قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۲۰۷۶ تا ۲۱۰۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۲۰۷۶

به جان تو که از این دلشده کرانه مکنبساز با من مسکین و عزم خانه مکن
بهانه ها بمیندیش و عذر را بگذارمرا مگیر ز بالا و خشک شانه مکن
شراب حاضر و دولت ندیم و تو ساقیبده شراب و دغل های ساقیانه مکن
نظر به روی حریفان بکن که مست تواندنظر به روزن و دهلیز و آستانه مکن
بجز به حلقه عشاق روزگار مبربجز به کوی خرابات آشیانه مکن
ببین که عالم دام است و آرزو دانهبه دام او مشتاب و هوای دانه مکن
ز دام او چو گذشتی قدم بنه بر چرخبه زیر پای بجز چرخ آستانه مکن
به آفتاب و به مهتاب التفات مکنیگانه باش و بجز قصد آن یگانه مکن
مکن قرار تو بی او چو کاسه بر سر آبمگیر کاسه به هر مطبخی دوانه مکن
زمانه روشن و تاریک و گرم و سرد شودمقام جز به سرچشمه زمانه مکن
مکن ستایش بر وی عتاب را بمپوشمده قطایف و آن سیر در میانه مکن
ولی چه سود که کار بتان همین باشدمگو به شعله آتش هلا زبانه مکن
بگو به هرچ بسوزی بسوز جز به فراقروا نباشد و این یک ستم روانه مکن

غزل شماره ۲۰۷۷

به من نگر به دو رخسار زعفرانی منبه گونه گونه علامات آن جهانی من
به جان پیر قدیمی که در نهاد من استکه باد خاک قدم هاش این جوانی من
تو چشم تیز کن آخر به چشم من بنگرمدزد این دل خود را ز دلستانی من
بر این لبم چو از آن بخت بوسه ای برسیدشکر کساد شد از قند خوش زبانی من
به گوش ها برسد حرف های ظاهر منبه هیچ کس نرسد نعره های جانی من
بس آتشی که فروزد از این نفس به جهانبسی بقا که بجوشد ز حرف فانی من
ز شمس مفخر تبریز تا چه دیدستمکه بی قرار شدستند این معانی من

غزل شماره ۲۰۷۸

چهار روز ببودم به پیش تو مهمانسه روز دیگر خواهم بدن یقین می دان
به حق این سه و آن چار رو ترش نکنیکه تا نیفتد این دل به صد هزار گمان
به هر طعام خوشم من جز این یکی ترشیکه سخت این ترشی کند می کند دندان
که جمله ترشی ها بدان گوار شودکه تو ترش نکنی روی ای گل خندان
گشای آن لب خندان که آن گوارش ماستکه تعبیه ست دو صد گلشکر در آن احسان
ترش مکن که نخواهد ترش شدن آن روکه می دهد مدد قند هر دمش رحمان
چه جای این که اگر صد هزار تلخ و ترشبه نزد روی تو افتد شود خوش و شادان
مگر به روز قیامت نهان شود رویتوگر نه دوزخ خوشتر شود ز صدر جنان
اگر میان زمستان بهار نو خواهیدرآ به باغ جمالت درخت ها بفشان
به روز جمعه چو خواهی که عیدها بینندبرآی بر سر منبر صفات خود برخوان
غلط شدم که تو گر برروی به منبر برپری برآرد منبر چو دل شود پران
مرا به قند و شکرهای خویش مهمان کنعلف میاور پیشم منه نیم حیوان
فرشته از چه خورد از جمال حضرت حقغذای ماه و ستاره ز آفتاب جهان
غذای خلق در آن قحط حسن یوسف بودکه اهل مصر رهیده بدند از غم نان
خمش کنم که دگربار یار می خواهدکه درروم به سخن او برون جهد ز میان
غلط که او چو بخواهد که از خرم فکندحذر چه سود کند یا گرفتن پالان
مگر همو بنماید ره حذر کردنهمو بدوزد انبان همو درد انبان
مرا سخن همه با او است گر چه در ظاهرعتاب و صلح کنم گرم با فلان و فلان
خمش که تا نزند بر چنین حدیث هوااز آنک باد هوا نیست محرم ایشان

