قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۲۲۷۶ تا ۲۳۰۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۲۲۷۶

ای جبرئیل از عشق تو اندر سما پا کوفتهای انجم و چرخ و فلک اندر هوا پا کوفته
تا گاو و ماهی زیر این هفتم زمین خرم شدههر برج تا گاو و سمک اندر علا پا کوفته
انگور دل پرخون شده رفته به سوی میکدهتا آتشی در می زده در خنب ها پا کوفته
دل دیده آب روی خود در خاک کوی عشق اوچون آن عنایت دید دل اندر عنا پا کوفته
جان همچو ایوب نبی در ذوق آن لطف و کرمبا قالب پرکرم خود اندر بلا پا کوفته
خلقی که خواهند آمدن از نسل آدم بعد از اینجان های ایشان بهر تو هم در فنا پا کوفته
اندر خرابات فنا شاهنشهان محتشمهم بی کله سرور شده هم بی قبا پا کوفته
قومی بدیده چیزکی عاشق شده لیک از حسداز کبر و ناموس و حیا هم در خلاء پا کوفته
اصحاب کبر و نفس کی باشند لایق شاه راکز عزت این شاه ما صد کبریا پا کوفته
قومی ببینی رقص کن در عشق نان و شورباقومی دگر در عشقشان نان و ابا پا کوفته
خوش گوهری کو گوهری هشت از هوای بحر اوتا بحر شد در سر خود در اصطفا پا کوفته
کو او و کو بیچاره ای کو هست در تقلید خوددر خون خود چرخی زده و اندر رجا پا کوفته
با این همه او به بود از غافل منکر که اوگه می کند اقرارکی گه او ز لا پا کوفته
قومی به عشق آن فتی بگذشت از هست و فناقومی به عشق خود که من هستم فنا پا کوفته
خفاش در تاریکیی در عشق ظلمت ها به رقصمرغان خورشیدی سحر تا والضحی پا کوفته
تو شمس تبریزی بگو ای باد صبح تیزروبا من بگو احوال او با من درآ پا کوفته

غزل شماره ۲۲۷۷

یک چند رندند این طرف در ظل دل پنهان شدهو آن آفتاب از سقف دل بر جانشان تابان شده
هر نجم ناهیدی شده هر ذره خورشیدی شدهخورشید و اختر پیششان چون ذره سرگردان شده
آن عقل و دل گم کردگان جان سوی کیوان بردگانبی چتر و سنجق هر یکی کیخسرو و سلطان شده
بسیار مرکب کشته ای گرد جهان برگشته ایدر جان سفر کن درنگر قومی سراسر جان شده
با این عطای ایزدی با این جمال و شاهدیفرمان پرستان را نگر مستغرق فرمان شده
چون آینه آن سینه شان آن سینه بی کینه شاندلشان چو میدان فلک سلطان سوی میدان شده
از هیهی و هیهایشان وز لعل شکرخایشاننقل و شراب و آن دگر در شهر ما ارزان شده
چون دوش اگر بی خویشمی از فتنه من نندیشمیباقی این را بودمی بی خویشتن گویان شده
این دم فروبندم دهن زیرا به خویشم مرتهنتا آن زمانی که دلم باشد از او سکران شده
سلطان سلطانان جان شمس الحق تبریزیانهر جان از او دریا شده هر جسم از او مرجان شده

