قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۲۱۷۶ تا ۲۲۰۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۲۱۷۶

آن دلبر عیار جگرخواره ما کوآن خسرو شیرین شکرپاره ما کو
بی صورت او مجلس ما را نمکی نیستآن پرنمک و پرفن و عیاره ما کو
باریک شده ست از غم او ماه فلک نیزآن زهره بابهره سیاره ما کو
پربسته چو هاروتم و لب تشنه چو ماروتآن رشک چه بابل سحاره ما کو
موسی که در این خشک بیابان به عصاییصد چشمه روان کرد از این خاره ما کو
زین پنج حسن ظاهر و زین پنج حسن سرده چشمه گشاینده در این قاره ما کو
از فرقت آن دلبر دردی است در این دلآن داروی درد دل و آن چاره ما کو
استاره روز او است چو بر می ندمد صبحگویم که بدم گوید کاستاره ما کو
اندر ظلمات است خضر در طلب آبکان عین حیات خوش فواره ما کو
جان همچو مسیحی است به گهواره قالبآن مریم بندنده گهواره ما کو
آن عشق پر از صورت بی صورت عالمهم دوز ز ما هم زه قواره ما کو
هر کنج یکی پرغم مخمور نشسته ستکان ساقی دریادل خماره ما کو
آن زنده کن این در و دیوار بدن کوو آن رونق سقف و در و درساره ما کو
لوامه و اماره بجنگند شب و روزجنگ افکن لوامه و اماره ما کو
ما مشت گلی در کف قدرت متقلباز غفلت خود گفته که گل کاره ما کو
شمس الحق تبریز کجا رفت و کجا نیستو اندر پی او آن دل آواره ما کو

غزل شماره ۲۱۷۷

خزان عاشقان را نوبهار اوروان ره روان را افتخار او
همه گردن کشان شیردل راکشیده سوی خود بی اختیار او
قطار شیر می بینم چو اشتربه بینیشان درآورده مهار او
مهارش آنک حاجتمندشان کردز خوف و حرصشان کرده نزار او
گران جانتر ز عنصرها نه خاک استسبک کرد و ببرد از وی قرار او
از آب و آتش و از باد این خاکسبکتر شد چو برد از وی وقار او
به خاک آن هر سه عنصر را کند صیدبه گردون می کند آهو شکار او
یکی کاهل نخواهد رست از ویکه یک یک را کند دربند کار او
ز خاک تیره کاهلتر نباشیبه زیر دم او بنهاد خار او
عصا زد بر سر دریا که برجهبرآورد از دل دریا غبار او
عصا را گفت بگذار این عصاییهمی پیچد بر خود همچو مار او
برآرد مطبخ معده بخاریبسازد جان و حسی زان بخار او
ز تف دل دگر جانی بسازدکه تا دارد از آن جان ننگ و عار او
زهی غیرت که بر خود دارد آن شهکه سلطان هم وی است و پرده دار او
زهی عشقی که دارد بر کفی خاککه گاهش گل کند گه لاله زار او
کند با او به هر دم یک صفت یارز جمله بسکلد در اضطرار او
که تا داند که آن ها بی وفااندبداند قدر این بگزیده یار او
عجایب یار غاری گردد او راکه یار او باشد و هم یار غار او
زبان بربند و بگشا چشم عبرتکه بگشاده ست راه اعتبار او

غزل شماره ۲۱۷۸

تو کمترخواره ای هشیار می رومیان کژروان رهوار می رو
تو آن خنبی که من دیدم ندیدیمرا خنبک مزن ای یار می رو
ز بازار جهان بیزار گشتمتو دلالی سوی بازار می رو
چو من ایزار پا دستار کردمتو پا بردار و با دستار می رو
مرا تا وقت مردن کار این استتو را کار است سوی کار می رو
مرا آن رند بشکسته ست توبهتو مرد صایمی ناهار می رو
شنیدی فضل شمس الدین تبریزنداری دیده در اقرار می رو

غزل شماره ۲۱۷۹

تو جام عشق را بستان و می روهمان معشوق را می دان و می رو
شرابی باش بی خاشاک صورتلطیف و صاف همچون جان و می رو
یکی دیدار او صد جان به ارزدبده جان و بخر ارزان و می رو
چو دیدی آن چنان سیمین بری رابده سیم و بنه همیان و می رو
اگر عالم شود گریان تو را چهنظر کن در مه خندان و می رو
اگر گویند رزاقی و خالیبگو هستم دو صد چندان و می رو
کلوخی بر لب خود مال با خلقشکر را گیر در دندان و می رو
بگو آن مه مرا باقی شما رانه سر خواهیم و نی سامان و می رو
کیست آن مه خداوند شمس تبریزدرآ در ظل آن سلطان و می رو

