قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۲۲۵۱ تا ۲۲۷۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۲۲۵۱

چو از سر بگیرم بود سرور اوچو من دل بجویم بود دلبر او
چو من صلح جویم شفیع او بودچو در جنگ آیم بود خنجر او
چو در مجلس آیم شراب است و نقلچو در گلشن آیم بود عبهر او
چو در کان روم او عقیق است و لعلچو در بحر آیم بود گوهر او
چو در دشت آیم بود روضه اوچو وا چرخ آیم بود اختر او
چو در صبر آیم بود صدر اوچو از غم بسوزم بود مجمر او
چو در رزم آیم به وقت قتالبود صف نگهدار و سرلشکر او
چو در بزم آیم به وقت نشاطبود ساقی و مطرب و ساغر او
چو نامه نویسم سوی دوستانبود کاغذ و خامه و محبر او
چون بیدار گردم بود هوش نوچو بخوابم بیاید به خواب اندر او
چو جویم برای غزل قافیهبه خاطر بود قافیه گستر او
تو هر صورتی که مصور کنیچو نقاش و خامه بود بر سر او
تو چندانک برتر نظر می کنیاز آن برتر تو بود برتر او
برو ترک گفتار و دفتر بگوکه آن به که باشد تو را دفتر او
خمش کن که هر شش جهت نور او استوزین شش جهت بگذری داور او
رضاک رضای الذی اوثرو سرک سری فما اظهر
زهی شمس تبریز خورشیدوشکه خود را بود سخت اندرخور او

غزل شماره ۲۲۵۲

بی دل شده ام بهر دل توساکن شده ام در منزل تو
صرفه چه کنم در معدن توزر را چه کنم با حاصل تو
شد جمله جهان سبز از دم توقبله دل و جان هر قابل تو
شد عقل و خرد دیوانه توبی علم و عمل شد عامل تو
مرغان فلک پربسته توهر عاقل جان ناعاقل تو
هاروت هنر ماروت ادبگشتند نگون در بابل تو
گردن بکشد جان همچو شترتا زنده شوم از بسمل تو
حل گشت ز تو هر مشکل جانماندم به جهان من مشکل تو
بنویس برات این مزد مراتا نقد کنم از عامل تو
از روز به است اکنون شب مااز تاب مه بس کامل تو
تا شب شتران هموار روندتا منزل خود با محمل تو
در منزل خود آزاد شونداز ظالم تو وز عادل تو
خامش کن و خود در یک دمه ایخامش نکند این قایل تو

غزل شماره ۲۲۵۳

نور دل ما روی خوش توبال و پر ما خوی خوش تو
عید و عرفه خندیدن تومشک و گل ما بوی خوش تو
ای طالع ما قرص مه توسایه گه ما موی خوش تو
سجده گه ما خاک در توجولانگه ما کوی خوش تو
دل می نرود سوی دگرانچون رفته بود سوی خوش تو
ور دل برود سوی دگراناو را بکشد اوی خوش تو
ای مستی ما از هستی توغوطه گه ما جوی خوش تو
زرین شدم از سیمین بر تویک تو شدم از توی خوش تو
سر می نهم و چون سر ننهدچوگان تو را گوی خوش تو
خامش کنم و خامش چو سکستهای و هویم از هوی خوش تو

غزل شماره ۲۲۵۴

دل من دل من دل من بر تورخ تو رخ تو رخ بافر تو
صنما صنما اگر جان طلبیبدهم بدهم به جان و سر تو
کف تو کف تو کف رحمت تولب تو لب تو لب شکر تو
دم تو دم تو دم جان وش تومی تو می تو می چون زر تو
در تو در تو در بخشش توگل تو گل تو گل احمر تو

