غزل شماره ۲۲۰۱
در گذر آمد خیالش گفت جان این است اوپادشاه شهرهای لامکان این است او
صد هزار انگشت ها اندر اشارت دیده شدسوی او از نور جان ها کای فلان این است او
چون زمین سرسبز گشت از عکس آن گلزار اونعره ها آمد به گوشم ز آسمان این است او
هین سبکتر دست درزن در عنان مرکبشپیش از آن کو برکشاند آن عنان این است او
جمله نور حق گرفته همچو طور این جان از اوهمچو گوهر تافته از عین کان این است او
رو به ماه آورد مریخ و بگفتش هوش دارتا نلافی تو ز خوبی هان و هان این است او
شمس تبریزی شنیدستی ببین این نور راکز وی آمد کاسدی های بتان این است او
غزل شماره ۲۲۰۲
ای جهان برهم زده سودای تو سودای توچاشنی عمرم از حلوای تو حلوای تو
دامن گردون پر از در است و مروارید و لعلجان های عاشقان چون سیل ها غلطان شده
می دوانند جانب دریای تو دریای توتا بریزد جمله را در پای تو در پای تو
جان های عاشقان چون سیل ها غلطان شدهمی دوانند جانب دریای تو دریای تو
ای خمار عاشقان از باده های دوش تووی خراب امروزم از فردای تو فردای تو
من نظر کردم به جان ساده بی رنگ خویشزرد دیدم نقشش از صفرای تو صفرای تو
چون نظر کردم نکو من در صفای گوهرتماه رخ بنمود از سیمای تو سیمای تو
ماه خواندم من تو را بس جرم دارم زین سخنمه کی باشد کو بود همتای تو همتای تو
این چنین گوید خداوند شمس تبریزی بنامای همه شهر دلم غوغای تو غوغای تو
غزل شماره ۲۲۰۳
جسم و جان با خود نخواهم خانه خمار کولایق این کفر نادر در جهان زنار کو
هر زمان چون مست گردد از نسیم خمر جانتا در خمخانه می تازد ولیکن بار کو
سوی بی گوشی سماع چنگ می آید ولیکچنگ جانان است آن را چوب یا اوتار کو
چونک او بی تن شود پس خلعت جان آورندکاندر او دستان حایک یا که پود و تار کو
کبر عاشق بوی کن کان خود به معنی خاکیی استدر چنان دریا تکبر یا که ننگ و عار کو
چون مشامت برگشاید آیدت از غار عشقطرفه بویی پس دوی هر سو که آخر غار کو
رنگ بی رنگی است از رخسار عاشق آن صفاآن وفا و آن صفا و لطف خوش رخسار کو
آمدت مژده ز عمر سرمدی پس حمد کوکاندر آن عمرت غم امسال و یاد پار کو
صحبت ابرار و هم اشرار کان جا زحمت استدر حریم سایه آن مهتر اخیار کو
شمس حق و دین خداوند صفاهای ابددر شعاع آفتابش ذره هشیار کو
غزل شماره ۲۲۰۴
عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنوکم عمارت کن که ویرانت کنم نیکو شنو
گر دو صد خانه کنی زنبوروار و مورواربی کس و بی خان و بی مانت کنم نیکو شنو
تو بر آنک خلق مست تو شوند از مرد و زنمن بر آنک مست و حیرانت کنم نیکو شنو
چون خلیلی هیچ از آتش مترس ایمن برومن ز آتش صد گلستانت کنم نیکو شنو
گر که قافی تو را چون آسیای تیزگردآورم در چرخ و گردانت کنم نیکو شنو
ور تو افلاطون و لقمانی به علم و کر و فرمن به یک دیدار نادانت کنم نیکو شنو
تو به دست من چو مرغی مرده ای وقت شکارمن صیادم دام مرغانت کنم نیکو شنو
بر سر گنجی چو ماری خفته ای ای پاسبانهمچو مار خسته پیچانت کنم نیکو شنو
ای صدف چون آمدی در بحر ما غمگین مباشچون صدف ها گوهرافشانت کنم نیکو شنو
بر گلویت تیغ ها را دست نی و زخم نیگر چو اسماعیل قربانت کنم نیکو شنو
دامن ما گیر اگر تردامنی تردامنیتا چو مه از نور دامانت کنم نیکو شنو
