غزل شماره ۲۱۲۶
اطیب الاعمار عمر فی طریق العاشقینغمز عین من ملاح فی وصال مستبین
رویه المعشوق یوما فی مقام موحشزاد طیبا من جنان فی قیان حور عین
عفروا من ترب باب بغیه وجهی مدافهی زادت لطفها عندی من الماء المعین
غار جسمی ان یراه عاذل او عاذرانه یحکی صفاتا من صفات شمس دین
حبذا سکر حیاتی مزیل للحیااشربوا اصحابنا تستمسکوا الحق المبین
سیدا مولا کریما عالما مستیقظااسترق العبد ذاک الطاهر الروح الامین
حبذا ظلا ظلیلا من نخیل باسقآمن من کل خوف او بلاء او مکین
تمره یصفی عقولا کدرت انوارهافاعجبوا من مسکر مستکثر الرای الرزین
غزل شماره ۲۱۲۷
یا صغیر السن یا رطب البدنیا قریب العهد من شرب اللبن
هاشمی الوجه ترکی القفادیلمی الشعر رومی الذقن
روحه روحی و روحی روحهمن رآی روحین عاشقا فی بدن
صح عند الناس انی عاشقغیر ان لم یعرفوا عشقی به من
اقطعوا شملی و ان شاتم صلواکل شی ء منکم عندی حسن
ذاب مما فی متاعی وطنیو متاعی باد مما فی وطن
غزل شماره ۲۱۲۸
ابشر ثم ابشر یا موتمناقترب الوصل و افنی المحن
فاجتمعوا نقضی ما فاتنامن سکر یلقب ام الفتن
قد قدم الساقی نعم السقاقد قرب المنزل نعم الوطن
کار تو این است که دل پروریپرورش آمد همه کار چمن
خلدک الله لنا ساقیاانت لنا البر ولی المنن
نحن عطاش سندی فاسقنامن سکر یقطع راس الحزن
ینشانا صفوته نشاهطیبه السر ملیح العلن
ترک کن این گفت و همی باش جفتو اغتنم الفرض و خل السنن
فاغتنم السکر و زمزم لناتن تنتن تن تنتن تن تنن
قد ظهر الصبح و خل الحرسقد وضع الحرب فخل المحن
طیبنا الراح و نعم المطیبو اختلط الشهد لنا باللبن
نطمع فی الزاید فازدد لنافاسق و اسرف سرفا مشبعا
سن لنا سنتک المرتضیرن لنا رنه ظبی الاغن
نخ هنا جمله بعراننالیس علی الارض کهذا العطن
من هو لا یغبط هذ السقامن هو لا یعبد هذ الوثن
ما لرسالات هوی منتهیفاقنع بالاوجز یا ممتحن
قد سکر القوم و نام الندیمنشرب بالوحده نحن اذن
مفتعلن مفتعلن مفتعلفعلللن فعلللن فعللن
غزل شماره ۲۱۲۹
نحن الی سیدنا راجعونطیبه النفس به طایعون
سیدنا یصبح یبتا عناانفسنا نحن له بایعون
یفسد ان جاع الی موکلنحن الی نظرته جایعون
سوف تلاقیه به میعادهتحسب انا ابدا ضایعون
غزل شماره ۲۱۳۰
ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی اوشوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او
معشوق را جویان شود دکان او ویران شودبر رو و سر پویان شود چون آب اندر جوی او
در عشق چون مجنون شود سرگشته چون گردون شودآن کو چنین رنجور شد نایافت شد داروی او
جان ملک سجده کند آن را که حق را خاک شدترک فلک چاکر شود آن را که شد هندوی او
عشقش دل پردرد را بر کف نهد بو می کندچون خوش نباشد آن دلی کو گشت دستنبوی او
بس سینه ها را خست او بس خواب ها را بست اوبسته ست دست جادوان آن غمزه جادوی او
شاهان همه مسکین او خوبان قراضه چین اوشیران زده دم بر زمین پیش سگان کوی او
بنگر یکی بر آسمان بر قله روحانیانچندین چراغ و مشعله بر برج و بر باروی او
شد قلعه دارش عقل کل آن شاه بی طبل و دهلبر قلعه آن کس بررود کو را نماند اوی او