غزل شماره ۲۲۵۵

بنشسته به گوشه ای دو سه مست ترانه گوز دل و جان لطیفتر شده مهمان عنده
ز طرب چون حشر شود سرشان مستتر شودفتد از جنگ و عربده سر مستان میان کو
ز اشارات روحشان ز صباح و صبوحشانعسل و می روان شود به چپ و راست جوی جو
نفسیشان معانقه نفسیشان معاشقهنفسی سجده طرب نفسی جنگ و گفت و گو
نفسی یار قندلب شکرین شکرنسببه چنین حال بوالعجب تو از ایشان ادب مجو
به خدا خوب ساقیی که وفادار و باقییبه حلیمی گناه جو به طبیعت نشاط خو
قدحی دو ز دست خود بده ای جان به مست خودهله تا راز آسمان شنوی جمله مو به مو
تو بر او ریز جام می که حجاب وی است ویهله تا از سعادتت برهد اوی او ز او
چو خرد غرق باده شد در دولت گشاده شدسر هر کیسه کرم بگشاید که انفقوا
بهل آن پوست مغز بین صنم خوب نغز بینهله بردار ابر را ز رخ ماه تو به تو
پس از این جمله آب ها نرود جز بجوی مامن سرمست می کشم ز فراتش سبو سبو
من و دلدار نازنین خوش و سرمست همچنینبه گلستان جان روان ز گلستان رنگ و بو
نظری کن به چشم او به جمال و کرشم اونظری کن به خال او به حق صحبت ای عمو
تو اگر در فرح نه ای که حریف قدح نه ایچه برد طفل از لبش چو بود مست لبلبو
چو شدی محرم فلک سبک ای یار بانمکبنگر ذره ذره را زده زیر بغل کدو
چو تف آفتاب زد ره ذرات بی عددبشکافید پرده شان نپذیرد دگر رفو
به لبانت ز دست شد سر او باز مست شدزند او باز این زمان چو کبوتر بقوبقو
تو بخسپی و عشق و دل گذران بی ز غش و غلز ره خواب بر فلک خوش و سرمست دو به دو
بخورند از نخیل جان که ندیده ست انس و جانرطب و تمر نادری که نگنجد در این گلو
که ابیت بمهجتی شرفا عند سیدیز طعام و شراب حق بخورم اندر آن غلو
هله امشب به خانه رو که دل مست شد گروچو شود روز خوش بیا شنو این را تمام تو
تو بگو باقی غزل که کند در همه عملکه تویی عشق و عشق را نبود هیچ کس عدو
تو بگو کآب کوثری خوش و نوش و معطریهمه را سبز کن طری و ز پژمردگی بشو

غزل شماره ۲۲۵۶

به قرار تو او رسد که بود بی قرار توکه به گلزار تو رسد دل خسته به خار تو
گل و سوسن از آن تو همه گلشن از آن توتلفش از خزان تو طربش از بهار تو
ز زمین تا به آسمان همه گویان و خامشانچو دل و جان عاشقان به درون بی قرار تو
همه سوداپرست تو همه عالم به دست تونفسی پست و مست تو نفسی در خمار تو
همه زیر و زبر ز تو همگان بی خبر ز توچه غریب است نظر به تو چه خوش است انتظار تو
چه کند سرو و باغ را چو نظر نیست زاغ راتو ز بلبل فغان شنو که وی است اختیار تو
منم از کار مانده ای ز خریدار مانده ایبه فراغت نظرکنان به سوی کار و بار تو
بگذارم ز بحر و پل بگریزم ز جزو و کلچه کنم من عذار گل که ندارد عذار تو
چه کنم عمر مرده را تن و جان فسرده رادو سه روز شمرده را چو منم در شمار تو
چو دل و چشم و گوش ها ز تو نوشند نوش هاهمه هر دم شکوفه ها شکفد در نثار تو
پس از این جان که دارمش به خموشی سپارمشز کجا خامشم هلد هوس جان سپار تو
به خموشی نهان شدن چو شکارم نتان شدنکه شکار و شکاریان نجهند از شکار تو
همه فربه ز بوی تو همه لاغر ز هجر توهمه شادی و گریه شان اثر و یادگار تو

