قرآن کریمبه زبان فارسی

(۱) حکایت شبلی با مرد نانوا

الهی‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
مگر بودست جائی نانوائیکه بشنید او ز شبلی ماجرائی
بسی بشنیده بود آوازۀ اوندیده بود روی تازۀ او
بسی در شوق او بنشسته بودیکه او را عاشقی پیوسته بودی
نبود او عاشقش از روی دیدنولیکن عاشقش بود از شنیدن
مگر یک روز شبلی گرمگاهیدر آمد گرم رو ازدور راهی
بر آن نانوا شد تا خبر داشتوزان دُکّان او یک گرده برداشت
کشید از دست او آن نانوا نانکه ندهم مر ترا ای بی نوا نان
ندادش نان و شبلی زو گذر کردکسی آن نانوا را زو خبر کرد
که او شبلیست، گر تو سازگاریچرا یک گرده را زو باز داری
دوید آن نانوا ره تا بیابانازان تشویر پشت دست خایان
بصد زاری بپای او درافتادبهر ساعت بدستی دیگر افتاد
بسی عذرش نمود و کرد اعزازکه تا آن را تدارک چون کند باز
چو در ره دید شبلی گفتش آنگاهکه گر خواهی که آن برخیزد از راه
برو فردا و دعوت ساز ما رابیک ره مجمعی کن آشکارا
برفت آن نانوا القصّه حالیفرو آراست قصری سخت عالی
یکی دعوت به زیبائی چنان کردکه صد دینارِ زر در خرجِ آن کرد
نچندان کرد هر چیزی تکلّفکه کس را می‬رسید آنجا تصرّف
ز هر نوعی بسی کس را خبر کردکه شبلی سوی ما خواهد گذر کرد
بآخر چون همه بر خوان نشستنددعا چون گفت شبلی باز گشتند
عزیزی بود بس شوریده حالیز شبلی کرد آن ساعت سؤالی
که نه خوبی شناسم من نه زشتیبگو تا دوزخی کیست و بهشتی
جوابی داد شبلی آن اخی راکه گر خواهی که بینی دوزخی را
نگه کن سوی صاحب دعوت ماکه دعوت ساخت بهر شهرت ما
نداد او گردۀ بهر خدا راولیکن داد صد دینار ما را
کشید از بهر شبلی صد غرامتبحق یک گرده ندهد تا قیامت
که گر یک گرده دادی بی درشتینبودی دوزخی بودی بهشتی
کنون گر دوزخی خواهی نگه کنهمه آبش همه نانش سیه کن
اگر خواهی که باشی دوزخی توچنین کن تا شوی مرد سخی تو
خدا را گر پرستی تو باخلاصبکن جهدی که گردی از ریا خاص
برای سگ توانی بود هاجربرای حق نه باشی اینت کافر