ای ماه رویش دیده ای خوبی از او دزدیده ایای شب تو زلفش دیده ای نی نی و نی یک موی او
این شب سیه پوش است از آن کز تعزیه دارد نشانچون بیوه ای جامه سیه در خاک رفته شوی او
شب فعل و دستان می کند او عیش پنهان می کندنی چشم بندد چشم او کژ می نهد ابروی او
ای شب من این نوحه گری از تو ندارم باوریچون پیش چوگان قدر هستی دوان چون گوی او
آن کس که این چوگان خورد گوی سعادت او بردبی پا و بی سر می دود چون دل به گرد کوی او
ای روی ما چون زعفران از عشق لاله ستان اوای دل فرورفته به سر چون شانه در گیسوی او
مر عشق را خود پشت کو سر تا به سر روی است اواین پشت و رو این سو بود جز رو نباشد سوی او
او هست از صورت بری کارش همه صورتگریای دل ز صورت نگذری زیرا نه ای یک توی او
داند دل هر پاک دل آواز دل ز آواز گلغریدن شیر است این در صورت آهوی او
بافیده دست احد پیدا بود پیدا بوداز صنعت جولاهه ای وز دست وز ماکوی او
ای جان ها ماکوی او وی قبله ما کوی اوفراش این کو آسمان وین خاک کدبانوی او
سوزان دلم از رشک او گشته دو چشمم مشک اوکی ز آب چشم او تر شود ای بحر تا زانوی او
این عشق شد مهمان من زخمی بزد بر جان منصد رحمت و صد آفرین بر دست و بر بازوی او
من دست و پا انداختم وز جست و جو پرداختمای مرده جست و جوی من در پیش جست و جوی او
من چند گفتم های دل خاموش از این سودای دلسودش ندارد های من چون بشنود دل هوی او
غزل شماره ۲۱۳۱
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شوو اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کنوآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سینه را چون سینه ها هفت آب شو از کینه هاوآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شویگر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو
آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شدهآن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین مافانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو
تو لیله القبری برو تا لیله القدری شویچون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو
اندیشه ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشدز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو
قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل های مامفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه راکمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو
گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر رادامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو
گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینهور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو
تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکیتا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو
شکرانه دادی عشق را از تحفه ها و مال هاهل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو
یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدییک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو
ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پرنطق زبان را ترک کن بی چانه شو بی چانه شو
غزل شماره ۲۱۳۲
مستی ببینی رازدان می دانک باشد مست اوهستی ببینی زنده دل می دانک باشد هست او
گر سر ببینی پرطرب پر گشته از وی روز و شبمی دانک آن سر را یقین خاریده باشد دست او
عالم چو ضد یک دگر در قصد خون و شور و شرلیکن نیارد دم زدن از هیبت پابست او
هر دم یکی را می دهد تا چون درختی برجهدحیران شود دیو و پری در خیز و در برج است او
سبلت قوی مالیده ای از شیر نقشی دیده ایای فربه از بایست خود باری ببین بایست او
زو قالبت پیوسته شد پیوسته گردد حالتتای رغبت پیوندها از رحمت پیوست او
ای خوش بیابان که در او عشق است تازان سو به سوجز حق نباشد فوق او جز فقر نبود پست او
شست سخن کم باف چون صیدت نمی گردد زبونتا او بگیرد صیدها ای صید مست شست او
غزل شماره ۲۱۳۳
بیدار شو بیدار شو هین رفت شب بیدار شوبیزار شو بیزار شو وز خویش هم بیزار شو
در مصر ما یک احمقی نک می فروشد یوسفیباور نمی داری مرا اینک سوی بازار شو
بی چون تو را بی چون کند روی تو را گلگون کندخار از کفت بیرون کند وآنگه سوی گلزار شو
مشنو تو هر مکر و فسون خون را چرا شویی به خونهمچون قدح شو سرنگون و آن گاه دردی خوار شو
در گردش چوگان او چون گوی شو چون گوی شووز بهر نقل کرکسش مردار شو مردار شو
آمد ندای آسمان آمد طبیب عاشقانخواهی که آید پیش تو بیمار شو بیمار شو
این سینه را چون غار دان خلوتگه آن یار دانگر یار غاری هین بیا در غار شو در غار شو
تو مرد نیک ساده ای زر را به دزدان داده ایخواهی بدانی دزد را طرار شو طرار شو
خاموش وصف بحر و در کم گوی در دریای اوخواهی که غواصی کنی دم دار شو دم دار شو
غزل شماره ۲۱۳۴
نبود چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شواز جنگ می ترسانیم گر جنگ شد گو جنگ شو
ماییم مست ایزدی زان باده های سرمدیتو عاقلی و فاضلی دربند نام و ننگ شو
رفتیم سوی شاه دین با جامه های کاغذینتو عاشق نقش آمدی همچون قلم در رنگ شو
در عشق جانان جان بده بی عشق نگشاید گرهای روح این جا مست شو وی عقل این جا دنگ شو
شد روم مست روی او شد زنگ مست موی اوخواهی به سوی روم رو خواهی به سوی زنگ شو
در دوغ او افتاده ای خود تو ز عشقش زاده ایزین بت خلاصی نیستت خواهی به صد فرسنگ شو
گر کافری می جویدت ور مومنی می شویدتاین گو برو صدیق شو و آن گو برو افرنگ شو
چشم تو وقف باغ او گوش تو وقف لاغ اواز دخل او چون نخل شو وز نخل او آونگ شو
هم چرخ قوس تیر او هم آب در تدبیر اوگر راستی رو تیر شو ور کژروی خرچنگ شو
ملکی است او را زفت و خوش هر گونه ای می بایدشخواهی عقیق و لعل شو خواهی کلوخ و سنگ شو
گر لعل و گر سنگی هلا می غلط در سیل بلابا سیل سوی بحر رو مهمان عشق شنگ شو
بحری است چون آب خضر گر پر خوری نبود مضرگر آب دریا کم شود آنگه برو دلتنگ شو
می باش همچون ماهیان در بحر آیان و روانگر یاد خشکی آیدت از بحر سوی گنگ شو
گه بر لبت لب می نهد گه بر کنارت می نهدچون آن کند رو نای شو چون این کند رو چنگ شو
