قرآن کریمبه زبان فارسی

(۳) حکایت سلیمان و طلب کردن کوزه

الهی‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
سلیمان کوزۀ می‬خواست روزیکه تا آبی خورد بی هیچ سوزی
که آن کوزه نبوده باشد آنگاهز خاک مردگان افتاده در راه
چنین خاکی طلب کردند بسیارندیدند ای عجب از یک طلب کار
یکی دیوی درآمد گفت این خاکبیارم من ز خاک مردگان پاک
بدریائی فرو شد سرنگون سارهزاران گز فرو برد او بیکبار
ز قعر آن همه خاکی برانداختازان گِل کرد و آخر کوزۀ ساخت
سلیمان کوزه را چون آب در کردز حال خویشش آن کوزه خبر کرد
که من هستم فلان بن فلانیبخور آبی چه می‬پرسی نشانی
کز اینجا تا به پُشت گاو و ماهیتن خلقست چندانی که خواهی
ازان خاکی که شخص آن واین نیستاگر تو کوزه خواهی در زمین نیست
ترا گر کوزۀ وگر تنوریستیقین می‬دان که آن از خاک گوریست
خُنُک آن گِل که گرچه یافت تابیولیکن کوزه شد از بهرِ آبی
بتر آن گل که سازندش تنوریکه هر ساعت بتابندش بزوری
بگورستان نگر تا درد بینیجهانی زن جهانی مرد بینی
همه در خاک و در خون باز ماندهدرون ره نی ز بیرون باز مانده
اگر بینائیت ازجان پاکستببین تا خاک گورستان چه خاکست
که هر ذرّه ز خاکش گر بجوئیز خسرة صد جهان یابی تو گوئی
چو گورستان نخستین منزل آمدببین تا آخرین چه مشکل آمد
اگر خواهی صفای آن جهانیبگورستان گذر تا می‬توانی
که دل زنده شود از مرده دیدنشود نقدت بدان عالم رسیدن