غزل شماره ۲۲۵۷

قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان توخردم راه گم کند ز فراق گران تو
کی بود همنشین تو کی بیابد گزین توکی رهد از کمین تو کی کشد خود کمان تو
رخم از عشق همچو زر ز تو بر من هزار اثرصنما سوی من نگر که چنانم به جان تو
چو خلیل اندر آتشم ز تف آتشت خوشمنه از آنم که سر کشم ز غم بی امان تو
بگشا کار مشکلم تو دلم ده که بی دلممکن ای دوست منزلم بجز از گلستان تو
کی بیاید به کوی تو صنما جز به بوی توسبب جست و جوی تو چه بود گلفشان تو
ملک و مردم و پری ملک و شاه و لشکریفلک و مهر و مشتری خجل از آستان تو
چو تو سیمرغ روح را بکشانی در ابتلاچو مگس دوغ درفتد به گه امتحان تو
ز اشارات عالیت ز بشارات شافیتملکی گشته هر گدا به دم ترجمان تو
همه خلقان چو مورکان به سوی خرمنت دوانهمه عالم نواله ای ز عطاهای خوان تو
به نواله قناعتی نکند جان آن فتیکه طمع دارد از قضا که شود میهمان تو
چه دواها که می کند پی هر رنج گنج توچه نواها که می دهد به مکان لامکان تو
طمع تن نوال تو طمع دل جمال تونظر تن بنان تو هوس دل بنان تو
جهت مصلحت بود نه بخیلی و مدخلیبه سوی بام آسمان پنهان نردبان تو
به امینان و نیکوان بنمودی تو نردبانکه روان است کاروان به سوی آسمان تو
خمش ای دل دگر مگو دگر اسرار او مجوکه ندانی نهان آن که بداند نهان تو
تو از این شهره نیشکر مطلب مغز اندرونکه خود از قشر نیشکر شکرین شد لبان تو
شه تبریز شمس دین که به هر لحظه آفرینبرساد از جناب حق به مه خوش قران تو

غزل شماره ۲۲۵۸

هله ای طالب سمو بگداز از غمش چو موبگشا راز با همو که سلام علیکم
تو چرا آب و روغنی که سلامی نمی کنیچه شود گر کفی زنی که سلام علیکم
هله دیوانه لولیا به عروسی ما بیالب چون قند برگشا که سلام علیکم
شفقت را قرین کنی کرم و آفرین کنیسر و ریش این چنین کنی که سلام علیکم
چو گشاید در سرا تو مگو هیچ ماجرارو ترش کن ز در درآ که سلام علیکم
چو درآید ترش ترش تو بدو پیش او خمشغضبش را بدین بکش که سلام علیکم
چو خیالیت بست ره بمکن سوی او نگهتو روان شو به پیشگه که سلام علیکم
چو در این کوی نیست کس نه ز دزدان و نی عسستو همین گو همین و بس که سلام علیکم
بجه از دام و دانه ها و از این مات خانه هابشنو ز آسمان ها که سلام علیکم
شفقت چون فزون کند به خودت رهنمون کندز دلت سر برون کند که سلام علیکم
چو ز صورت برون روی به مقامات معنویتو ز شش سوی بشنوی که سلام علیکم
چو نگنجی در آن گره مگریز و سپس مجهچو فقیران سری بنه که سلام علیکم
اگر از نیک و بد مرا نکند شه مدد مراز لبش این رسد مرا که سلام علیکم
تو رها کن فن و هنر که ندارد کلک خبربخوریمش بدین قدر که سلام علیکم
هله ای یار ماه رو دل هر عقربی مجوغزل خویشتن بگو که سلام علیکم
هله مرحوم امتان هله ای عشق همتانبستردیم جرمتان که سلام علیکم
چو تویی میر زاهدان قمر و فخر عابدانشنو اکنون ز شاهدان که سلام علیکم
زهرتان را شکر کنم زنگتان را گهر کنمکارتان همچو زر کنم که سلام علیکم
تنتان را چو جان کنم دلتان را جوان کنمعیبتان را نهان کنم که سلام علیکم
ز عدم بس چریده ای سوی دل بس دویده ایز فلک بس شنیده ای که سلام علیکم
چو امیدت به ما بود زاغ گیری هما بودهمه عذرت وفا بود که سلام علیکم
چو گل سرخ در چمن بفروزد رخ و ذقننگرد جانب سمن که سلام علیکم
چو رسد سبزجامه ها به سوی باغ و نامه هاشنو از صحن بام ها که سلام علیکم
چو بخندد نهال ها ز ریاحین و لاله هاشنو از مرغ ناله ها که سلام علیکم
چو ز مستی زنم دمی رمد از رشک پرغمینبدی این نگفتمی که سلام علیکم
ز کی داری لب و سخن ز شهنشاه امر کنبه همان سوی روی کن که سلام علیکم

