قرآن کریمبه زبان فارسی

(۱) حکایت سرپاتک هندی

الهی‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
بهندستان یکی را کودکی بودکه عقلش بیش و عمرش اندکی بود
زهر علمی بسی تحصیل بودشازان بر هر کسی تفضیل بودش
اگرچه بود در هر علم سرکشز جمله علم تنجیم آمدش خوش
در آنجا وصف شاه چینیان بودز حسن دخترش آنجا نشان بود
بیک ره فتنۀ آن دلستان شدکه آسان بر پری عاشق توان شد
حکیمی بود در شهری دگر دورکه در تنجیم و در طب بود مشهور
ندادی در سرا کس را رهی بازنبودی هرگزش در خانه دمساز
ازان تنها نشستی تا دگر کسنداند علم او او داند و بس
پدر را گفت آن کودک که یک روزمرا بر پیش آن پیر دلفروز
که می‬گویند می‬آید بر اوشه پریان و آنگه دختر او
دلم را آرزوی دیدن اوستبود کانجا به بینم چهرۀدوست
که تا گردم زهر علمی خبردارنمیرم همچو دنیادار مردار
پدر گفت او نه زن دارد نه فرزندبدو هستند خلق آرزومند
که او ره باز می‬ندهد کسی راچو تو بود آرزوی وی بسی را
که می‬ترسد که گر یابد کسی راهز علم و حکمت وی گردد آگاه
پسر گفتا که آنجا برنهانمکه من خود حیلت این کار دانم
پسر شد با پدر القصّه در راهپسر کردش ز مکر خویش آگاه
که پیش آن حکیم هندوان شَوز دل کینه برون کن مهربان شو
بدو گو کودکی دارم کر و لالندارم نعمتی هستم مقل حال
برای آخرت بپذیرش از منچنینن بار گران بر گیر از من
که تا درخدمت تو روزگاریکند چونانکه فرمائیش کاری
گهت آتش کند گه آورد آببیندازد بحرمت جامۀ خواب
اگر بیرون روی در بسته داردسر صد خدمتت پیوسته دارد
بغایت زیرکست اما کر و لالمگردان ناامیدم از همه حال
چنین کس گر کسی بُرهان نمایدوجودش با عدم یکسان نماید
پدر پیش حکیم آمد بسی گفتکه تا آخر حکیمش در پذیرفت
حکیمش امتحانی کرد در حالکه بشناسد که تا هست او کر و لال
مگر داروی بیهوشی بدو دادچو کودک خورد حالی تن فرو داد
طبیبی را ز در بیرون شد اُستادبجست از جای آن کودک بایستاد
بدانست او که هست آن امتحانشکه مست خواب خواهد کرد جانش
بگرد خانه همچون باد می‬گشتبکار خویشتن استاد می‬گشت
ازان می‬گشت وزان بود آن شتابشکزان دارو نگیرد بو که خوابش
چو آمد اوستاد و کرد در بازهم آنجا خواب کرد آن کودک آغاز
میان خواب بانگ خفته می‬کردنه خود را مست و نه آشفته می‬کرد
چو اُستاد آمد و بنشست بر جایفرو بردش درفشی سخت در پای
بجست از جای کودک پس بیفتادبزاری همچو گنگان کرد فریاد
چو بیرون آمدی بانگ از دهانشنشان دادی ز گنگی زبانش
میان بانگ ازو پرسید اُستادکه ای کودک نگوئی تا چه افتاد
نداد البتّه آن کودک جوابشبرفت از زیرکی کاری صوابش
چو کرد آن امتحان اُستاد محتالیقینش شد که هم کرّست و هم لال
چه گویم روز و شب ده سال پیوستدران خانه بدین تدبیر بنشست
اگر بیرون شدی از خانه استادکتابش می‬گرفتی سر بسر یاد
وگر استاد اندر خانه بودیبسی گفتی زهر علم او شنیدی
گرفتی یاد کودک آن سخنهانوشتی چون شدی در خانه تنها
بهر علمی چنان استاد شد اوکه از استاد خود آزاد شد او
یکی صندوق بودی قفل کردهکه استادش نهفتی زیر پرده
نه مهرش برگرفتی نه گشادینه چشم کس بر آنجا اوفتادی
