قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۲۱۵۱ تا ۲۱۷۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۲۱۵۱

در سفر هوای تو بی خبرم به جان تونیک مبارک آمده ست این سفرم به جان تو
لعل قبا سمر شدی چونک در آن کمر شدیکشته زار در میان زان کمرم به جان تو
همچو قمر برآمدی بر قمران سر آمدیهمچو هلال زار من زان قمرم به جان تو
خشک و ترم خیال تو آینه جمال توخشک لبم ز سوز دل چشم ترم به جان تو
تا تو ز لعل بسته ات تنگ شکر گشاده ایچون مگس شکسته پر بر شکرم به جان تو
دام همیشه تا بود آفت بال و پر بودرسته شود ز دام تو بال و پرم به جان تو
در تبریز شمس دین هست چراغ هر سحرطالب آفتاب من چون سحرم به جان تو

غزل شماره ۲۱۵۲

سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تودوش چه خورده ای دلا راست بگو به جان تو
فتنه گر است نام تو پرشکر است دام توباطرب است جام تو بانمک است نان تو
مرده اگر ببیندت فهم کند که سرخوشیچند نهان کنی که می فاش کند نهان تو
بوی کباب می زند از دل پرفغان منبوی شراب می زند از دم و از فغان تو
بهر خدا بیا بگو ور نه بهل مرا که تایک دو سخن به نایبی بردهم از زبان تو
خوبی جمله شاهدان مات شد و کساد شدچون بنمود ذره ای خوبی بی کران تو
بازبدید چشم ما آنچ ندید چشم کسبازرسید پیر ما بیخود و سرگران تو
هر نفسی بگوییم عقل تو کو چه شد تو راعقل نماند بنده را در غم و امتحان تو
هر سحری چو ابر دی بارم اشک بر درتپاک کنم به آستین اشک ز آستان تو
مشرق و مغرب ار روم ور سوی آسمان شومنیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو
زاهد کشوری بدم صاحب منبری بدمکرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو
از می این جهانیان حق خدا نخورده امسخت خراب می شوم خائفم از گمان تو
صبر پرید از دلم عقل گریخت از سرمتا به کجا کشد مرا مستی بی امان تو
شیر سیاه عشق تو می کند استخوان مننی تو ضمان من بدی پس چه شد این ضمان تو
ای تبریز بازگو بهر خدا به شمس دینکاین دو جهان حسد برد بر شرف جهان تو

غزل شماره ۲۱۵۳

ای تو امان هر بلا ما همه در امان توجان همه خوش است در سایه لطف جان تو
شاه همه جهان تویی اصل همه کسان توییچونک تو هستی آن ما نیست غم از کسان تو
ابر غم تو ای قمر آمد دوش بر جگرگفت مرا ز بام و در صد سقط از زبان تو
جست دلم ز قال او رفت بر خیال اوشاید ای نبات خو این همه در زمان تو
جان مرا در این جهان آتش توست در دهاناز هوس وصال تو وز طلب جهان تو
نیست مرا ز جسم و جان در ره عشق تو نشانز آنک نغول می روم در طلب نشان تو
بنده بدید جوهرت لنگ شده ست بر درتمانده ام ای جواهری بر طرف دکان تو
شاد شود دل و جگر چون بگشایی آن کمربازگشا تو خوش قبا آن کمر از میان تو
تا نظری به جان کنی جان مرا چو کان کنیدر تبریز شمس دین نقد رسم به کان تو