غزل شماره ۲۲۵۹

هله طبل وفا بزن که بیامد اوان تومی چون ارغوان بده که شکفت ارغوان تو
بفشاریم شیره از شکرانگور باغ توبفشانیم میوه ها ز درخت جوان تو
بمران جان و عقل را ز سر خوان فضل خودچه خورد یا چه کم کند مگسی دو ز خوان تو
طمع جمله طامعان بود از خرمنت جویدو ده مختصر بود دو جهان در جهان تو
همه روز آفتاب اگر ز ضیا تیغ می زندبه کم از ذره می شود ز نهیب سنان تو
چو زمین بوس می کند پی تو جان آسمانبه چه پر برپرد زمین به سوی آسمان تو
بنشیند شکسته پر سوی تو می کند نظرکه همین جاش می رسد مدد ارمغان تو
نه گذشته ست در جهان نه شب و نی سحرگهانکه دمم آتشین نشد ز دم پاسبان تو
نه مرا وعده کرده ای نه که سوگند خورده ایکه به هنگام برشدن برسد نردبان تو
چو بدان چشم عبهری به سوی بنده بنگریبپرد جانش از مکان به سوی لامکان تو
بنوازیش کای حزین مخور اندوه بعد از اینکه خروشید آسمان ز خروش و فغان تو
منم از مادر و پدر به نوازش رحیمترجهت پختگی تو برسید امتحان تو
بکنم باغ و جنتی و دوایی ز درد توبکنم آسمان تو به از این از دخان تو
همه گفتیم و اصل را بنگفتیم دلبراکه همان به که راز تو شنوند از دهان تو

غزل شماره ۲۲۶۰

طیب الله عیشکم لا وحش الله منکمحق آن خال شاهدت رو به ما آر ای عمو
دست جعفر که ماند از او بر سر کوه پرسموشبه مهجور عاشق من وصال مصرم
دست او را دهان بدی شرح دادی از آن غم اومی کند شرح بی زبان یا ظریفون فافهموا
ما همان دست جعفریم فی انقطاع الا ارحمواجنبشی که همی کنیم جمله قسری است فاعلموا
جنبش آنگه کند صدف که بود جفت جوهر اوبس که گفتن دراز شد ذاحدیث منمنم

غزل شماره ۲۲۶۱

بوقلمون چند از انکار تودر کف ما چند خلد خار تو
یار تو از سر فلک واقف استپس چه بود پیش وی اسرار تو
چند بگویی که همین بار و بسچند از این چند از این بار تو
ای ز تو بیمار حبیب و طبیببسته ز ناسور تو تیمار تو
خورده می غفلت و منکر شدهبوی دهانت شده اقرار تو

غزل شماره ۲۲۶۲

پرده بگردان و بزن ساز نوهین که رسید از فلک آواز نو
تازه و خندان نشود گوش و هوشتا ز خرد درنرسد راز نو
این بکند زهره که چون ماه دیداو بزند چنگ طرب ساز نو
خیز سبک رطل گران را بیارتا ببرم شرم ز هنباز نو
برجه ساقی طرب آغاز کنوز می کهنه بنه آغاز نو
در عوض آنک گزیدی رخمبوسه بده بر سر این گاز نو
از تو رخ همچو زرم گاز یافتمی رسدم گر بکنم ناز نو
چون نکنم ناز که پنهان و فاشمی رسدم خلعت و اعزاز نو
خلعت نو بین که به هر گوشه اشتازه طرازی است ز طراز نو
پر همایی بگشا در وفابر سر عشاق به پرواز نو
مرد قناعت که کرم های توحرص دهد هر نفس و آز نو
می به سبو ده که به تو تشنه شداین قنق خابیه پرداز نو
رنگ رخ و اشک روانم بس استسر مرا هر یک غماز نو
گرم درآ گرم که آن گرمدارصنعت نو دارد و انگاز نو
بس کن کاین گفت تو نسبت به عشقجامه کهنه ست ز بزاز نو