غزل شماره ۲۲۷۸

این کیست این این کیست این شیرین و زیبا آمدهسرمست و نعلین در بغل در خانه ما آمده
خانه در او حیران شده اندیشه سرگردان شدهصد عقل و جان اندر پیش بی دست و بی پا آمده
آمد به مکر آن لعل لب کفچه به کف آتش طلبتا خود که را سوزد عجب آن یار تنها آمده
ای معدن آتش بیا آتش چه می جویی ز ماوالله که مکر است و دغا ای ناگه این جا آمده
روپوش چون پوشد تو را ای روی تو شمس الضحیای کنج و خانه از رخت چون دشت و صحرا آمده
ای یوسف از بالای چه بر آب چه زد عکس توآن آب چه از عشق تو جوشیده بالا آمده
شاد آمدی شاد آمدی جادو و استاد آمدیچون هدهد پیغامبری از پیش عنقا آمده
ای آب حیوان در جگر هر جور تو صد من شکرهر لحظه ای شکلی دگر از رب اعلا آمده
ای دلنواز و دلبری کاندرنگنجی در بریای چشم ما از گوهرت افزون ز دریا آمده
چرخ و زمین آیینه ای وز عکس ماه روی توآن آینه زنده شده و اندر تماشا آمده
خاموش کن خاموش کن از راه دیگر جوش کنای دود آتش های تو سودای سرها آمده

غزل شماره ۲۲۷۹

این کیست این این کیست این در حلقه ناگاه آمدهاین نور اللهی است این از پیش الله آمده
این لطف و رحمت را نگر وین بخت و دولت را نگردر چاره بداختران با روی چون ماه آمده
لیلی زیبا را نگر خوش طالب مجنون شدهو آن کهربای روح بین در جذب هر کاه آمده
از لذت بوهای او وز حسن و از خوهای اووز قل تعالوهای او جان ها به درگاه آمده
صد نقش سازد بر عدم از چاکر و صاحب علمدر دل خیالات خوشش زیبا و دلخواه آمده
تخییل ها را آن صمد روزی حقیقت ها کندتا دررسد در زندگی اشکال گمراه آمده
از چاه شور این جهان در دلو قرآن رو برآای یوسف آخر بهر توست این دلو در چاه آمده
کی باشد ای گفت زبان من از تو مستغنی شدهبا آفتاب معرفت در سایه شاه آمده
یا رب مرا پیش از اجل فارغ کن از علم و عملخاصه ز علم منطقی در جمله افواه آمده

غزل شماره ۲۲۸۰

ای عاشقان ای عاشقان دیوانه ام کو سلسلهای سلسله جنبان جان عالم ز تو پرغلغله
زنجیر دیگر ساختی در گردنم انداختیوز آسمان درتاختی تا رهزنی بر قافله
برخیز ای جان از جهان برپر ز خاک خاکدانکز بهر ما بر آسمان گردان شده ست این مشعله
آن را که باشد درد دل کی رهزند باران گلاز عشق باشد او بحل کو را نشد که خردله
روزی مخنث بانگ زد گفتا که ای چوبان بدآن بز عجب ما را گزد در من نظر کرد از گله
گفتا مخنث را گزد هم بکشدش زیر لگداما چه غم زو مرد را گفتا نکو گفتی هله
کو عقل تا گویا شوی کو پای تا پویا شویوز خشک در دریا شوی ایمن شوی از زلزله
سلطان سلطانان شوی در ملک جاویدان شویبالاتر از کیوان شوی بیرون شوی زین مزبله
چون عقل کل صاحب عمل جوشان چو دریای عسلچون آفتاب اندر حمل چون مه به برج سنبله
صد زاغ و جغد و فاخته در تو نواها ساختهبشنیدیی اسرار دل گر کم شدی این مشغله
بی دل شو ار صاحب دلی دیوانه شو گر عاقلیکاین عقل جزوی می شود در چشم عشقت آبله
تا صورت غیبی رسد وز صورتت بیرون کشدکز جعد پیچاپیچ او مشکل شده ست این مساله
اما در این راه از خوشی باید که دامن برکشیزیرا ز خون عاشقان آغشته ست این مرحله
رو رو دلا با قافله تنها مرو در مرحلهزیرا که زاید فتنه ها این روزگار حامله
از رنج ها مطلق روی اندر امان حق رویدر بحر چون زورق روی رفتی دلا رو بی گله
چون دل ز جان برداشتی رستی ز جنگ و آشتیآزاد و فارغ گشته ای هم از دکان هم از غله
ز اندیشه جانت رسته شد راه خطرها بسته شدآن کو به تو پیوسته شد پیوسته باشد در چله
در روز چون ایمن شدی زین رومی باعربدهشب هم مکن اندیشه ای زین زنگی پرزنگله
خامش کن ای شیرین لقا رو مشک بربند ای سقازیرا نگنجد موج ها اندر سبو و بلبله