غزل شماره ۲۱۵۴

هین کژ و راست می روی باز چه خورده ای بگومست و خراب می روی خانه به خانه کو به کو
با کی حریف بوده ای بوسه ز کی ربوده ایزلف که را گشوده ای حلقه به حلقه مو به مو
نی تو حریف کی کنی ای همه چشم و روشنیخفیه روی چو ماهیان حوض به حوض جو به جو
راست بگو به جان تو ای دل و جانم آن توای دل همچو شیشه ام خورده میت کدو کدو
راست بگو نهان مکن پشت به عاشقان مکنچشمه کجاست تا که من آب کشم سبو سبو
در طلبم خیال تو دوش میان انجمنمی نشناخت بنده را می نگریست رو به رو
چون بشناخت بنده را بنده کژرونده راگفت بیا به خانه هی چند روی تو سو به سو
عمر تو رفت در سفر با بد و نیک و خیر و شرهمچو زنان خیره سر حجره به حجره شو به شو
گفتمش ای رسول جان ای سبب نزول جانز آنک تو خورده ای بده چند عتاب و گفت و گو
گفت شراره ای از آن گر ببری سوی دهانحلق و دهان بسوزدت بانگ زنی گلو گلو
لقمه هر خورنده را درخور او دهد خداآنچ گلو بگیردت حرص مکن مجو مجو
گفتم کو شراب جان ای دل و جان فدای آنمن نه ام از شتردلان تا برمم به های و هو
حلق و گلوبریده با کو برمد از این اباهر کی بلنگد او از این هست مرا عدو عدو
دست کز آن تهی بود گر چه شهنشهی بوددست بریده ای بود مانده به دیر بر سمو
خامش باش و معتمد محرم راز نیک و بدآنک نیازمودیش راز مگو به پیش او

غزل شماره ۲۱۵۵

کی ز جهان برون شود جزو جهان هله بگوکی برهد ز آب نم چون بجهد یکی ز دو
هیچ نمیرد آتشی ز آتش دیگر ای پسرای دل من ز عشق خون خون مرا به خون مشو
چند گریختم نشد سایه من ز من جداسایه بود موکلم گر چه شوم چو تار مو
نیست جز آفتاب را قوت دفع سایه هابیش کند کمش کند این تو ز آفتاب جو
ور دو هزار سال تو در پی سایه می دویآخر کار بنگری تو سپسی و پیش او
جرم تو گشت خدمتت رنج تو گشت نعمتتشمع تو گشت ظلمتت بند تو گشت جست و جو
شرح بدادمی ولی پشت دل تو بشکندشیشه دل چو بشکنی سود نداردت رفو
سایه و نور بایدت هر دو به هم ز من شنوسر بنه و دراز شو پیش درخت اتقوا
چون ز درخت لطف او بال و پری برویدتتن زن چون کبوتران بازمکن بقوبقو
چغز در آب می رود مار نمی رسد بدوبانگ زند خبر کند مار بداندش که کو
گر چه که چغز حیله گر بانگ زند چو مار همآن دم سست چغزیش بازدهد ز بانگ بو
چغز اگر خمش بدی مار شدی شکار اوچونک به کنج وارود گنج شود جو و تسو
گنج چو شد تسوی زر کم نشود به خاک درگنج شود تسوی جان چون برسد به گنج هو
ختم کنم بر این سخن یا بفشارمش دگرحکم تو راست من کیم ای ملک لطیف خو

غزل شماره ۲۱۵۶

سیمبرا ز سیم تو سیمبرم به جان تووز می نو که داده ای جان نبرم به جان تو
زخم گران همی کشم زخم بزن که من خوشمگر چه درون آتشم جمله زرم به جان تو
هر نفسی که آن رسد کار دلم به جان رسدگر چه ز پا درآمدم جان سرم به جان تو
شکل طبیب عشق تو آمد و داد شربتیخوردم از آن و هر نفس من بترم به جان تو
نور دو چشم و نور مه چون برسد یکی شودتو چو مهی به جان من من بصرم به جان تو
هر چه که در نظر بود بسته بود عمارتشآه که چنین خراب من از نظرم به جان تو
در تبریز شمس دین هست بلندتر شجرشاد و به برگ و بانوا زان شجرم به جان تو

غزل شماره ۲۱۵۷

سنگ شکاف می کند در هوس لقای توجان پر و بال می زند در طرب هوای تو
آتش آب می شود عقل خراب می شوددشمن خواب می شود دیده من برای تو
جامه صبر می درد عقل ز خویش می رودمردم و سنگ می خورد عشق چو اژدهای تو
بند مکن رونده را گریه مکن تو خنده راجور مکن که بنده را نیست کسی به جای تو
آب تو چون به جو رود کی سخنم نکو رودگاه دمم فرودرد از سبب حیای تو
چیست غذای عشق تو این جگر کباب توچیست دل خراب من کارگه وفای تو
خابیه جوش می کند کیست که نوش می کندچنگ خروش می کند در صفت و ثنای تو
عشق درآمد از درم دست نهاد بر سرمدید مرا که بی توام گفت مرا که وای تو
دیدم صعب منزلی درهم و سخت مشکلیرفتم و مانده ام دلی کشته به دست و پای تو