هر چند دشمن نیستش هر سو یکی مستیستشمستان او را جام شو بر دشمنان سرهنگ شو
سودای تنهایی مپز در خانه خلوت مخزشد روز عرض عاشقان پیش آ و پیش آهنگ شو
آن کس بود محتاج می کو غافل است از باغ ویباغ پرانگور ویی گه باده شو گه بنگ شو
خاموش همچون مریمی تا دم زند عیسی دمیکت گفت کاندر مشغله یار خران عنگ شو
غزل شماره ۲۱۳۵
ای شعشعه نور فلق در قبه مینای توپیمانه خون شفق پنگان خون پیمای تو
ای میل ها در میل ها وی سیل ها در سیل هارقصان و غلطان آمده تا ساحل دریای تو
با رفعت و آهنگ مه مه را فتد از سر کلهچون ماه رو بالا کند تا بنگرد بالای تو
در هر صبوحی بلبلان افغان کنان چون بی دلانبر پرده های واصلان در روضه خضرای تو
ای جان ها دیدارجو دل ها همه دلدارجوای برگشاده چارجو در باغ باپهنای تو
یک جو روان ماء معین یک جوی دیگر انگبینیک جوی شیر تازه بین یک جو می حمرای تو
تو مهلتم کی می دهی می بر سر می می دهیکو سر که تا شرحی کنم از سرده صهبای تو
من خود کی باشم آسمان در دور این رطل گرانیک دم نمی یابد امان از عشق و استسقای تو
ای ماه سیمین منطقه با عشق داری سابقهوی آسمان هم عاشقی پیداست در سیمای تو
عشقی که آمد جفت دل شد بس ملول از گفت دلای دل خمش تا کی بود این جهد و استقصای تو
دل گفت من نای ویم نالان ز دم های ویمگفتم که نالان شو کنون جان بنده سودای تو
انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکمحمدا لعشق شامل بگرفته سر تا پای تو
غزل شماره ۲۱۳۶
ساقی اگر کم شد میت دستار ما بستان گروچون می ز داد تو بود شاید نهادن جان گرو
بس اکدش و بس کدخدا کز شور می های خداکرده ست اندر شهر ما دکان و خان و مان گرو
آن شاه ابراهیم بین کادهم به دستش معرفتمر تخت را و تاج را کرده ست آن سلطان گرو
بوبکر سر کرده گرو عمر پسر کرده گروعثمان جگر کرده گرو و آن بوهریره انبان گرو
پس چه عجب آید تو را چون با شهان این می کندگر ز آنک درویشی کند از بهر می خلقان گرو
آن شاهد فرد احد یک جرعه ای در بت نهددر عشق آن سنگ سیه کافر کند ایمان گرو
من مست آن میخانه ام در دام آن دردانه امدر هیچ دامی پر خود ننهاده چون مرغان گرو
بهر چه لرزی بر گرو در کار او جان گو بروجان شد گرو ای کاشکی گشتی دو صد چندان گرو
خامش رها کن بلبلی در گلشن آی و درنگربلبل نهاده پر و سر پیش گل خندان گرو
غزل شماره ۲۱۳۷
آن کون خر کز حاسدی عیسی بود تشویش اوصد کیر خر در کون او صد تیز سگ در ریش او
خر صید آهو کی کند خر بوی نافه کی کشدیا بول خر را بو کند یا گه بود تفتیش او
هر جوی آب اندررود آن ماده خر بولی کندجو را زیان نبود ولی واجب بود تعطیش او
خر ننگ دارد ز آن دغل از حق شنو بل هم اضلای چون مخنث غنج او چون قحبگان تخمیش او
خامش کنم تا حق کند او را سیه روی ابدمن دست در ساقی زنم چون مستم از تجمیش او
غزل شماره ۲۱۳۸
ای عشق تو موزونتری یا باغ و سیبستان توچرخی بزن ای ماه تو جان بخش مشتاقان تو
تلخی ز تو شیرین شود کفر و ضلالت دین شودخار خسک نسرین شود صد جان فدای جان تو
در آسمان درها نهی در آدمی پرها نهیصد شور در سرها نهی ای خلق سرگردان تو