غزل شماره ۲۲۸۱

ای از تو خاکی تن شده تن فکرت و گفتن شدهوز گفت و فکرت بس صور در غیب آبستن شده
هر صورتی پرورده ای معنی است لیک افسرده ایصورت چو معنی شد کنون آغاز را روشن شده
یخ را اگر بیند کسی و آن کس نداند اصل یخچون دید کآخر آب شد در اصل یخ بی ظن شده
اندیشه جز زیبا مکن کو تار و پود صورت استز اندیشه ای احسن تند هر صورتی احسن شده
زان سوی کاندازی نظر آن جنس می آید صورپس از نظر آید صور اشکال مرد و زن شده
با آن نشین کو روشن است کز دل سوی دل روزن استخاک از چه ورد و سوسن است کش آب هم مسکن شده
ور همنشین حق شوی جان خوش مطلق شوییا رب چه بارونق شوی ای جان جان من شده
از جا به بی جا آمده اه رفته هیهای آمدهبی دست و بی پای آمده چون ماه خوش خرمن شده
یا رب که چون می بینمش ای بنده جان و دینمشخود چیست این تمکینمش ای عقل از این امکن شده
هر ذره ای را محرم او هر خوش دمی را همدم اونادیده زو زاهد شده زو دیده تردامن شده
ای عشق حق سودای او آن او است او جویای اووی می دمد در وای او ای طالب معدن شده
هم طالب و مطلوب او هم عاشق و معشوق اوهم یوسف و یعقوب او هم طوق و هم گردن شده
اوصافت ای کس کم چو تو پایان ندارد همچو توچند آب و روغن می کنم ای آب من روغن شده

غزل شماره ۲۲۸۲

ای جان و دل از عشق تو در بزم تو پا کوفتهسرها بریده بی عدد در رزم تو پا کوفته
چون عزم میدان زمین کردی تو ای روح امینذرات خاک این زمین از عزم تو پا کوفته
فرمان خرمشاهیت در خون دل توقیع شدکف کرد خون بر روی خون از جزم تو پا کوفته
ای حزم جمله خسروان از عهد آدم تا کنونبستان گرو از من به جان کز حزم تو پا کوفته
خوارزمیان منکر شده دیدار بی چون را ولیاز بینش بی چون تو خوارزم تو پا کوفته
ای آفتاب روی تو کرده هزیمت ماه راو آن ماه در راه آمده از هزم تو پا کوفته
چون شمس تبریزی کند در مصحف دل یک نظراعراب او رقصان شده هم جزم تو پا کوفته

غزل شماره ۲۲۸۳

ساقی فرخ رخ من جام چو گلنار بدهبهر من ار می ندهی بهر دل یار بده
ساقی دلدار تویی چاره بیمار توییشربت شادی و شفا زود به بیمار بده
باده در آن جام فکن گردن اندیشه بزنهین دل ما را مشکن ای دل و دلدار بده
باز کن آن میکده را ترک کن این عربده راعاشق تشنه زده را از خم خمار بده
جان بهار و چمنی رونق سرو و سمنیهین که بهانه نکنی ای بت عیار بده
پای چو در حیله نهی وز کف مستان بجهیدشمن ما شاد شود کوری اغیار بده
غم مده و آه مده جز به طرب راه مدهآه ز بیراه بود ره بگشا بار بده
ما همه مخمور لقا تشنه سغراق بقابهر گرو پیش سقا خرقه و دستار بده
تشنه دیرینه منم گرم دل و سینه منمجام و قدح را بشکن بی حد و بسیار بده
خود مه و مهتاب تویی ماهی این آب منمماه به ماهی نرسد پس ز مه ادرار بده

