غزل شماره ۲۲۲۶
ای بکرده رخت عشاقان گروخون مریز این عاشقان را و مرو
بر سر ره تو ز خون آثار بینهر طرف تو نعره خونین شنو
گفتم این دل را که چوگانش ببینگر یکی گویی در آن چوگان بدو
گفت دل کاندر خم چوگان اوکهنه گشتم صد هزاران بار و نو
کی نهان گردد ز چوگان گوی دلکاندر آن صحرا نه چاه است و نه گو
گربه جان عطسه شیر ازلشیر لرزد چون کند آن گربه مو
زر کان شمس تبریزی است اینصاف باشد گر بجویی جو به جو
غزل شماره ۲۲۲۷
مطربا اسرار ما را بازگوقصه های جان فزا را بازگو
ما دهان بربسته ایم امروز از اوتو حدیث دلگشا را بازگو
من گران گوشم بنه رخ بر رخموعده آن خوش لقا را بازگو
ماجرایی رفت جان را در الستبازگو آن ماجرا را بازگو
مخزن انا فتحنا برگشاسر جان مصطفی را بازگو
مستجاب آمد دعای عاشقانای دعاگو آن دعا را بازگو
چون صلاح الدین صلاح جان ماستآن صلاح جان ها را بازگو
غزل شماره ۲۲۲۸
جان ما را هر نفس بستان نوگوش ما را هر نفس دستان نو
ماهیانیم اندر آن دریا که هستروز روزش گوهر و مرجان نو
تا فسون هیچ کس را نشنویاین جهان کهنه را برهان نو
عیش ما نقد است وآنگه نقد نوذات ما کان است وآنگه کان نو
این شکر خور این شکر کز ذوق اومی دهد اندر دهان دندان نو
جمله جان شو ار کسی پرسد تو راتو کیی گو هر زمانی جان نو
من زمین را لقمه ام لیکن زمینرویدش زین لقمه صد لقمان نو
زرد گشتی از خزان غمگین مشودر خزان بین تاب تابستان نو
غزل شماره ۲۲۲۹
ای غذای جان مستم نام توچشم و عقلم روشن از ایام تو
شش جهت از روی من شد همچو زرتا بدیدم سیم هفت اندام تو
گفته بودی کز توام بگرفت دلمن نخواهم در جهان جز کام تو
منتظر بنشسته ام تا دررسداز پی جان خواستن پیغام تو
غزل شماره ۲۲۳۰
صوفیانیم آمده در کوی توشی ء لله از جمال روی تو
از عطش ابریق ها آورده ایمکآب خوبی نیست جز در جوی تو
هابده چیزی به درویشان خویشای همیشه لطف و رحمت خوی تو
حسن یوسف قوت جان شد سال قحطآمدیم از قحط ما هم سوی تو
صوفیان را باز حلوا آرزو استاز لب حلوایی دلجوی تو
ولوله در خانقاه افتاد دوشمشک پر شد خانقاه از بوی تو
دست بگشا جانب زنبیل ماآفرین بر دست و بر بازوی تو
شمس تبریزی تویی خوان کرمسیر شد کون و مکان از طوی تو
غزل شماره ۲۲۳۱
می دوید از هر طرف در جست و جوچشم پرخون تیغ در کف عشق او
دوش خفته خلق اندر خواب خوشاو به قصد جان عاشق سو به سو
گاه چون مه تافته بر بام هاگاه چون باد صبا او کو به کو
ناگهان افکند طشت ما ز بامپاسبانان درشده در گفت و گو
در میان کوی بانگ دزد خاستاو بزد زخمی و پنهان کرد رو
گرد او را پاسبانی درنیافتکش زبون گشته ست چرخ تندخو
بر سر زخم آمد افلاطون عقلکو نشان ها را بداند مو به مو
گفت دانستم که زخم دست کیستکو است اصل فتنه های تو به تو
چونک زخم او است نبود چاره ایآنچ او بشکافت نپذیرد رفو
از پی این زخم جان نو رسیدجان کهنه دست ها از خود بشو