غزل شماره ۲۱۵۸

من که ستیزه روترم در طلب لقای توبدهم جان بی وفا از جهت وفای تو
در دل من نهاده ای آنچ دلم گشاده ایاز دو هزار یک بود آنچ کنم به جای تو
گلشکر مقویم هست سپاس و شکر توکحل عزیزیم بود سرمه خاک پای تو
سبزه نرویدی اگر چاشنیش ندادییچرخ نگرددی اگر نشنودی صلای تو
هست جهاز گلبنان حله سرخ و سبز توهست امید شب روان یقظت روزهای تو
من ز لقای مردمان جانب که گریزمیگر نبدی لقایشان آینه لقای تو
بخت نداشت دهریی منکر گشت بعث راور نه بقاش بخشدی موهبت بقای تو
پر ز جهاد و نامیه عالم همچو کاهدانکی برسیدی از عدم جز که به کهربای تو
در دل خاک از کجا های بدی و هو بدیگر نه پیاپی آمدی دعوت های های تو
هم به خود آید آن کرم کیست که جذب او کندهست خود آمدن دلا عاطفت خدای تو
گوید ذره ذره را چند پریم بر هواهست هوا و ذره هم دستخوش هوای تو
گردد صدصفت هوا ز اول روز تا به شبچرخ زنان به هر صفت رقص کنان برای تو
رقص هوا ندیده ای رقص درخت ها نگریا سوی رقص جان نگر پیش و پس خدای تو
بس کن تا که هر یکی سوی حدیث خود رودنبود طبع ها همه عاشق مقتضای تو

غزل شماره ۲۱۵۹

باده چو هست ای صنم بازمگیر و نی مگوعرضه مکن دو دست تی پر کن زود آن سبو
ای طربون غم شکن سنگ بر این سبو مزناز در حق به یک سبو کم نشده ست آب جو
زان قدحی که ساحران جان به فدا شدند از آنچون کف موسی نبی بزم نهاد و کرد طو
فاش بیا و فاش ده باده عشق فاش بهعید شده ست و عام را گر رمضان است باش گو
رغم سپید ماخ را رقص درآر شاخ راو آن کرم فراخ را بازگشای تو به تو
مهره که درربوده ای بر کف دست نه دمیو آن گروی که برده ای بار دوم ز ما مجو
مرده به مرگ پار من زنده شده ز یار منچند خزیده در کفن زنده از آن مسیح خو
منکر حشر روز دین ژاژ مخا بیا ببینرسته چو سبزه از زمین سروقدان باغ هو
خامش کرده جملگان ناطق غیب بی زبانخطبه بخوانده بر جهان بی نغمات و گفت و گو

غزل شماره ۲۱۶۰

ندیدم در جهان کس را که تا سر پر نبوده ست اوهمه جوشان و پرآتش کمین اندر بهانه جو
همه از عشق بررسته جگرها خسته لب بستهولی در گلشن جانشان شقایق های تو بر تو
حقایق های نیک و بد به شیر خفته می ماندکه عالم را زند برهم چو دستی برنهی بر او
بسی خورشید افلاکی نهان در جسم هر خاکیبسی شیران غرنده نهان در صورت آهو
به مثل خلقت مردم نزاد از خاک و از انجموگر چه زاد بس نادر از این داماد و کدبانو
ضمیرت بس محل دارد قدم فوق زحل دارداگر چه اندر آب و گل فروشد پاش تا زانو
روان گشته ست از بالا زلال لطف تا این جاکه ای جان گل آلوده از این گل خویش را واشو
نمی بینی تو این زمزم فروتر می روی هر دماگر ایوبی و محرم به زیر پای جو دارو
چو شستن گیرد او خود را رباید آب جو او راچو سیبش می برد غلطان به باغ خرم بی سو
به سیبستان رسد سیبش رهد از سنگ آسیبشنبیند اندر آن گلشن بجز آسیب شفتالو
دل ویس و دل رامین ببیند جنت وحدتگل سرخ و گل خیری نشیند مست رو با رو
از آن سو در کف حوری شراب صاف انگوریاز این سو کرده رو بانو به خنده سوی روبانو
در آن باغ خوش اعلوفه سپی پوشان چو اشکوفهکه رستیم از سیه کاری ز مازو رفت آن ما زو
بصیرت ها گشاده هر نظر حیران در آن منظردهان پرقند و پرشکر تو خود باقیش را برگو