من همایم سایه کردم بر سرت از فضل خودتا که افریدون و سلطانت کنم نیکو شنو
هین قرائت کم کن و خاموش باش و صبر کنتا بخوانم عین قرآنت کنم نیکو شنو
غزل شماره ۲۲۰۵
دوش خوابی دیده ام خود عاشقان را خواب کوکاندرون کعبه می جستم که آن محراب کو
کعبه جان ها نه آن کعبه که چون آن جا رسیدر شب تاریک گویی شمع یا مهتاب کو
بلک بنیادش ز نوری کز شعاع جان تونور گیرد جمله عالم لیک جان را تاب کو
خانقاهش جمله از نور است فرشش علم و عقلصوفیانش بی سر و پا غلبه قبقاب کو
تاج و تختی کاندرون داری نهان ای نیکبختدر گمان کیقباد و سنجر و سهراب کو
در میان باغ حسنش می پر ای مرغ ضمیرکایمن آباد است آن جا دام یا مضراب کو
در درون عاریت های تن تو بخششی استدر میان جان طلب کان بخشش وهاب کو
در صفت کردن ز دور اطناب شد گفت زمانچون رسیدم در طناب خود کنون اطناب کو
چون برون رفتی ز گل زود آمدی در باغ دلپس از آن سو جز سماع و جز شراب ناب کو
چون ز شورستان تن رفتی سوی بستان جانجز گل و ریحان و لاله و چشمه های آب کو
چون هزاران حسن دیدی کان نبد از کالبدپس چرا گویی جمال فاتح الابواب کو
ای فقیه از بهر لله علم عشق آموز توز آنک بعد از مرگ حل و حرمت و ایجاب کو
چون به وقت رنج و محنت زود می یابی درشبازگویی او کجا درگاه او را باب کو
باش تا موج وصالش دررباید مر تو راغیب گردی پس بگویی عالم اسباب کو
ار چه خط این بوابت هوس شد در رقاعرقعه عشقش بخوان بنمایدت بواب کو
هر کسی را نایب حق تا نگویی زینهاردر بساط قاضی آ آنگه ببین نواب کو
تا نمالی گوش خود را خلق بینی کار و بارچون بمالی چشم خود را گویی آن را تاب کو
در خرابات حقیقت پیش مستان خرابدر چنان صافی نبینی درد و خس و انساب کو
در حساب فانیی عمرت تلف شد بی حسابدر صفای یار بنگر شبهت حساب کو
چون میت پردل کند در بحر دل غوطی خوریاین ترانه می زنی کاین بحر را پایاب کو
غزل شماره ۲۲۰۶
ای برادر عاشقی را درد باید درد کوصابری و صادقی را مرد باید مرد کو
چند از این ذکر فسرده چند از این فکر زمننعره های آتشین و چهره های زرد کو
کیمیا و زر نمی جویم مس قابل کجاستگرم رو را خود کی یابد نیم گرمی سرد کو
غزل شماره ۲۲۰۷
در خلاصه عشق آخر شیوه اسلام کودر کشوف مشکلاتش صاحب اعلام کو
آهوی عرشی که او خود عاشق نافه خود استالتفات او به دانه طوف او بر دام کو
گر چه هر روزی به هجران همچو سالی می بودچونک از هجران گذشتی لیل یا ایام کو
جانور را زادنش از ماده و نر وز رحمدر ولادت های روحانی بگو ارحام کو
ساقیا هشیار نتوان عشق را دریافتنبوی جامت بی قرارم کرد آخر جام کو
هست احرامت در این حج جامه هستیت رااز سر سرت بکندن شرط این احرام کو
چونک هستی را فکندی روح اندر روح بینجوق جوق و جمله فرد آن جایگه اجرام کو
وین همه جان های تشنه بحر را چون یافتندمحو گشتند اندر آن جا جز یکی علام کو
دور و نزدیک و ضیاع و شهر و اقلیم و سوادزین سوی بحر است از آن سو شهر یا اقلام کو
آنچ این تن می نویسد بی قلم نبود یقینآنک جان بر خود نویسد حاجت اقلام کو
هوش و عقل آدمیزادی ز سردی وی استچونک آن می گرم کردش عقل یا احلام کو
اندر آن بی هوشی آری هوش دیگر لون هستهوش بیداری کجا و رایت احلام کو