عشق شمس الدین تبریزی است اینکو برون است از جهان رنگ و بو
غزل شماره ۲۲۳۲
به حریفان بنشین خواب مروهمچو ماهی به تک آب مرو
همچو دریا همه شب جوشان باشنی پراکنده چو سیلاب مرو
آب حیوان نه که در تاریکی استبطلب در شب و مشتاب مرو
شب روان فلکی پرنورندتو هم از صحبت اصحاب مرو
شمع بیدار نه در طشت زر استبه زمین در تو چو سیماب مرو
شب روان را بنماید مه رومنتظر شو شب مهتاب مرو
غزل شماره ۲۲۳۳
ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح توآیی به حجره من و گویی که گل برو
تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستمدانم من این قدر که به ترکی است آب سو
آب حیات تو گر از این بنده تیره شدترکی مکن به کشتنم ای ترک ترک خو
رزق مرا فراخی از آن چشم تنگ توستای تو هزار دولت و اقبال تو به تو
ای ارسلان قلج مکش از بهر خون منعشقت گرفت جمله اجزام مو به مو
زخم قلج مبادا بر عشق تو رسداز بخل جان نمی کنم ای ترک گفت و گو
بر ما فسون بخواند ککجک ای قشلرنای سزدش تو سیرک سزدش قنی بجو
نام تو ترک گفتم از بهر مغلطهزیرا که عشق دارد صد حاسد و عدو
دکتر شنیدم از تو و خاموش ماندمغماز من بس است در این عشق رنگ و بو
غزل شماره ۲۲۳۴
ای دیده من جمال خود اندر جمال توآیینه گشته ام همه بهر خیال تو
و این طرفه تر که چشم نخسپد ز شوق توگرمابه رفته هر سحری از وصال تو
خاتون خاطرم که بزاید به هر دمیآبستن است لیک ز نور جلال تو
آبستن است نه مهه کی باشدش قراراو را خبر کجاست ز رنج و ملال تو
ای عشق اگر بجوشد خونم به غیر توبادا به بی مرادی خونم حلال تو
سر تا قدم ز عشق مرا شد زبان حالافغان به عرش برده و پرسان ز حال تو
گر از عدم هزار جهان نو شود دگربر صفحه جمال تو باشد چو خال تو
از بس که غرقه ام چو مگس در حلاوتتپروا نباشدم به نظر در خصال تو
در پیش شمس خسرو تبریز ای فلکمی باش در سجود که این شد کمال تو
غزل شماره ۲۲۳۵
آمد خیال آن رخ چون گلستان توو آورد قصه های شکر از لبان تو
گفتم بدو چه باخبری از ضمیر جانجان و جهان چه بی خبرند از جهان تو
آخر چه بوده ای و چه بوده ست اصل توآخر چه گوهری و چه بوده ست کان تو
دلاله عشق بود و مرا سوی تو کشیداول غلام عشقم و آن گاه آن تو
بنهاد دست بر دل پرخون که آن کیستهر چند شرم بود بگفتم کز آن تو
بر چشم من فتاد ورا چشم گفت چیستگفتم مها دو ابر تر درفشان تو
از خون به زعفران دلم دید لاله زارگفتم که گلرخا همه نقش و نشان تو
هر جا که بوی کرد ز من بوی خویش یافتگفتم نکو نگر که چنینم به جان تو
ای شمس دین مفخر تبریز جان ماستدر حلقه وفا بر دردی کشان تو
غزل شماره ۲۲۳۶
جانا تویی کلیم و منم چون عصای توگه تکیه گاه خلقم و گه اژدهای تو
در دست فضل و رحمت تو یارم و عصاماری شوم چو افکندم اصطفای تو
ای باقی و بقای تو بی روز و روزگارشد روز و روزگار من اندر وفای تو
صد روز و روزگار دگر گر دهی مرابادا فدای عشق و فریب و ولای تو