غزل شماره ۲۱۸۰

از این پستی به سوی آسمان شوروانت شاد بادا خوش روان شو
ز شهر پرتب و لرزه بجستیبه شادی ساکن دارالامان شو
اگر شد نقش تن نقاش را باشوگر ویران شد این تن جمله جان شو
وگر روی از اجل شد زعفرانیمقیم لاله زار و ارغوان شو
وگر درهای راحت بر تو بستندبیا از راه بام و نردبان شو
وگر تنها شدی از یار و اصحاببه یاری خدا صاحب قران شو
وگر از آب و از نان دور ماندیچو نان شو قوت جان ها و چنان شو

غزل شماره ۲۱۸۱

دل و جان را طربگاه و مقام اوشراب خم بی چون را قوام او
همه عالم دهان خشکند و تشنهغذای جمله را داده تمام او
غذاها هم غذا جویند از ویکه گندم را دهد آب از غمام او
عدم چون اژدهای فتنه جویانببسته فتنه را حلق و مسام او
سزای صد عتاب و صد عذابیمکشیده از سزای ما لگام او
ز حلم او جهان گستاخ گشتهکه گویی ما شهانیم و غلام او
برای مغز مخموران عشقشبجوشیده به دست خود مدام او
کشیده گوش هشیاران به مستیزهی اقبال و بخت مستدام او
پیمبر را چو پرده کرده در پیشپس آن پرده می گوید پیام او
نکرده بندگان او را سلامیبر ایشان کرده از اول سلام او
چه باشد گر شبی را زنده داریبه عشق او که آرد صبح و شام او
وگر خامی کنی غافل بخسپیبنگذارد تو را ای دوست خام او
ز خردی تا کنون بس جا بخفتیکشانیدت ز پستی تا به بام او
ز خاکی تا به چالاکی کشیدتبدادت دانش و ناموس و نام او
مقامات نوت خواهد نمودنکه تا خاصت کند ز انعام عام او
به خردی هم ز مکتب می جهیدیچه نرمت کرد و پابرجا و رام او
به خاکی و نباتی و به نطفهستیزیدی درآوردت به دام او
ز چندین ره به مهمانیت آوردنیاوردت برای انتقام او
به وقت درد می دانی که او او استبه خاکی می دهد اویی به وام او
همه اویان چو خاشاکی نمایندچو بوی خود فرستد در مشام او
سخن ها بانگ زنبوران نمایدچو اندر گوش ما گوید کلام او
نماید چرخ بیت العنکبوتیچو بنماید مقام بی مقام او
همه عالم گرفته ست آفتابیزهی کوری که می گوید کدام او
چو درماند نگوید او جز او راچو بجهد هر خسی را کرده نام او
شکنجه بایدش زیرا که دزد استمقر ناید به نرمی و به کام او
تو باری دزد خود را سیخ می زنچو می دانی که دزدیده ست جام او
به یاری های شمس الدین تبریزشود بس مستخف و مستهام او
خمش از پارسی تازی بگویمفواد ما تسلیه المدام

غزل شماره ۲۱۸۲

به پیشت نام جان گویم زهی روحدیث گلستان گویم زهی رو
تو این جا حاضر و شرمم نباشدکه از حسن بتان گویم زهی رو
بهار و صد بهار از تو خجل شدمن افسانه خزان گویم زهی رو
تو شاهنشاه صد جان و جهانیمن از جان و جهان گویم زهی رو
حدیثت در دهان جان نگنجدحدیثت از زبان گویم زهی رو
جهان گم گشت و ماهت آشکاراچنین مه را نهان گویم زهی رو
همه عالم ز نورت لعل در لعلبه پیش تو ز کان گویم زهی رو
ز تو دل ها پر از نور یقین استیقین را از گمان گویم زهی رو
چو خورشید جمالت بر زمین تافتز ماه و اختران گویم زهی رو
چو لطف شمس تبریزی ز حد رفتمن از وی گر فغان گویم زهی رو