مرغ تا اندر قفص باشد به حکم دیگری استچون قفص بشکست و شد بر وی از آن احکام کو
با حضور عقل آثام است بر نفس از گنهبا حضور عقل عقل این نفس را آثام کو
در مساس تن به تن محتاج حمام است مرددر مساس روح ها خود حاجت حمام کو
گر شوی تو رام خود رامت شود جمله جهانگر تو رستم زاده ای این رخشت آخر رام کو
گر تو ترک پخته گویی خام مسکر باشدتپس تو را در جام سر آثار و بوی خام کو
چون بخوردی بی قدم بخرام در دریای غیبتو اگر مستی بیا مستانه ای بخرام کو
فرض لازم شد عبادت عشق را آخر بگوفرض و ندب و واجب و تعلیم و استلزام کو
عشقبازی های جان و آنگهی اکراه و زورعشق بربسته کجا و ای ولی اکرام کو
رنج بر رخسار عاشق راحت اندر جان اورنج خود آوازه ای آن جا بجز انعام کو
خدمتی از خوف خود انعام را باشد ولیکخدمتی از عشق را امثال کالانعام کو
یک قدم راه است گر توفیق باشد دستگیرپس حدیث راه دور و رفتن اعوام کو
لیک سایه آن صنم باید که بر تو اوفتدآن صنم کش مثل اندر جمله اصنام کو
آن خداوند به حق شمس الحق و دین کفو اودر همه آبا و در اجداد و در اعمام کو
درخور در یتیمش کی شود آن هفت بحرگر نظیرش هست در ارواح یا اجسام کو
در رکاب اسپ عشقش از قبیل روحیانجز قباد و سنجر و کاووس یا بهرام کو
دیده را از خاک تبریز ارمغان آراد بادز آنک جز آن خاک این خاکیش را آرام کو
غزل شماره ۲۲۰۸
ناله ای کن عاشقانه درد محرومی بگوپارسی گو ساعتی و ساعتی رومی بگو
خواه رومی خواه تازی من نخواهم غیر تواز جمال و از کمال و لطف مخدومی بگو
هم بسوزی هم بسازی هم بتابی در جهانآفتابی ماهتابی آتشی مومی بگو
گر کسی گوید که آتش سرد شد باور مکنتو چه دودی و چه عودی حی قیومی بگو
ای دل پران من تا کی از این ویران تنگر تو بازی برپر آن جا ور تو خود بومی بگو
غزل شماره ۲۲۰۹
ای ز رویت تافته در هر زمانی نور نووی ز نورت نقش بسته هر زمانی حور نو
کژ نشین و راست بشنو عقل ماند یا خردساقیی چون تو و هر دم باده منصور نو
کی تواند شیشه ای را ز آتشی برداشتنیا می کهنه کی داند ساختن ز انگور نو
می چشان و می کشان روشن دلان را جوق جوقتازه می کن این جهان کهنه را از شور نو
عشق عشرت پیشه ای که دولتت پاینده بادروز روزت عید تازه هر شبانگه سور نو
غزل شماره ۲۲۱۰
طرب اندر طرب است او که در عقل شکست اوتو ببین قدرت حق را چو درآمد خوش و مست او
همه امروز چنانیم که سر از پای ندانیمهمه تا حلق درآییم و در این حلقه نشست او
چو چنین باشد محرم کی خورد غم کی خورد غمبه سبو ده می خوش دم که قدح را بشکست او
شه من باده فرستد به چه رو می نپرستمهله ای مطرب برگو که زهی باده پرست او
غزل شماره ۲۲۱۱
ز من و تو شرری زاد در این دل ز چنان روکه خطا بود از این رو و صواب است از آن رو
ز همان رو که زد آتش ز همان رو کشد آتشز همان روی که مردم کندم زنده همان رو
همه عشاق که مستند ز چه رو دیده ببستندکه بدانند که بی چشم توان دید به جان رو
نبود روی از این سو همه پشت است از این سوکه نگنجید در این حد و نه در جان و مکان رو
به یکی لحظه چریدند همه جان ها و پریدندکه نباید که ز نقصان شود از چشم نهان رو
غزل شماره ۲۲۱۲
تو بمال گوش بربط که عظیم کاهل است اوبشکن خمار را سر که سر همه شکست او
