غزل شماره ۲۰۵۱
می بینمت که عزم جفا می کنی مکنعزم عتاب و فرقت ما می کنی مکن
در مرغزار غیرت چون شیر خشمگیندر خونم ای دو دیده چرا می کنی مکن
بخت مرا چو کلک نگون می کنی مکنپشت مرا چو دال دوتا می کنی مکن
ای تو تمام لطف خدا و عطای اوخود را نکال و قهر خدا می کنی مکن
پیوند کرده ای کرم و لطف با دلمپیوند کرده را چه جدا می کنی مکن
آن بیذقی که شاه شده ست از رخ خوشتبازش به مات غم چه گدا می کنی مکن
آن بنده ای که بدر شد از پرتو رختچون ماه نو ز غصه دوتا می کنی مکن
گر گبر و مومن است چو کشته هوای توستبر گبر کشته تو چه غزا می کنی مکن
بی هوش شو چو موسی و همچون عصا خموشمانند طور تو چه صدا می کنی مکن
غزل شماره ۲۰۵۲
ای آنک از میانه کران می کنی مکنبا ما ز خشم روی گران می کنی مکن
دربند سود خویشی و اندر زیان ماکس زین نکرد سود زیان می کنی مکن
راضی شدی که بیش نجویی زیان مااین از پی رضای کیان می کنی مکن
بر جای باده سرکه غم می دهی مدهدر جوی آب خون چه روان می کنی مکن
از چهره ام نشاط طرب می بری مبربر چهره ام ز دیده نشان می کنی مکن
مظلوم می کشی و تظلم همی کنیخود راه می زنی و فغان می کنی مکن
پایم به کار نیست که سرمست دلبرممر مست را بهل چه کشان می کنی مکن
گویی بیا که بر تو کنم صبر را شبانبر بره گرگ را چه شبان می کنی مکن
در روز زاهدی و به شب زاهدان کشیامشب که آشتی است همان می کنی مکن
ای دوستان ز رشک تو خصمان همدگراین دوست را چه دشمن آن می کنی مکن
گویی که می مخور پس اگر می همی دهیمخمور را چه خشک دهان می کنی مکن
گویی چو تیر راست رو اندر هوای ماپس تیر راست را چه کمان می کنی مکن
گویی خموش کن تو خموشم نمی هلیهر موی را ز عشق زبان می کنی مکن
غزل شماره ۲۰۵۳
با عاشقان نشین و همه عاشقی گزینبا آنک نیست عاشق یک دم مشو قرین
ور ز آنک یار پرده عزت فروکشیدآن را که پرده نیست برو روی او ببین
آن روی بین که بر رخش آثار روی او استآن را نگر که دارد خورشید بر جبین
از بس که آفتاب دو رخ بر رخش نهادشهمات می شود ز رخش ماه بر زمین
در طره هاش نسخه ایاک نعبد استدر چشم هاش غمزه ایاک نستعین
بی خون و بی رگ است تنش چون تن خیالبیرون و اندرون همه شیر است و انگبین
از بس که در کنار همی گیردش نگاربگرفت بوی یار و رها کرد بوی طین
صبحی است بی سپیده و شامی است بی خضابذاتی است بی جهات و حیاتی است بی حنین
کی نور وام خواهد خورشید از سپهرکی بوی وام خواهد گلبن ز یاسمین
بی گفت شو چو ماهی و صافی چو آب بحرتا زود بر خزینه گوهر شوی امین
در گوش تو بگویم با هیچ کس مگواین جمله کیست مفتخر تبریز شمس دین
غزل شماره ۲۰۵۴
بشنیده ام که عزم سفر می کنی مکنمهر حریف و یار دگر می کنی مکن
تو در جهان غریبی غربت چه می کنیقصد کدام خسته جگر می کنی مکن
از ما مدزد خویش به بیگانگان مرودزدیده سوی غیر نظر می کنی مکن
ای مه که چرخ زیر و زبر از برای توستما را خراب و زیر و زبر می کنی مکن
