غزل شماره ۲۳۰۱
من سرخوش و تو دلخوش غم بی دل و بی سر بهدل می ده و بر می خور از دلبر و دل بر به
عالم همه چون دریا تن چون صدف جویاجان وصف گهر گویا زین ها همه گوهر به
صورت مثل چادر جان رفته به چادر دربی صورت و بی پیکر وز هر چه مصور به
تو پرده تن دیدی از سینه بنشنیدیآن زخمه که دل می زد کان پرده دیگر به
از چهره تو زر می زن با چهره زر می گوبا زر غم و بی زر غم آخر غم با زر به
غزل شماره ۲۳۰۲
هشیار شدم ساقی دستار به من وادهیا مشک سقا پر کن یا مشک به سقا ده
نیمی بخور ای ساقی ما را بده آن باقیوالله که غلط گفتم نی نی همه ما را ده
ای فتنه مرد و زن امشب در من بشکنرخت من و نقد من بردار و به یغما ده
خواهی که همه دریا آب حیوان گردداز جام شراب خود یک جرعه به دریا ده
خواهی که مه و زهره چون مرغ فرود آیدزان می که به کف داری یک رطل به بالا ده
غزل شماره ۲۳۰۳
ناگاه درافتادم زان قصر و سراپردهدر قعر چنین چاهی ناخورده و نابرده
دنیا نبود عیدم من زشتی او دیدمگلگونه نهد بر رو آن روسپی زرده
گلگونه چه آراید آن خاربن بد راآن خار فرورفته در هر جگر و گرده
با تارک گل آمد موبند فروهشتهابروی خود از وسمه آن کور سیه کرده
منگر تو به خلخالش ساق سیهش را بینخوش آید شب بازی لیک از سپس پرده
رو دست بشو از وی ای صوفی روشستهدل را بستر از وی ای مرد سراسترده
بدبخت و گران جانی کو بخت از او جویددربند بزرگی شد می سوزد چون خرده
فریاد رس ای جانان ما را ز گران جانانای از عدمی ما را در چرخ درآورده
خاموش سخن می ران زان خوش دم بی پایانتا چند سخن سازی تو زین دم بشمرده
غزل شماره ۲۳۰۴
هر روز پری زادی از سوی سراپردهما را و حریفان را در چرخ درآورده
صوفی ز هوای او پشمینه شکافیدهعالم ز بلای او دستار کشان کرده
سالوس نتان کردن مستور نتان بودناز دست چنین رندی سغراق رضا خورده
دی رفت سوی گوری در مرده زد او شوریمعذورم آخر من کمتر نیم از مرده
هر روز برون آید ساغر به کف و گویدوالله که بنگذارم در شهر یک افسرده
ای مونس و ای جانم چندانت بپیچانمتا شهد و شکر گردی ای سرکه پرورده
خستم جگرت را من بستان جگری دیگرهمچون جگر شیران ای گربه پژمرده
همرنگ دل من شو زیرا که نمی شایدمن سرخ و سپید ای جان تو زرد و سیه چرده
خامش کن و خامش کن دررو به حریم دلکاندر حرمین دل نبود دل آزرده
شمس الحق تبریزی بادا دل بدخواهتبر گرد جهان گردان در طمع یکی گرده
غزل شماره ۲۳۰۵
کی باشد من با تو باده به گرو خوردهتو برده و من مانده من خرقه گرو کرده
در می شده من غرقه چون ساغر و چون کوزهبا یار درافتاده بی حاجب و بی پرده
صد نوش تو نوشیده تشریف تو پوشیدهصد جوش بجوشیده این عالم افسرده
از نور تو روشن دل چون ماه ز نور خوروز بوی گلت خوشدل چون روغن پرورده
تا خود چه فسون گفتی با گل که شد او خندانتا خود چه جفا گفتی با خارک پژمرده
یک لحظه بخندانی یک لحظه بگریانیای نادره صنعت ها در صنع درآورده
عاقل ز تو نازارد زان روی که زشت آیدظلمت ز مه آشفته خاری ز گل آزرده
بس غصه رسول آمد از منعم و می گویدده مرده شکر خوردی بگذار یکی مرده
پس فکر چو بحر آمد حکمت مثل ماهیدر فکر سخن زنده در گفت سخن مرده
نی فکر چو دام آمد دریا پس این دام استدر دام کجا گنجد جز ماهی بشمرده
پس دل چو بهشتی دان گفتار زبان دوزخوین فکر چو اعرافی جای گنه و خرده
غزل شماره ۲۳۰۶
ناموس مکن پیش آ ای عاشق بیچارهتا مرد نظر باشی نی مردم نظاره
