غزل شماره ۲۱۰۱
سیر گشتم ز نازهای خسانکم زنم من چو روغن به لسان
بعد از این شهد را نهان دارمتا نیفتند اندر او مگسان
خویش را بعد از این چنان دزدمکه نیابند مر مرا عسسان
هر زمان جانب دگر تازمبی رفیقان و صاحبان و کسان
ای خدا در تو چون گریخته اماین چنین قوم را به من مرسان
غزل شماره ۲۱۰۲
چیست با عشق آشنا بودنبجز از کام دل جدا بودن
خون شدن خون خود فروخوردنبا سگان بر در وفا بودن
او فدایی است هیچ فرقی نیستپیش او مرگ و نقل یا بودن
رو مسلمان سپر سلامت باشجهد می کن به پارسا بودن
کاین شهیدان ز مرگ نشکیبندعاشقانند بر فنا بودن
از بلا و قضا گریزی توترس ایشان ز بی بلا بودن
ششه می گیر و روز عاشوراتو نتانی به کربلا بودن
غزل شماره ۲۱۰۳
گر چه اندر فغان و نالیدناندکی هست خویشتن دیدن
آن نباشد مرا چو در عشقتخوگرم من به خویش دزدیدن
به خدا و به پاکی ذاتشپاکم از خویشتن پسندیدن
دیده کی از رخ تو برگرددبه که آید به وقت گردیدن
در چنین دولت و چنین میدانننگ باشد ز مرگ لنگیدن
عاشقان تو را مسلم شدبر همه مرگ ها بخندیدن
فرع های درخت لرزاننداصل را نیست خوف لرزیدن
باغبانان عشق را باشداز دل خویش میوه برچیدن
جان عاشق نواله ها می پیچدر مکافات رنج پیچیدن
زهد و دانش بورز ای خواجهنتوان عشق را بورزیدن
پیش از این گفت شمس تبریزیلیک کو گوش بهر بشنیدن
غزل شماره ۲۱۰۴
شب که جهان است پر از لولیانزهره زند پرده شنگولیان
بیند مریخ که بزم است و عیشخنجر و شمشیر کند در میان
ماه فشاند پر خود چون خروسپیش و پسش اختر چون ماکیان
دیده غماز بدوزد فلکتا که گواهی ندهد بر کیان
خفته گروهی و گروهی به صیدتا کی کند سود و کی دارد زیان
پنج و شش است امشب مهره قمارسست میفکن لب چون ناشیان
جام بقا گیر و بهل جام خوابپرده بود خواب و حجاب عیان
ساقی باقی است خوش و عاشقانخاک سیه بر سر این باقیان
زهر از آن دست کریمش بنوشتا که شوی مهتر حلواییان
عشق چو مغز است جهان همچو پوستعشق چو حلوا و جهان چون تیان
حلق من از لذت حلوا بسوختتا نکنم حلیه حلوا بیان
غزل شماره ۲۱۰۵
ساقی من خیزد بی گفت منآرد آن باده وافر ثمن
حاجت نبود که بگویم بیاربشنود آواز دلم بی دهن
هست تقاضاگر او لطف اوو آن کرم بی حد و خلق حسن
ماه برآید تو مگویش برآبر تو زند نور مگویش بزن
ای به گه بزم بهین عیش و نوشوی به گه رزم مهین صف شکن
از پی هر گمره نیکو دلیلوز پی محبوس چه ای خوش رسن
عالم همچون شب و تو همچو ماهتو مثل شمعی و جان ها لگن
جان مثل ذره بود بی قراربا تو شود ساکن نعم السکن
غزل شماره ۲۱۰۶
مست رسید آن بت بی باک مندردکش و دلخوش و چالاک من
گفت به من بنگر و دلشاد شوهیچ به خود منگر غمناک من
ز آب و گل این دیده تو پرگل استپاک کنش در نظر پاک من
دست بزد خرقه من چاک کردگفت مزن بخیه بر این چاک من
روی چو بر خاک نهادم بگفتپاک مکن روی خود از خاک من
ای منت آورده منت می برمز آنک منم شیر و تو شیشاک من
نفت زدم در تو و می سوز خوشلیک سیه می نکند زاک من
غزل شماره ۲۱۰۷
جان منی جان منی جان منآن منی آن منی آن من
شاه منی لایق سودای منقند منی لایق دندان من
نور منی باش در این چشم منچشم من و چشمه حیوان من