چه وعده می دهی و چه سوگند می خوریسوگند و عشوه را تو سپر می کنی مکن
کو عهد و کو وثیقه که با بنده کرده ایاز عهد و قول خویش عبر می کنی مکن
ای برتر از وجود و عدم بارگاه تواز خطه وجود گذر می کنی مکن
ای دوزخ و بهشت غلامان امر توبر ما بهشت را چو سقر می کنی مکن
اندر شکرستان تو از زهر ایمنیمآن زهر را حریف شکر می کنی مکن
جانم چو کوره ای است پرآتش بست نکردروی من از فراق چو زر می کنی مکن
چون روی درکشی تو شود مه سیه ز غمقصد خسوف قرص قمر می کنی مکن
ما خشک لب شویم چو تو خشک آوریچشم مرا به اشک چه تر می کنی مکن
چون طاقت عقیله عشاق نیستتپس عقل را چه خیره نگر می کنی مکن
حلوا نمی دهی تو به رنجور ز احتمارنجور خویش را تو بتر می کنی مکن
چشم حرام خواره من دزد حسن توستای جان سزای دزد بصر می کنی مکن
سر درکش ای رفیق که هنگام گفت نیستدر بی سری عشق چه سر می کنی مکن
غزل شماره ۲۰۵۵
مست شدی عاقبت آمدی اندر میانمست ز خود می شوی کیست دگر در جهان
عاقبت الامر رست مرغ فلک از قفصعاقبت الامر جست تیر مراد از کمان
چند زنیم ای کریم طبل تو زیر گلیمچند کنیم ای ندیم مستی خود را نهان
بازرسید از الست کار برون شد ز دستفاش بود فاش مست خاصه ز بوی دهان
دارد طامات ما بوی خرابات ماهست شرابات ما از کف شاهنشهان
جمله اجزای خاک روح شد و جان پاکعالم خاکش مخوان مایه اکسیر خوان
تو کمری ما میان یا تو میان ما کمرگر کمری گر میان بی تو مبا گر میان
گاه به دزدی درآ کیسه دل را ببرگاه مرا دزد گیر گو که منم پاسبان
گه بربا همچون گرگ بره درویش راگه سگ بر من گمار های کنان چون شبان
چون تو ندیده ست کس کس تویی ای جان و بسنادره ای در جهان اسب وفا درجهان
گر چه جهان است عشق جان و جهان است عشقگر چه نهان است یار هست سر سر نهان
چشم تو با چشم من گفت چه مطمع کسیهم بخوری قند ما هم ببری ارمغان
هر تن و هر جان که هست خاک تو بوده ست مستغافلشان کرده ای زان هوس بی نشان
باز چو ناگه کنی سلسله جنبانییشور برآرد به کبر از جهت امتحان
کافر و مومن مگو فاسق و محسن مجوجمله خراب تواند بر همه افسون بخوان
کیست که مست تو نیست عشوه پرست تو نیستمهره دست تو نیست دست کرم برفشان
سختتر از کوه چیست چونک به تو بنگریستزنده شد از عشق زیست شهره شد اندر زمان
غزل شماره ۲۰۵۶
خواجه غلط کرده ای در روش یار منصد چو تو هم گم شود در من و در کار من
نبود هر گردنی لایق شمشیر عشقخون سگان کی خورد ضیغم خون خوار من
قلزم من کی کشد تخته هر کشتییشوره تو کی چرد ز ابر گهربار من
سر بمگردان چنین پوز مجنبان چنانچون تو خری کی رسد در جو انبار من
خواجه به خویش آ یکی چشم گشا اندکیگر چه نه بر پای توست اندک و بسیار من
گفت که عاشق چرا مست شد و بی حیاباده حیا کی هلد خاصه ز خمار من
فتنه گرگی شده هم دغل و مکر اودام وی از وی کند قانص عیار من
بر سر بازار او گرگ کهن کی خرندهر طرفی یوسفی زنده به بازار من
همچو تو جغدی کجا باغ ارم را سزدبلبل جان هم نیافت راه به گلزار من