عشقا چه شیرین خوستی عشقا چه گلگون روستیعشقا چه عشرت دوستی ای شادی اقران تو
ای بر شقایق رنگ تو جمله حقایق دنگ توهر ذره را آهنگ تو در مطمع احسان تو
بی تو همه بازارها پژمرده اندر کارهاباغ و رز و گلزارها مستسقی باران تو
رقص از تو آموزد شجر پا با تو کوبد شاخ ترمستی کند برگ و ثمر بر چشمه حیوان تو
گر باغ خواهد ارمغان از نوبهار بی خزانتا برفشاند برگ خود بر باد گل افشان تو
از اختران آسمان از ثابت و از سایرهعار آید آن استاره را کو تافت بر کیوان تو
ای خوش منادی های تو در باغ شادی های توبر جای نان شادی خورد جانی که شد مهمان تو
من آزمودم مدتی بی تو ندارم لذتیکی عمر را لذت بود بی ملح بی پایان تو
رفتم سفر بازآمدم ز آخر به آغاز آمدمدر خواب دید این پیل جان صحرای هندستان تو
صحرای هندستان تو میدان سرمستان توبکران آبستان تو از لذت دستان تو
سودم نشد تدبیرها بسکست دل زنجیرهاآورد جان را کشکشان تا پیش شادروان تو
آن جا نبینم ماردی آن جا نبینم باردیهر دم حیاتی واردی از بخشش ارزان تو
ای کوه از حلمت خجل وز حلم تو گستاخ دلتا درجهد دیوانه ای گستاخ در ایوان تو
از بس که بگشادی تو در در آهن و کوه و حجرچون مور شد دل رخنه جو در طشت و در پنگان تو
گر تا قیامت بشمرم در شرح رویت قاصرمپیموده کی تاند شدن ز اسکره عمان تو
غزل شماره ۲۱۳۹
والله ملولم من کنون از جام و سغراق و کدوکو ساقی دریادلی تا جام سازد از سبو
با آنچ خو کردی مرا اندرمدزد آن ده مهابا توست آن حیله مکن این جا مجو آن جا مجو
هر بار بفریبی مرا گویی که در مجلس درآهر آرزو که باشدت پیش آ و در گوشم بگو
خوش من فریب تو خورم نندیشم و این ننگرمکه من چو حلقه بر درم چون لب نهم بر گوش تو
من بر درم تو واصلی حاتم کف و دریادلیبالله رها کن کاهلی می ریز چون خون عدو
تا هوش باشد یار من باطل شود گفتار منهر دم خیالی باطلی سر برزند در پیش او
آن کز میت گلگون بود یا رب چه روزافزون بودکز آب حیوان می کند آن خضر هر ساعت وضو
از آسمان آمد ندا کای بزمتان را ما فداطوبی لکم طوبی لکم طیبوا کراما و اشربوا
سقیا لهذا المفتتح القوم غرقی فی الفرحزین سو قدح زان سو قدح تا شد شکم ها چارسو
کس را نماند از خود خبر بربند در بگشا کمراز دست رفتیم ای پسر رو دست ها از ما بشو
من مست چشم شنگ تو و آن طره آونگ توکز باده گلرنگ تو وارسته ایم از رنگ و بو
خامش کن کز بیخودی گر های و هویی می زدیاین جا به فضل ایزدی نی های می گنجد نه هو
می گشته ام بی هوش من تا روز روشن دوش منیک ساعتی ساران کو یک ساعتی پایان کو
ای شمس تبریزی بیا ای جان و دل چاکر تو راگر چه نبشتی از جفا نام مرا بر آب جو
غزل شماره ۲۱۴۰
دل دی خراب و مست و خوش هر سو همی افتاد از اودر گلبنش جان صدزبان چون سوسن آزاد از او
دل ها چو خسرو از لبش شیرین چو شکر تا ابدگر یک زمان پنهان شود نالند چون فرهاد از او
چون صد بهشت از لطف او این قالب خاکی نگررشک دم عیسی شده در زنده کردن باد از او
در طبع همچون گولخن ناگه خلیفه رو نموداز روی میر مومنان شد فخر صد بغداد از او
ای ذوق تسبیح ملک بر آسمان از فر اوچشم و چراغ رهبری جان همه عباد از او
