قرآن کریمبه زبان فارسی

(۱۳) حکایت سلطان محمود که با دیوانه نشست

الهی‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
بر دیوانۀ محمود بنشستنهاد او چشم برهم، شاه بشکست
بدو گفت این چرا کردی، چنین گفتکه تا رویت نه بینم، شه برآشفت
بدو گفتا لقای شاهِ عالمنمی‬داری روا؟ گفت آنِ خود هم
چو خود بینی درین مذهب روا نیستاگر غیری به بینی جز خطا نیست
شهش گفتا اولوالامر جهانمبوَد بر تو همه حکمی روانم
بدو دیوانه گفتا هین بیندیشکه امر تو روان چون نیست بر خویش
نباشد بر دگر کس هم روانهمرا مبشول چند آری بهانه
نمی‬آید ترا زین خواجگی ننگکه گِرد آوردۀ عمری دو مَن سنگ؟
کسی باشد بمعنی مالک خویشکه نه ناجی بود نه هالک خویش
نمی‬دانی که کوژی ای مرائیچرا در راستی خود را نمائی