مفخر تبریزیان شمس حق و دین بگوبلک صدای تو است این همه گفتار من
غزل شماره ۲۰۵۷
یار شو و یار بین دل شو و دلدار بیندر پی سرو روان چشمه و گلزار بین
برجه و کاهل مباش در ره عیش و معاشپیشکشی کن قماش رونق تجار بین
جمله تجار ما اهل دل و انبیاهمره این کاروان خالق غفار بین
آمد محمود باز بر در حجره ایازعشق گزین عشقباز دولت بسیار بین
خاک ایازم که او هست چو من عشق خوعشق شود عشق جو دلبر عیار بین
سنت نیکو است این چارق با پوستینقبله کنش بهر شکر باقی از ایثار بین
ساعت رنج و بلا چارق بین می شویبی مرضی خویش را خسته و بیمار بین
چارق ما نطفه دان خون رحم پوستینگوهر عقل و بصر از شه بیدار بین
گوهر پیشین بنه تا کندت میر دهکهنه ده و نو ستان دانه ده انبار بین
تا نگری در زمین هیچ نبینی فلکیک دمه خود را مبین خلعت دیدار بین
این سخن درنثار هم به سخن ده سپارپس تو ز هر جزو خویش نکته و گفتار بین
غزل شماره ۲۰۵۸
با رخ چون مشعله بر در ما کیست آنهر طرفی موج خون نیم شبان چیست آن
در کفن خویشتن رقص کنان مردگاننفخه صور است یا عیسی ثانی است آن
سینه خود باز کن روزن دل درنگرکآتش تو شعله زد نی خبر دی است آن
آتش نو را ببین زود درآ چون خلیلگر چه به شکل آتش است باده صافی است آن
یونس قدسی تویی در تن چون ماهییبازشکاف و ببین کاین تن ماهی است آن
دلق تن خویش را بر گرو می بنهپاک شوی پاکباز نوبت پاکی است آن
باده کشیدی ولیک در قدحت باقی استحمله دیگر که اصل جرعه باقی است آن
دشنه تیز ار خلیل بنهد بر گردنترو بمگردان که آن شیوه شاهی است آن
حکم به هم درشکست هست قضا در خطرفتنه حکم است این آفت قاضی است آن
نفس تو امروز اگر وعده فردا دهدبر دهنش زن از آنک مردک لافی است آن
باده فروشد ولیک باده دهد جمله بادخم نماید ولیک حق نمک نیست آن
ما ز زمستان نفس برف تن آورده ایمبهر تقاضای لطف نکته کاجی است آن
مفخر تبریزیان شمس حق ای پیش توطاق و طرنب دو کون طفلی و بازی است آن
غزل شماره ۲۰۵۹
گفت لبم ناگهان نام گل و گلستانآمد آن گلعذار کوفت مرا بر دهان
گفت که سلطان منم جان گلستان منمحضرت چون من شهی وآنگه یاد فلان
دف منی هین مخور سیلی هر ناکسینای منی هین مکن از دم هر کس فغان
پیش چو من کیقباد چشم بدم دور بادشرم ندارد کسی یاد کند از کهان
جغد بود کو به باغ یاد خرابه کندزاغ بود کو بهار یاد کند از خزان
چنگ به من درزدی چنگ منی در کنارتار که در زخمه ام سست شود بگسلان
پشت جهان دیده ای روی جهان را ببینپشت به خود کن که تا روی نماید جهان
ای قمر زیر میغ خویش ندیدی دریغچند چو سایه دوی در پی این دیگران
بس که مرا دام شعر از دغلی بند کردتا که ز دستم شکار جست سوی گلستان
در پی دزدی بدم دزد دگر بانگ کردهشتم بازآمدم گفتم و هین چیست آن
گفت که اینک نشان دزد تو این سوی رفتدزد مرا باد داد آن دغل کژنشان
غزل شماره ۲۰۶۰
یک غزل آغاز کن بر صفت حاضرانای رخ تو همچو شمع خیز درآ در میان