غزل شماره ۲۰۷۹

مقام ناز نداری برو تو ناز مکنچو میوه پخته نگشت از درخت بازمکن
به پیش قبله حق همچو بت میا منشیننماز خود را از خویش بی نماز مکن
گهی که پخته شدی از درخت فارغ باشز گرم و سرد میندیش و احتراز مکن
چو هیچ خصم نماند برو به بزم نشینسلاح رزم بینداز و ترک تاز مکن
چو صاف صاف برآمد ز کوره نقده تومده به کوره هر کوردل گداز مکن
جمال خود ز اسیران عشق هیچ مپوشچو باغ لطف خدایی تو در فراز مکن

غزل شماره ۲۰۸۰

چهار شعر بگفتم بگفت نی به از اینبلی ولیک بده اولا شراب گزین
بده به خمس مبارک مرا ششم جامیبگو بگیر و درآشام خمس با خمسین
غزال خویش به من ده غزل ز من بستاننمای چهره شعریت و شعر تازه ببین
خمار شعر نگویم خمار من بشکنبدان میی که نگنجد در آسمان و زمین
ستیزه روی مرا لطف و دلبری تو کردوگر نه سخت ادبناک بودم و مسکین
هزارساله ادب را به یک قدح ببریخمار عشق تو نگذاشت دیده شرمین
ز سایه تو جهان پر ز لیلی و مجنونهزار ویسه بسازد هزار گون رامین
وگر نه سایه نمودی جمال وحدت تودر این جهان نه قران هست آمدی نه قرین
تو آفتابی و جز تو چو سایه تابع توستگهی رود به شمال و گهی دود به یمین
گهی محیط جهان و گهی به کل فانیبه دست توست مسخر چو مهره تکوین
جمال و حسن تو ساکن چو عشق ما پیچانجبین هجر تو بی چین چو سفره ما پرچین
سکون حسن عجبتر که بی قراری ماو باز از این دو عجبتر چو سر کنی ز کمین

غزل شماره ۲۰۸۱

نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جانمرا به خوان تو باید هزار حلق و دهان
بیا که آب حیاتی و بنده مستسقینه بنده راست ملالت نه لطف راست کران
بیا که بحر معلق تویی و من ماهیمیان بحرم و این بحر را کی دید میان
ز بحر توست یکی قطره آب خاک آلودکه جان شده ست به پیش جماعتی بی جان
بیا بیا که تویی آفتاب و من ذرهبه پیش شعله رویت چو ذره چرخ زنان

غزل شماره ۲۰۸۲

برای چشم تو صد چشم بد توان دیدنچه چشم داری ای چشم ما به تو روشن
پی رضای تو آدم گریست سیصد سالکه تا ز خنده وصلش گشاده گشت دهن
به قدر گریه بود خنده تو یقین می دانجزای گریه ابر است خنده های چمن
اگر نه از نسب آدمی برو مگریکه نیست از سیهی زنگ را بکا و حزن
چو خود سپید ندیده ست روسیه شاد استچو پور قیصر رومی تو راه زنگ بزن
بسی خدنگ خورد اسپ تازی غازیکه تازی است نه پالانی است و نی کودن
خصوص مرکب تازی که تو بر او باشینشسته ای شه هیجا و پهلوان زمن
چو خارپشت شود پشت و پهلوش از تیرکه هست در صف هیجاش کر و فر وطن
چو شاه دست به پشت و سرش فرومالدکه ای گزیده سرآخر تویی مخصص من
شوند آن همه تیرش چو چوب های نباتهمه حلاوت و لذت همه عطا و منن
خبر ندارد پالانیی از این لذتسپر سلامت و محروم و بی بها و ثمن
ز گفت توبه کنم توبه سود نیست مرابه پیش پنجه ات ای ارسلان توبه شکن

غزل شماره ۲۰۸۳

اگر سزای لب تو نبود گفته منبرآر سنگ گران و دهان من بشکن
چو طفل بیهده گوید نه مادر مشفقپی ادب لب او را فروبرد سوزن
دو صد دهان و جهان از برای عز لبتبسوز و پاره کن و بردران و برهم زن
چو تشنه ای دود استاخ بر لب دریانه موج تیغ برآرد ببردش گردن
غلام سوسنم ایرا که دید گلشن توز شرم نرگس تو ده زبانش شد الکن
ولیک من چو دفم چون زنی تو کف بر منفغان کنم که رخم را بکوب چون هاون
مرا ز دست منه تا سماع گرم بودبکش تو دامن خود از جهان تردامن
بلی ز گلشن معنی است چشم ها مخمورولیک نغمه بلبل خوش است در گلشن
اگر تجلی یوسف برهنه خوبتر استدو چشم باز نگردد مگر به پیراهن
اگر چه شعشعه آفتاب جان اصل استبر آن فلک نرسیده ست آدمی بی تن
خمش که گر دهنم مرده شوی بربنددز گور من شنوی این نوا پس مردن