گل چو تو را دید به سوسن بگفتسرو من آمد به گلستان من
از دو پراکنده تو چونی بگوزلف تو حال پریشان من
ای رسن زلف تو پابند منچاه زنخدان تو زندان من
دست فشان مست کجا می رویپیش من آ ای گل خندان من
غزل شماره ۲۱۰۸
می نروم هیچ از این خانه مندر تک این خانه گرفتم وطن
خانه یار من و دارالقرارکفر بود نیت بیرون شدن
سر نهم آن جا که سرم مست شدگوش نهم سوی تنن تنتنن
نکته مگو هیچ به راهم مکنراه من این است تو راهم مزن
خانه لیلی است و مجنون منمجان من این جاست برو جان مکن
هر کی در این خانه درآید وراهمچو منش باز بماند دهن
خیز ببند آن در اما چه سودقارع در گشت دو صد درشکن
ای خنک آن را که سرش گرم شدز آتش روی چو تو شیرین ذقن
آن رخ چون ماه به برقع مپوشای رخ تو حسرت هر مرد و زن
این در رحمت که گشادی مبندای در تو قبله هر ممتحن
شمع تویی شاهد تو باده توهم تو سهیلی و عقیق یمن
باقی عمر از تو نخواهم بریدحلقه به گوش توام و مرتهن
می نرمد شیر من از آتشتمی نرمد پیل من از کرگدن
تو گل و من خار که پیوسته ایمبی گل و بی خار نباشد چمن
من شب و تو ماه به تو روشنمجان شبی دل ز شبم برمکن
شمع تو پروانه جانم بسوختسر پی شکرانه نهم بر لگن
جان من و جان تو هر دو یکی استگشته یکی جان پنهان در دو تن
جان من و تو چو یکی آفتابروشن از او گشته هزار انجمن
وقت حضور تو دو تا گشت جانرسته شد از تفرقه خویشتن
تن زدم از غیرت و خامش شدممطرب عشاق بگو تن مزن
خطه تبریز و رخ شمس دینماهی جان راست چو بحر عدن
غزل شماره ۲۱۰۹
ای تو پناه همه روز محنبازسپردم به تو من خویشتن
قلزم مهری که کناریش نیستقطره آن الفت مرد است و زن
شیر دهد شیر به اطفال خویششاه بگوید به گدا کیمسن
بلک شود آتش دایه خلیلسرمه یعقوب شود پیرهن
نور بد و شد بصر از آفتابآب بنوشد ز ثری یاسمن
بلک کشد از بت سنگین غذابا همه کفرش به عبادت شمن
قهر کند دایگی از لطف توزهر دهد دایه چو آری تو فن
گردد ابریشم بر کرم گورحله شود بر تن مومن کفن
بس کن از این شرح و خمش کن که تابلبل جان خطبه کند بر فنن
غزل شماره ۲۱۱۰
بانگ برآمد ز خرابات منچرخ دوتا شد ز مناجات من
عاقبت الامر ظفر دررسیدیار درآمد به مراعات من
یا رب یا رب که چه سان می کنددلبر بی کفو مکافات من
طاعت و ایمان کند آن کیمیاغفلت و انکار و جنایات من
قصر دهد از پی تقصیر منزله دهد از پی زلات من
جوش نهد در دل دریا و کوهاز تبش روز ملاقات من
گر نبدی پرده خیالات خلقسوخته بودی ز خیالات من
در سپه جان زندی زلزلهطبل و علم نعره و هیهات من
در افق چرخ زدی شعله هانیم شبان آتش میقات من
غزل شماره ۲۱۱۱
بانگ برآمد ز خرابات منیار درآمد به مراعات من
تا که بدیدم مه بی حد اورفت ز حد ذوق مناجات من
موسی جانم به که طور رفتآمد هنگام ملاقات من
طور ندا کرد که آن خسته کیستکآمد سرمست به میقات من
این نفس روشن چون برق چیستپر شده تا سقف سماوات من
این دل آن عاشق مستان ماسترسته ز هجران و ز آفات من
آمده با سوز و هزاران نیازبر طمع لطف و مکافات من
پیشتر آ پیشتر آ و ببینخلعت و تشریف و مکافات من
نفی شدی در طلب وصل منعمر ابد گیر ز اثبات من
از خم توحید بخور جام میمست شو این است کرامات من