نور ده آن شمع را روح ده این جمع رااز دوزخ همچو شمع وز قدح همچو جان
سوی قدح دست کن ما همه را مست کنز آنک کسی خوش نشد تا نشد از خود نهان
چون شدی از خود نهان زود گریز از جهانروی تو واپس مکن جانب خود هان و هان
این سخن همچو تیر راست کشش سوی گوشتا نکشی سوی گوش کی بجهد از کمان
بس کن از اندیشه بس کو گودت هر نفسکای عجب آن را چه شد اه چه کنم کو فلان
غزل شماره ۲۰۶۱
بوسه بده خویش را ای صنم سیمتنای به خطا تو مجوی خویشتن اندر ختن
گر به بر اندرکشی سیمبری چون تو کوبوسه جان بایدت بر دهن خویش زن
بهر جمال تو است جندره حوریانعکس رخ خوب توست خوبی هر مرد و زن
پرده خوبی تو شقه زلف تو استور نه برون تافتی نور تو ای خوش ذقن
آمد نقاش تن سوی بتان ضمیردست و دلش درشکست باز بماندش دهن
این قفص پرنگار پرده مرغ دل استدل تو بنشناختی از قفص دل شکن
پرده برانداخت دل از گل آدم چنانکسجده درآمد ملک گشت به دل مفتتن
واسطه برخاستی گر نفسی ترک عشقپیش نشستی به لطف کای چلپی کیمسن
چشم شدی غیب بین گر نظر شمس دینمفخر تبریزیان بر تو شدی غمزه زن
غزل شماره ۲۰۶۲
سیر نشد چشم و دل از نظر شاه منسیر مشو هم تو نیز زین دل آگاه من
مشک و سقا سیر شد از جگر گرم منهیچ بجز آب نیست لذت و دلخواه من
درشکنم کوزه را پاره کنم مشک راروی به دریا نهم نیست جز این راه من
چند شود تر زمین از مدد اشک منچند بسوزد فلک از تبش و آه من
چند بگوید دلم وای دلم وای دلچند بگوید لبم راز شهنشاه من
رو سوی بحری کز او هر نفسی موج موجآمد و اندرربود خیمه و خرگاه من
آب خوشی جوش کرد نیم شب از خانه امیوسف حسن اوفتاد ناگه در چاه من
ز آب رخ یوسفی خرمن من سیل برددود برآمد ز دل سوخته شد کاه من
خرمن من گر بسوخت باک ندارم خوشمصد چو مرا بس بود خرمن آن ماه من
عقل نخواهم بس است دانش و علمش مراشمع رخ او بس است در شب بی گاه من
گفت کسی کاین سماع جاه و ادب کم کندجاه نخواهم که عشق در دو جهان جاه من
در پی هر بیت من گویم پایان رسیدچون ز سرم می برد آن شه آگاه من
غزل شماره ۲۰۶۳
ای رخ خندان تو مایه صد گلستانباغ خدایی درآ خار بده گل ستان
جامه تن را بکن جان برهنه ببینجان برهنه خوش است تا چه کنی جامه دان
هین که نه ای بی زبان پیش چنین جان هاقصه نی بی زبان نعره جان بی دهان
آمد امروز یار گفت سلام علیکچرخ و زمین را مجو از نفسش آن زمان
خسرو خوبان بخواست از صنمان سرخراجخاست غریو از فلک وز سوی مه کالامان
لعل لب او که دور از لب و دندان توخواند فسون های عشق خواجه ببین این نشان
آمد غماز عشق گفت در این گوش منیار میان شماست خوب و لطیف و نهان
دامن دل را کشید یار به یک گوشه ایگوشه بس بوالعجب زان سوی هفت آسمان
گفت ترایم ولیک هر که بگوید ز منشرح دهد از لبم ده بزنش بر دهان
و آنک بگوید ز تو برد مرا و تو راو آنک بگوید ز من دور شد از هر دوان
غزل شماره ۲۰۶۴
باز فروریخت عشق از در و دیوار منباز ببرید بند اشتر کین دار من
بار دگر شیر عشق پنجه خونین گشادتشنه خون گشت باز این دل سگسار من