غزل شماره ۲۰۸۴

بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دینقرار و صبر برفته ست زین دل مسکین
ز روی زرد و دل درد و سوز سینه مپرسکه آن به شرح نگنجد بیا به چشم ببین
چو نان پخته ز تاب تو سرخ رو بودمچو نان ریزه کنونم ز خاک ره برچین
چو آینه ز جمالت خیال چین بودمکنون تو چهره من زرد بین و چین بر چین
مثال آبم در جوی کژروان چپ و راستفراق از چپ و از راستم گشاده کمین
به روز و شب چو زمین رو بر آسمان دارمز روی تو که نگنجد در آسمان و زمین
سحر ز درد نوشتیم نامه پیش صباکه از برای خدا ره سوی سفر بگزین
اگر سر تو به گل دربود مشوی بیاوگر به خار رسد پا به کندنش منشین
بیا بیا و خلاصم ده از بیا و بروبیا چنانک رهد جانم از چنان و چنین
پیام کردم کای تو پیمبر عشاقبگو برای خدا زود ای رسول امین
که غرق آبم و آتش ز موج دیده و دلمرا چه چاره نوشت او که چاره تو همین
نشست نقش دعایم به عالم گردونکجاست گوش نمازی که بشنود آمین
هزار آینه و صد هزار صورت رادهم به عشق صلاح جهان صلاح الدین

غزل شماره ۲۰۸۵

به صلح آمد آن ترک تند عربده کنگرفت دست مرا گفت تکری یرلغسن
سوال کردم از چرخ و گردش کژ اوگزید لب که رها کن حدیث بی سر و بن
بگفتمش که چرا می کند چنین گردشبگفت هیزم تر نیست بی صداع دتن
بگفتمش خبر نو شنیده ای او گفتحدیث نو نرود در شکاف گوش کهن
بلندهمتی و چشم تنگ ترک مرااگر تو واقف رازی بیا و شرح بکن
نه چشم تنگ خسیسم ولیک ره تنگ استز نرگسان دو چشمم به سوی او ره کن

غزل شماره ۲۰۸۶

من کجا بودم عجب بی تو این چندین زماندر پی تو همچو تیر در کف تو چون کمان
تو مرا دستور ده تا بگویم حال دهگر چه ازرق پوش شد شیخ ما چون آسمان
برگشا این پرده را تازه کن پژمرده راتا رود خاکی به خاک تا روان گردد روان
من کجا بودم عجب غایب از سلطان خویشساعتی ترسان چو دزد ساعتی چون پاسبان
گه اسیر چار و پنج گه میان گنج و رنجسود من بی روی تو بد زیان اندر زیان
ور تو ای استاسرا متهم داری مراروی زرد و چشم تر می دهد از دل نشان
رحم را سیلاب برد یا نکوکاری بمردای زده تیر جفا ای کمان کرده نهان
ای همه کردی ولی برنگشت از تو دلیای جفا و جور تو به ز لطف دیگران
باری این دم رسته ام با تو درپیوسته امای سبک روح جهان درده آن رطل گران
واخرم یک بارگی از غم و بیچارگیسیرم از غمخوارگی منت غمخوارگان
مست جام حق شوم فانی مطلق شومپر برآرم در عدم برپرم در لامکان
جان بر جانان رود گوش و هوشم نشنودبینی هر قلتبوز و چربک هر قلتبان
همچو ذره مر مرا رقص باره کرده ایپای کوبان پای کوب جان دهم ای جان جان
ای عجب گویم دگر باقیات این خبرنی خمش کردم تو گوی مطرب شیرین زبان
اقتلونی یا ثقات ان فی قتلی حیاتو الحیات فی الممات فی صبابات الحسان
قد هدانا ربنا من سقام طبناقد قضی ما فاتنا نعم هذا المستعان
اقچلر در گزلری خوش نسا اول قشلریالدر ریز سواری کمدر اول الپ ارسلان
نورکم فی ناظری حسنکم فی خاطریان ربی ناصری رب زد هذا القرآن
دب طیف فی الحشا نعم ماش قد مشاقد سقانا ما یشا فی کاس کالجفان
ارفضوا هذا الفراق و اکرموا بالاعتناقو ارغبوا فی الاتفاق و افتحوا باب الجنان
وقت عشرت هر کسی گوشه خلوت رودعشرت و شرب مرا می نباید شد نهان
از کف این نیکبخت می خورم همچون درختور نه من سرسبز چون می روم مست و جوان
چون سنان است این غزل در دل و جان دغلبیشتر شد عیب نیست این درازی در سنان
فاعلاتن فاعلات فاعلاتن فاعلاتشمس تبریزی تویی هم شه و هم ترجمان