غزل شماره ۲۲۶۳

یا قمرا لوعه للقمرین سکنحلت علی حریمهم فی خطر لیآمنوا
یا شجرا غصونه فوق سماء وهمناهز هز فی قلوبنا مرحمه لنجتنوا
هر کی تو گردنش زدی گشت درازگردن اوخرمن هر کی سوختی گشت بزرگ خرمن او
هر کی سرش شکافتی سر بفراخت بر فلکهر کی تو در چهش کنی یافت جهان روشن او
یا بلدا مخلدا افلح من ثوی بهللبرکات مطلع للثمرات معدن
یا سحرا منورا لیس عقیبه دجیافلح کل منظر ذاک به مزین
هر کی طرب رها کند پشت سوی وفا کندبازکشاندش به خود با کرم مفتن او
می کشدش که ای رهی از کف من کجا رهیرو به من آورید هین ها الذین آمنوا
جاء اوان وصلنا یلحقنا باصلناشممنا عبیره فانتهضوا لتیقنوا
ما بقی انسلاخنا ان هنا مناخنافی عرفات معشر ابتکروا و احسنوا
پند نگار خود شنو از بر او برون مروای دل و دیده دیده ای ای دل و دیده من او
پیش خودم همی نشان بر سر من همی فشانتا ز تو لاف می زنم کم بگرفت دامن او
قد نطق الهوی اسکتوا استمعوا و انصتواان لسان نطقنا عند لقاه الکن
بستم من دهان خود دل بگشاد صد دهانبهر دل تو تن زدم بس بودم نوازن او
در گل و در شکر نشین بهر خدای لطف بینسیب و انار تازه چین کآمد در فشاندن او

غزل شماره ۲۲۶۴

بوسیسی افندیمو هم محسن و هم مه رونیپو سر کینیکا چونم من و چونی تو
یا نعم صباح ای جان مستند همه رندانتا شب همگان عریان با یار در آب جو
یا قوم اتیناکم فی الحب فدیناکممذ نحن رایناکم امنیتنا تصفوا
گر جام دهی شادم دشنام دهی شادمافندی اوتی تیلس ثیلو که براکالو
چون مست شد این بنده بشنو تو پراکندهقویثز می کناکیمو سیمیر ابرالالو
یا سیدتی هاتی من قهوه کاساتیمن زارک من صحو ایاک و ایاه
ای فارس این میدان می گرد تو سرگردانآخر نه کم از چرخی در خدمت آن مه رو
پویسی چلبی پویسی ای پوسه اغا پوسیبی نخوت و ناموسی این دم دل ما را جو
ای دل چو بیاسودی در خواب کجا بودیاسکرت کما تدری من سکرک لا تصحو
واها سندی واها لما فتحت فاهاما اطیب سقیاها تحلوا ابدا تحلو
ای چون نمکستانی اندر دل هر جانیهر صورت را ملحی از حسن تو ای مرجو
چیزی به تو می ماند هر صورت خوب ار نیاز دیدن مرد و زن خالی کنمی پهلو
گر خلق بخندندم ور دست ببندندمور زجر پسندندم من می نروم زین کو
از مردم پژمرده دل می شود افسردهدارد سیهی در جان گر زرد بود مازو
بانگ تو کبوتر را در برج وصال آردگر هست حجاب او صد برج و دو صد بارو
قوم خلقو بورا قالو شططا زورافی وصفک یا مولی لا نسمع ما قالوا
این نفس ستیزه رو چون بزبچه بالاجوجز ریش ندارد او نامش چه کنم ریشو
خامش کن خامش کن از گفته فرامش کنهین بازمیا این سو آن سو پر چون تیهو