جان صد هزاران گرد او چون انجم او مه در میانمست و خرامان می رود چشم بدان کم باد از او
شعشاع ماه چارده از پرتو رخسار اوهم جعدهای عنبرین در طره شمشاد از او
گر یک جهان ویرانه شد از لشکر سلطان عشقخود صد جهان جان جان شد در عوض بنیاد از او
گر چه که بیدادی کند بر عاشقان آن غمزه هاداده جمال و حسن را در هر دو عالم داد از او
پا برنهادی بر فلک از ناز و نخوت این زمینگر فهم کردی ذره ای کاین شاه خوبان زاد از او
عقل از سر گستاخیی پیشش دوید و زخم خوردچون دید روح آن زخم را شد در ادب استاد از او
صد غلغله اندر بتان افتاد و اندر بتگرانتا دست ها برداشتند بر چرخ در فریاد از او
کآخر چه خورشید است این کز چرخ خوبی تافته ستاین آب حیوان چون چنین دریا شد و بگشاد از او
تا بردرید این عشق او پرده عروس جان هاتا خان و مان بگذاشتند یک عالمی داماد از او
بر سر نهاده غاشیه مخدوم شمس الدین کسیکز بس جمال عزتش جبریل پر بنهاد از او
زو برگشاید سر خود تبریز و جان بینا شودتا کور گردد دیده نادیده حساد از او
غزل شماره ۲۱۴۱
ای تن و جان بنده او بند شکرخنده اوعقل و خرد خیره او دل شکرآکنده او
چیست مراد سر ما ساغر مردافکن اوچیست مراد دل ما دولت پاینده او
چرخ معلق چه بود کهنه ترین خیمه اورستم و حمزه کی بود کشته و افکنده او
چون سوی مردار رود زنده شود مرد بدوچون سوی درویش رود برق زند ژنده او
هیچ نرفت و نرود از دل من صورت اوهیچ نبود و نبود همسر و ماننده او
ملک جهان چیست که تا او به جهان فخر کندفخر جهان راست که او هست خداونده او
ای خنک آن دل که تویی غصه و اندیشه اوای خنک آن ره که تویی باج ستاننده او
عشق بود دلبر ما نقش نباشد بر ماصورت و نقشی چه بود با دل زاینده او
گفت برانم پس از این من مگسان را ز شکرخوش مگسی را که تویی مانع و راننده او
نقش فلک دزد بود کیسه نگهدار از اودام بود دانه او مرده بود زنده او
بس کن اگر چه که سخن سهل نماید همه رادر دو هزاران نبود یک کس داننده او
غزل شماره ۲۱۴۲
چون بجهد خنده ز من خنده نهان دارم از اوروی ترش سازم از او بانگ و فغان آرم از او
با ترشان لاغ کنی خنده زنی جنگ شودخنده نهان کردم من اشک همی بارم از او
شهر بزرگ است تنم غم طرفی من طرفییک طرفی آبم از او یک طرفی نارم از او
با ترشانش ترشم با شکرانش شکرمروی من او پشت من او پشت طرب خارم از او
صد چو تو و صد چو منش مست شده در چمنشرقص کنان دست زنان بر سر هر طارم از او
طوطی قند و شکرم غیر شکر می نخورمهر چه به عالم ترشی دورم و بیزارم از او
گر ترشی داد تو را شهد و شکر داد مراسکسک و لنگی تو از او من خوش و رهوارم از او
هر کی در این ره نرود دره و دوله ست رهشمن که در این شاه رهم بر ره هموارم از او
مسجد اقصاست دلم جنت ماواست دلمحور شده نور شده جمله آثارم از او
هر کی حقش خنده دهد از دهنش خنده جهدتو اگر انکاری از او من همه اقرارم از او
قسمت گل خنده بود گریه ندارد چه کندسوسن و گل می شکفد در دل هشیارم از او
صبر همی گفت که من مژده ده وصلم از اوشکر همی گفت که من صاحب انبارم از او