پهلوی شه آمده ای مات شومات منی مات منی مات من
بس کن ای دل چو شدی مات شهچند ز هیهای و ز هیهات من
غزل شماره ۲۱۱۲
ظلمت شب پرتو ظلمات مننور مه از نور ملاقات من
گوهر طاعت شد از آن کیمیازلت و انکار و جنایات من
هست سماوات در آن آرزوتا نگرد سوی سماوات من
ای رخ خورشید سوی برج منای شه جان شاهد شهمات من
غزل شماره ۲۱۱۳
ای تو چو خورشید و شه خاص منکفر من و توبه و اخلاص من
رقص کند بر سر چرخ آفتابتا تو بگوییش که رقاص من
سجده کنان پیش درت نفس کلکای ز تو جان یافته اشخاص من
نفس کل و عقل کل و آن دگربحر منی گوهر و غواص من
کفر من و گوهر ایمان منجرم من و واعظ و قصاص من
غزل شماره ۲۱۱۴
بانگ برآمد ز دل و جان منکآه ز معشوقه پنهان من
سجده گه اصل من و فرع منتاج سر من شه و سلطان من
خسته و بسته ست دل و دست مندست غم یوسف کنعان من
دست نمودم که بگو زخم کیستگفت ز دست من و دستان من
دل بنمودم که ببین خون شده ستدید و بخندید دلستان من
گفت به خنده که برو شکر کنعید مرا ای شده قربان من
گفتم قربان کیم یار گفتآن منی آن منی آن من
صبح چو خندید دو چشمم گریستدید ملک دیده گریان من
جوش برآورد و روان کرد آباز شفقت چشمه حیوان من
نک اثر آب حیاتش نگردر بن هر سی و دو دندان من
آب حیات است روانه ز جوشتازه بدو سدره ایمان من
بنده این آبم و این میراببنده تر از من دل حیران من
بس کن گستاخ مرو هین خموشپیش شهنشاه نهان دان من
غزل شماره ۲۱۱۵
بازرسید آن بت زیبای منخرمی این دم و فردای من
در نظرش روشنی چشم مندر رخ او باغ و تماشای من
عاقبت الامر به گوشش رسیدبانگ من و نعره و هیهای من
بر در من کیست که در می زندجان و جهان است و تمنای من
گر نزند او در من درد منور نکند یاد من او وای من
دور مکن سایه خود از سرمباز مکن سلسله از پای من
در چه خیالی هله ای روترشرو بر حلوایی و حلوای من
هم بخور و هم کف حلوا بیارتا که بیفزاید صفرای من
ریش تو را سخت گرفته ست غمچیست زبونی تو بابای من
در زنخش کوب دو سه مشت سختای نر و نرزاده و مولای من
مشک بدرید و بینداخت دلوغرقه آب آمد سقای من
بانگ زدم کای کر سقا بیارفت و بنشنید علالای من
آن من است او و به هر جا رودعاقبت آید سوی صحرای من
جوشش دریای معلق مگراز لمع گوهر گویای من
گوید دریا که ز کشتی بجهدررو در آب مصفای من
قطره به دریا چو رود در شودقطره شود بحر به دریای من
ترک غزل گیر و نگر در ازلکز ازل آمد غم و سودای من
غزل شماره ۲۱۱۶
آمده ای بی گه خامش مشینیک قدح مردفکن برگزین
آب روان داد ز چشمه حیاتتا بدمد سبزه ز آب و ز طین
آن می گلگون سوی گلشن کشانتا بگزد لاله رخ یاسمین
راح نما روح مرا تا که روحخندد و گوید سخنی خندمین
درکشد اندیشه گری دست خودچونک برافشاند یار آستین
گردن غم را بزند تیغ میکاین بکشد کان حلاوت ز کین
بام و در مجلس افغان کندکاغتنموا الهوه یا شاربین
گوش گشا جانب حلقه کرامچشم گشا روشنی چشم بین
سجده کند چین چو گشاید دو چشمجعد تو را بیند پنجاه چین
خرمیش بر دل خرم زندسوی امین آید روح الامین
مادر عشرت چو گشاید کناربازرهد جان ز بنات و بنین
بس کنم و رخت به ساقی دهموز کف او گیرم در ثمین
غزل شماره ۲۱۱۷
پیشتر آ ای صنم شنگ منای صنم همدل و همرنگ من