بنواز نغمه تر به نشاط جام احمرصدفی است بحرپیما که در آورد به دست او
چو درآمد آن سمن بر در خانه بسته بهترکه پریر کرد حیله ز میان ما بجست او
چه بهانه گر بت است او چه بلا و آفت است اوبگشاید و بدزدد کمر هزار مست او
شده ایم آتشین پا که رویم مست آن جاتو برو نخست بنگر که کنون به خانه هست او
به کسی نظر ندارد بجز آینه بت منکه ز عکس چهره خود شده است بت پرست او
هله ساقیا بیاور سوی من شراب احمرکه سری که مست شد او ز خیال ژاژ رست او
نه غم و نه غم پرستم ز غم زمانه رستمکه حریف او شدستم که در ستم ببست او
تو اگر چه سخت مستی برسان قدح به چستیمشکن تو شیشه گر چه دو هزار کف بخست او
قدحی رسان به جانم که برد به آسمانممدهم به دست فکرت که کشد به سوی پست او
تو نه نیک گو و نی بد بپذیر ساغر خودبد و نیک او بگوید که پناه هر بد است او
غزل شماره ۲۲۱۳
خنک آن جان که رود مست و خرامان بر اوبرهد از خر تن در سفر مصدر او
خلع نعلین کند وز خود و دنیا بجهدهمچو موسی قدم صدق زند بر در او
همچو جرجیس شود کشته عشقش صد باریا چو اسحاق شود بسمل از آن خنجر او
سر دیگر رسدش جز سر پردرد و صداعمغفرت بنهد بر فرق سرش مغفر او
کیله رزقش اگر درشکند میکائیلعوضش گاه بود خلد و گهی کوثر او
پدر و مادر و خویشان چو به خاکش بنهندشود او ماهی و دریا پدر و مادر او
عشق دریای حیات است که او را تک نیستعمر جاوید بود موهبت کمتر او
می رود شمس و قمر هر شب در گور غروبمی دهدشان فر نو شعشعه گوهر او
ملک الموت به صد ناز ستاند جانیکه بود باخبر و دیده ور از محشر او
تن ما خفته در آن خاک به چشم عامهروح چون سرو روان در چمن اخضر او
نه به ظاهر تن ما معدن خون و خلط استهیچ جان را سقمی هست از این مقذر او
در چنین مزبله جان را دو هزاران باغ استپس چرا ترسد جان از لحد و مقبر او
آنک خون را چو می ناب غذای جان کردبنگر در تن پرنور و رخ احمر او
هله دلدار بخوان باقی این بر منکرتا دو صد چشمه روان گردد از مرمر او
غزل شماره ۲۲۱۴
خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و توبه دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو
داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیاتآن زمانی که درآییم به بستان من و تو
اختران فلک آیند به نظاره مامه خود را بنماییم بدیشان من و تو
من و تو بی من و تو جمع شویم از سر ذوقخوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو
طوطیان فلکی جمله شکرخوار شونددر مقامی که بخندیم بدان سان من و تو
این عجبتر که من و تو به یکی کنج این جاهم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو
به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگردر بهشت ابدی و شکرستان من و تو
غزل شماره ۲۲۱۵
گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مروکه مرا دیدن تو بهتر از ایشان تو مرو
آفتاب و فلک اندر کنف سایه توستگر رود این فلک و اختر تابان تو مرو
ای که درد سخنت صافتر از طبع لطیفگر رود صفوت این طبع سخندان تو مرو
اهل ایمان همه در خوف دم خاتمتندخوفم از رفتن توست ای شه ایمان تو مرو
تو مرو گر بروی جان مرا با خود برور مرا می نبری با خود از این خوان تو مرو