غزل شماره ۲۱۶۱

اگر نه عاشق اویم چه می پویم به کوی اووگر نه تشنه اویم چه می جویم به جوی او
بر این مجنون چه می بندم مگر بر خویش می خندمکه او زنجیر نپذیرد مگر زنجیر موی او
ببر عقلم ببر هوشم که چون پنبه ست در گوشمچو گوشم رست از این پنبه درآید های هوی او
همی گوید دل زارم که با خود عهدها دارمنیاشامم شراب خوش مگر خون عدوی او
دلم را می کند پرخون سرم را پرمی و افیوندل من شد تغار او سر من شد کدوی او
چه باشد ماه یا زهره چو او بگشود آن چهرهچه دارد قند یا حلوا ز شیرینی خوی او
مرا گوید چرا زاری ز ذوق آن شکرباریمرا گوید چرا زردی ز لاله ستان روی او
مرا هر دم برانگیزی به سوی شمس تبریزیبگو در گوش من ای دل چه می تازی به سوی او

غزل شماره ۲۱۶۲

دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان توکه هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو
من آن دیوانه بندم که دیوان را همی بندمزبان مرغ می دانم سلیمانم به جان تو
نخواهم عمر فانی را تویی عمر عزیز مننخواهم جان پرغم را تویی جانم به جان تو
چو تو پنهان شوی از من همه تاریکی و کفرمچو تو پیدا شوی بر من مسلمانم به جان تو
گر آبی خوردم از کوزه خیال تو در او دیدموگر یک دم زدم بی تو پشیمانم به جان تو
اگر بی تو بر افلاکم چو ابر تیره غمناکموگر بی تو به گلزارم به زندانم به جان تو
سماع گوش من نامت سماع هوش من جامتعمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو
درون صومعه و مسجد تویی مقصودم ای مرشدبه هر سو رو بگردانی بگردانم به جان تو
سخن با عشق می گویم که او شیر و من آهویمچه آهویم که شیران را نگهبانم به جان تو
ایا منکر درون جان مکن انکارها پنهانکه سر سرنبشتت را فروخوانم به جان تو
چه خویشی کرد آن بی چون عجب با این دل پرخونکه ببریده ست آن خویشی ز خویشانم به جان تو
تو عید جان قربانی و پیشت عاشقان قربانبکش در مطبخ خویشم که قربانم به جان تو
ز عشق شمس تبریزی ز بیداری و شبخیزیمثال ذره گردان پریشانم به جان تو

غزل شماره ۲۱۶۳

چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای توبهشتم جان شیرین را که می سوزد برای تو
روان از تو خجل باشد دلم را پا به گل باشدمرا چه جای دل باشد چو دل گشته ست جای تو
تو خورشیدی و دل در چه بتاب از چه به دل گه گهکه می کاهد چو ماه ای مه به عشق جان فزای تو
ز خود مسم به تو زرم به خود سنگم به تو درمکمر بستم به عشق اندر به اومید قبای تو
گرفتم عشق را در بر کله بنهاده ام از سرمنم محتاج و می گویم ز بی خویشی دعای تو
دلا از حد خود مگذر برون کن باد را از سربه خاک کوی او بنگر ببین صد خونبهای تو
اگر ریزم وگر رویم چه محتاج تو مه رویمچو برگ کاه می پرم به عشق کهربای تو
ایا تبریز خوش جایم ز شمس الدین به هیهایمزنم لبیک و می آیم بدان کعبه لقای تو

