در افتادند در شهری سپاهیگریزان شد نهان زان شهر شاهی
بشهری شد بگردانید جامهنه خاصه باز دانستش نه عامه
بجای آورد او را آشنائیبدو گفتا چرائی چون گدائی
بگو آخر که من شاهم بایشانچرا بنشستۀ خوار و پریشان
شهش گفتا مگو آی در نظارهکه گر گویم کنندم پاره پاره
کسی کو دیدۀ سلطان نداردبه سلطان رفتنش امکان ندارد
اگر بیدیده جوئی قربت شاهشوی درخون جان خویش آنگاه