پسر گفتش که هرگز آدمی زادندیدم ز آرزوی ملک آزادنمیدانم من از مه تا بماهیکسی را کو نخواهد پادشاهیکمال ملک نتوان داد از دستکه بهر ملک تن جان داد از دستنکو گفت آن حکیم مشتری فشکه گر شاهی بوَد روزی بوَد خوش