غزل شماره ۲۲۸۴

باده بده باد مده وز خودمان یاد مدهروز نشاط است و طرب برمنشین داد مده
آمده ام مست لقا کشته شمشیر فناگر نه چنینم تو مرا هیچ دل شاد مده
خواجه تو عارف بده ای نوبت دولت زده ایکامل جان آمده ای دست به استاد مده
در ده ویرانه تو گنج نهان است ز هوهین ده ویران تو را نیز به بغداد مده
والله تیره شب تو به ز دو صد روز نکوشب مده و روز مجو عاج به شمشاد مده
غیر خدا نیست کسی در دو جهان همنفسیهر چه وجود است تو را جز که به ایجاد مده
گر چه در این خیمه دری دانک تو با خیمه گریلیک طناب دل خود جز که به اوتاد مده
ساقی جان صرفه مکن روز ببردی به سخنمال یتیمان بمخور دست به فریاد مده
ای صنم خفته ستان در چمن و لاله ستانباده ز مستان مستان در کف آحاد مده
دانه به صحرا مکشان بر سر زاغان مفشانجوهر فردیت خود هرزه به افراد مده
چون بود ای دلشده چون نقد بر از کن فیکوننقد تو نقد است کنون گوش به میعاد مده
هم تو تویی هم تو منم هیچ مرو از وطنممرغ تویی چوژه منم چوزه به هر خاد مده
آنک به خویش است گرو علم و فریبش مشنوهست تو را دانش نو هوش به اسناد مده
خسرو جانی و جهان وز جهت کوهکنانبا تو کلندی است گران جز که به فرهاد مده
بس کن کاین نطق خرد جنبش طفلانه بودعارف کامل شده را سبحه عباد مده

غزل شماره ۲۲۸۵

یا رجلا حصیده مجبنه و مبخلهلیس یلذک الهوی لیس لفیک حوصله
معتمد الهوی معی مستندی و سیدیلا کرجاک ضایع یطلبه به غربله
ای گله بیش کرده تو سیر نگشتی از گلهچون بکری است این دکان چاره نباشد از غله
حج پیاده می روی تا سر حاجیان شویجامه چرا دری اگر شد کف پات آبله
از پی نیم آبله شرم نیایدت که توهر قدمی درافکنی غلغله ای به قافله
کشتی نفس آدمی لنگری است و سست روزین دریا بنگذرد بی ز کشاکش و خله
گر نبدی چنین چرا جهد و جهاد آمدیصوم و صلات و شب روی حج و مناسک و چله
صبر سوی نران رود نوحه سوی زنان رودگردن اسب شاه را ننگ بود ز زنگله
خوش به میان صف درآ تنگ میا و دلگشاهست ز تنگ آمدن بانگ گلوی بلبله
خاص احد چه غم خورد از بد و نیک عام خسکوه احد چه برطپد از سر سیل و زلزله
دل مطپان به خیر و شر جانب غیب درنگرکلکله ملایکه روح میان کلکله
عزت زر بود اگر محنت او شود شررهیبت و بیم شیر دان بستن او به سلسله
کم نشود انار اگر بهر شراب بفشریبهر فضیلتی بود کوفتگی آمله
حامله است تن ز جان درد زه است رنج تنآمدن جنین بود درد و عذاب حامله
تلخی باده را مبین عشرت مستیان نگرمحنت حامله مبین بنگر امید قابله
هست بلادر این ستم پیش بلا و پس دریهست سر محاسبه جبر و پیش مقابله
زر به کسی به قرض ده کش بود آسیا و رزبا خلجی و مفلسی هیچ مکن معامله
نه فلک چو آسیا ملک کیست غیر حقباغ و چراگه زمین پر ز شبان و از گله
قرض بدو ده ای پسر نفس و نفس زر و درمگنج و گهر ستان از او از پی فرض و نافله
لب بگشاد ناطقی تا که بیان این کندکان زر او است و نقد او فکرت خلق ناقله