شیوه گری بین که دلم تنگ شدتا تو بگوییش که دلتنگ من
جنگ کنم با دل خود چون عوانتا تو بگویی سره سرهنگ من
چند بپرسی که رخت زرد چیستاز غم تو ای بت گلرنگ من
دوش به زهره همه شب می رسیدزاری این قالب چون چنگ من
جان مرا از تن من بازخرتا برهد جان من از ننگ من
ای شده از لطف لب لعل توصیرفی زر دل چون سنگ من
صلح بده جان مرا و مراکز جهت توست همه جنگ من
پای من از باد روانتر شودگر تو بگویی که بیا لنگ من
زان شده ام بسته آونگ توکز تو شود چون شکر آونگ من
ای تو ز من فارغ و من زار زاراه چه شوم چون کنی آهنگ من
زنگی غم بر در شادی رومروم مرا بازخر از زنگ من
بی گهی و دوری ره باک نیستنیم قدم شد ز تو فرسنگ من
پیری من گشته به از کودکیتازه شده روی پرآژنگ من
خامش کن چون خمشان دنگ باشتات بگوید خمش و دنگ من
غزل شماره ۲۱۱۸
می تلخی که تلخی ها بدو گردد همه شیرینبت چینی که نگذارد که افتد بر رخ ما چین
میش هر دم همی گوید که آب خضر را درکشرخش هر لحظه می گوید که گلزار مخلد بین
زبان چرب او کآرد درختانی پر از زیتونلب شیرین او خواند به افسون سوره والتین
ایا من عشق خدیه یذیب الف حور العینهواه کاشف البلوی کعسق او یاسین
شعاع وجهه یعلو علی شمس الضحی نوراکمال ساده الوافی یفوق الطور فی المتکین
فکم من عاشق اردی مقال الحب زر غباو کم من میت احیا محیاه کیوم الدین
همی گوید مگو چیزی وگر نی هست تمییزیکه زنده کردمی هر دم هزاران مرده زین تلقین
سکوتی عند احرار غدا کشاف اسراروراء الحرف معلوم بیان النور فی التعیین
چو می گوید بگو حاجت دهد گوشی بدین امتکه او ناگفته دریابد چو گوش غیب گو آمین
سکتنا یا صبا نجد فبلغ انت ما تدریو ترجم ما کتمناه لاهل الحی حتی حین
غزل شماره ۲۱۱۹
اگر امروز دلدارم درآید همچو دی خندانفلک اندر سجود آید نهد سر از بن دندان
الا یا صاح لا تعجل بقتلی قد دنا المقتلترفق ساعه و اسال وصل من باد بالهجران
بگفتم ای دل خندان چرا دل کرده ای سندانببین این اشک بی پایان طوافی کن بر این طوفان
عذیری منک یا مولا فان الهم استولیو انت بالوفا اولی فلا تشمت بی الشیطان
مرا گوید چه غم دارد دل آواره چه کم دارمنه بیمارم نه غمخوارم مرا نگرفت غم چندان
الا یا متلفی زرنی لتحیینی و تنشرنیقد استولیت فانصرنی فان الفضل بالاحسان
مکن جانا مکن جانا که هم خوبی و هم داناکرم منسوخ شد مانا نشد منسوخ ای سلطان
و ما ذنبی سوی انی عدیم الصبر فی فنیفلا تعرض بذا عنی وجد بالعفو و الغفران
عجب گردد دل و رایش ز بی باکی ببخشایشخدایا مهر افزایش محالی را بساز امکان
اتیناکم اتیناکم فاحیونا بلقیاکمو سقونا به سقیاکم خذوا بالجود یا اخوان
شفیعی گر تو را گیرد که آن بیچاره می میرددل تو پند نپذیرد پس این دردی است بی درمان
دخلت النار سکرانا حسبت النار اوطاناالفت النار احیانا فمن ذایالف النیران
چو بیند سوز من گوید که این زرق است یا برقیچو بیند گریه ام گوید که این اشک است یا باران
خلیلی قد دنا نقلی بلا قلب و لا عقلو لا تعرض و لا تقل و لا تردینی بالنسیان
مرا گوید که درد ما به از قند است و از حلواتو را صرع است یا سودا کس از حلوا کند افغان
