قرآن کریمبه زبان فارسی

(۸) حکایت آن زن در حضرت رسالت

الهی‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
پیمبر گفت بس مفسد زنی بودکه در دین همچو گِل تر دامنی بود
مگر می‬رفت در صحرا براهیپدید آمد میان راه چاهی
سگی را دید آنجا ایستادهزبانش از تشنگی بیرون فتاده
بشفقت ترک کار خویشتن کردز موزه دلو و از چادر رسن کرد
کشید آبی به سگ داد و خدایشگرامی کرد در هر دو سرایش
شب معراج دیدم هچو ماهشبهشت عدن گشته جایگاهش
زنی مفسد سگی راداد آبیجزا بودش ز حق چندین ثوابی
اگر یک دل کنی آسوده یک دمثوابش برنتابد هر دو عالم
برای آنکه دل با خویش باشدثوابش از دو گیتی بیش باشد
ز ابلیسیِ خود گر پاک گردیچو آدم سخت نیکو خاک گردی
چو ابلیسی منی آورد جانتکَی از رحمت بوَد بَر جاودانت