دل چشم گشت جمله چو چشمم به دل بگفتبی کام و بی زبان عجب وصف های تو
زان دم که از تو چشم خبر برد سوی دلدل می کند دعای دو چشم و دعای تو
می گردد آسمان همه شب با دو صد چراغدر جست و جوی چشم خوش دلربای تو
گر کاسه بی نوا شد ور کیسه لاغریصد جان و دل فزود رخ جان فزای تو
گر خانه و دکان ز هوای تو شد خرابدرتافت لاجرم به خرابم ضیای تو
ای جان اگر رضای تو غم خوردن دل استصد دل به غم سپارم بهر رضای تو
از زخم هاون غم خود خوش مرا بکوبزین کوفتن رسد به نظر توتیای تو
جان چیست نیم برگ ز گلزار حسن تودل چیست یک شکوفه ز برگ و نوای تو
خامش کنم اگر چه که گوینده من نیمگفت آن توست و گفتن خلقان صدای تو
غزل شماره ۲۲۳۷
این ترک ماجرا ز دو حکمت برون نبویا کینه را نهفتن یا عفو و حسن خو
یا آنک ماجرا نکنی به هر فرصتییا برکنی ز خویش تو آن کین تو به تو
از یار بد چه رنجی از نقص خود برنجکان خصم عکس توست مپندارشان تو دو
از کبر و بخل غیر مرنج و ز خویش رنجزیرا که از دی آمد افسردگی جو
ز افسردگی غیر نرنجید گرم عشقکاندر تموز مردم تشنه ست برف جو
آن خشم انبیا مثل خشم مادر استخشمی است پر ز حلم پی طفل خوبرو
خشمی است همچو خاک و یکی خاک بر دهدنسرین و سوسن و گل صدبرگ مشک بو
خاکی دگر بود که همه خار بر دهدهر چند هر دو خاک یکی رنگ بد عمو
در گور مار نیست تو پرمار سله ایچون هست این خصال بدت یک به یک عدو
در نطفه می نگر که به یک رنگ و یک فن استزنگی و هندو است و قریشی باعلو
اعراض و جسم جمله همه خاک هاست بسدر مرتبه نگر که سفول آمد و سمو
چون کاسه گدایان هر ذره بر رهشآن را کند پر از زر و در دیگری تسو
از نیک بد بزاید چون گبر ز اهل دینوز بد نکو بزاید از صانعی هو
گویی فسوس باشد کز من فسوس خوارصرفه برد نه خود من صرفه برم از او
این مایه می ندانی کاین سود هر دو کوناندر سخاوت است نه در کسب سو به سو
خود را و دوستان را ایثار بخش از آنکبالادو است حرص تو بی پای چون کدو
در جود کن لجاج نه اندر مکاس و بخلچون کف شمس دین که به تبریز کرد طو
غزل شماره ۲۲۳۸
ای کرده چهره تو چو گلنار شرم توپرهیز من ز چیست ز تو یار شرم تو
گلشن ز رنگ روی تو صد رنگ ریخته ستچون گل چرا دمید ز رخسار شرم تو
من صد هزار خرقه ز سودا بدوختمکان جمله را بسوخت به یک بار شرم تو
صافی شرم توست نهان در حجاب غیبدردی بریخت بر رخ گلزار شرم تو
آن دل که سنگ بود ز شرم تو آب ریختیا رب چه کرد در دل هشیار شرم تو
خون گشت نام کوه که نامش شده ست لعلچون درفتاد در که و کهسار شرم تو
غزل شماره ۲۲۳۹
رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کوگفتند خواجه عاشق و مست است و کو به کو
گفتم فریضه دارم آخر نشان دهیدمن دوستدار خواجه ام آخر نیم عدو
گفتند خواجه عاشق آن باغبان شده ستاو را به باغ ها جو یا بر کنار جو
مستان و عاشقان بر دلدار خود روندهر کس که گشت عاشق رو دست از او بشو
