قرآن کریمبه زبان فارسی

(۵) حکایت دیوانه که رازی با حق گفت

الهی‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
یکی دیوانۀ کو بود در بندبلب می‬گفت رازی با خداوند
یکی بر لب نهادش گوش حالیکه تا واقف شود زان سرِّ عالی
بحق می‬گفت: این دیوانۀ توکه بود او مدّتی هم خانۀ تو
چو در خانه نگنجیدی تو با اوکه در خانه تو می‬بایست یا او
بحکم تو کنون زین خانه رفتمچو توهستی من دیوانه رفتم
درین مذهب که جز این هیچ ره نیستبترکه ما و من شرک و گنه نیست
برون آ ای پسر زین خانۀ تنگکه بار تو گرانست و خرت لنگ
ازینجا رخت سوی لامکان کشبُراق عشق را در زیرِ ران کش
که بار عشق را جان بارگیرستولی میدان خلدش ناگزیرست
ملازم باش این در راه که ناگاهبقرب خویشتن خاصت کند شاه
حضور تست اصل تو و گر هیچحضور تو همی باید دگر هیچ
اگر تو حاضر درگاه گردیز مقبولان قرب شاه گردی