عقل همی گفت که من زاهد و بیمارم از اوعشق همی گفت که من ساحر و طرارم از او
روح همی گفت که من گنج گهر دارم از اوگنج همی گفت که من در بن دیوارم از او
جهل همی گفت که من بی خبرم بیخود از اوعلم همی گفت که من مهتر بازارم از او
زهد همی گفت که من واقف اسرارم از اوفقر همی گفت که من بی دل و دستارم از او
از سوی تبریز اگر شمس حقم بازرسدشرح شود کشف شود جمله گفتارم از او
غزل شماره ۲۱۴۳
روشنی خانه تویی خانه بمگذار و مروعشرت چون شکر ما را تو نگهدار و مرو
عشوه دهد دشمن من عشوه او را مشنوجان و دلم را به غم و غصه بمسپار و مرو
دشمن ما را و تو را بهر خدا شاد مکنحیله دشمن مشنو دوست میازار و مرو
هیچ حسود از پی کس نیک نگوید صنماآنج سزد از کرم دوست به پیش آر و مرو
همچو خسان هر نفسی خویش به هر باد مدهوسوسه ها را بزن آتش تو به یک بار و مرو
غزل شماره ۲۱۴۴
کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کوگر دو جهان بتکده شد آن بت عیار تو کو
گیر که قحط است جهان نیست دگر کاسه و نانای شه پیدا و نهان کیله و انبار تو کو
گیر که خار است جهان گزدم و مار است جهانای طرب و شادی جان گلشن و گلزار تو کو
گیر که خود مرد سخا کشت بخیلی همه راای دل و ای دیده ما خلعت و ادرار تو کو
گیر که خورشید و قمر هر دو فروشد به سقرای مدد سمع و بصر شعله و انوار تو کو
گیر که خود جوهریی نیست پی مشترییچون نکنی سروریی ابر گهربار تو کو
گیر دهانی نبود گفت زبانی نبودتا دم اسرار زند جوشش اسرار تو کو
هین همه بگذار که ما مست وصالیم و لقابی گه شد زود بیا خانه خمار تو کو
تیز نگر مست مرا همدل و هم دست مراگر نه خرابی و خرف جبه و دستار تو کو
برد کلاه تو غری برد قبایت دگریروی تو زرد از قمری پشت و نگهدار تو کو
بر سر مستان ابد خارجیی راه زندشحنگیی چون نکنی زخم تو کو دار تو کو
خامش ای حرف فشان درخور گوش خمشانترجمه خلق مکن حالت و گفتار تو کو
غزل شماره ۲۱۴۵
شب شد ای خواجه ز کی آخر آن یار تو کویار خوش آواز تو آن خوش دم و شش تار تو کو
یار لطیف تر تو خفته بود در بر توخفته کند ناله خوش خفته بیدار تو کو
گاه نماییش رهی گوش بمالیش گهیدم ز درون تو زند محرم اسرار تو کو
زنده کند هر وطنی ناله کند بی دهنیفتنه هر مرد و زنی همدم گفتار تو کو
دست بنه بر رگ او تیز روان کن تک اوای دم تو رونق ما رونق بازار تو کو
غزل شماره ۲۱۴۶
ای شکران ای شکران کان شکر دارم از اوپندپذیرنده نیم شور و شرر دارم از او
خانه شادی است دلم غصه ندارم چه کنمهر چه به عالم ترشی دورم و بیزارم از او
کی هلدم با خود کی می دهدم بر سر میگل دهدم در مه دی بلبل گلزارم از او
من خوش و تو نیم خوشی جهد بکن تا بچشیتا قدحی می بکشی ز آنک گرفتارم از او
غزل شماره ۲۱۴۷
چیست که هر دمی چنین می کشدم به سوی اوعنبر نی و مشک نی بوی وی است بوی او
سلسله ای است بی بها دشمن جمله توبه هاتوبه شکست من کیم سنگ من و سبوی او
توبه شکست او بسی توبه و این چنین کسیپرده دری و دلبری خوی وی است خوی او
توبه من برای او توبه شکن هوای اوتوبه من گناه من سوخته پیش روی او