غزل شماره ۲۰۸۷

بگویم مثالی از این عشق سوزانیکی آتشی در نهانم فروزان
اگر می بنالم وگر می ننالمبه کار است آتش به شب ها و روزان
همه عقل ها خرقه دوزند لیکنجگرهای عشاق شد خرقه سوزان

غزل شماره ۲۰۸۸

ببردی دلم را بدادی به زاغانگرفتم گروگان خیالت به تاوان
درآیی درآیم بگیری بگیرمبگویی بگویم علامات مستان
نشاید نشاید ستم کرد با منبرای گریبان دریدن ز دامان
بیاور بیاور شرابی که گفتیمگو که نگفتم مرنجان مرنجان
شرابی شرابی که دل جمع گرددچو دل جمع گردد شود تن پریشان
نخواهم نخواهم شرابی بهاییاز آن بحر بگشا شراب فراوان
ز تو باده دادن ز من سجده کردنز من شکر کردن ز تو گوهرافشان
چنانم کن ای جان که شکرم نماندوظیفه بیفزا دو چندان سه چندان
بجوشان بجوشان شرابی ز سینهبهاری برآور از این برگ ریزان
خرابم کن ای جان که از شهر ویرانخراجی نجوید نه دیوان نه سلطان
خمش باش ای تن که تا جان بگویدعلی میر گردد چو بگذشت عثمان
خمش کردم ای جان بگو نوبت خودتویی یوسف ما تویی خوب کنعان

غزل شماره ۲۰۸۹

تنت زین جهان است و دل زان جهانهوا یار این و خدا یار آن
دل تو غریب و غم او غریبنیند از زمین و نه از آسمان
اگر یار جانی و یار خردرسیدی بیار و ببردی تو جان
وگر یار جسمی و یار هواتو با این دو ماندی در این خاکدان
مگر ناگهان آن عنایت رسدکه ای من غلام چنان ناگهان
که یک جذب حق به ز صد کوشش استنشان ها چه باشد بر بی نشان
نشان چون کف و بی نشان بحر داننشان چون بیان بی نشان چون عیان
ز خورشید یک جو چو ظاهر شودبروبد ز گردون ره کهکشان
خمش کن خمش کن که در خامشی استهزاران زبان و هزاران بیان

غزل شماره ۲۰۹۰

به پیش آر سغراق گلگون منندانم که باده ست یا خون من
نجاتی است جان را ز غرقاب غمچو کشتی نوحی به جیحون من
مرا خوش بشوید ز آب و ز گلرساند به اصل و به عرجون من
در اجزای من خوش درآمیختهبه خویشی چو موسی و هارون من
زهی آب حیوان زهی آتشیکه جمعند هر دو به کانون من
چو نایم ببوسد چو دفم زندچه خوش چنگ درزد به قانون من
برو باقی از ساقی من بجویکز او یافت شیرینی افسون من

غزل شماره ۲۰۹۱

ای هفت دریا گوهر عطا کنوین مس ها را پرکیمیا کن
ای شمع مستان وی سرو بستانتا کی ز دستان آخر وفا کن
بگریست بر ما هر سنگ خارااین درد ما را جانا دوا کن
ای خشم کرده دیدار بردهاین ماجرا را یک دم رها کن
احسان و مردی بسیار کردیآن مردمی را اکنون دو تا کن
ای خوب مذهب ای ماه و کوکبدر ظلمت شب چون مه سخا کن
درد قدیمی رنج سقیمیگرد یتیمی از ما جدا کن
گر در نعیمم در زر و سیممبی تو یتیمم درمان ما کن
من لب ببستم در غم نشستمبگشای دستم قصد لقا کن