ماهی که آب دید نپاید به خاکدانعاشق کجا بماند در دور رنگ و بو
برف فسرده کو رخ آن آفتاب دیدخورشید پاک خوردش اگر هست تو به تو
خاصه کسی که عاشق سلطان ما بودسلطان بی نظیر وفادار قندخو
آن کیمیای بی حد و بی عد و بی قیاسبر هر مسی که برزد زر شد به ارجعوا
در خواب شو ز عالم وز شش جهت گریزتا چند گول گردی و آواره سو به سو
ناچار می برندت باری به اختیارتا پیش شاه باشدت اعزاز و آبرو
گر ز آنک در میانه نبودی سرخریاسرار کشف کردی عیسیت مو به مو
بستم ره دهان و گشادم ره نهانرستم به یک قنینه ز سودای گفت و گو
غزل شماره ۲۲۴۰
ننشیند آتشم چو ز حق خاست آرزوزین سو نظر مکن که از آن جاست آرزو
تردامنم مبین که از آن بحر تر شدمگر گوهری ببین که چه دریاست آرزو
شست حق است آرزو و روح ماهی استصیاد جان فداست چه زیباست آرزو
چون این جهان نبود خدا بود در کمالز آوردن من و تو چه می خواست آرزو
گر آرزو کژ است در او راستی بسی استنی کز کژی و راست مبراست آرزو
آن کان دولتی که نهان شد به نام بدآن چیست کژ نشین و بگو راست آرزو
موری است نقب کرده میان سرای عشقهر چند بی پر است و به پرواست آرزو
مورش مگو ز جهل سلیمان وقت او استزیرا که تخت و ملک بیاراست آرزو
بگشای شمس مفخر تبریز این گرهچیزی است کو نه ماست و نه جز ماست آرزو
غزل شماره ۲۲۴۱
هان ای جمال دلبر ای شاد وقت توما با تو بس خوشیم که خوش باد وقت تو
نیکو است حال ما که نکو باد حال توخوش باد دور چرخ کز او زاد وقت تو
جان و سر تو یار که اندر دماغ ماستآن رطل های می که به ما داد وقت تو
از قوت شراب به فریاد جام تووز پرتو نشاط به فریاد وقت تو
در جای می نگنجد از فخر جای توکه می کند ز عشق و فرهاد وقت تو
غزل شماره ۲۲۴۲
تا که درآمد به باغ چهره گلنار تواه که چه سوز افکند در دل گل نار تو
دود دل لاله ها ز آتش جان رنگ توپشت بنفشه به خم از کشش بار تو
غنچه گلزار جان روی تو را یاد کردچشم چه خوش برگشاد بر هوس خار تو
سوسن تیغی کشید خون سمن را بریختتیغ به سوسن کی داد نرگس خون خوار تو
بر مثل زاهدان جمله چمن خشک بودمستک و سرسبز شد از لب خمار تو
از سر مستی عشق گفتم یار منیور نه جز احول کی دید در دو جهان یار تو
بر دل من خط توست مهر الست و بلیمنکر آن خط مشو نک خط و اقرار تو
گوشت کجا ماند و پوست در تن آن کس که اورفت نمکسودوار سوی نمکسار تو
دامن تو دل گرفت دامن دل تن گرفتهای از این کش مکش های از این کار تو
خسرو جان شمس دین مفخر تبریزیاندر دل تن عشق دل در دل دلدار تو
غزل شماره ۲۲۴۳
آینه جان شده چهره تابان توهر دو یکی بوده ایم جان من و جان تو
ماه تمام درست خانه دل آن توستعقل که او خواجه بود بنده و دربان تو
روح ز روز الست بود ز روی تو مستچند که از آب و گل بود پریشان تو
گل چو به پستی نشست آب کنون روشن استرفت کنون از میان آن من و آن تو
قیصر رومی کنون زنگیکان را شکستتا به ابد چیره باد دولت خندان تو