باز سر ماه شد نوبت دیوانگی استآه که سودی نکرد دانش بسیار من
بار دگر فتنه زاد جمره دیگر فتادخواب مرا بست باز دلبر بیدار من
صبر مرا خواب برد عقل مرا آب بردکار مرا یار برد تا چه شود کار من
سلسله عاشقان با تو بگویم که چیستآنک مسلسل شود طره دلدار من
خیز دگربار خیز خیز که شد رستخیزمایه صد رستخیز شور دگربار من
گر ز خزان گلستان چون دل عاشق بسوختنک رخ آن گلستان گلشن و گلزار من
باغ جهان سوخته باغ دل افروختهسوخته اسرار باغ ساخته اسرار من
نوبت عشرت رسید ای تن محبوس منخلعت صحت رسید ای دل بیمار من
پیر خرابات هین از جهت شکر اینرو گرو می بنه خرقه و دستار من
خرقه و دستار چیست این نه ز دون همتی استجان و جهان جرعه ای است از شه خمار من
داد سخن دادمی سوسن آزادمیلیک ز غیرت گرفت دل ره گفتار من
شکر که آن ماه را هر طرفی مشتری استنیست ز دلال گفت رونق بازار من
عربده قال نیست حاجت دلال نیستجعفر طرار نیست جعفر طیار من
غزل شماره ۲۰۶۵
باز درآمد ز راه فتنه برانگیز منباز کمر بست سخت یار به استیز من
مطبخ دل را نگار باز قباله گرفتمی شکند دیگ من کاسه و کفلیز من
خانه خرابی گرفت ز آنک قنق زفت بودهیچ نگنجد فلک در در و دهلیز من
راه قنق را گرفت غیرت و گفتش مروجمله افق را گرفت ابر شکرریز من
سر کن ای بوالفضول ای ز کشاکش ملولجاذبه خیزان او منگر در خیز من
منت او را که او منت و شکر آفریدکز کف کفران گذشت مرکب شبدیز من
رست رخم از عبس کاسه ز ننگ عدسآخر کاری بکرد اشک غم آمیز من
اصل همه باغ ها جان همه لاغ هاچیست اگر زیرکی لاغ دلاویز من
ای خضر راستین گوهر دریاست ایناز تو در این آستین همچو فراویز من
چونک مرا یار خواند دست سوی من فشاندتیز فرس پیش راند خاطر سرتیز من
چند نهان می کنم شمس حق مغتنمخواجگیی می کند خواجه تبریز من
غزل شماره ۲۰۶۶
باز برآمد ز کوه خسرو شیرین منباز مرا یاد کرد جان و دل و دین من
سوره یاسین بسی خواندم از عشق و ذوقزان که مرا خوانده بود سوره یاسین من
عقل همه عاقلان خبره شود چون رسدلیلی و مجنون من ویسه و رامین من
در حسد افتاده ایم دل به جفا داده ایمجنگ که می افکند یار سخن چین من
او نگذارد که خلق صلح کنند و وفاتازه کند دم به دم کین تو و کین من
گوید کای عاشقان رحم میارید هیچدر کشش همدگر از پی آیین من
یا رب و آمین بسی کردم و جستم امانآه که می نشنود یارب و آمین من
گوید تو کار خویش می کن و من کار خویشاین بده ست از ازل یاسه پیشین من
کار من آن کت زنم کار تو افغان گریعید منم طبل تو سخره تکوین من
بنده این زاریم عاشق بیماریمکو نرود آن زمان از سر بالین من
راست رود سوی شه جان و دلم همچو رخگر چه کند کژروی طبع چو فرزین من
درگذر از تنگ من ای من من ننگ مندیده شدی آن من گر نبدی این من
بس کن ای شهسوار کز حجب گفت تونقد عجب می برد دزد ز خرجین من
غزل شماره ۲۰۶۷
ای هوس عشق تو کرده جهان را زبونخیره عشقت چو من این فلک سرنگون