غزل شماره ۲۲۶۵

الیوم من الوصل نسیم و سعودالیوم اری الحب علی العهد فعودوا
رفته ست رقیب و بر آن یار نبود اوبی زحمت دشمن دم عشاق شنود او
یا قلب ابشرک به وصل و رحیقما فاتک من دهرک الیوم یعود
شکر است عدو رفته و ما همدم جامیمما سرخ و سپید از طرب و کور و کبود او
یا حب حنا نیک تجلیت بوصلالروح فدا روحک بالروح تجود
ما را که برای دل حساد جفا گفتامروز چو خلوت شد ما را بستود او
هذا قمر قد غلب الشمس بنورمن طالعه الیوم علی الشمس یسود
امروز نقاب از رخ خود ماه برانداختبر طلعت خورشید و مه و زهره فزود او
ما اکثر ما قد خفض العیش به هجرللعیش من الیوم نهوض و صعود
پیوسته ز خورشید ستاند مه نو نوراین مه که به خورشید دهد نور چه بود او
یا قلب تمتع و طب الان شکوراالحب شفیق لک و الله ودود
این دم سپه عشق چه خوش دست گشادندچون یک گره از طره پربند گشود او
الحب الی المجلس والله سقاناو السکر من القهوه کالدهر ولود
آن غم که ز عشاق بسی گرد برآوردبیرون ز در است این دم و از بام فرود او
الیوم من العیش لقاء و شفاالیوم من السکر رکوع و سجود
آن ساغر لاغرشده را داروی دل دهدیر است که محروم شد از ذوق وجود او
یا قوم الی العشق انیبوا و اجیبوالما کتب الله علی العشق خلود
امروز صلا می زند این خفته دلان راآن عشق سماوی که نخفت و نغنود او
العشق من الکون حیات و لبابو العیش سوی العشق قشور و جلود
هر دوست که از عشق به دنیات کشاندخود دشمن تو او است یقین دان و حسود او
لا تنطق فی العشق و یکفیک انینفالمخلص للعاشق صبر و جحود
بس کن تو مگو هیچ که تا اشک بگویددل خود چو بسوزد بدهد بوی چو عود او

غزل شماره ۲۲۶۶

بگردان ساقی مه روی جامرهایی ده مرا از ننگ و نام
گرفتارم به دامت ساقیا ز آنکنهادستی به هر گامی تو دام
رها کن کاهلی دریاب ما راو لا تکسل فان القوم قاموا
الیس الصحو منزل کل همالیس العیش فی هم حرام
الا صوموا فان الصوم غنمشراب الروح یشربه الصیام
هر آن کو روزه دارد در حدیث استمه حق را ببیند وقت شام
نکو نبود که من از در درآیمتو بگریزی ز من از راه بام
تو بگریزی و من فریاد در پیکه یک دم صبر کن ای تیزگام
مسلمانان مسلمانان چه چاره ستکه من سوزیدم و این کار خام
نباشد چاره جز صافی شرابیباقداح یقلبها الکرام
حدیث عاشقان پایان نداردفنستکفی بهذا و السلام
جواب گفته متنبی است اینفواد ما تسلیه المدام

غزل شماره ۲۲۶۷

هم صدوا هم عتبوا عتابا ما له سببتن و دل ما مسخر او که می نپرد بجز بر او
فما طلبوا سوی سقمی فطاب علی ما طلبواعجب خبری که می دهدم دم و غم او کر و فر او
فنی جلدی اذا عبسوا فکیف تری اذا طربوامرا غم او چو زنده کند چگونه شوم ز منظر او
فلا هرب اذا طلبوا و لا طرب اذا هربواعجب چه بود بهر دو جهان که آن نبود میسر او
اری امما به سکروا و لا قدح و لا عنبحدث نشود شکر که خوری شکر چو چشد ز شکر او
لقد ملات خواطرنا بهم عجبا و ما العجبسحر اثری ز طلعت او شبم نفسی ز عنبر او
سکت او ناوهم سکتوا و لا سامو و لا عتبواخبر نکنم دگر که مرا رسید خبر ز مخبر او
فوا حزنی اذا حجبوا و یا طربی اذا قربوادرم بزند سری نکند که سر نبرد کس از سر او