غزل شماره ۲۱۸۳

به پیشت نام جان گویم زهی روحدیث گلستان گویم زهی رو
تو این جا حاضر و شرمم نباشدکه از حسن بتان گویم زهی رو
چو شاه بی نشان عالم بیاراستمن از شکل و نشان گویم زهی رو
چو نور لامکان آفاق بگرفتمن از جا و مکان گویم زهی رو
به پیش این دکان که کان شادی استمن از سود و زیان گویم زهی رو
به پیش این چنین دانای اسرارکژی در دل نهان گویم زهی رو
چو استاره و جهان شد محو خورشیدفسانه این جهان گویم زهی رو
اوان قاب قوسین است و ادنیحدیث خرکمان گویم زهی رو
از آن جان که روان شد سوی جانانبر هر بی روان گویم زهی رو
حدیثی را که جان هم نیست محرممن از راه دهان گویم زهی رو
چو شاهنشاه صد جان و جهانیمن از جان و جهان گویم زهی رو

غزل شماره ۲۱۸۴

بیا ای رونق گلزار از این سواز آن شکر یکی قنطار از این سو
یکی بوسه قضاگردان جانتاز آن دو لعل شکربار از این سو
از آن روزن فروکن سر چو مهتابوزان گلشن یکی گلزار از این سو
کباب و می از این سو دود از آن سودرخت خار از آن سو یار از این سو
تعب تن راست لایق راح دل رامنه رنج تن سگسار از این سو
سلیمانا سوی بلقیس بگذرکه آمد هدهد طیار از این سو
به منقارش یکی پرنور نامهنموده صد هزار اسرار از این سو
مخور تنها که تنها خوش نباشدیکی ساغر از آن خمار از این سو
بدن تنهاخور آمد روح موثرکه جان هدیه کند ایثار از این سو
سقاهم می دهد ساغر پیاپیبه تو ای ساقی ابرار از این سو
به هر دو دست گیرش تا نریزیقدح پر است هین هشدار از این سو
بیا که خرقه ها جمله گرو شدز تو ای شاه خوش دستار از این سو
برهنه شو ز حرف و بحر در روچو بانگ بحر دان گفتار از این سو

غزل شماره ۲۱۸۵

چو بگشادم نظر از شیوه توبشد کارم چو زر از شیوه تو
تویی خورشید و من چون میوه خامبه هر دم پخته تر از شیوه تو
چو زهره می نوازم چنگ عشرتشب و روز ای قمر از شیوه تو
به هر دم صد هزار اجزای مردهشود چون جانور از شیوه تو
چرا ازرق قبای چرخ گردونچنین بندد کمر از شیوه تو
چرا روی شفق سرخ است هر شامبه خونابه جگر از شیوه تو
ز شیوه ماهت استاره همی جستگرفتم من بصر از شیوه تو
به خوبی همچو تو خود این محال استچنان خوبی به سر از شیوه تو
ز انبوهی نباشد جان سوزنز عاشق وین حشر از شیوه تو
عجب چون آمد اندر عالم عشقهزاران شور و شر از شیوه تو
اگر نه پرده آویزی به هر دمبدرد این بشر از شیوه تو
اگر غفلت نباشد جمله عالمشود زیر و زبر از شیوه تو
چرایم شمس تبریزی چو شیدابه گرد بام و در از شیوه تو

غزل شماره ۲۱۸۶

خداوندا چو تو صاحب قران کوبرابر با مکان تو مکان کو
زمان محتاج و مسکین تو باشدتو را حاجت به دوران و زمان کو
کسی کو گفت دیدم شمس دین راسوالش کن که راه آسمان کو
در آن دریا مرو بی امر دریانمی ترسی برای تو ضمان کو
مگر بی قصد افتی کو کریم استخطاکن را ز عفو او غمان کو
چو سجده کرد آیینه مر او رابر آن آیینه زنگار گمان کو
همو تیر است همو اسپر همو قوسچه گفتم آن طرف تیر و کمان کو
هر آن جسمی که از لطفش نظر یافتنظیرش در ولایت های جان کو
بجز از روی عجز و فقر و تسلیمببرده سر از او از انس و جان کو
ز غیرت حق شد حارس و گر نیمر او را از کی بیم است پاسبان کو
به پیشانی جانا داغ مهرشکسی بی داغ مهرش در قران کو
به نوبتگاه او بین صف کشیدهبه خدمت گر همی جویی مهان کو
نباشد خنده جز از زعفرانشبجز از عشق رویش شادمان کو
بجز از هجر آن مخدوم جانیدل و جان را به عالم اندهان کو
خداوند شمس دین از بهر اللهکه لایق در ثنای او دهان کو
زبان و جان من با وصل او رفتبه شرح خاک تبریزم زبان کو
همه کان هست محتاج خریداربدان حد بی نیازی هیچ کان کو