ای رخ تو همچو ماه ناله کنم گاه گاهز آنک مرا شد حجاب عشق سخندان تو
غزل شماره ۲۲۴۴
سیر نیم سیر نی از لب خندان توای که هزار آفرین بر لب و دندان تو
هیچ کسی سیر شد ای پسر از جان خویشجان منی چون یکی است جان من و جان تو
تشنه و مستسقیم مرگ و حیاتم ز آبدور بگردان که من بنده دوران تو
پیش کشی می کنی پیش خودم کش تمامتا که برآرد سرم سر ز گریبان تو
گر چه دو دستم بخست دست من آن تو استدست چه کار آیدم بی دم و دستان تو
عشق تو گفت ای کیا در حرم ما بیاتا نکند هیچ دزد قصد حرمدان تو
گفتم ای ذوالقدم حلقه این در شدمتا که نرنجد ز من خاطر دربان تو
گفت که هم بر دری واقف و هم در بریخارج و داخل توی هر دو وطن آن تو
خامش و دیگر مخوان بس بود این نزل و خوانتا به ابد روم و ترک برخورد از خوان تو
غزل شماره ۲۲۴۵
مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگوما همگان محرمیم آنچ بدیدی بگو
ای شه و سلطان ما ای طربستان مادر حرم جان ما بر چه رسیدی بگو
نرگس خمار او ای که خدا یار اودوش ز گلزار او هر چه بچیدی بگو
ای شده از دست من چون دل سرمست منای همه را دیده تو آنچ گزیدی بگو
عید بیاید رود عید تو ماند ابدکز فلک بی مدد چون برهیدی بگو
در شکرستان جان غرقه شدم ای شکرزین شکرستان اگر هیچ چشیدی بگو
می کشدم می به چپ می کشدم دل به راسترو که کشاکش خوش است تو چه کشیدی بگو
می به قدح ریختی فتنه برانگیختیکوی خرابات را تو چه کلیدی بگو
شور خرابات ما نور مناجات ماپرده حاجات ما هم تو دریدی بگو
ماه به ابر اندرون تیره شده ست و زبونای مه کز ابرها پاک و بعیدی بگو
ظل تو پاینده باد ماه تو تابنده بادچرخ تو را بنده باد از چه رمیدی بگو
عشق مرا گفت دی عاشق من چون شدیگفتم بر چون متن ز آنچ تنیدی بگو
مرد مجاهد بدم عاقل و زاهد بدمعافیتا همچو مرغ از چه پریدی بگو
غزل شماره ۲۲۴۶
ای سر مردان برگو برگووی شه میدان برگو برگو
ای مه باقی وی شه ساقیجان سخن دان برگو برگو
قبله جمعی شعله شمعیقصه ایشان برگو برگو
ای همه دستان ساقی مستانراز گلستان برگو برگو
هم همه دانی هم همه جانیخواجه دیوان برگو برگو
آب حیاتی شاخ نباتینکته جانان برگو برگو
غم نپذیری خشم نگیریای دل شادان برگو برگو
خسرو شیرین بنشین بنشینراه سپاهان برگو برگو
دل بشکفتی خیلی و گفتیباز دو چندان برگو برگو
آن می صافی جام گزافیدرده و خندان برگو برگو
یار ربابی هر چه که یابیحرمت ایمان برگو برگو
نی بستیزی نی بگریزیبی سر و پایان برگو برگو
غزل شماره ۲۲۴۷
مرا اگر تو نیابی به پیش یار بجودر آن بهشت و گلستان و سبزه زار بجو
چو سایه خسپم و کاهل مرا اگر جوییبه زیر سایه آن سرو پایدار بجو
چو خواهیم که ببینی خراب و غرق شراببیا حوالی آن چشم پرخمار بجو
اگر ز روز شمردن ملول و سیر شدیدرآ به دور و قدح های بی شمار بجو
در آن دو دیده مخمور و قلزم پرنوردرآ جواهر اسرار کردگار بجو