می در و می دوز تو می بر و می سوز توخون کن و می شوی تو خون دلم را به خون
چونک ز تو خاسته ست هر کژ تو راست استلیک بتا راست گو نیست مقام جنون
دوش خیال نگار بعد بسی انتظارآمد و من در خمار یا رب چون بود چون
خواست که پر وا کند روی به صحرا کندباز مرا می فریفت از سخن پرفسون
گفتم والله که نی هیچ مساز این بناگر عجمی رفت نیست ور عربی لایکون
در دل شب آمدی نیک عجب آمدیچون بر ما آمدی نیست رهایی کنون
غزل شماره ۲۰۶۸
بازشکستند خلق سلسله یا مسلمینباز درافکند عشق غلغله یا مسلمین
دشمن جان های ماست دوستی دوستانمادر فتنه شده ست حامله یا مسلمین
آفت عالم شده ست ماه رخی زهره سوزفتنه آدم شده ست سنبله یا مسلمین
لاف ز شه می زند سکه ز مه می زندبر سر ره می زند قافله یا مسلمین
ای شده شب روز ما ز آنک دل افروز مااز رخ ما برفروخت مشعله یا مسلمین
چون خرد نیک پی در چله شد پیش ویجوش برآرد چو می در چله یا مسلمین
عشق چو آمد پدید عقل گریبان دریداز پی بی دل رسید مشغله یا مسلمین
بدگهری کو ز جهل تاج شهان را بماندبر دم گاوان شود زنگله یا مسلمین
ناله ز هجر و زوال خاست ز ذوق وصالدانک بسی شکرهاست در گله یا مسلمین
غزل شماره ۲۰۶۹
بیش مکن همچنان خانه درآ همچنینای ز تو روشن شده صحن و سرا همچنین
باده جان خورده ای دل ز جهان برده ایخشم چرا کرده ای چیست چرا همچنین
حلقه درآ روی باز بر همه خوبان بتازسجده کنم در نماز روی تو را همچنین
ای صنم خوش سخن حلقه درآ رقص کنعشق نگردد کهن حق خدا همچنین
هر که در این روزگار دارد او کار باربنده شده ست و شکار یار مرا همچنین
غزل شماره ۲۰۷۰
یا تو ترش کرده رو مایه ده شکرانتنگ شکر می کشد تا بنهد در میان
سرکه فروشان هلا سرکه بریزید زودتا که عسل پر کند آن شه شکرلبان
سرکه نه ساله را بهر خدا را بریزچونک بریزی بیا تا دهمت من نشان
طوطی جان تو را سرکه نوا کی دهدبلبل مست تو را شرط بود گلستان
غزل شماره ۲۰۷۱
هر چه کنی تو کرده من دانهر چه کند تن کرده بود جان
چشم منی تو گوش منی تواین دو بگفتم باقی می دان
گر به جهان آن گنج نبودیبهر چه بودی خانه ویران
گنج طلب کن ای پدر مندست بجنبان دست بجنبان
بوی خوش او رهبر ما شدتا گل و ریحان تا گل و ریحان
ذره به ذره مشتریندتگوهر خود را هین مده ارزان
موش درآید گربه درآیدگر بگشایی تو سر انبان
عشق چو باشد کم نشود جاندور مبادا سایه جانان
باقی این را هم تو بگوییای مه مه رو زهره تابان
غزل شماره ۲۰۷۲
جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جانکه بحر تلخ بود جای گوهر و مرجان
وفای توست یکی بحر دیگر خوش خوارکه چارجوی بهشت است از تکش جوشان
منم سکندر این دم به مجمع البحرینکه تا رهانم جان را ز علت و بحران
که تا ببندم سدی عظیم بر یاجوجکه تا رهند خلایق ز حمله ایشان
از آنک ایشان مر بحر را درآشامندکه هیچ آب نماند ز تابشان به جهان
از آنک آتشی اند وز عنصر دوزخعدو لطف جنان و حجاب نور جنان
ز هر شمار برونند از آنک از قهرندکه قهر وصف حق است و ندارد آن پایان