با تو هر جزو جهان باغچه و بستان استدر خزان گر برود رونق بستان تو مرو
هجر خویشم منما هجر تو بس سنگ دل استای شده لعل ز تو سنگ بدخشان تو مرو
کی بود ذره که گوید تو مرو ای خورشیدکی بود بنده که گوید به تو سلطان تو مرو
لیک تو آب حیاتی همه خلقان ماهیاز کمال کرم و رحمت و احسان تو مرو
هست طومار دل من به درازی ابدبرنوشته ز سرش تا سوی پایان تو مرو
گر نترسم ز ملال تو بخوانم صد بیتکه ز صد بهتر وز هجده هزاران تو مرو
غزل شماره ۲۲۱۶
تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگوبهر آرام دلم نام دلارام بگو
پرده من مدران و در احسان بگشاشیشه دل مشکن قصه آن جام بگو
ور در لطف ببستی در اومید مبندبر سر بام برآ و ز سر بام بگو
ور حدیث و صفت او شر و شوری داردصفت این دل تنگ شررآشام بگو
چونک رضوان بهشتی تو صلایی دردهچونک پیغامبر عشقی هله پیغام بگو
آه زندانی این دام بسی بشنودیمحال مرغی که برسته ست از این دام بگو
سخن بند مگو و صفت قند بگوصفت راه مگو و ز سرانجام بگو
شرح آن بحر که واگشت همه جان ها او استکه فزون است ز ایام و ز اعوام بگو
ور تنور تو بود گرم و دعای تو قبولغم هر ممتحن سوخته خام بگو
شکر آن بهره که ما یافته ایم از در فضلفرصت ار دست دهد هم بر بهرام بگو
وگر از عام بترسی که سخن فاش کنیسخن خاص نهان در سخن عام بگو
ور از آن نیز بترسی هله چون مرغ چمندم به دم زمزمه بی الف و لام بگو
همچو اندیشه که دانی تو و دانای ضمیرسخنی بی نقط و بی مد و ادغام بگو
غزل شماره ۲۲۱۷
چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگودرد بی حد بنگر بهر خدا هیچ مگو
دل پرخون بنگر چشم چو جیحون بنگرهر چه بینی بگذر چون و چرا هیچ مگو
دی خیال تو بیامد به در خانه دلدر بزد گفت بیا در بگشا هیچ مگو
دست خود را بگزیدم که فغان از غم توگفت من آن توام دست مخا هیچ مگو
تو چو سرنای منی بی لب من ناله مکنتا چو چنگت ننوازم ز نوا هیچ مگو
گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشیگفت هر جا که کشم زود بیا هیچ مگو
گفتم ار هیچ نگویم تو روا می داریآتشی گردی و گویی که درآ هیچ مگو
همچو گل خنده زد و گفت درآ تا بینیهمه آتش سمن و برگ و گیاه هیچ مگو
همه آتش گل گویا شد و با ما می گفتجز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو
غزل شماره ۲۲۱۸
همه خوردند و برفتند و بماندم من و توچو مرا یافته ای صحبت هر خام مجو
همه سرسبزی جان تو ز اقبال دل استهله چون سبزه و چون بید مرو زین لب جو
پر شود خانه دل ماه رخان زیباگرهی همچو زلیخا گرهی یوسف رو
حلقه حلقه بر او رقص کنان دست زنانسوی او خنبد هر یک که منم بنده تو
هر ضمیری که در او آن شه تشریف دهدهر سوی باغ بود هر طرفی مجلس و طو
چند هنگامه نهی هر طرفی بهر طمعتو پراکنده شدی جمع نشد نیم تسو
هله ای عشق که من چاکر و شاگرد توامکه بسی خوب و لطیف است تو را صورت و خو
گر می مجلسی و آب حیات همه ایهمه دل گشته و فارغ شده از فرج و گلو
هله ای دل که ز من دیده تو تیزتر استعجب آن کیست چو شمس و چو قمر بر سر کو
آنک در زلزله او است دو صد چون مه و چرخو آنک که در سلسله او است دو صد سلسله مو
هفت بحر ار بفزایند و به هفتاد رسندبود او را به گه عبره به زیر زانو