غزل شماره ۲۱۸۷

گران جانی مکن ای یار برگواز آن زلف و از آن رخسار برگو
ز باغ جان دو سه گلدسته بربندحکایت های آن گلزار برگو
ز حسنش گفتنی بسیار داریملولی گوشه نه بسیار برگو
ز یاد دوست شیرینتر چه کار استهلا منشین چنین بی کار برگو
چه گفتی دی که جوشیده ست خونمبیا امروز دیگربار برگو
ز یاد عالم غدار بگذرز لطف عالم الاسرار برگو
ز لاف فتنه تاتار کم کنز ناف آهوی تاتار برگو
ز عشق حسن شمس الدین تبریزمیان عاشقان آثار برگو

غزل شماره ۲۱۸۸

در این رقص و در این های و در این هومیان ماست گردان میر مه رو
اگر چه روی می دزدد ز مردمکجا پنهان شود آن روی نیکو
چو چشمت بست آن جادوی استاددرآ در آب جو و آب می جو
تو گویی کو و کو او نیز سر رابه هر سو می کند یعنی که کو کو
ز کوی عشق می آید نداییرها کن کو و کو دررو در این کو
برو دامان خاقان گیر محکمچو او باشد چه اندیشی ز باجو
برو پهلوی قصرش خانه ای گیرکه تا ایمن شوی از درد پهلو
گریزان درد و دارو در پی توزهی لطف و زهی احسان و دارو
سیه کاری و تلخی را رها کنبر ما زو بیا غلطان چو مازو
از او یابد طرب هم مست و هم میاز او گیرد نمک هم رو و هم خو
از او اندیش و گفتن را رها کنلطیف اندیش باشد مرد کم گو

غزل شماره ۲۱۸۹

بازم صنما چه می فریبی توبازم به دغا چه می فریبی تو
هر لحظه بخوانیم کریمانهای دوست مرا چه می فریبی تو
عمری تو و عمر بی وفا باشدما را به وفا چه می فریبی تو
دل سیر نمی شود به جیحون هاما را به سقا چه می فریبی تو
تاریک شده ست چشم بی ماهتما را به عصا چه می فریبی تو
ای دوست دعا وظیفه بنده ستما را به دعا چه می فریبی تو
آن را که مثال امن دادی دیبا خوف و رجا چه می فریبی تو
گفتی به قضای حق رضا بایدما را به قضا چه می فریبی تو
چون نیست دواپذیر این دردمما را به دوا چه می فریبی تو
تنها خوردن چو پیشه کردی خوشما را به صلا چه می فریبی تو
چون چنگ نشاط ما شکستی خردما را به سه تا چه می فریبی تو
ما را بی ما چه می نوازی توما را با ما چه می فریبی تو
ای بسته کمر به پیش تو جانمما را به قبا چه می فریبی تو
خاموش که غیر تو نمی خواهیمما را به عطا چه می فریبی تو

غزل شماره ۲۱۹۰

دیدی که چه کرد آن پری روآن ماه لقای مشتری رو
گشتند بتان همه نگونساردر حسن خلیل آزری رو
شد کفر چو شمع های ایمانکآورد به سوی کافری رو
شد جمله جهان بهشت خندانزان سرو روان عبهری رو
دارد دو هزار سحر مطلقوای ار آرد به ساحری رو
افروخت بهار چون گل سرخبر رغم دل مزعفری رو
کافور نثار کرد خورشیدبر چهره شام عنبری رو
شد شیشه زرد همچو لالهزان باده لعل احمری رو
فربه شد عشق و زفت و لمتربنهاد خرد به لاغری رو
بر باده لعل زد رخ منتا چند نهد به زرگری رو
بس کن هله فتنه را مشورانیا برگردان ز شاعری رو