ای عاشق الاهو ز استاره بگیر این خوخورشید چو درتابد فانی شود استاره
آن ها که قوی دستند دست تو چرا بستندزیرا تو کنون طفلی وین عالم گهواره
چون در سخن ها سفت و الارض مهادا گفتای میخ زمین گشته وز شهر دل آواره
ای بنده شیر تن هستی تو اسیر تندندان خرد بنما نعمت خور همواره
تا طفل بود سلطان دایه کندش زندانتا شیر خورد ز ایشان نبود شه میخواره
از سنگ سبو ترسد اما چو شود چشمههر لحظه سبو آید تازان به سوی خاره
گوید که اگر زین پس او بشکندم شادمجان داد مرا آبش یک باره و صد باره
گر در ره او مردم هم زنده بدو گردمخود پاره دهم او را تا او کندم پاره
غزل شماره ۲۳۰۷
بربند دهان از نان کآمد شکر روزهدیدی هنر خوردن بنگر هنر روزه
آن شاه دو صد کشور تاجیت نهد بر سربربند میان زوتر کآمد کمر روزه
زین عالم چون سجین برپر سوی علیینبستان نظر حق بین زود از نظر روزه
ای نقره باحرمت در کوره این مدتآتش کندت خدمت اندر شرر روزه
روزه نم زمزم شد در عیسی مریم شدبر طارم چارم شد او در سفر روزه
کو پر زدن مرغان کو پر ملک ای جاناین هست پر چینه و آن هست پر روزه
گر روزه ضرر دارد صد گونه هنر داردسودای دگر دارد سودای سر روزه
این روزه در این چادر پنهان شده چون دلبراز چادر او بگذر واجو خبر روزه
باریک کند گردن ایمن کند از مردنتخمه اثر خوردن مستی اثر روزه
سی روز در این دریا پا سر کنی و سر پاتا دررسی ای مولا اندر گهر روزه
شیطان همه تدبیرش و آن حیله و تزویرشبشکست همه تیرش پیش سپر روزه
روزه کر و فر خود خوشتر ز تو برگویددربند در گفتن بگشای در روزه
شمس الحق تبریزی هم صبری و پرهیزیهم عید شکرریزی هم کر و فر روزه
غزل شماره ۲۳۰۸
یا رب چه کس است آن مه یا رب چه کس است آن مهکز چهره بزد آتش در خیمه و در خرگه
اندر ذقن یوسف چاهی چه عجب چاهیصد یوسف کنعانی اندر تک آن خوش چه
آخر چه کند یوسف کز چاه بپرهیزدکو دیده ربودستش و آن چاه میان ره
آن کس که ربود از رخ مر کاه ربایان راانصاف بده آخر با او چه کند یک که
زنهار نگهدارید زان غمزه زبان ها راکو مست بود خفته از حال همه آگه
شطرنج همی بازد با بنده و این طرفهکاندر دو جهان شه او وز بنده بخواهد شه
جان بخشد و جان بخشد چندانک فناها رادر خانه و مان افتد هم ماتم و هم آوه
او جان بهاران است جان هاست درختانشجان ها شود آبستن هم نسل دهد هم زه
هر آینه کو بیند شمس الحق تبریزیهم آینه برسوزد هم آینه گوید خه
غزل شماره ۲۳۰۹
من بیخود و تو بیخود ما را کی برد خانهمن چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هشیار نمی بینمهر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
جانا به خرابات آ تا لذت جان بینیجان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه
هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستیو آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه
تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت میزین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه
ای لولی بربط زن تو مستتری یا منای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمددر هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شدوز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جاننیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دلنیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشتگفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