غزل شماره ۲۲۶۸

یا عاشقین المقصد سیحوا الی ما ترشدواو استفتشوا من یسعد یلقون این السید
العشق نور مرتفع و السر نعم المکترعنهر الهوی لا ینقطع نار الهوی لا تخمد
لا عشق الا بالجوی من کان فی سقم الهویان قیل طار فی الهوا لا تنکرو لا تعبدوا
العشق ما فی رقه خیر لکم من عتقهجفن بکا فی عشقه لا تحسبوه ترمد
امر المحبین انطوی امراضهم خیر الدواما لم یضلوا فی الهوی لا تزعمو ان یهتدوا
اصحابنا لا تیاسوا بعد الجوی مستانسغیر الهوی لا تلبسو غیر الهوی لا ترتدوا
سحر الهوی مقعوده نار الجوی موقودهذانعمه مفقوده حرمان من لا یجهد
نادیت یوم الملتقی اذ حار عقلی و التقیهذا بقاء فی البقا هذا نعیم سرمد
ان فاتکم لا تفعلوا و استفتشوه و اعقلوالا ترقدوا لا تاکلوا ما لم تروا لا تعبدوا

غزل شماره ۲۲۶۹

الا یا ساقیا انی لظمآن و مشتاقادر کاسا و لا تنکر فان القوم قد ذاقوا
اذا ما شات اسراری ادر کاسا من النارفاسکرنی و سائلنی الی من انت مشتاق
اضاء العشق مصباحا فصار اللیل اصباحاو من انواره انشقت علی الاحجار احداق
فداء العشق ادوائی و مر العشق حلوائیو انی بین عشاق اسوق حیث ما ساقوا
خذ الدنیا و خلینا فدنیا العشق تکفینالنا فی العشق جنات و بلدان و اسواق
و ارواح تلاقینا و ارواح سواقیناو خمر فیه مدرار و کاس العشق رقراق

غزل شماره ۲۲۷۰

ابناء ربیعنا تعالوافالورد یقول لا تبالوا
و العشق یصیحکم جهاراالخلد لکم فلا تزالوا
و الحسن علی البها تجلیو السکر حواه و الکمال
من کان مخرسا جماداالیوم تکلموا و قالوا
من کان مبلسا قنوطاذابوا و تضاحکوا و نالوا
من بعد فان تروا غضوباماذا غضب فذا دلال

غزل شماره ۲۲۷۱

جود الشموس علی الوری اشراقو وراء ها نور الهوی براق
و وراء انوار الهوی لی سیدضائت لنا بضیائه الافاق
ما اطیب العشاق فی اشواقهمالعشق ایضا نحوهم مشتاق
هموا لرویته فلاحت شمسهحارت و کلت نحوه الاحداق
نادی منادی عاشقیه بدعوهطفقوا الی صوت النداء و ساقوا
سکروا برویته و راح لقائهلا تحسبوهم بعد ذاک افاقوا
ان شات من یحکیک برق خدودهضعفی و صفره و جنتی مصداق

غزل شماره ۲۲۷۲

حد البشیر بشاره یا جاردهش الفواد بما حداه و حاروا
سمعوا نداء الحق من فم طارققرب الخیام الیکم و الدار
و دنا کریم وجهه قمر الدجیو خیاله لعاشقین مدار
فتحلقوا حول البشیر و اقبلواسجدوا جمیعا للبشیر و زاروا
سکنت قلوب بعد ما سکن البلالبسوا لباس الجد منه و ساروا

غزل شماره ۲۲۷۳

امسی و اصبح بالجوی اتعذبقلبی علی نار الهوی یتقلب
ان کنت تهجرنی تهذبنی بهانت النهی و بلاک لا اتهذب
ما بال قلبک قد قسا فالی متیابکی و مما قد جری اتعتب
مما احب بان اقول فدیتکماحیی بکم و قتیلکم اتلقب
و اشرتم بالصبر لی متسلیاما هکذی عشقی به لا تحسبوا
ما عشت فی هذا الفراق سویعهلو لا لقائک کل یوم ارقب
انی اتوب مناجیا و منادیافانا المسی ء بسیدی و المذنب
تبریز جل به شمس دین سیدیابکی دما مما جنیت و اشرب