غزل شماره ۲۱۹۱

ای رونق نوبهار برگووی شادی لاله زار برگو
بی غصه می فروش می نوشبی زحمت شاخ خار برگو
ای بلبل و ای هزاردستانبرگو صفت بهار برگو
ای حلقه به گوش و عاشق گلگوش و پس سر مخار برگو
شرح قد سرو و چهره گلبر عرعر و بر چنار برگو
چون رفت خزان و رو نهان کردبر سرو رو آشکار برگو
گر پرسندت که جان رز چیستبر برگ نظر مدار برگو
صد شیر و هزار گونه خرگوشخواهی که کنی شکار برگو
خواهی که شود قبول عذرتز اشکوفه خوش عذار برگو
خواهی که بری قرار مستانزان نرگس پرخمار برگو
امروز سر شراب داریمساقی شو و بر نهار برگو
مستی آمد ملولیت رفتصد بار و هزار بار برگو
ای جام شرابدار برگردوی چنگ لطیف تار برگو
از بهر ثواب و رحمت حقای عارف حق گزار برگو
ما منتظر توایم بشتاببی زحمت انتظار برگو
تشنیع مزن که صله ای نیستنک آوردم نثار برگو

غزل شماره ۲۱۹۲

ای عارف خوش کلام برگوای فخر همه کرام برگو
هر ممتحنی ز دست رفتهبر دست گرفت جام برگو
قایم شو و مات کن خرد راوز باده باقوام برگو
تا روح شویم جمله می دهتا خواجه شود غلام برگو
قانع نشوم به نور روزنبشکاف حجاب بام برگو
بپذیر مدام خوش ز ساقیچون مست شدی مدام برگو
آن جام چو زر پخته بستانزان سوختگان خام برگو
مبدل شد و خوش حطام دنیاچون رستی از این حطام برگو
لب بستم ای بت شکرلببی واسطه و پیام برگو

غزل شماره ۲۱۹۳

ای صید رخ تو شیر و آهوپنهان ز کجا شود چنان رو
چندانک توانیش تو می پوشمی بند نقاب توی بر تو
در روزن سینه ها بتابیدخورشید ز مطلع ترازو
اندر عدم و وجود افکندصد غلغله عشق که تعالوا
ای قند دو لعل تو خردسوزوی تیر دو چشم تو جگرجو
سی بیت دگر بخواست گفتنمستیش کشید گوش از آن سو
سی بیت فروختم به یک بیتبیتی که گشاده شد در آن کو

غزل شماره ۲۱۹۴

آن وعده که کرده ای مرا کواین جا منم و تو وانما کو
با جمله پلاس خوش نباشدآن عهد پلاس را وفا کو
لب بسته چو بوبک ربابیآن داد و گشاد و آن عطا کو
ای وعده تو چو صبح صادقآن شمع و چراغ و آن ضیا کو
تا چند ز ناسزا و دشنامآن دلداری و آن سزا کو
خیزید به سوی من کشیدشای طایفه یاری شما کو
ای سنگ دلان جواب گوییدکان کان عقیق و کیمیا کو
یا سحر نمود و چشم ما بستآن ساحر و آن گره گشا کو
یا پر بگشاد و در هوا رفتای مرغ ضمیر آن هوا کو
والله که نرفت و رفتنی نیستماییم ز خویش رفته ما کو
ماکو به همان طرف که انداختای در کف صنع ما چو ماکو
هین مشک سخن بنه به جو رومی خواندت آب کان سقا کو

غزل شماره ۲۱۹۵

خوش خرامان می روی ای جان جان بی من مروای حیات دوستان در بوستان بی من مرو
ای فلک بی من مگرد و ای قمر بی من متابای زمین بی من مروی و ای زمان بی من مرو
این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش استاین جهان بی من مباش و آن جهان بی من مرو
ای عیان بی من مدان و ای زبان بی من مخوانای نظر بی من مبین و ای روان بی من مرو
شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپیدمن شبم تو ماه من بر آسمان بی من مرو
خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گلتو گلی من خار تو در گلستان بی من مرو
در خم چوگانت می تازم چو چشمت با من استهمچنین در من نگر بی من مران بی من مرو
چون حریف شاه باشی ای طرب بی من منوشچون به بام شه روی ای پاسبان بی من مرو
وای آن کس کو در این ره بی نشان تو رودچو نشان من تویی ای بی نشان بی من مرو
وای آن کو اندر این ره می رود بی دانشیدانش راهم تویی ای راه دان بی من مرو
دیگرانت عشق می خوانند و من سلطان عشقای تو بالاتر ز وهم این و آن بی من مرو