غزل شماره ۲۱۶۴

اگر بگذشت روز ای جان به شب مهمان مستان شوبر خویشان و بی خویشان شبی تا روز مهمان شو
مرو ای یوسف خوبان ز پیش چشم یعقوبانشب قدری کن این شب را چراغ بیت احزان شو
اگر دوریم رحمت شو وگر عوریم خلعت شووگر ضعفیم صحت شو وگر دردیم درمان شو
اگر کفریم ایمان شو وگر جرمیم غفران شووگر عوریم احسان شو بهشتی باش و رضوان شو
برای پاسبانی را بکوب آن طبل جانی رابرای دیورانی را شهب انداز شیطان شو
تو بحری و جهان ماهی به گاهی چیست و بی گاهیحیات ماهیان خواهی بر ایشان آب حیوان شو
شب تیره چه خوش باشد که مه مهمان ما باشدبرای شب روان جان برآ ای ماه تابان شو
خمش کن ای دل مضطر مگو دیگر ز خیر و شرچو پیش او است سر مظهر دهان بربند و پنهان شو

غزل شماره ۲۱۶۵

فقیر است او فقیر است او فقیر ابن الفقیر است اوخبیر است او خبیر است او خبیر ابن الخبیر است او
لطیف است او لطیف است او لطیف ابن اللطیف است اوامیر است او امیر است او امیر ملک گیر است او
پناه است او پناه است او پناه هر گناه است اوچراغ است او چراغ است او چراغ بی نظیر است او
سکون است او سکون است او سکون هر جنون است اوجهان است او جهان است او جهان شهد و شیر است او
چو گفتی سر خود با او بگفتی با همه عالموگر پنهان کنی می دان که دانای ضمیر است او
وگر ردت کنند این ها بنگذارد تو را تنهادرآ در ظل این دولت که شاه ناگریز است او
به سوی خرمن او رو که سرسبزت کند ای جانبه زیر دامن او رو که دفع تیغ و تیر است او
هر آنچ او بفرماید سمعنا و اطعنا گوز هر چیزی که می ترسی مجیر است او مجیر است او
اگر کفر و گنه باشد وگر دیو سیه باشدچو زد بر آفتاب او یکی بدر منیر است او
سخن با عشق می گویم سبق از عشق می گیرمبه پیش او کشم جان را که بس اندک پذیر است او
بتی دارد در این پرده بتی زیبا ولی مردهمکش اندر برش چندین که سرد و زمهریر است او
دو دست و پا حنی کرده دو صد مکر و مری کردهجوان پیداست در چادر ولیکن سخت پیر است او
اگر او شیر نر بودی غذای او جگر بودیولیکن یوز را ماند که جویای پنیر است او
ندارد فر سلطانی نشاید هم به دربانیکه اندر عشق تتماجی برهنه همچو سیر است او
اگر در تیر او باشی دوتا همچون کمان گردیاز او شیری کجا آید ز خرگوشی اسیر است او
دلم جوشید و می خواهد که صد چشمه روان گرددببست او راه آب من به ره بستن نکیر است او

غزل شماره ۲۱۶۶

دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان توکه هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو
چو چرخم من چو ماهم من چو شمعم من ز تاب توهمه عقلم همه عشقم همه جانم به جان تو
نشاط من ز کار تو خمار من ز خار توبه هر سو رو بگردانی بگردانم به جان تو
غلط گفتم غلط گفتن در این حالت عجب نبودکه این دم جام را از می نمی دانم به جان تو
من آن دیوانه بندم که دیوان را همی بندممن دیوانه دیوان را سلیمانم به جان تو
به غیر عشق هر صورت که آن سر برزند از دلز صحن دل همین ساعت برون رانم به جان تو
بیا ای او که رفتی تو که چیزی کو رود آیدنه تو آنی به جان من نه من آنم به جان تو
ایا منکر درون جان مکن انکارها پنهانکه سر سرنوشتت را فروخوانم به جان تو
ز عشق شمس تبریزی ز بیداری و شبخیزیمثال ذره ای گردان پریشانم به جان تو

