قرآن کریمبه زبان فارسی

(۱۲) حکایت حلّاج با پسر

الهی‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
پسر را گفت حلّاج نکوکاربچیزی نفس را مشغول میدار
وگرنه او ترا معزول داردبصد ناکردنی مشغول دارد
که تو در ره نۀ مرد قوی ذاتکه تنها دم توانی زد بمیقات
ترا تا نفس می‬ماند خیالیبوَد در مولشش دایم کمالی
اگر این سگ زمانی سیر گرددعجب اینست کاینجا شیر گردد
شکم چون سیر گردد یک زمانشبه غیبت گرسنه گردد زبانش
چو تیغی تیز بگشاید زبانیبغیبت می‬کُشد خلق جهانی
بسی گرچه فرو گوئی بگوششنیاری کرد یک ساعت خموشش