او مگر صورت عشق است و نماند به بشرخسروان بر در او گشته ایاز و قتلو
فلک و مهر و ستاره لمع از وی دزدندیوسف و پیرهنش برده از او صورت و بو
همه شیران بده در حمله او چون سگ لنگهمه ترکان شده زیبایی او را هندو
لب ببند و صفت لعل لب او کم کنهمه هیچند به پیش لب او هیچ مگو
غزل شماره ۲۲۱۹
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگوپیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگوور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفتآمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسمگفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفتسر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شددر ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه ست این دل اشارت می کردکه نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر استگفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شدگفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیالخیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداستگفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
غزل شماره ۲۲۲۰
هله ای شاه مپیچان سر و دستار مروهله ای ماه که نغزت رخ و رخسار مرو
در همه روی زمین چشم و دل باز که راستمکن آزار مکن جانب اغیار مرو
مبر از یار مبر خانه اسرار مسوزگل و گلزار مکن جانب هر خار مرو
مکن ای یار ستیزه دغل و جنگ مجویهله آن بار برفتی مکن این بار مرو
بنده و چاکر و پرورده و مولای توایمای دل و دین و حیات خوش ناچار مرو
هله سرنای توام مست نواهای تواممشکن چنگ طرب را مسکل تار مرو
هله مخمور چه نالی بر مخمور دگرپهلوی خم بنشین از بر خمار مرو
هله جان بخش بیا ای صدقات تو حیاتبه از این خیر نباشد بجز این کار مرو
خاتم حسن و جمالی هله ای یوسف دهرسوی مکاری اخوان ستمکار مرو
هله دیدار مهل برمگزین فکر و خیالاز عیان سر مکشان در پی آثار مرو
هله موسی زمان گرد برآر از دریادل فرعون مجو جانب انکار مرو
هله عیسی قران صحت رنجور گراناز برای دو سه ترسا سوی زنار مرو
هله ای شاهد جان خواجه جان های شهانشیوه کن لب بگز و غبغبه افشار مرو
هله صدیق زمانی به تو ختم است وفاجز سوی احمد بگزیده مختار مرو
جبرئیل کرمی سدره مقام و وطنتهمچو مرغان زمین بر سر شخسار مرو
تو یقین دار که بی تو نفسی جان نزیددر احسان بگشا و پس دیوار مرو
همه رندان و حریفان و بتان جمع شدندوقت کار است بیا کار کن از کار مرو
هله باقی غزل را ز شهنشاه بجویهمگی گوش شو اکنون سوی گفتار مرو
غزل شماره ۲۲۲۱
سر و پا گم کند آن کس که شود دلخوش از اودل کی باشد که نگردد همگی آتش از او
گرد آن حوض همی گردی و عاشق شده ایچون شدی غرق شکر رو همه تن می چش از او
چون سبوی تو در آن عشق و کشاکش بشکستبر لب چشمه دهان می نه و خوش می کش از او
عسلی جوشد از آن خم که نه در شش جهت استپنج انگشت بلیسند کنون هر شش از او
آن چه آب است کز او عاشق پرآتش و باداز هوس همچو زمین خاک شد و مفرش از او
آه عاشق ز چه سوزد تتق گردون راز آنک می خیزد آن آتش و آن آهش از او
شمس تبریز که جان در هوس او بگریستگشت زیبا و دلارام و لطیف و کش از او
غزل شماره ۲۲۲۲
