قرآن کریمبه زبان فارسی

(۱۲) حکایت شبلی رحمة الله علیه

الهی‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
چو شبلی را زیادت گشت شورشفرو بستند در قیدی بزورش
گروهی پیش او رفتند ناگاهبنّظاره باستادند در راه
بایشان گفت شبلی سخن سازکه چه قومید بر گوئید هین راز
همه گفتند خیل دوستانیمکه ره جز دوستی تو ندانیم
چو بشنید این سخن شبلی ز یارانبر ایشان کرد حالی سنگ باران
همه یاران او چون سنگ دیدندز بیم سنگ از پیشش رمیدند
زبان بگشاد شبلی گفت آنگاهکه ای جمله بهم کذّاب و گمراه
چولاف از دوستیتان بود با مننبودید ای خسیسان پاک دامن
که بگریزد ز زخم دوست آخرکه زخم او نه، رحم اوست آخر
چو زخم دوست دید ابلیس نگریختولی از زخم او صد مرهم آمیخت
بجان بپذیر هر زخمی که او زدکه گر او زخم بر جان زد نکو زد
اگر یک ذرّه عشق آمد پدیداربصد جان زخم را گردی خریدار
تو پنداری که زخمش رایگانستهزاران ساله طاعت نرخ آنست
هزاران ساله گرچه طاعتش بودبهای لعنت یک ساعتش بود
قوی شایسته باشی در خدائیاگر گویند تو ما را نشائی
عزیزا قصّۀ ابلیس بشنوزمانی ترک کن تلبیس بشنو
گر اینمردی ترا بودی زمانیز تو زنده شدی هر دم جهانی
اگرچه رانده و ملعونِ راهستهمیشه در حضور پادشاهست
چه لعنت می‬کنی او را شب و روزازو باری مسلمانی درآموز