غزل شماره ۲۲۸۶

ای تو برای آبرو آب حیات ریختهزهر گرفته در دهان قند و نبات ریخته
مست و خراب این چنین چرخ ندانی از زمیناز پی آب پارگین آب فرات ریخته
همچو خران به کاه و جو نیست روا چنین مروبر فقرا تو درنگر زر صدقات ریخته
روح شو و جهت مجو ذات شو و صفت مگوزان شه بی جهت نگر جمله جهات ریخته
آه دریغ مغز تو در ره پوست باختهآه دریغ شاه تو در غم مات ریخته
از غم مات شاه دل خانه به خانه می دودرنگ رخ و پیاده ها بهر نجات ریخته
جسته برات جان از او باز چو دیده روی اوکیسه دریده پیش او جمله برات ریخته
از صفتش صفات ما خارشناس گل شدهباز صفات ما چو گل در ره ذات ریخته
بال و پری که او تو را برد و اسیر دام کردبال و پری است عاریت روز وفات ریخته

غزل شماره ۲۲۸۷

آمد یار و بر کفش جام میی چو مشعلهگفت بیا حریف شو گفتم آمدم هله
جام میی که تابشش جان ببرد ز مشتریچرخ زند ز بوی او بر سر چرخ سنبله
کوه از او سبک شده مغز از او گران شدهروح سبوکشش شده عقل شکسته بلبله
پاک نی و پلید نی در دو جهان بدید نیقفل گشا کلید نی کنده هزار سلسله
تازه کند ملول را مایه دهد فضول راآنک زند ز بی رهه راه هزار قافله
پیش رو بدان شده رهزن زاهدان شدهدایه شاهدان شده مایه بانگ و غلغله
هر کی خورد ز نیک و بد مست بمانده تا ابدهر که نخورد تا رود جانب غصه بی گله
غرقه شو اندر آب حق مست شو از شراب حقنیست شو و خراب حق ای دل تنگ حوصله
هر کی بدان گمان برد از کف مرگ جان بردآنک نگویم آن برد اینت عظیم منزله

غزل شماره ۲۲۸۸

شحنه عشق می کشد از دو جهان مصادرهدیده و دل گرو کنم بهر چنان مصادره
از سبب مصادره شحنه عشق رهزندپس بر عاشقان شود راحت جان مصادره
داد جگر مصادره از خود لعل پاره هاجانب دیده پاره ای رفت از آن مصادره
عشق شهی است چون قمر کیسه گشا و سیم برسیم بده به سیم بر نیست زیان مصادره
هر چه برد مصادره از تن عاشقان گروبازرسد به کوی دل نورفشان مصادره
فصل بهار را ببین جمله به باغ وادهدآنچ ز باغ برده بد ظلم خزان مصادره
بخشش آفتاب بین بازدهد قماش مههر چه ز ماه می ستد دور زمان مصادره
دیده و عقل و هوش را شب به مصادره بردصبحدمی ندا کند بازستان مصادره
نور سحر بریخته زنگیکان گریختهگر چه شب آفتاب را کرد نهان مصادره

غزل شماره ۲۲۸۹

دایم پیش خود نهی آینه را هرآینهز آنک نظیر نیستت جز که درون آینه
در تو کجا رسم تو را همچو خیال روی تودر دل و جان و در نظر منظره هست و جای نه
هم تو منزهی ز جا هم همه جای حاضریآیت بی چگونگی در تو و در معاینه
از سوی تو موحدی از سوی من مشبهیجانب تو مواصله جانب من مباینه