من بی دل و دستارم در خانه خمارمیک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
در حلقه لنگانی می باید لنگیدناین پند ننوشیدی از خواجه علیانه
سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبیبرخاست فغان آخر از استن حنانه
شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزیاکنون که درافکندی صد فتنه فتانه
غزل شماره ۲۳۱۰
ای غایب از این محضر از مات سلام اللهوی از همه حاضرتر از مات سلام الله
ای نور پسندیده وی سرمه هر دیدهاحسنت زهی منظر از مات سلام الله
ای صورت روحانی وی رحمت ربانیبر مومن و بر کافر از مات سلام الله
چون ماه تمام آیی و آن گاه ز بام آییای ماه تو را چاکر از مات سلام الله
ای غایب بس حاضر بر حال همه ناظروی بحر پر از گوهر از مات سلام الله
ای شاهد بی نقصان وی روح ز تو رقصانوی مستی تو در سر از مات سلام الله
ای جوشش می از تو وی شکر نی از تووز هر دو تویی خوشتر از مات سلام الله
شمس الحق تبریزی در لخلخه آمیزیهم مشکی و هم عنبر از مات سلام الله
غزل شماره ۲۳۱۱
از انبهی ماهی دریا به نهان گشتهانبه شده قالب ها تا پرده جان گشته
از فرقت آن دریا چون زهر شده شکرزهر از هوس دریا آب حیوان گشته
در عشرت آن دریا نی این و نه آن بودهبر ساحل این خشکی این گشته و آن گشته
اندر هوس دریا ای جان چو مرغابیچندان تو چنین گفته کز عشق چنان گشته
دوش از شکم دریا برخاست یکی صورتو آن غمزه اش از دریا بس سخته کمان گشته
دل گفت به زیر لب من جان نبرم از ویسوگند به جان دل کان کار چنان گشته
از غمزه غمازی وز طرفه بغدادیدل گشته چنان شادی جانم همدان گشته
در بیشه درافتاده در نیم شبی آتشدر پختن این شیران تا مغز پزان گشته
از شعله آن بیشه تابان شده اندیشهتا قالب جان پیشه بی جا و مکان گشته
گرمابه روحانی آوخ چه پری خوان استوین عالم گورستان چون جامه کنان گشته
از بهر چنین سری در سوسن ها بنگردستوری گفتن نی سر جمله زبان گشته
شمس الحق تبریزی درتافته از روزنتا آنچ نیارم گفت چون ماه عیان گشته
غزل شماره ۲۳۱۲
دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفتههم خلوت و هم بی گه در دیر صفا رفته
با آن مه بی نقصان سرمست شده رقصاندستی سر زلف او دستی می بگرفته
در رسته بازاری هر جا بده اغیاریدر جانش زده ناری آن خونی آشفته
و آن لعل چو بگشاید تا قند شکر خایداز عرش نثار آید بس گوهر ناسفته
دل دزدد و بستاند وز سر دلت داندتا جمله فروخواند پنهانی ناگفته
از حسن پری زاده صد بی دل و دل دادهدر هر طرف افتاده هم یک یک و هم جفته
نوری که از او تابد هر چشم که برتابدبیدار ابد یابد در کالبد خفته
از هفت فلک بیرون وز هر دو جهان افزونوین طرفه که آن بی چون اندر دل بنهفته
از بهر چنین مشکل تبریز شده حاصلو اندر پی شمس الدین پای دل من کفته
غزل شماره ۲۳۱۳
ای جان تو جانم را از خویش خبر کردهاندیشه تو هر دم در بنده اثر کرده
ای هر چه بیندیشی در خاطر تو آیدبر بنده همان لحظه آن چیز گذر کرده
از شیوه و ناز تو مشغول شده جانممکر تو به پنهانی خود کار دگر کرده
بر یاد لب تو نی هر صبح بنالیدهعشقت دهن نی را پرقند و شکر کرده
از چهره چون ماهت وز قد و کمرگاهتچون ماه نو این جانم خود را چو قمر کرده
خود را چو کمر کردم باشد به میان آییای چشم تو سوی من از خشم نظر کرده
از خشم نظر کردی دل زیر و زبر کردیتا این دل آواره از خویش سفر کرده
غزل شماره ۲۳۱۴
