فکند سنبل از خماراریاح بر یسارش و ریحانش در یمین
سبزه پیاده می دود اندر رکاب سروغنچه نهان همی کند از چشم بد جبین
بید پیاده بر لب جو اندر آینهحیران که شاخ تر ز چه افشاند آستین
اول فشاندنی است که تا جمع آوردوآنگه کند نثار درافشان واپسین
در باغ مجلسی چو نهاد آفریدگارمرغان چو مطربان بسرایند آفرین
آن میر مطربان که ورا نام بلبل استمست است و عاشق گل از آن است خوش حنین
گوید به کبک فاخته کآخر کجا بدیتگوید بدان طرف که مکان نبود و مکین
شاهین به باز گوید کاین صیدهای خوبکی صید کرد از عدم آورد بر زمین
یک جوق گلرخان و دگر جوق نوخطانکاندر حجاب غیب کرامند و کاتبین
ما چند صورتیم یزک وار آمدهنک می رسند لشکر خوبان از آن کمین
یوسف رخان رسند ز کنعان آن جهانشیرین لبان رسند ز دریای انگبین
نک نامه شان رسید به خرما و نیشکرو آن نار دانه دانه و بی هیچ دانه بین
ای وادیی که سیب در او رنگ و بوی یافتمغز ترنج نیز معطر شد و ثمین
انگور دیر آمد زیرا پیاده بوددیر آ و پخته آ که تویی فتنه ای مهین
ای آخرین سابق و ای ختم میوه هاوی چنگ درزده تو به حبل الله متین
شیرینیت عجایب و تلخیت خود مپرسچون عقل کز وی است شر و خیر و کفر و دین
اندر بلا چو شکر و اندر رخا نباتتلخی بلای توست چو خار ترنگبین
ای عارف معارف و ای واصل اصولای دست تو دراز و زمانه تو را رهین
از دست توست خربزه در خانه ای نهاندر نی دریچه نی که تو جانی و من جنین
از تو کدو گریخت رسن بازیی گرفتآن نیم کوزه کی رهد از چشمه معین
چون گوش تو نداشت ببستند گردنشگوشش اگر بدی بکشیدیش خوش طنین
فی جیدها ببست خدا حبل من مسدزیرا نداشت گوش به پیغام مستبین
گوشی که نشنود ز خدا گوش خر بوداز حق شنو تو هر نفسی دعوت مبین
ای حلق تو ببسته تقاضای حلق و فرجبی گوش چون کدو تو رسن بسته بر وتین
حلقه به گوش شه شو و حلق از رسن بخرمردم ز راه گوش شود فربه و سمین
باقیش برنویسد آن شهریار لوحنقاش چین بگوید تو نقش ها مچین
نقاش چین بگفتم آن روح محض راآن خسرو یگانه تبریز شمس دین
غزل شماره ۲۰۴۷
می آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آنبرکنده ای به خشم دل از یار مهربان
از آفتاب روی تو چون شکل خشم تافتپشتم خم است و سینه کبودم چو آسمان
زان تیرهای غمزه خشمین که می زنیصد قامت چو تیر خمیده ست چون کمان
از پرسشم ز خشم لب لعل بسته ایجان ماندم ز غصه این یا دل و زبان
لطف تو نردبان بده بر بام دولتیای لطف واگرفته و بشکسته نردبان
این لابه ام به ذات خدا نیست بهر جانای هر دمی خیال تو صد جان جان جان
یاد آر دلبرا که ز من خواستی شبینقشی ز جان خون شده من دادمت نشان
جانا به حق آن شب کان زلف جعد رادر گردنم درافکن و سرمست می کشان
تا جان باسعادت غلطان همی رودچوگان دو زلف و گوی دل و دشت لامکان
کرسی عدل نه تو به تبریز شمس دینتا عرش نور گیرد و حیران شود جهان
غزل شماره ۲۰۴۸
آن کیست ای خدای کز این دام خامشانما را همی کشد به سوی خود کشان کشان
ای آنک می کشی تو گریبان جان مااز جمع سرکشان به سوی جمع سرخوشان
بگرفته گوش ما و بسوزیده هوش ماساقی باهشانی و آرام بی هشان
بی دست می کشی تو و بی تیغ می کشیشاگرد چشم تو نظر بی گنه کشان
آب حیات نزل شهیدان عشق توستاین تشنه کشتگان را ز آن نزل می چشان
دل را گره گشای نسیم وصال توستشاخ امید را به نسیمی همی فشان
خود حسن ساکن است و مقیم اندر آن وجودزان ساکنند زیر و زبر این مفتشان
مقصود ره روان همه دیدار ساکنانمقصود ناطقان همه اصغای خامشان
آتش در آب گشته نهان وقت جوش آبچون آب آتش آمد الغوث ز آتشان
در روح دررسی چو گذشتی ز نقش هاوز چرخ بگذری چو گذشتی ز مه وشان
همیان چه می نهی به امانت به مفلسانپا را چه می نهی تو به دندان گربشان
از نو چو میر گولان بستد کلاه و کفشخواهی تو روستایی خواهی ز اکدشان
دانش سلاح توست و سلاح از نشان مردمردی چو نیست به که نباشد تو را نشان
دیگر مگو سخن که سخن ریگ آب توستخورشید را نگر چو نه ای جنس اعمشان
غزل شماره ۲۰۴۹
ای دم به دم مصور جان از درون تننزدیکتر ز فکرت این نکته ها به من
ز آینده و گذشته چرا یاد می کنمکه لذت زمانی و هم قبله زمن
جان حقایقی و خیالات دلرباو آن نقش های مه که نگنجد در این دهن
غزل شماره ۲۰۵۰
جانا بیار باده و بختم تمام کنعیش مرا خجسته چو دارالسلام کن
زهره کمین کنیزک بزم و شراب توستدفع کسوف دل کن و مه را غلام کن
همچون مسیح مایده از آسمان بیاراز نان و شوربا بشری را فطام کن
مشتی فسرده را به دم گرم بشکفانمشتی گدای را شه بااحتشام کن
این روی پرگره را خندان و شاد کناین عمر منقطع را عمری مدام کن
ای شوق هر دماغ سر عاشقان بخاروی ذوق هر مقام بر ما مقام کن
آن خانه را که جام نباشد چو نیست نورما خانه ساختیم تو تدبیر جام کن
ما را وظیفه هاست ز لطف تو صد هزاردرمانده گشت دل که چه گوید کدام کن
خاموش کن که دوست مجیب است بی سوالنظاره کرم کن و ترک کلام کن