قرآن کریمبه زبان فارسی

(۷) حکایت پادشاه و انگشتری

الهی‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
جهان را پادشاهی پاک دین بودکه ملک عالمش زیر نگین بود
نبودش در همه عالم نظیریکه بودش از همه عالم گزیری
سواد ملکش از مه تا بماهیز شرقش تا بغربش پادشاهی
حکیمانی که پیش شاه بودندکه اجری خوارۀ درگاه بودند
چنین گفت ای عجب روزی بایشانکه حالی می‬رود بر من پریشان
دلم را آرزوئی بس عجب خاستنمی‬دانم که این از چه سبب خاست
مرا سازید یک انگشتری پاککه هر وقتی که باشم نیک غمناک
چو در وی بنگرم دلشاد گردمز دست تُرکِ غم آزاد گردم
وگر دلشاد گردم نیز از بختچو در وی بنگرم غمگین شوم سخت
حکیمان زو امان جستند یک چندنشستند آن بزرگان خردمند
بسی اندیشه و فکرت بکردندبسی خونابه حسرت بخوردند
بآخر اتّفاقی جزم کردندبیک ره برنگینی عزم کردند
که بنگارند بر وی این رقم زودکه آخر بگذرد این نیز هم زود
چو ملک این جهان ملکی روندستبملک آن جهان شد هر که زندست
اگر آن ملک خواهی این فدا کنبابراهیمِ ادهم اقتدا کن