برهنه اند و همه سترپوششان گوش استنه سترپوش دلانه که دیدن است عیان
لحاف گوش چپستش فراش گوش راستبه شب نتیجه یاجوج را یقین می دان
لحاف و فرش مقلد چون علم تقلید استیقین به معنی یاجوجی است نی انسان
از آنک دل مثل روزن است کاندر ویز شمس نورفشان است و ذره دست افشان
هزار نام و صفت دارد این دل و هر نامبه نسبتی دگر آمد خلاف و دیگر سان
چنانک شخصی نسبت به تو پدر باشدبه نسبت دگری یا پسر و یا اخوان
چو نام های خدا در عدد به نسبت شدز روی کافر قاهر ز روی ما رحمان
بسا کسا که به نسبت به تو که معتقدیفرشته است و به نسبت به دیگری شیطان
چنانک سر تو نسبت به تو بود مکشوفبه نسبت دگری حال سر تو پنهان
غزل شماره ۲۰۷۳
دلا تو شهد منه در دهان رنجورانحدیث چشم مگو با جماعت کوران
اگر چه از رگ گردن به بنده نزدیک استخدای دور بود از بر خدادوران
درون خویش بپرداز تا برون آیندز پرده ها به تجلی چو ماه مستوران
اگر چه گم شوی از خویش و از جهان این جابرون خویش و جهان گشته ای ز مشهوران
اگر تو ماه وصالی نشان بده از وصلز ساعد و بر سیمین و چهره حوران
وگر چو زر ز فراقی کجاست داغ فراقچنین فسرده بود سکه های مهجوران
چو نیست عشق تو را بندگی به جا می آرکه حق فرونهلد مزدهای مزدوران
بدانک عشق خدا خاتم سلیمانی استکجاست دخل سلیمان و مکسب موران
لباس فکرت و اندیشه ها برون اندازکه آفتاب نتابد مگر که بر عوران
پناه گیر تو در زلف شمس تبریزیکه مشک بارد تا وارهی ز کافوران
غزل شماره ۲۰۷۴
مکن مکن که روا نیست بی گنه کشتنمرو مرو که چراغی و دیده روشن
چو برگشادی از لطف خویشتن سر خمدماغ ما ز خمار تو است آبستن
مبند آن سر خم را چو کیسه مدخلکه خانه گردد تاری به بستن روزن
چو آدمی به غم آماج تیر را ماندندارد او جز مستی و بیخودی جوشن
دو دست عشق مثال دو دست داوود استکه همچو موم همی گردد از کفش آهن
حدیث عشق هم از عشقباز باید جستکه او چو آینه هم ناطق است و هم الکن
دلا دو دست برآور سبک به گردن عشقاگر چه دارد او خون خلق در گردن
ز خونبها بنترسد که گنج ها داردکه مرده زنده شود زان و وارهد ز کفن
گرفت خواب گریبان تو بپر سوی غیببگه ز غیب بیایی کشان کشان دامن
که تا تمام غزل را بگویمت فرداکه گل پگاه بچینند مردم از گلشن
غزل شماره ۲۰۷۵
توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزنتوی که خرمن مایی و آفت خرمن
هزار جامه بدوزی ز عشق و پاره کنیو آنگهان بنویسی تو جرم آن بر من
تو قلزمی و دو عالم ز توست یک قطرهقراضه ای است دو عالم تویی دو صد معدن
تو راست حکم که گویی به کور چشم گشاسخن تو بخشی و گویی که گفت آن الکن
بساختی ز هوس صد هزار مقناطیسکه نیست لایق آن سنگ خاص هر آهن
مرا چو مست کشانی به سنگ و آهن خویشمرا چه کار که من جان روشنم یا تن
تو باده ای تو خماری تو دشمنی و تو دوستهزار جان مقدس فدای این دشمن
تو شمس دین به حقی و مفخر تبریزبهار جان که بدادی سزای صد بهمن