قرآن کریمبه زبان فارسی

(۴) حکایت سلطان محمود با ایاز

الهی‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
نشسته بود ایاز و شاه پیروزایازش پای می‬مالید تا روز
بخدمت هر دم افزون بود رایشکه می‬مالید و می‬بوسید پایش
ایاز سیمبر را گفت محمودترا زین پای بوسیدن چه مقصود
ز هفت اعضا چرا بر پا دهی بوسدگر اعضا رها کردی بافسوس
چو قدر روی می‬بینی که چونستچرا مَنلت بپای سرنگونست
ایازش گفت این کاری عجیبستکه خلقی را ز روی تو نصیبست
که می‬بینند رویت جمله چون ماهنمی‬یابد بپای تو کسی راه
چو اینجا نیست غیر این باخلاصبسی نزدیکتر این بایدم خاص
همین ابلیس را افتاده بد نیزکه قهر حق طلب کرد از همه چیز
بسی می‬دید لطفش را خریدارولی او بود قهرش را طلب گار
چو تنها قهر حق را طالب آمدبمردی بر بسی کس غالب آمد
چو در وجه حقیقی متهم شدکمر بست او و حالی با قدم شد
چو لعنت خلعت درگاه او بودچو زان درگاه بود او را نکو بود
بدان لعنت حریف مرد و زن شدبسی خلق جهان را راه زن شد
ازان لعنت گرش قوتی نبودیکجا با خلق این قوّت نمودی
چو آن لعنت خوشش آمد امان خواستبجان بگزید و عمر جاودان خواست
که با خلعت چو بستانند نازشبدان نازش بود عمر درازش
نیامد بر کسی لعنت پدیدارکه اوشد طوق لعنت را خریدار
ز حق آن لعنتش پر برگ آمداگرچه دیگران را مرگ آمد