یقول خادع المعشر بلاء العشق کالسکرو شوک الحب کالعبهر فما یبکیک یا فتان
ز رنجم گنج ها داری ز خارم جفت گلزاریچه می نالی به طراری منم سلطان طراران
جراحات الهوی تشفی کدورات الهوی تصفیبرودات الهوی تدفی و نیران الهوی ریحان
مگر خواهی که خامان را بیندازی ز راه ماکه می مویی و می گویی چنین مقلوب با ایشان
اذا استغنیت لا تبخل تصدق فی الهوی و انخلفبیس البخل فی الماکل و نعم الجود فی الانسان
چو در بزم طرب باشی بخیلی کم کن ای ناشیمبادا یار ز اوباشی کند با تو همین دستان
الا یا ساقیا اوفر و لا تمنن لتستکثرادر کاستنا و اسکر فان العیش للسکران
چو خوردی صرف خوش بو را بده یاران می جو رارها کن حرص بدخو را مخور می جز در این میدان
فلا تسق بکاسات صغار بل بطاساتو امددنا بحرات عظام یا عظیم الشان
بهل جام عصیرانه که آوردی ز میخانهسبو را ساز پیمانه که بی گه آمدیم ای جان
سقانا ربنا کاسا مراعاه و ایناسافنعم الکاس مقیاسا و بیس الهم کالسرحان
بیار آن جام خوش دم را که گردن می زند غم رابیار آن یار محرم را که خاک او است صد خاقان
اذا ما شیت ابقائی فکن یا عشق سقائیو مل بالفقر تلقائی و انت الدین و الدیان
میی کز روح می خیزد به جام فقر می ریزدحیات خلد انگیزد چو ذات عشق بی پایان
الا یا ساقی السکری انل کاساتنا تتریتسلی القلب بالبشری تصفینا عن الشنآن
دغل بگذار ای ساقی بکن این جمله در باقیکه صاف صاف راواقی مثال باده خم دان
سنا برق لساقینا بکاسات تلاقیناتضی ء فی تراقینا بنور لاح کالفرقان
زهی آبی که صد آتش از او در دل زند شعلهیکی لون است و صد الوان شود بر روی از او تابان
فماء مشبه النار عزیز مثل دینارفدیناه به قنطار بلا عد و لا میزان
شرابی چون زر سوری ولی نوری نه انگوریبرد از دیده ها کوری بپراند سوی کیوان
اذا افناک سقیاها و زاد الشرب طغواهافایاکم و ایاها و خلوا دهشته الحیران
چو کرد آن می دگر سانش نمود آن جوش و برهانشاناالحق بجهد از جانش زهی فر و زهی برهان
غزل شماره ۲۱۲۰
دگرباره چو مه کردیم خرمنخرامیدیم بر کوری دشمن
دگربار آفتاب اندر حمل شدبخندانید عالم را چو گلشن
ز طنازی شکوفه لب گشاده ستبه غمازی زبان گشته ست سوسن
چه اطلس ها که پوشیدند در باغاز آن خیاط بی مقراض و سوزن
طبق بر سر نهاده هر درختیپر از حلوای بی دوشاب و روغن
دهل کردیم اشکم را دگربارچو طبال ربیعی شد دهلزن
ز ره گشته ز باد آن روی آبیکه بود اندر زمستان همچو آهن
بهار نو مگر داوود وقت استکز آن آهن ببافیده ست جوشن
ندا زد در عدم حق کای ریاحینبرون رفتند آن سردان ز مسکن
به سربالای هستی روی آریدچو مرغان خلیلی از نشیمن
رسید آن لک لک عارف ز غربتمسبح گرد او مرغان الکن
هزیمتیان که پنهان گشته بودندبرون کردند سر یک یک ز روزن
برون کردند سرها سبزپوشانپر از طوق و جواهر گوش و گردن
سماع است و هزاران حور در باغهمی کوبند پا بر گور بهمن
هلا ای بید گوش و سر بجنباناگر داری چو نرگس چشم روشن
همی گویم سخن را ترک من کنستیزه رو است می آید پی من
نخواهم من برای روی سختشحدیث عاشقان را فاش کردن
ینادی الورد یا اصحاب مدینالا فافرح بنا من کان یحزن
فان الارض اخضرت بنورو قال الله للعاری تزین
و عاد الهاربون الی حیاهو دیوان النشور غدا مدون