ای روی تو رویم را چون روی قمر کردهاجزای مرا چشمت اصحاب نظر کرده
باد تو درختم را در رقص درآوردهیاد تو دهانم را پرشهد و شکر کرده
دانی که درخت من در رقص چرا آیدای شاخ و درختم را پربرگ و ثمر کرده
از برگ نمی نازد وز میوه نمی یازدای صبر درختم را تو زیر و زبر کرده
غزل شماره ۲۳۱۵
دل دست به یک کاسه با شهره صنم کردهانگشت برآورده اندر دهنم کرده
دل از سر غمازی یک وعده از او گفتهدرخواسته من از وی او نیز کرم کرده
عشقش ز پی غیرت گفتا که عوض جان دهاین گفت به جان رفته جان نیز نعم کرده
از بعد چنان شهدی وز بعد چنان عهدیلشکرکش هجرانت بر بنده ستم کرده
از هجر عجب نبود این ظلم و ستم کردنکو پرچم عشاقان صد گونه علم کرده
ای آنک ز یک برقی از حسن جمال خوداین جمله هستی را در حال عدم کرده
وآنگه ز وجود تو برساخته هستی راتا جمله حوادث را انوار قدم کرده
ده چشم شده جان ها چون نای بنالیدهچون چنگ شده تن ها هم پشت به خم کرده
بس شادی در شادی کان را تو به جان دادیوز بهر حسودان را در صورت غم کرده
اندر پی مخدومی شمس الحق تبریزیکی باشد تن چون دل از دیده قدم کرده
غزل شماره ۲۳۱۶
امروز بت خندان می بخش کند خندهعالم همه خندان شد بگذشت ز حد خنده
پیوسته حسد بودی پرغصه ولیک این دممی جوشد و می روید از عین حسد خنده
در من بنگر ای جان تا هر دو سلف خندیمکان خنده بی پایان آورد مدد خنده
بربسته و بررسته غرقند در این رستهتا با همگان باشد از عین ابد خنده
تا چند نهان خندم پنهان نکنم زین پسهر چند نهان دارم از من بجهد خنده
ور تو پنهان داری ناموس تو من دانمکاندر سر هر مویت درجست دو صد خنده
هر ذره که می پوید بی خنده نمی رویداز نیست سوی هستی ما را کی کشد خنده
خنده پدر و مادر در چرخ درآوردتبنمود به هر طورت الطاف احد خنده
آن دم که دهان خندد در خنده جان بنگرکان خنده بی دندان در لب بنهد خنده
غزل شماره ۲۳۱۷
ای خاک کف پایت رشک فلکی بودهجان من و جان تو در اصل یکی بوده
در خانه نقشینی دیدم صنم چینیخون خواره صد آدم جان ملکی بوده
صد ماه یقینم شد اندر دل شب پنهانصد نور یقین دیدم مشتاق شکی بوده
گفتم به ایاز ای حر محمود شدی آخردر شاه چه جا کردی ای آیبکی بوده
ای سگ که ز اصحابی در کهف تو در خوابیچون شیر خدا گشتی اول سگکی بوده
ای ماهی در آتش تو جانب دریا کشای پیشتر از عالم در وی سمکی بوده
شمس الحق تبریزم همرنگ تو می خیزممن مرده تو گرد من بحر نمکی بوده
غزل شماره ۲۳۱۸
مستی ده و هستی ده ای غمزه خمارهتو دلبر و استادی ما عاشق و این کاره
ما بر سر هر پشته گم کرده سر رشتهبیچاره تو گشته تو چاره بیچاره
صد چشمه بجوشانی در سینه چون مرمرای آب روان کرده از مرمر و از خاره
ای سنگ سیه را تو کرده مدد دیدهوی از پس نومیدی بشکفته گل از ساره
ای نور روان کرده از پیه دو چشم ماو اندیشه روان کرده از خون دل پاره
غزل شماره ۲۳۱۹
آن یار غریب من آمد به سوی خانهامروز تماشا کن اشکال غریبانه
یاران وفا را بین اخوان صفا را بیندر رقص که بازآمد آن گنج به ویرانه
ای چشم چمن می بین وی گوش سخن می چینبگشای لب نوشین ای یار خوش افسانه
امروز می باقی بی صرفه ده ای ساقیاز بحر چه کم گردد زین یک دو سه پیمانه
پیمانه و پیمانه در باده دوی نبودخواهی که یکی گردد بشکن تو دو پیمانه
من باز شکارم جان دربند مدارم جانزین بیش نمی باشم چون جغد به ویرانه
قانع نشوم با تو صبر از دل من گم شدرو با دگری می گو من نشنوم افسانه
