یکی دیوانۀ گریان و دل سوزشبی در پیش کعبه بود تا روز
خوشی میگفت اگر نگشائیم دربدین در همچو حلقه میزنم سر
که تا آخر سرم بشکسته گردددلم زین سوز دایم رسته گردد
یکی هاتف زبان بگشاد آنگاهکه پُر بت بود این خانه دو سه راه
شکسته گشت آن بتها درونششکسته گیر یک بت از برونش
اگر می بشکنی سر از برون توبتی باشی که گردی سرنگون تو
درین راه ازچنین سر کم نیایدکه دریا بیش یک شبنم نیاید
بزرگی چون شنید آواز هاتفبدان اسرار شد دزدیده واقف
بخاک افتادو چشمش خون روان کردبسی جان از چنین غم خون توان کرد
چو با او هیچ نتوانیم کوشیدنمیباید بصد زاری خروشید