بامر الله ماتوا ثم جاواو ابلاهم زمانا ثم احسن
و شمس الله طالعه به فضلو برهان صنایعه مبرهن
و صبغنا النبات بغیر صبغنقدر حجمها من غیر ملبن
جنان فی جنان فی جنانالا یا حایرا فیها توطن
و هیجنا النفوس الی المعالیفذا نال الوصال و ذا تفرعن
الا فاسکت و کلمهم به صمتفان الصمت للاسرار ابین
غزل شماره ۲۱۲۱
افندس مسین کاغا یومیندنکابیکینونین کالی زویمسن
یتی بیرسس یتی قومسسبیمی تی پاتیس بیمی تی خسس
هله دل من هله جان منهله این من هله آن من
هله خان من هله مان منهله گنج من هله کان من
هذا سیدی هذا سندیهذا سکنی هذا مددی
هذا کنفی هذا عمدیهذا ازلی هذا ابدی
یا من وجهه ضعف القمریا من قده ضعف الشجر
یا من زارنی وقت السحریا من عشقه نور النظر
گر تو بدوی ور تو بپریز این دلیر جان خود جان نبری
ور جان ببری از دست غمشاز مرده خری والله بتری
ایلا کالیمو ایلا شاهیموخاراذی دیدش ذتمش انیمو
یوذ پسه بنی پوپونی لالیمیذن چاکوسش کالی تویالی
از لیلی خود مجنون شده اموز صد مجنون افزون شده ام
وز خون جگر پرخون شده امباری بنگر تا چون شده ام
گر ز آنک مرا زین جان بکشیمن غرقه شوم در عین خوشی
دریا شود این دو چشم سرمگر گوش مرا زان سو بکشی
یا منبسطا فی تربیتییا مبتشرا فی تهنیتی
ان کنت تری ان تقتلنییا قاتلنا انت دیتی
گر خویش تو بر مستی بزنیهستی تو بر هستی بزنی
در حلقه ما بهر دل ماشکلی بکنی دستی بزنی
صد گونه خوشی دیدم ز اشیگفتم که لبت گفتا نچشی
بر گورم اگر آیی بنگرپرعشق بود چشمم ز کشی
آن باغ بود نی نقش ثمرو آن گنج بود نی صورت زر
شب عیش بود نی نقل و سمرلا تسالنی زان چیز دیگر
غزل شماره ۲۱۲۲
کیف اتوب یا اخی من سکر کارجوانلیس من التراب بل معصره بلا مکان
خط علی کوسها کتابه شارحهیا من من یشربها من الممات و الهوان
من تبریز نبعه منبته و ینعهفها الیها جانب و جانب الی الجنان
غزل شماره ۲۱۲۳
العشق یقول لی تزینالزینه عندنا تیقن
لا تنظر غیرنا فتعمیلا تله عن الیقین بالظن
لا عیش لخایف کایبلا تبرح عندنا فتامن
من کنت هواه کیف یهلکمن کنت مناه کیف یحزن
العقل رسولنا الیکمذاک حسن و نحن احسن
اخشوشن بالبلا و ارضیفالهجر من البلاء اخشن
من رام الی العلی عروجاهذا سبب الیه یرکن
یا مضطربا تعال و افلحفی مسکننا و نعم مسکن
غزل شماره ۲۱۲۴
ایا بدر الدجی بل انت احسناذا وافاک قلب کیف یحزن
فصر یا قلب فی سوق المعالیله رهنا اذا ما کنت ترهن
ایا نجما خنوسا فی ذراهتکنس فی صعودک او توطن
فلا یعلوک نحس انت آمنو لا یغشاک فقر انت مخزن
ایا جسما فنیت فی هواهله عذر و برهان مبرهن
و ارضعنی لبانا ترتضیهفمن ارضعته فهو المسمن
اذا ما لم یذقه کیف یحییو ان الخلد یدخله من آمن
غزل شماره ۲۱۲۵
اطیب الاسفار عندی انتقالی من مکانفالمکانات حجاب عن عیان اللامکان
المکانات خوابی لا مکان بحر الفراتینتن الماء الزلال طول حبس فی الجنان
فی البیان انفراج فی مطار للضمیریا ضمیری طرسرارا لا تطر صوب البیان
انتقال للدجاج وسط دار للحبوبو انتقال للطیور فوق جو للامان
یا فتی شتان بین انتقال و انتقالانتقال فی هوان و انتقال فی جنان
فی کلا النقلین ذوق فی ابتدا الانتهاضانما الفرق سیبدوا آخرا للافتان