قرآن کریمبه زبان فارسی

(۴) حکایت پیر که پسر صاحب جمال داشت

الهی‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
یکی پیری چو ماهی یک پسر داشتکه با روی نکو خُلق و هنر داشت
پدر کو را چنان پنداشته بودحساب از وی بسی برداشته بود
به آخر مرد و جان آن پدر سوختچه می‬گویم جگر کو صد جگر سوخت
پدر بی‬خود پی تابوت می‬شدکه هم حیران و هم مبهوت می‬شد
چو خاک افشاند بسیار و فغان کرددلی پُر درد سر بر آسمان کرد
چنین گفت ای که پیوندت نبودستتو معذوری که فرزندت نبودست
فراغت داری از درد من آنگهکه هستی از پس پرده منزّه
گر استغفار بی پایان ندیدیحدیث کلبۀ احزان شنیدی
پسر را چاه و زندانست آنجاپدر را بیت الاحزانست اینجا
اگر همچون تو پیوندش نبودینبودی شک که مانندش نبودی
پسر را با پدر چل سال پیوستچرا سعي بدو ندهد دمی دست
اگر خطّی بود آن جز خطا نیستوگر حرفی بوَد آن هم روا نیست