قرآن کریمبه زبان فارسی

(۱۱) حکایت آن مرد که صرّۀ در میان درمنه یافت

الهی‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
برای درمنه برخاست آن پاکدرمنه چون برون می‬کرد از خاک
برون افتاد حالی صرّۀ زرازان غم دست می‬زد سخت بر سر
بحق گفتا که کردی تیره روزمچه خواهم از تو؟ چیزی تا بسوزم
چرا چیزی دهی از پیشگاهمکه در حالم بسوزد، می‬نخواهم
من از تو عدل می‬خواهم ستم نهدرمنه بایدم امّا درم نه
اگر تو همّتی داری چو مردانبهمّت خویشتن را مرد گردان
ز شاهت گر امید زرّ و سیمستدل و جان ترا پیوسته بیمست
چرا باید طلب کردن زر و سیمچو آخر جانت باید کرد تسلیم
بترک سیم و زر گو، جان نگه دارکه جان بهتر بسی از سیمِ بسیار
چنین آوازۀ محمود ازان یافتکه جان او ز درویشی نشان یافت
که گر در ملک کردی کِبر پیشهنکردی خلق ذکر او همیشه
چو سلطان می‬شود از فقر مذکورتوانی شد تو هم در فقر مشهور
که شاهانی که سِرّ فقر دیدندپناه از سایۀ زالی گزیدند