غزل شماره ۲۰۹۲

آن دلبر من آمد بر منزنده شد از او بام و در من
گفتم قنقی امشب تو مراای فتنه من شور و شر من
گفتا بروم کاری است مهمدر شهر مرا جان و سر من
گفتم به خدا گر تو برویامشب نزید این پیکر من
آخر تو شبی رحمی نکنیبر رنگ و رخ همچون زر من
رحمی نکند چشم خوش توبر نوحه و این چشم تر من
بفشاند گل گلزار رختبر اشک خوش چون کوثر من
گفتا چه کنم چون ریخت قضاخون همه را در ساغر من
مریخیم و جز خون نبوددر طالع من در اختر من
عودی نشود مقبول خداتا درنرود در مجمر من
گفتم چو تو را قصد است به جانجز خون نبود نقل و خور من
تو سرو و گلی من سایه تومن کشته تو تو حیدر من
گفتا نشود قربانی منجز نادره ای ای چاکر من
جرجیس رسد کو هر نفسینو کشته شود در کشور من
اسحاق نبی باید که بودقربان شده بر خاک در من
من عشقم و چون ریزم ز تو خونزنده کنمت در محشر من
هان تا نطپی در پنجه منهان تا نرمی از خنجر من
با مرگ مکن تو روی ترشتا شکر کند از تو بر من
می خند چو گل چون برکندتتا به سر شدت در شکر من
اسحاق تویی من والد توکی بشکنمت ای گوهر من
عشق است پدر عاشق رمه رازاینده از او کر و فر من
این گفت و بشد چون باد صباشد اشک روان از منظر من
گفتم چه شود گر لطف کنیآهسته روی ای سرور من
اشتاب مکن آهسته ترکای جان و جهان ای صدپر من
کس هیچ ندید اشتاب مرااین است تک کاهلتر من
این چرخ فلک گر جهد کندهرگز نرسد در معبر من
گفتا که خمش کاین خنگ فلکلنگانه رود در محضر من
خامش که اگر خامش نکنیدر بیشه فتد این آذر من
باقیش مگو تا روز دگرتا دل نپرد از مصدر من

غزل شماره ۲۰۹۳

تازه شد از او باغ و بر منشاخ گل من نیلوفر من
گشته است روان در جوی وفاآب حیوان از کوثر من
ای روی خوشت دین و دل منای بوی خوشت پیغامبر من
هر لحظه مرا در پیش رختآیینه کند آهنگر من
من خشک لبم من چشم ترماین است مها خشک و تر من
آن کس که منم خاک در اومی کوبد او بام و در من
آن کس که منم پابسته اومی گردد او گرد سر من
باده نخورم ور ز آنک خورماو بوسه دهد بر ساغر من
پستان وفا کی کرد سیهآن دایه جان آن مادر من
از من دو جهان صد بر بخوردچون آید او اندر بر من
دزدار فلک قلعه بدهدچون گردد او سرلشکر من
بربند دهان غماز مشوغماز بس است آن گوهر من

غزل شماره ۲۰۹۴

یک قوصره پر دارم ز سخنجان می شنود تو گوش مکن
دربند خودی زین سیر شدیگیری سر خود ای بی سر و بن
چون مستمعان جمله بروندگویم غم نو با یار کهن
کی سیر شود ماهی ز ترییا تشنه حق از علم لدن
گر سیر شدند این مستمعانجان می شنود از قرط اذن

غزل شماره ۲۰۹۵

با من صنما دل یک دله کنگر سر ننهم آنگه گله کن
مجنون شده ام از بهر خدازان زلف خوشت یک سلسله کن
سی پاره به کف در چله شدیسی پاره منم ترک چله کن
مجهول مرو با غول مروزنهار سفر با قافله کن
ای مطرب دل زان نغمه خوشاین مغز مرا پرمشغله کن
ای زهره و مه زان شعله رودو چشم مرا دو مشعله کن
ای موسی جان شبان شده ایبر طور برو ترک گله کن
نعلین ز دو پا بیرون کن و رودر دست طوی پا آبله کن
تکیه گه تو حق شد نه عصاانداز عصا و آن را یله کن
فرعون هوا چون شد حیواندر گردن او رو زنگله کن

غزل شماره ۲۰۹۶

گر تنگ بدی این سینه منروشن نشدی آیینه من
ای خار گلی از روضه مندوزخ تبشی از کینه من
خورشید جهان دارد اثریاز کر و فر دوشینه من
آن کوه احد پشمین شده ستاز رشک من و پشمینه من
چون جوز کهن اشکسته شویگر نوش کنی لوزینه من
از بهر دل این شیشه دلانباشد بر که در چینه من
از بهر چنین جمعیت جانهر روز بود آدینه من
تا تازه شود پژمرده منتا مرد شود عنینه من