غزل شماره ۲۱۹۶

از حلاوت ها که هست از خشم و از دشنام اومی ستیزم هر شبی با چشم خون آشام او
دام های عشق او گر پر و بالم بسکلدطوطی جان نسکلد از شکر و بادام او
چند پرسی مر مرا از وحشت و شب های هجرشب کجا ماند بگو در دولت ایام او
خون ما را رنگ خون و فعل می آمد از آنکخون ها می می شود چون می رود در جام او
وعده های خام او در مغز جان جوشان شدهعاشقان پخته بین از وعده های خام او
خسروان بر تخت دولت بین که حسرت می خورنددر لقای عاشقان کشته بدنام او
آن سگان کوی او شاهان شیران گشته اندکان چنان آهوی فتنه دیده شد بر بام او
الله الله تو مپرس از باخودان اوصاف میتو ببین در چشم مستان لطف های عام او
دست بر رگ های مستان نه دلا تا پی بریاز دهان آلودگان زان باده خودکام او
شمس تبریزی که گامش بر سر ارواح بودپا منه تو سر بنه بر جایگاه گام او

غزل شماره ۲۱۹۷

ای خراب اسرارم از اسرار تو اسرار تونقش هایی دیدم از گلزار تو گلزار تو
کشته عشق توام ور ز آنک تو منکر شویخط هایی دارم از اقرار تو اقرار تو
می گدازم می گدازم هر زمان همچون شکراز شکرها رسته از گفتار تو گفتار تو
شب همه خلقان بخفته چشم من بیدار و بازهمچو بخت و طالع بیدار تو بیدار تو
چند گویی مر مرا کز کار چون کاهل شدیراست گویی ای صنم از کار تو از کار تو
ای طبیب عاشقان این جمله بیماریمهست زان دو نرگس بیمار تو بیمار تو
ای دم هشیاریم بی هوش هشیاری توای دم بی هوشیم هشیار تو هشیار تو
چشمه ها بر دل بجوشد هر دم از دریای توچشم دل پرک زن انوار تو انوار تو
شمس تبریزی که عالم اندک اندک بوداز عطا و بخشش بسیار تو بسیار تو

غزل شماره ۲۱۹۸

جمله خشم از کبر خیزد از تکبر پاک شوگر نخواهی کبر را رو بی تکبر خاک شو
خشم هرگز برنخیزد جز ز کبر و ما و منهر دو را چون نردبان زیر آر و بر افلاک شو
هر کجا تو خشم دیدی کبر را در خشم جوگر خوشی با این دو مارت خود برو ضحاک شو
گر ز کبر و خشم بیزاری برو کنجی بخستور ز کبر و خشم دلشادی برو غمناک شو
خشم سگساران رها کن خشم از شیران ببینخشم از شیران چو دیدی سر بنه شیشاک شو
لقمه شیرین که از وی خشم انگیزان مخورلقمه از لولاک گیر و بنده لولاک شو
رو تو قصاب هوا شو کبر و کین را خون بریزچند باشی خفته زیر این دو سگ چالاک شو

غزل شماره ۲۱۹۹

ای سنایی عاشقان را درد باید درد کوبار جور نیکوان را مرد باید مرد کو
بار جور نیکوان از دی و فردا برتر استوانما جان کسی از دی و فردا فرد کو
ور خیال آید تو را کز دی و فردا برتریبرتری را کار و بار و ملک و بردابرد کو
در میان هفت دریا دامن تو خشک کودر میان هفت دوزخ عنصر تو سرد کو
این نداری خود ولیکن گر تو این را طالبیآه سرد و اشک گرم و چهره های زرد کو
هر نفس بوی دل آید از صراط المستقیمتا نگویی عشق ره رو را که راه آورد کو
گرد از آن دریا برآمد گرد جسم اولیاستتا نگویی قوم موسی را در این یم گرد کو

غزل شماره ۲۲۰۰

ای صبا بادی که داری در سر از یاری بگوگر نگویی با کسی با عاشقان باری بگو
قصه کن در گوش ما گر دیگران محرم نیندبا دل پرخون ما پیغام دلداری بگو
آن مسیح حسن را دانم که می دانی کجاستبا کسی کز عشق دارد بسته زناری بگو
بانگ برزن عاشقی را کو به گل مشغول شدگو که شرمت باد از آن رخ ترک گلزاری بگو
ای صبا خوش آمدی چون بازگردی سوی دوستحال من دزدیده اندر گوش عیاری بگو
سوسنی با صد زبان گر حال من با او بگفتتو چو نرگس بی زبان از چشم اسراری بگو
با چنان غیرت که جان دارد بگفتم پیش خلقشمس تبریزی بگویم گفت جان آری بگو