بدل می‬گفت آن کودک که پیداستکه آن چیزی که می‬جویم من آنجاست
ولی زهره نبود آن در گشادنکه داد صبر می‬بایست دادن
مگر شد شاه زاد شهر رنجورکسی آمد بر استاد مشهور
که چیزی در سر این شاه زادستکزان شه زاده از پای اوفتادست
چو حیوانی بجنبد گاه گاهیبعلم آن کسی را نیست راهی
اگر دریابدش استاد پیروزوگرنه زار خواهد مرد امروز
ازان علت نبود آن کودک آگاهچو استادش روانه گشت در راه
روان شد کودک و چادر برافکندکه تا خود را بدان منظر درافکند
چو رفت القصه پیش شاه استادبه بالائی بلند آن کودک استاد
دران پرده که شه بیرون سر داشتورم بود و درو یک جانور داشت
همه مویش بچید و پرده بشکافتچو خرچنگی درو جنبندۀ یافت
فرو برده بدیگر پرده چنگالیکی آلت حکیم آورد در حال
که تا او را براندازد ز پردهمگر گردد بآهن دور کرده
چو آهن بیشتر بردی فرا پیشفرو می‬برد او چنگل بسر بیش
ز زخم چنگل او شاه زادهفغان می‬کرد از درد چکاده
ز بالا آن همه شاگرد می‬دیدبآخر صبر او زان کار برسید
زبان بگشاد کای استاد عالمبآهن می‬کنی این بند محکم
ولیکن گر رسد بر پشت داغشهمه چنگل برآرد از دماغش
چو آگه شد ز سرّ کار استادز غصّه جان بدان عالم فرستاد
چو مرد آن مرد کودک را بخواندندباعزازش بجای او نشاندند
بداغ آن جانور را دور انداختز اخلاطی که باید مرهمی ساخت
چو بهتر گشت شاه از دردمندینهادش نام سر پاتک بهندی
بسی زر دادش و خلعت فرستادبدو بخشید جای و رخت استاد
بیامد کودک و بگشاد صندوقدر آنجا دید وصف روی معشوق
کتابی کان بود در علم تنجیمهمه برخواند وشد استاد اقلیم
بآخر ز آرزوی آن دلفروزنبودش صبر یک ساعت شب و روز
کشید آخر خطی و در میانشنشست وشد ز هر سو خط روانش
عزیمت خواند تا بعد از چهل روزپدید آمد پری زاد دلفروز
بتی کز وصف او گوینده لالستچه گویم زانکه وصف او محالست
چو سر پا تک ز سر تا پای او دیددرون سینۀ خود جای او دید
تعجب کرد ازان و گفت آنگاهچگونه جا گرفتی جانم ای ماه
جوابش دادآن ماه دلفروزکه با تو بوده‬ام من ز اولین روز
منم نفس تو تو جوینده خود راچرا بینا نگردانی خرد را
اگر بینی همه عالم تو باشیز بیرون و درون همدم تو باشی
حکیمش گفت هست از نفس معلومکه مارست و سگست و خوک آن شوم
تو زیبای زمین و آسمانیبدین خوبی بنفس کس نمانی
پری گفتش اگر اماره باشمبتر از خوک و سگ صد باره باشم
ولی وقتی که گردم مطمئنهمبادا هیچکس را این مظنّه
ولی چون مطمئنه گشتم آنگاهخطاب اِرجعِیم آید ز درگاه
کنون نفس توام من ای یگانهاگر گردم پی شیطان روانه
مر اماره خوانند اهل ایمانمگر شیطان من گردد مسلمان
اگر شیطان مسلمان گردد اینجاهمه کاری بسامان گردد اینجا
چو چندان رنج برد آن مرد طالبکه تا شد جان او بر نفس غالب
کسی کو سر جان خواهد ز دلخواهبسا رنجا که او بیند درین راه
کنون تو ای پسر چیزی که جستیهمه در تست و تودر کار سستی
اگر در کار حق مردانه باشیتو باشی جمله و هم خانه باشی
توئی بیخویشتن گم گشته ناگاهکه تو جویندۀ خویشی درین راه
توئی معشوق خود با خویشتن آیمشو بیرون ز صحرا با وطن آی
ازان حب الوطن ایمان پاکستکه معشوق اندرون جان پاکست