غزل شماره ۲۰۹۷

چون دل جانا بنشین بنشینچون جان بی جا بنشین بنشین
بلکا دلکا کم کن یغماای خوش سیما بنشین بنشین
عمری گشتی همچون کشتیاندر دریا بنشین بنشین
افلاطونی جالینوسیبشکن صفرا بنشین بنشین
چون می چون می تلخی تا کیهمچون حلوا بنشین بنشین
خونم خوردی تا کی گردییک دم بازآ بنشین بنشین
تا کی لالا سوزد ما رابی او تنها بنشین بنشین
همچون میزان گشتی لرزانهمچون جوزا بنشین بنشین
دفعم جویی فردا گوییپیش از فردا بنشین بنشین
همچون کوثر صافی خوشتربی هر سودا بنشین بنشین
یار نغزم اندر مغزمهمچون صهبا بنشین بنشین
هان ای مه رو برگو برگوای جان افزا بنشین بنشین

غزل شماره ۲۰۹۸

شب محنت که بد طبیب و تو افکار یاد کنکه ز پای دلت بکند چنان خار یاد کن
چو فتادی به چاه و گو که ببخشید جان نوبه سوی او بیا مرو مکن انکار یاد کن
مکن اندک نبود آن به خدا شک نبود آننه به خویش آی اندکی و تو بسیار یاد کن
تو به هنگام یاد کن که چو هنگام بگذردتو خوه از گل سخن تراش و خوه از خار یاد کن
چو رسیدی به صدر او تو بدان حق قدر اوچو بدیدی تو بدر او تو ز دیدار یاد کن
تو بدان قدر سوز او برسد باز روز اوور از آن روز ایمنی تو ز اغیار یاد کن
چه سپاس ار دو نان دهد به طبیبی که جان دهدچو بزارد که ای طبیب ز بیمار یاد کن
چو طبیبت نمود خرد دل تو آن زمان بمردپس از آن بانگ می زنی که ز مردار یاد کن
مکن ار چه شدی چنین چو خزان دانه در زمینز بهارم حسام دین و ز گلزار یاد کن
اگرت کار چون زر است نه گرو پیش گازر استگرت امسال گوهر است نه تو از پار یاد کن
چو بدیدی رحیل گل پس اقبال چیست ذلنه که زنهار او است بس هله زنهار یاد کن

غزل شماره ۲۰۹۹

چند نظاره جهان کردنآب را زیر که نهان کردن
رنج گوید که گنج آوردمرنج را باید امتحان کردن
آنک از شیر خون روان کرده ستشیر داند ز خون روان کردن
آسمان را چو کرد همچون خاکخاک را داند آسمان کردن
بعد از این شیوه دگر گیرمچند بیگار دیگران کردن
تیز برداشتی تو ای مطرباین به آهستگی توان کردن
این گران زخمه ای است نتوانیمرقص بر پرده گران کردن
یک دو ابریشمک فروتر گیرتا توانیم فهم آن کردن
اندک اندک ز کوه سنگ کشندنتوان کوه را کشان کردن
تا نبینند جان جان ها راکی توان سهل ترک جان کردن
بنما ای ستاره کاندر ریگنتوان راه بی نشان کردن

غزل شماره ۲۱۰۰

چند بوسه وظیفه تعیین کنبه شکرخنده ایم شیرین کن
آن دلت را خدای نرم کناداین دعای خوش است آمین کن
مگر این را به خواب خواهم دیدمن بخسبم کنار بالین کن
ای فسون اجل فراق لبترو فسون مسیح آیین کن
عرصه چرخ بی تو تنگ آمدهین براق وصال را زین کن
حسن داری وفاست لایق حسنحسن را با وفا تو کابین کن
چون بمیرند رحم خواهی کردآنچ آخر کنی تو پیشین کن
حاجیان مانده اند از ره حجداروی اشتران گرگین کن
تا به کعبه وصال تو برسندچاره آب و زاد و خرجین کن
ای دو چشم جهان به تو روشناین جهان را تو آن جهان بین کن
از تجلی آفتاب رختچشم و دل را چو طور سینین کن
بس کنم شد ز حد گستاخیمن کی باشم که گویمت این کن
گر نبود این سخن ز من لایقآنچ آن لایق است تلقین کن
شمس تبریز بر افق بخرامگو شمال هلال و پروین کن