غزل شماره ۲۲۹۰

کجا شد عهد و پیمانی که کردی دوش با بندهکه بادا عهد و بدعهدی و حسنت هر سه پاینده
ز بدعهدی چه غم دارد شهنشاهی که بربایدجهانی را به یک غمزه قرانی را به یک خنده
بخواه ای دل چه می خواهی عطا نقد است و شه حاضرکه آن مه رو نفرماید که رو تا سال آینده
به جان شه که نشنیدم ز نقدش وعده فرداشنیدی نور رخ نسیه ز قرص ماه تابنده
کجا شد آن عنایت ها کجا شد آن حکایت هاکجا شد آن گشایش ها کجا شد آن گشاینده
همه با ماست چه با ما که خود ماییم سرتاسرمثل گشته ست در عالم که جوینده ست یابنده
چه جای ما که ما مردیم زیر پای عشق اوغلط گفتم کجا میرد کسی کو شد بدو زنده
خیال شه خرامان شد کلوخ و سنگ باجان شددرخت خشک خندان شد سترون گشت زاینده
خیالش چون چنین باشد جمالش بین که چون باشدجمالش می نماید در خیال نانماینده
خیالش نور خورشیدی که اندر جان ها افتدجمالش قرص خورشیدی به چارم چرخ تازنده
نمک را در طعام آن کس شناسد در گه خوردنکه تنها خورده ست آن را و یا بوده ست ساینده
عجایب غیر و لاغیری که معشوق است با عاشقوصال بوالعجب دارد زدوده با زداینده

غزل شماره ۲۲۹۱

بر آنم کز دل و دیده شوم بیزار یک بارهچو آمد آفتاب جان نخواهم شمع و استاره
دلا نقاش را بنگر چه بینی نقش گرمابهمه و خورشید را بنگر چه گردی گرد مه پاره
نهادی سیر بر بینی نسیم گل همی جوییزهی بی رزق کو جوید ز هر بیچاره ای چاره
بجز نقاش را منگر که نقش غم کند شادیکه از اکسیر لطف او عقیق و لعل شد خاره
اگر مخمور اگر مستی به بزم او رو و رستیکه شد عمری که در غربت ز خان و مانی آواره
مگر غول بیابانی ره مدین نمی دانیکه فوق سقف گردونی تو را قصر است و درساره
نه هر قصری که تو دیدی از آن قیصری بود آننه هر بامی و هر برجی ز بنایی است همواره
هزاران گل در این پستی به وعده شاد می خنددهزاران شمع بر بالا به امر او است سیاره
زهی سلطان زهی نجده سری بخشد به یک سجدهاسیر او شوی بهتر کاسیر نفس مکاره
ز علم او است هر مغزی پر از اندیشه و حیلهز لطف او است هر چشمی که مخمور است و سحاره
خری کو در کلم زاری درافتاد و نمی ترسدبرون رانندش از حایط بریده دم و لت خواره
مگو ای عشق با تن تو حدیث عشق زیرا اونفاقی می کند با تو ولیکن نیست این کاره
به پیشت دست می بندد ولیکن بر تو می خنددبه گورستان رو و بنگر فغان از نفس اماره

غزل شماره ۲۲۹۲

به لاله دوش نسرین گفت برخیزیم مستانهبه دامان گل تازه درآویزیم مستانه
چو باده بر سر باده خوریم از گلرخ سادهبیا تا چون گل و لاله درآمیزیم مستانه
چو نرگس شوخ چشم آمد سمن را رشک و خشم آمدبه نسرین گفت تا ما هم براستیزیم مستانه
بت گلروی چون شکر چو غنچه بسته بود آن درچو در بگشاد وقت آمد که درریزیم مستانه
که جان ها کز الست آمد بسی بی خویش و مست آمداز آن در آب و گل هر دم همی لغزیم مستانه
دلا تو اندر این شادی ز سرو آموز آزادیکه تا از جرم و از توبه بپرهیزیم مستانه
صلاح دیده ره بین صلاح الدین صلاح الدینبرای او ز خود شاید که بگریزیم مستانه

غزل شماره ۲۲۹۳

یکی ماهی همی بینم برون از دیده در دیدهنه او را دیده ای دیده نه او را گوش بشنیده
زبان و جان و دل را من نمی بینم مگر بیخوداز آن دم که نظر کردم در آن رخسار دزدیده
گر افلاطون بدیدستی جمال و حسن آن مه راز من دیوانه تر گشتی ز من بتر بشوریده
قدم آیینه حادث حدث آیینه قدمتدر آن آیینه این هر دو چو زلفینش بپیچیده
یکی ابری ورای حس که بارانش همه جان استنثار خاک جسم او چه باران ها بباریده
قمررویان گردونی بدیده عکس رخسارشخجل گشته از آن خوبی پس گردن بخاریده
ابد دست ازل بگرفت سوی قصر آن مه بردبدیده هر دو را غیرت بدین هر دو بخندیده
که گرداگرد قصر او چه شیرانند کز غیرتبه قصد خون جانبازان و صدیقان بغریده
به ناگه جست از لفظم که آن شه کیست شمس الدینشه تبریز و خون من در این گفتن بجوشیده