غزل شماره ۲۲۷۴

مررت بدر فی هواه بحارراوه بدر و فی الدلال و حاروا
و شاهدت ماء شابه الروح فی الصفاو یعشق ذاک الماء ما هو نار
و للعشق نور لیس للشمس مثلهفظل دلیل العاشقین و ساروا
عروس الهوی بدر تلالا فی الدجیعلیها دماء العاشقین خمار
ظللت من الدنیا علی طلب الهویاضاء لنا غیر الدیار دیار
فشاهدت رکبانا قریحا مطیهمو کان لهم عند المسیر بدار
فقلت لهم فی ذاک قالوا لفی الهویلمن فر من هذا الدیار دمار
و ان شات برهانا فسافر ببلدهیقال لها تبریز و هی مزار
فیشتم اهل العشق من ترباتهو للروح منها زخرف و سوار
تروح کلیل مظلم فی هوائهو ترجع مسرورا و انت نهار

غزل شماره ۲۲۷۵

امروز مستان را نگر در مست ما آویختهافکنده عقل و عافیت و اندر بلا آویخته
گفتم که ای مستان جان می خورده از دستان جانای صد هزاران جان و دل اندر شما آویخته
گفتند شکر الله را کو جلوه کرد این ماه راافتاده بودیم از بقا در قعر لا آویخته
بگریختیم از جور او یک مدتی وز دور اوچون دشمنان بودیم ما اندر جفا آویخته
جام وفا برداشته کار و دکان بگذاشتهو افسردگان بی مزه در کارها آویخته
بنشسته عقل سرمه کش با هر کی با چشمی است خوشبنشسته زاغ دیده کش بر هر کجا آویخته
زین خنب های تلخ و خوش گر چاشنی داری بچشترک هوا خوشتر بود یا در هوا آویخته
عمری دل من در غمش آواره شد می جستمشدیدم دل بیچاره را خوش در خدا آویخته
بر دار دنیا ای فتی گر ایمنی برخیز تابنمایم آزادانت را و هم تو را آویخته
بر دار ملک جاودان بین کشتگان زنده جانمانند منصور جوان در ارتضا آویخته
عشقا تویی سلطان من از بهر من داری بزنروشن ندارد خانه را قندیل ناآویخته
من خاک پای آن کسم کو دست در مردان زندجانم غلام آن مسی در کیمیا آویخته
برجه طرب را ساز کن عیش و سماع آغاز کنخوش نیست آن دف سرنگون نی بی نوا آویخته
دف دل گشاید بسته را نی جان فزاید خسته رااین دلگشا چون بسته شد و آن جان فزا آویخته
امروز دستی برگشا ایثار کن جان در سخابا کفر حاتم رست چون بد در سخا آویخته
هست آن سخا چون دام نان اما صفا چون دام جانکو در سخا آویخته کو در صفا آویخته
باشد سخی چون خایفی در غار ایثاری شدهصوفی چو بوبکری بود در مصطفی آویخته
این دل دهد در دلبری جان هم سپارد بر سریو آن صرفه جو چون مشتری اندر بها آویخته
آن چون نهنگ آیان شده دریا در او حیران شدهوین بحری نوآشنا در آشنا آویخته
گویی که این کار و کیا یا صدق باشد یا ریاآن جا که عشاقند و ما صدق و ریا آویخته
شب گشت ای شاه جهان چشم و چراغ شب روانای پیش روی چون مهت ماه سما آویخته
من شادمان چون ماه نو تو جان فزا چون جاه نووی در غم تو ماه نو چون من دوتا آویخته
کوه است جان در معرفت تن برگ کاهی در صفتبر برگ کی دیده است کس یک کوه را آویخته
از ره روان گردی روان صحبت ببر از دیگرانور نی بمانی مبتلا در مبتلا آویخته
جان عزیزان گشته خون تا عاقبت چون است چوناز بدگمانی سرنگون در انتها آویخته
چون دید جان پاکشان آن تخم کاول کاشت جانواگشت فکر از انتها در ابتدا آویخته
اصل ندا از دل بود در کوه تن افتد صداخاموش رو در اصل کن ای در صدا آویخته
گفت زبان کبر آورد کبرت نیازت را خوردشو تو ز کبر خود جدا در کبریا آویخته
ای شمس تبریزی برآ از سوی شرق کبریاجان ها ز تو چون ذره ها اندر ضیا آویخته