سر عثمان تو مست است بر او ریز کدوچون عمر محتسبی دادکنی این جا کو
چه حدیث است ز عثمان عمرم مستتر استو آن دگر را که رئیس است نگویم تو بگو
مست دیدی که شکوفه ش همه در است و عقیقباده ای کو چو اویس قرنی دارد بو
ای بسا فکرت باریک که چون موی شده ستوز سر زلف خوش یار ندارد سر مو
مست فکرت دگر و مستی عشرت دگر استقطره ای این کند آنک نکند زان دو سبو
بس کن و دفتر گفتار در این جو افکنبر لب جوی حیل تخته منه جامه مشو
غزل شماره ۲۲۲۳
ای همه سرگشتگان مهمان توآفتاب از آسمان پرسان تو
چشم بد از روی خوبت دور بادای هزاران جان فدای جان تو
چون فدا گردند جاویدان شوندز آنک اکسیر است جان را کان تو
گاو و بزغاله و بره گردون چرخباد ای ماه بتان قربان تو
ز آنک قربان ها همه باقی شونددر هوای عید بی پایان تو
در سرای عصمت یزدان توییبخت و دولت روز و شب دربان تو
ای خدا این باغ را سرسبز داردر بهارستان بی نقصان تو
تا ملایک میوه از وی می کشندمی چرند از نخل و سیبستان تو
این شکرخانه همیشه باز بادپرنبات و شکر پنهان تو
آب این جو ای خدا تیره مبادتا به هر سو می رود ز احسان تو
این دعا را یا رب آمین هم تو کنای دعا آن تو آمین آن تو
چنگ و قانون جهان را تارهاستناله هر تار در فرمان تو
من بخفتم تو مرا انگیختیتا چو گویم در خم چوگان تو
ور نه خاکی از کجا عشق از کجاگر نبودی جذبه های جان تو
خاک خشکی مست شد تر می زندآن توست این آن توست این آن تو
دی مرا پرسید لطفش کیستیگفتم ای جان گربه در انبان تو
گفت ای گربه بشارت مر تو راکه تو را شیری کند سلطان تو
من خمش کردم توام نگذاشتیهمچو چنگم سخره افغان تو
غزل شماره ۲۲۲۴
ای بمرده هر چه جان در پای اوهر چه گوهر غرقه در دریای او
آتش عشقش خدایی می کندای خدا هیهای او هیهای او
جبرئیل و صد چو او گر سر کشداز سجود درگهش ای وای او
چون مثالی برنویسد در فراقخون ببارد از خم طغرای او
هر کی ماند زین قیامت بی خبرتا قیامت وای او ای وای او
هر کی ناگه از چنان مه دور ماندای خدایا چون بود شب های او
در نظاره عاشقان بودیم دوشبر شمار ریگ در صحرای او
خیمه در خیمه طناب اندر طنابپیش شاه عشق و لشکرهای او
خیمه جان را ستون از نور پاکنور پاک از تابش سیمای او
آب و آتش یک شده ز امروز اوروز و شب محو است در فردای او
عشق شیر و عاشقان اطفال شیردر میان پنجه صدتای او
طفل شیر از زخم شیر ایمن بودبر سر پستان شیرافزای او
در کدامین پرده پنهان بود عشقکس نداند کس نبیند جای او
عشق چون خورشید ناگه سر کندبرشود تا آسمان غوغای او
غزل شماره ۲۲۲۵
شکر ایزد را که دیدم روی تویافتم ناگه رهی من سوی تو
چشم گریانم ز گریه کند بودیافت نور از نرگس جادوی تو
بس بگفتم کو وصال و کو نجاحبرد این کو کو مرا در کوی تو
از لب اقبال و دولت بوسه یافتاین لبان خشک مدحت گوی تو
تیر غم را اسپری مانع نبودجز زره هایی که دارد موی تو
آسمان جاهی که او شد فرش توشیرمردی کو شود آهوی تو
شاد بختی که غم تو قوت او استپهلوانی کو فتد پهلوی تو
جست و جویی در دلم انداختیتا ز جست و جو روم در جوی تو
خاک را هایی و هویی کی بدیگر نبودی جذب های و هوی تو
آب دریا تا به کعب آید وراکو بیابد بوسه بر زانوی تو
بس که تا هر کس رود بر طبع خویشجمله خلقان را نباشد خوی تو