غزل شماره ۲۲۹۴

ز بردابرد عشق او چو بشنید این دل پارهبرآمد از وجود خویش و هر دو کون یک باره
به بحر نیستی درشد همه هستی محقر شدبه ناگه شعله ای برشد شگرف از جان خون خواره
کجا اسراربین آمد دمی کز کبر و کین آمدحیاتی کز زمین آمد بود در بحر بیچاره
الا ای جان انسانی چو از اقلیم نقصانیبه شب هنگام ظلمانی چو اختر باش سیاره
چو از مردان مدد یابی یکی عیش ابد یابیسپاه بی عدد یابی به قهر نفس اماره
چو هستی را همی روبی سر هر نفس می کوبیبدید آید یکی خوبی نه رو باشد نه رخساره
چه باشد صد قمر آن جا شود هر خاک زر آن جابه غیر دل مبر آن جا که آن جا هست دل پاره
زهی دربخش دریایی برای جان بیناییشمار ریگ هر جایی ز عشقش هست آواره
خوشا مشکا که می بیزی به راه شمس تبریزیزهی باده که می ریزی برای جان میخواره

غزل شماره ۲۲۹۵

سراندازان همی آیی نگارین جگرخوارهدلم بردی نمی دانم چه آوردی دگرباره
فغان از چشم مکارت کز اول بود این کارتکه پاره پاره پیش آیی و بربایی دل پاره
برای ماه بی چون را کشیدی جور گردون رامسلم گشت مجنون را که عاقل نیست این کاره
بیار آن جام پرآتش که تا ما درکشیمش خوشبه عشق روی آن مه وش برون از چرخ و استاره
بزن آتش به کشت من فکن از بام طشت منکه کار عشق این باشد که باشد عاشق آواره
اگر زخمی زنی از کین به قصد این دل مسکینبزن که زخم بردارد چه باید کرد بیچاره
دلم شد جای اندیشه و یا دکان پرشیشهبگو ای شمس تبریزی دلت سنگ است یا خاره

غزل شماره ۲۲۹۶

مرا گویی که چونی تو لطیف و لمتر و تازهمثال حسن و احسانت برون از حد و اندازه
خوش آن باشد که می راند به سوی اصل شیرینیدر آن سیران سقط کرده هزاران اسب و جمازه
همی کوشم به خاموشی ولیکن از شکرنوشیشدم همخوی آن غمزه که آن غمزه ست غمازه
دلا سرسخت و پاسستی چنین باشند در مستیولی بشتاب لنگانه که می بندند دروازه
بدان صبح نجاتی رو بدان بحر حیاتی روبزن سنگی بر این کوزه بزن نفطی در آن کازه
بهل می را به میخواران بهل تب را به غمخوارانکه این را جملگی نقش است و آن را جمله آوازه
که کنزا کنت مخفیا فاحببت بان اعرفبرای جان مشتاقان به رغم نفس طنازه
تعالوا یا موالینا الی اعلی معالینافان الجسم کالاعمی و ان الحس عکازه
الی نور هو الله تری فی ضو لقیاهکمال البدر نقصانا و عین الشمس خبازه