شاخ و درخت عقل و جان نیست مگر به باغ اوآب حیات جاودان نیست مگر به جوی او
عشق و نشاط گستری با می و رطل ساغریمی رسد از کنارها غلغل وهای هوی او
مرد که خودپسند شد همچو کدو بلند شدتا نشود ز خود تهی پر نشود کدوی او
سایه که باز می شود جمع و دراز می شودهست ز آفتاب جان قوت جست و جوی او
سایه وی است و نور او جمع وی است و دور اونور ز عکس روی او سایه ز عکس موی او
ای مه و آفتاب جان پرده دری مکن عیانتا ز فلک فرودرد پرده هفت توی او
چیست درون جیب من جز تو و من حجاب منای من و تو فنا شده پیش بقای اوی او
غزل شماره ۲۱۴۸
جان و سر تو ای پسر نیست کسی به پای توآینه بین به خود نگر کیست دگر ورای تو
بوسه بده به روی خود راز بگو به گوش خودهم تو ببین جمال خود هم تو بگو ثنای تو
نیست مجاز راز تو نیست گزاف ناز توراز برای گوش تو ناز تو هم برای تو
خیز ز پیشم ای خرد تا برهم ز نیک و بدخیز دلا تو نیز هم تا نکنم سزای تو
هم پدری و هم پسر هم تو نیی و هم شکرکیست کسی بگو دگر کیست کسی به جای تو
بسته لب تو برگشا چیست عقیق بی بهاکان عقیق هم تویی من چه دهم بهای تو
سایه توست ای پسر هر چه برست ای پسرسایه فکند ای پسر در دو جهان همای تو
غزل شماره ۲۱۴۹
ای تو خموش پرسخن چیست خبر بیا بگوسوره هل اتی بخوان نکته لافتی بگو
خیمه جان بر اوج زن در دل بحر موج زنمشک وجود بردران ترک دو سه سقا بگو
چونک ز خود سفر کنی وز دو جهان گذر کنیکیست کز او حذر کنی هیچ سخن مخا بگو
از می لعل پرگهر بی خبری و باخبردر دل ما بزن شرر بر سر ما برآ بگو
ساقی چرخ در طرب مجلس خاک خشک لبزین دو بزاده روز و شب چیست سبب مرا بگو
از دل چرخ در زمین باغ و گل است و یاسمینباد خزانش در کمین چیست چنین چرا بگو
بخل و سخا و خیر و شر نیست جدا ز یک دگرنیست یکی و نیست دو چیست یکی دو تا بگو
بلبل مست تا به کی ناله کنی ز ماه دیذکر جفا بس است هی شکر کن از وفا بگو
هیچ در این دو مرحله شکر تو نیست بی گلهنقش فنا بشو هله ز آینه صفا بگو
جزو بهل ز کل بگو خار بهل ز گل بگودرگذر از صفات او ذات نگر خدا بگو
غزل شماره ۲۱۵۰
عید نمی دهد فرح بی نظر هلال توکوس و دهل نمی چخد بی شرف دوال تو
من به تو مایل و تویی هر نفسی ملولتروه که خجل نمی شود میل من از ملال تو
ناز کن ای حیات جان کبر کن و بکش عنانشمس و قمر دلیل تو شهد و شکر دلال تو
آیت هر ملاحتی ماه تو خواند بر جهانمایه هر خجستگی ماه تو است و سال تو
آب زلال ملک تو باغ و نهال ملک توجز ز زلال صافیت می نخورد نهال تو
ملک تو است تخت ها باغ و سرا و رخت هارقص کند درخت ها چونک رسد شمال تو
مطبخ توست آسمان مطبخیانت اخترانآتش و آب ملک تو خلق همه عیان تو
عشق کمینه نام تو چرخ کمینه بام تورونق آفتاب ها از مه بی زوال تو
خشک لبند عالمی از لمع سراب تولطف سراب این بود تا چه بود زلال تو
ای ز خیال های تو گشته خیال عاشقانخیل خیال این بود تا چه بود جمال تو
وصل کنی درخت را حالت او بدل شودچون نشود مها بدل جان و دل از وصال تو
زهر بود شکر شود سنگ بود گهر شودشام بود سحر شود از کرم خصال تو
بس سخن است در دلم بسته ام و نمی هلمگوش گشاده ام که تا نوش کنم مقال تو