غزل شماره ۲۱۶۷

دل آتش پذیر از توست برق و سنگ و آهن تومرا سیران کجا باشد مرا تحویل و رفتن تو
بدیدم بی تو من خود را تو دیدی بیخودم هم توبه زیر خاک دررفتم نرفتم من بیا من تو
اگر گویم تو می گویی من آن ظلمت ز خود بینماز آن ظلمت که می گریم سری چون ماه برزن تو
گریبانم دریدستم ز خود دامن کشیدستمکه تا گیری گریبانم کشی از مهر دامن تو
گریبانم دریدی تو و دامانم کشیدی توکدامم من چه نامم من مرا جان تو مرا تن تو
پشیمانم پشیمانم پشیمان تو پشیمان توچو سوسن صد زبانم من زبان و نطق و سوسن تو
دو چشمم خیره در رویت گهی چوگان گهی گویتتویی حیران تویی چوگان تویی دو چشم روشن تو
به یک اندیشه حنظل را کنی بر من چو صد شکربه یک اندیشه شکر را کنی چون زهر دشمن تو
تویی شکر تویی حنظل تویی اندیشه مبدلتویی مور و سلیمان تو تویی خورشید و روزن تو
بدم من کافر احول شدم توحید را اکملتویی احول کن کافر تویی ایمان و مومن تو

غزل شماره ۲۱۶۸

نمی گفتی مرا روزی که ما را یار غاری تودرون باغ عشق ما درخت پایداری تو
ایا شیر خدا آخر بفرمودی به صید اندرکه خه مر آهوی ما را چو آهو خوش شکاری تو
شکفته داشتی چون گل دل و جانم دلاراماکنونم خود نمی گویی کز آن گلزار خاری تو
ز نازی کز تو در سر بد تهی کرد از دماغم غممرا زنهار از هجرت که بس بی زینهاری تو
چو فتوی داد عشق تو به خون من نمی دانمچه جوهردار تیغی تو چه سنگین دل نگاری تو
ایا اومید در دستم عصای موسوی بودیز هجران چو فرعونش کنون جان در چو ماری تو
چو از افلاک نورانی وصال شاه افتادیچو آدم اندر این پستی در این اقلیم ناری تو
کنار وصل دربودی یکی چندی تو ای دیدهکنار از اشک پر کن تو چو از شه برکناری تو
الا ای مو سیه پوشی به هنگام طرب وآنگهسپیدت جامه باشد چون در این غم سوگواری تو
به نظم و نثر عذر من سمر شد در جهان اکنونکه یک عذرم نپذرفتی چگونه خوش عذاری تو
تو ای جان سنگ خارایی که از آب حیات اوجدا گشتی و محرومی وآنگه برقراری تو
رمیدستی از این قالب ولیکن علقه ای داریکز آن بحر کرم در گوش در شاهواری تو
در این اومید پژمرده بپژمردی چو باغ از دیز دی بگذر سبک برپر که نی جان بهاری تو
بخارای جهان جان که معدنگاه علم آن استسفر کن جان باعزت که نی جان بخاری تو
مزن فال بدی زیرا به فال سعد وصل آیدمگو دورم ز شاه خود که نیک اندر جواری تو
چو دانستی که دیوانه شدی عقل است این دانشچو می دانی که تو مستی پس اکنون هشیاری تو
هزاران شکر آن شه را که فرزین بند او گشتیهزاران منت آن می را که از وی در خماری تو
همه فخر و همه دولت برای شاه می زیبدچرا در قید فخری تو چرا دربند عاری تو
فراق من شده فربه ز خون تو که خورد ای دلچرا قربان شدی ای دل چو شیشاک نزاری تو
چو سرنایی تو نه چشم از برای انتظار لبچو آن لب را نمی بینی در آن پرده چه زاری تو
چو دف از ضربت هجرت چو چنبر گشت پشت منچرا بر دست این دل هم مثال دف نداری تو
هزاران منتت بر جان ز عشق شاه شمس الدینتو بادی ریش درکرده که یعنی حق گزاری تو
الا ای شاه تبریزم در این دریای خون ریزمچه باشد گر چو موسی گرد از دریا برآری تو
ایا خوبی و لطف شه شمردم رمزکی از توشمردن از کجا تانم که بی حد و شماری تو

