قرآن کریمبه زبان فارسی

(۲) حکایت سنگ و کلوخ

الهی‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
مگر سنگ و کلوخی بود در راهبدریائی در افتادند ناگاه
بزاری سنگ گفتا غرقه گشتمکنون با قعر گویم سرگذشتم
ولیکن آن کلوخ از خود فنا شدندانم تا کجا رفت و کجا شد
کلوخ بی زبان آواز برداشتشنود آوازِ او هر کو خبر داشت
که از من در دو عالم من نماندستوجودم یک سر سوزن نماندست
ز من نه جان و نه تن می‬توان دیدهمه دریاست، روشن می‬توان دید
اگر همرنگ دریا گردی امروزشوی در وی تو هم دُرّ شب افروز
ولیکن تا تو خواهی بود خود رانخواهی یافت جان را و خرد را