غزل شماره ۲۲۹۷

چو در دل پای بنهادی بشد از دست اندیشهمیان بگشاد اسرار و میان بربست اندیشه
به پیش جان درآمد دل که اندر خود مکن منزلگران جان دید مر جان را سبک برجست اندیشه
رسید از عشق جاسوسش که بسم الله زمین بوسشدر این اندیشه بیخود شد به حق پیوست اندیشه
خرابات بتان درشد حریف رطل و ساغر شدهمه غیبش مصور شد زهی سرمست اندیشه
برست او از خوداندیشی چنان آمد ز بی خویشیکه از هر کس همی پرسد عجب خود هست اندیشه
فلک از خوف دل کم زد دو دست خویش بر هم زدکه از من کس نرست آخر چگونه رست اندیشه
چنین اندیشه را هر کس نهد دامی به پیش و پسگمان دارد که درگنجد به دام و شست اندیشه
چو هر نقشی که می جوید ز اندیشه همی رویدتو مر هر نقش را مپرست و خود بپرست اندیشه
جواهر جمله ساکن بد همه همچون اماکن بدشکافید این جواهر را و بیرون جست اندیشه
جهان کهنه را بنگر گهی فربه گهی لاغرکه درد کهنه زان دارد که نوزاد است اندیشه
که درد زه ازان دارد که تا شه زاده ای زایدنتیجه سربلند آمد چو شد سربست اندیشه
چو دل از غم رسول آمد بر دل جبرئیل آمدچو مریم از دو صد عیسی شده ست آبست اندیشه
چو شهد شمس تبریزی فزاید در مزاجم خوناز آن چون زخم فصادی رگ دل خست اندیشه

غزل شماره ۲۲۹۸

زهی بزم خداوندی زهی می های شاهانهزهی یغما که می آرد شه قفجاق ترکانه
دلم آهن همی خاید از آن لعلین لبی که اوکنار لطف بگشاید میان حلقه مستانه
هر آن جانی که شد مجنون به عشق حالت بی چونکجا گیرد قرار اکنون بدین افسون و افسانه
چو او طره برافشاند سوی عاشق همی داندکه از زنجیر جنبیدن بجنبد شور دیوانه
به عشق طره های او که جعد و شاخ شاخ آمددل من شاخ شاخ آید چو دندان در سر شانه
چه برهم گشته اند این دم حریفان دل از مستیبرای جانت ای مه رو سری درکن در این خانه
اگر ساقی ندادت می دلا در گل چه افتادیوگر آن مشک نگشاد او چرا پر گشت پیمانه
خداوندا در این بیشه چه گم گشته ست اندیشهتنی تن کجا ماند میان جان و جانانه
بیا ای شمس تبریزی که در رفعت سلیمانیکه از عشقت همه مرغان شدند از دام و از دانه

غزل شماره ۲۲۹۹

سراندازان همی آیی ز راه سینه در دیدهفسونگرم می خوانی حکایت های شوریده
به دم در چرخ می آری فلک ها را و گردون راچه باشد پیش افسونت یکی ادراک پوسیده
گناه هر دو عالم را به یک توبه فروشوییچرایی زلت ما را تو در انگشت پیچیده
تو را هر گوشه ایوبی به هر اطراف یعقوبیشکسته عشق درهاشان قماش از خانه دزدیده
خرامان شو به گورستان ندایی کن بدان بستانکه خیز ای مرده کهنه برقص ای جسم ریزنده
همان دم جمله گورستان شود چون شهر آبادانهمه رقصان همه شادان قضا از جمله گردیده
گزافه این نمی لافم خیالی بر نمی بافمکه صد ره دیده ام این را نمی گویم ز نادیده
کسی کز خلق می گوید که من بگریختم رفتمصدق گو گر گریبانش پس پشت است بدریده
خمش کن بشنو ای ناطق غم معشوق با عاشقکه تا طالب بود جویان بود مطلب ستیزیده

غزل شماره ۲۳۰۰

با زر غم و بی زر غم آخر غم با زر بهچون راهروی باری راهی که برد تا ده
بشنو سخن یاران بگریز ز طراراناز جمع مکش خود را استیزه مکن مسته
آدم ز چه عریان شد دنیا ز چه ویران شدچون بود که طوفان شد ز استیزه که با مه
تا شمع نمی گرید آن شعله نمی خنددتا جسم نمی کاهد جان می نشود فربه
خوی ملکی بگزین بر دیو امیری کنگاو تو چو شد قربان پا بر سر گردون نه