غزل شماره ۲۱۶۹

ز مکر حق مباش ایمن اگر صد بخت بینی توبمال این چشم ها را گر به پندار یقینی تو
که مکر حق چنان تند است کز وی دیده جانتتو را عرشی نماید او و گر باشی زمینی تو
گمان خاینی می بر تو بر جان امین شکلتکه گر تو ساده دل باشی ندارد سود امینی تو
خریدی هندوی زشتی قبیحی را تو در چادرتو ساده پوستین بر بوی زهره روی چینی تو
چو شب در خانه آوردی بدیدی روش بی چادرز رویش دیده بگرفتی ز بویش بستی بینی تو
در این بازار طراران زاهدشکل بسیارندفریبندت اگر چه اهل و باعقل متینی تو
مگر فضل خداوند خداوندان شمس الدینکند تنبیه جانت را کند هر دم معینی تو
ببین آن آفتابی را کش اول نیست و نی پایانکه اندر دین همی تابد اگر از اهل دینی تو
به سوی باغ وحدت رو کز او شادی همی رویدکه هر جزوت شود خندان اگر در خود حزینی تو

غزل شماره ۲۱۷۰

هر شش جهتم ای جان منقوش جمال تودر آینه درتابی چون یافت صقال تو
آیینه تو را بیند اندازه عرض خوددر آینه کی گنجد اشکال کمال تو
خورشید ز خورشیدت پرسید کیت بینمگفتا که شوم طالع در وقت زوال تو
رهوار نتانی شد این سوی که چون ناقهبسته ست تو را زانو ای عقل عقال تو
عقلی که نمی گنجد در هفت فلک فرشای عشق چرا رفت او در دام و جوال تو
این عقل یکی دانه از خرمن عشق آمدشد بسته آن دانه جمله پر و بال تو
در بحر حیات حق خوردی تو یکی غوطهجان ابدی دیدی جان گشت وبال تو
ملکش به چه کار آید با ملکت عشق توجاهش به چه کار آید با جاه و جلال تو
صد حلقه زرین بین در گوش جهان اکنوناز لطف جواب تو وز ذوق سوال تو
خامان که زر پخته از دست تو نامدشانشادند به جای زر با سنگ و سفال تو
صد چرخ طواف آرد بر گرد زمین توصد بدر سجود آرد در پیش هلال تو
با تو سگ نفس ما روباهی و مکر آردکه شیر سجود آرد در پیش شغال تو
بی پای چو روز و شب اندر سفریم ای جانچون می رسد از گردون هر لحظه تعال تو
تاریکی ما چه بود در حضرت نور توفعل بد ما چه بود با حسن فعال تو
روزیم چو سایه ما بر گرد درخت توشب تا به سحر نالان ایمن ز ملال تو
از شوق عتاب تو آن آدم بگزیدهاز صدر جنان آمد در صف نعال تو
دریای دل از مدحت می غرد و می جوشدلیکن لب خود بستم از شوق مقال تو

غزل شماره ۲۱۷۱

گشته ست طپان جانم ای جان و جهان برگوهین سلسله درجنبان ای ساقی جان برگو
سلطان خوشان آمد و آن شاه نشان آمدتا چند کشی گوشم ای گوش کشان برگو
سری است سمندر را ز آتش بنمی سوزدجانی است قلندر را نادرتر از آن برگو
بنگر حشر مستان از دست بنه دستانبا رطل گران پیش آ با ضرب گران برگو
زان غمزه چون تیرش و ابروی کمان گیرشاسرار سلحشوری با تیر و کمان برگو
برگو هله جان برگو پیش همگان برگوو آن نکته که می دانی با او پنهان برگو
از جام رحیق او مست است عشیق اوپیغام عقیق او ای گوهر کان برگو
من بی زبر و زیرم در پنجه آن شیرمز احوال جهان سیرم ز احوال فلان برگو
زیر است نوای غم و اندرخور شادی بمیک لحظه چنین برگو یک لحظه چنان برگو
خورشید معینت شد اقبال قرینت شدمقصود یقینت شد بی شک و گمان برگو
چون بگذری ای عارف زین آب و گل ناشفزان سو مثل هاتف بی نام و نشان برگو
در عالم جان جا کن در غیب تماشا کنرویی به روان ها کن زین گرم روان برگو
من بیخود و سرمستم اینک سر خم بستمای شاه زبردستم بی کام و دهان برگو