من دانه افلاکم یک چند در این خاکمچون عدل بهار آمد سرسبز شود دانه
تو آفت مرغانی زان دانه که می دانییک مشت برافشانی ز انبار پر از دانه
ای داده مرا رونق صد چون فلک ازرقای دوست بگو مطلق این هست چنین یا نه
بار دگر ای جان تو زنجیر بجنبان تووز دور تماشا کن در مردم دیوانه
خود گلشن بخت است این یا رب چه درخت است اینصد بلبل مست این جا هر لحظه کند لانه
جان گوش کشان آید دل سوی خوشان آیدزیرا که بهار آمد شد آن دی بیگانه
غزل شماره ۲۳۲۰
بی برگی بستان بین کآمد دی دیوانهخوبان چمن رفتند از باغ سوی خانه
زردی رخ بستان کز فرقت آن خوبانبستان شده گورستان زندان شده کاشانه
ترکان پری چهره نک عزم سفر کردندیک یک به سوی قشلق از غارت بیگانه
کی باشد کاین ترکان از قشلق بازآیندچون گنج بدید آید زین گوشه ویرانه
کی باشد کاین مستان آیند سوی بستانسرسبز و خوش و حیران رقصان شده مستانه
ز انبار تهی گردد پر گردد پیمانهآن عالم انبار است وین عالم پیمانه
پیمانه چو شد خالی ز انبار بباید جستز انبار نهان کان جا پوسیده نشد دانه
غزل شماره ۲۳۲۱
ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نهاز سر تو برون کن هی سودای گدایانه
در بزم چنان شاهی در نور چنان ماهیخط در دو جهان درکش چه جای یکی خانه
در دولت سلطانی گر یاوه شود جانییک جان چه محل دارد در خدمت جانانه
گر جان بداندیشت گوید بد شه پیشتده بر دهن او زن تا کم کند افسانه
یک دانه به یک بستان بیع است بده بستانو آن گاه چو سرمستان می گو که زهی دانه
شاهی نگری خندان چون ماه و دو صد چندانبی ناز خوشاوندان بی زحمت بیگانه
شمس الحق تبریزی آن کو به تو بازآیدآن باز بود عرشی بر عرش کند لانه
غزل شماره ۲۳۲۲
هر روز فقیران را هم عید و هم آدینهنی عید کهن گشته آدینه دیگینه
عیدانه بپوشیده همچون مه عید ای جاناز نور جمال خود نی خرقه پشمینه
ماننده عقل و دین بیرون و درون شیریننی سیر درآکنده اندر دل گوزینه
درپوش چنین خرقه می گرد در این حلقهمانند دل روشن در پیشگه سینه
در جوی روان ای جان خاشاک کجا پایددر جان و روان ای جان چون خانه کند کینه
در دیده قدس این دم شاخی است تر و تازهدر دیده حس این دم افسانه دیرینه
غزل شماره ۲۳۲۳
ای دل تو بگو هستم چون ماهی بر تابهکاستیزه همی گیرد او را مگر از لابه
نی نی تو بنال ای دل زیرا که من مسکینبی صورت او هستم چون صورت گرمابه
شد خانه چو زندانم شب خواب نمی دانمتا او نشود با من همخانه و همخوابه
حسن تو و عشق من در شهر شده شهرهبرداشته هر مطرب آن بر دف و شبابه
ای در هوست غرقه هم صوفی و هم خرقههم بنده بیچاره هم خواجه نسابه
غزل شماره ۲۳۲۴
روزی تو مرا بینی میخانه درافتادهدستار گرو کرده بیزار ز سجاده
من مست و حریفم مست زلف خوش او در دستاحسنت زهی شاهد شاباش زهی باده
لب نیز شده مستک گم کرده ره بوسهمن مستک و لب مستک و آن بوسه قواده
این دلبر پرفتنه با جمله دستان هاخوش خفته و جمله شب این عشرت آماده
این صورت ها جمله از پرتو او باشدو آن روح قدس پاک است از صورت ها ساده
شمس الحق تبریزی شرحی است مر این ها راآن خسرو روحانی شاهنشه شه زاده
غزل شماره ۲۳۲۵
امروز من و باده و آن یار پری زادهاحسنت زهی خرم شاباش زهی باده
بازیم یکی عشقی در زیر گلیمی بهبر حلقه هر جمعی بر رسته هر جاده
این حلقه زرین را در گوش درآویزمیعنی که از این خدمت آزادم و آزاده
عشق من و روی تو از عهد قدم بوده ستروی من از اول بد بر روی تو بنهاده