دلی که هیچ نگرید به پیش دلبر جوگلی که هیچ نریزد در آن بهار بجو
زهی فسرده کسی کو قرار می جویدتو جان عاشق سرمست بی قرار بجو
اگر چراغ نداری از او چراغ بخواهوگر عقار نداری از او عقار بجو
به مجلس تو اگر دوش بیخودی کردمتو عذر عقل زبونم از آن عذار بجو
تو هر چه را که بجویی ز اصل و کانش جویز مشک و گل نفس خوش خلش ز خار بجو
خیال یار سواره همی رسد ای دلپیام های غریب از چنین سوار بجو
به نزد او همه جان های رفتگان جمعندکنار پرگلشان را در آن کنار بجو
چو صبح پیش تو آید از او صبوح بخواهچو شب به پیش تو آید در او نهار بجو
چو مردمک تو خمش کن مقام تو چشم استوگر نه آن نظرستت در انتظار بجو
چو شمس مفخر تبریز دیده فقر استفقیروار مر او را در افتقار بجو
غزل شماره ۲۲۴۸
من آن نیم که بگویم حدیث نعمت اوکه مست و بیخودم از چاشنی محنت او
اگر چو چنگ بزارم از او شکایت نیستکه همچو چنگم من بر کنار رحمت او
ز من نباشد اگر پرده ای بگردانمکه هر رگم متعلق بود به ضربت او
اگر چه قند ندارم چو نی نوا دارماز آنک بر لب فضلش چشم ز شربت او
کنون که نوبت خشم است لطف از این دست استچگونه باشد چون دررسم به نوبت او
اگر بدزدم من ز آفتاب ننگی نیستچه ننگ باشد مر لعل را ز زینت او
وگر چو لعل ندزدم ز آفتاب کمالگذر ز طینت خود چون کنم به طینت او
نه لولیان سیاه دو چشم دزد ویندهمی کشند نهان نور از بصیرت او
ز آدمی چو بدزدی به کم قناعت کنکه شح نفس قرین است با جبلت او
از او مدزد بجز گوهر زمانه بهااگر تو واقفی از لطف و از سریرت او
که نیست قهر خدا را بجز ز دزد خسیسکه سوی کاله فانی بود عزیمت او
دریغ شرح نگشت و ز شرح می ترسمکه تیغ شرع برهنه ست در شریعت او
گمان برد که مگر جرم او طمع بوده ستنه بلک خس طمعی بود آن جریمت او
غزل شماره ۲۲۴۹
به وقت خواب بگیری مرا که هین برگوچو اشتهای سماعت بود بگه تر گو
چو من ز خواب سر و پای خویش گم کردمتو گوش من بگشایی که قصه از سر گو
چو روی روز نهان شد به زیر طره شببگیریم که از آن طره معنبر گو
فتاده آتش خواب اندر این نیستان هاتو آمده که حدیث لب چو شکر گو
و آنگهی به یکی بار کی شوی قانعغزل تمام کنم گوییم مکرر گو
بیا بگو چه کنی گر ز خوابناکی خویشبه تو بگوید لالا برو به عنبر گو
از آنچ خورده ای و در نشاط آمده ایمرا از آن بخوران و حدیث درخور گو
ز من چو می طلبی مطربی مستانهتو نیز با من بی دل ز جام و ساغر گو
من این به طیبت گفتم وگر نه خاک تواممرا مبارک و قیماز خوان و سنجر گو
غزل شماره ۲۲۵۰
هزار بار کشیده ست عشق کافرخوشبم ز بام به حجره ز حجره تا سر کو
شب آن چنان به گاه آمده که هی برخیزگرفته گوش مرا سخت همچو گوش سبو
ز هر چه پر کندم من سبوی تسلیممسبو اسیر سقاست چون گریزد از او
هزار بار سبو را به سنگ بشکست اوشکست او خوشم آید ز شوق و ذوق رفو
سبو سپرده به دو گوش با هزاران دلبدان هوس که خورد غوطه در میانه جو