غزل شماره ۲۱۷۲

هم آگه و هم ناگه مهمان من آمد اودل گفت که کی آمد جان گفت مه مه رو
او آمد در خانه ما جمله چو دیوانهاندر طلب آن مه رفته به میان کو
او نعره زنان گشته از خانه که این جایمما غافل از این نعره هم نعره زنان هر سو
آن بلبل مست ما بر گلشن ما نالانچون فاخته ما پران فریادکنان کوکو
در نیم شبی جسته جمعی که چه دزد آمدو آن دزد همی گوید دزد آمد و آن دزد او
آمیخته شد بانگش با بانگ همه زان سانپیدا نشود بانگش در غلغله شان یک مو
و هو معکم یعنی با توست در این جستنآنگه که تو می جویی هم در طلب او را جو
نزدیکتر است از تو با تو چه روی بیرونچون برف گدازان شو خود را تو ز خود می شو
از عشق زبان روید جان را مثل سوسنمی دار زبان خامش از سوسن گیر این خو

غزل شماره ۲۱۷۳

چنگ خردم بگسل تاری من و تاری توهین نوبت دل می زن باری من و باری تو
در وحدت مشتاقی ما جمله یکی باشیماما چو به گفت آییم یاری من و یاری تو
چون احمد و بوبکریم در کنج یکی غاریزیرا که دوی باشد غاری من و غاری تو
در عالم خارستان بسیار سفر کردماکنون بکش از پایم خاری من و خاری تو
سرمست بخسپ ای دل در ظل مسیح خودآن رفت که می بودیم زاری من و زاری تو
من غرقه شدم در زر تو سجده کنان ای سربی کار نمی شاید کاری من و کاری تو
هر کس که مرا جوید در کوی تو باید جستگر لیلی و مجنون است باری من و باری تو
دزدی که رهی می زد هنگام سیاست شداکنون بزنیم او را داری من و داری تو
خاموش که خاموشی فخری من و فخری تودر گفتن و بی صبری عاری من و عاری تو

غزل شماره ۲۱۷۴

ای یار قلندردل دلتنگ چرایی تواز جغد چه اندیشی چون جان همایی تو
بخرام چنین نازان در حلقه جانبازانای رفته برون از جا آخر به کجایی تو
داده ست ز کان تو لعل تو نشانی هاآن گوهر جانی را آخر ننمایی تو
بس خوب و لطیفی تو بس چست و ظریفی توبس ماه لقایی تو آخر چه بلایی تو
ای از فر و زیبایی وز خوبی و رعناییجان حلقه به گوش تو در حلقه نیایی تو
ای بنده قمر پیشت جان بسته کمر پیشتاز بهر گشاد ما دربند قبایی تو
از دل چو ببردی غم دل گشت چو جام جموین جام شود تابان ای جان چو برآیی تو
هر روز برآیی تو بازیب و فر آیی تودر مجلس سرمستان باشور و شر آیی تو
شمس الحق تبریزی ای مایه بینایینادیده مکن ما را چون دیده مایی تو

غزل شماره ۲۱۷۵

در خشکی ما بنگر و آن پرده تر برگوچشم تر ما را بین ای نور بصر برگو
جمع شکران را بین در ما نگران را بینشیرین نظران را بین هین شرح شکر برگو
امروز چنان مستی کز جوی جهان جستیامروز اگر خواهی آن چیز دگر برگو
هر چند که استادی داد دو جهان دادیدر دست کی افتادی زان طرفه خبر برگو
از جای نجنبیده لیک از دل و از دیدهبسیار بگردیده احوال سفر برگو
در کشتی و دریایی خوش موج و مصفاییزیری گه و بالایی ای زیر و زبر برگو
با صبر تویی محرم روسخت تویی در غمشمشیر زبان برکش وز صبر و سپر برگو
مستی جماعت بین کرده ز قدح بالینیا رب بفزا آمین این قصه ز سر برگو
بر هر کی زد این برهان جان یابد و سیصد جانباور نکنی این را بر چوب و حجر برگو
گفت ار سر او باشم رخسار تو بخراشمای عارف این را هم با او به سحر برگو
آمد دگری از ده هین دیگ دگر برنهگر تاج گرو کردی از رهن کمر برگو
گر رافضیی باشد از داد علی در دهور ز آنک بود سنی از عدل عمر برگو
موری چه قدر گوید از تخت سلیمانیبگشا لب و شرحش کن اسباب ظفر برگو