قرآن کریمبه زبان فارسی

فصل ۱۵

فیه ما فیه — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

فرمود که هرک محبوبست خوبست ولاینعکس لازم نیست که هرک خوب باشد محبوب باشد خوبی جزو محبوبیست و محبوبی اصل است چون محبوبی باشد البّته خوبی باشد جزو چیزی از کلّش جدانباشد و ملازم کلّ باشد در زمان مجنون خوبان بودند از لیلی خوبتر امّا محبوب مجنون نبودند مجنون را می​گفتند که از لیلی خوبترانند بر تو بیاریم او می​گفت که آخر من لیلی را بصورت دوست نمی​دارم و لیلی صورت نیست لیلی بدست من همچون جامیست من ازآن جام شراب می​نوشم پس من عاشق شرابم که ازو می​نوشم و شما را نظر بر قدحست از شراب آگاه نیستید اگر مرا قدح زرّین بود مرصّع بجوهر و درو سرکه باشد یا غیر شراب چیزی دیگر باشد مرا آن بچه کار آید کدوی کهنه شکسته که درو شراب باشد بنزد من به ازان قدح و از صد چنان قدح این را عشقی و شوقی باید تا شراب را از قدح بشناسد همچنانک آن گرسنه ده روز چیزی نخورده است و سیری بروز پنج بار خورده است هر دو در نان نظر می​کنند آن سیر صورت نان می​بیندو گرسنه صورت جان می​بنید زیرا این نان همچون قدحست و لذّت آن همچون شرابست دروی وآن شراب را جز بنظر اشتها و شوق نتوان دیدن اکنون اشتها و شوق حاصل کن تا صورت بین نباشی و در کون ومکان همه معشوق بینی صورت این خلقان همچون جامهاست و این علمها و هنرها و دانشها نقشهای جامست نمی​بینی که چون جام شکسته می​شود آن نقشها نمی​ماند پس کار آن شراب دارد که در جان قالبهاست و آنکس که شراب را می​نوشد و می​بیند که اَلْبَاقِیاَتُ الصَّالِحَاتُ.

سایل رادو مقدّمه می​باید که تصوّر کند یکی آنک جازم باشد که من درینج می​گویم مخطیم غیر آن چیزی هست که من نمی​دانم پس دانستیم که اَلسُّؤالْ نِصْفُ الْعِلْمِ ازین روست.

هرکسی روی بکسی آورده است و همه را مطلوب حقّست و بآن امید عمر خود را صرف می​کند امّا درین میان ممیزی میباید که بداند که از این میان کیست که او مصیب است و بروی نشان زخم چوگان پادشاهست تا یکی گوی و موحّد باشد مستغرق آبست که آب درو تصرّف میکند و او رادر آب تصرّفی نیست سبّاح و مستغرق هر دو درآبند امّا این را آب میبرد و محمولست و سبّاح حامل قوّت خویش است و باختیار خودست پس هر جنبشی که مستغرق کند و هر فعلی و قولی که ازو صادر شود آن از آب باشد ازو نباشد اودرمیان بهانه است همچنانک از دیوار سخن بشنوی دانی که از دیوار نیست کسیست که دیوار را درگفت آورده است، اولای همچنانند پیش از مرگ مرده​اند و حکم درو دیوار گرفته​اند دریشان یک سر موی از هستی نمانده است در دست قدرت همچون اسپری​اند جنبش سپر از سپر نباشد و معنی اناالحق این باشد، سپر می​گوید من در میان نیستم حرکت از دست حقّست این سپر را حق بینید و با حق پنجه مزنید که آنها که بر چنین سپر زخم زدند در حقیقت با خدا جنگ کرده​اند و خود را بر خدا زده​اند، از دور آدم تا کنون میشنوی که بریشان چها رفت از فرعون و شدّاد ونمرود و قوم عاد و لوط و ثمود الی مالانهایه و آن چنان سپری تا قیامت قایمست دورا بعد دور بعضی بصورت انبیا و بعضی بصورت اولیا تا اتقیا از اشقیا ممتاز گردند و اعدا از اولیا پس هر ولی حجّت است بر خلق خلق را بقدر تعلّق که بوی کردند مرتبه و مقام باشد اگر دشمنی کنند دشمنی با حق کرده باشند و اگر دوستی ورزند دوستی با حق کرده باشند که مَنْ رَآهُ فَقَدْ رَآنِیْ وَمَنْ قَصَدَهُ فَقَدْ قَصَدَنِی بندگان خدا محرم حرم حقّند همچون که خادمان حقتعالی همه رگهای هستی و شهوت و بیخهای خیانت را از ایشان بکلّی بریده است و پاک کرده لاجرم مخدوم عالمی شدند و محرم اسرار گشتند که لایَمَسُّهُ اِلَّا المُطَهَرُونَ.

فرمود که اگر پشت بتربة بزرگان کرده است امّا از انکار و غفلت نکرده است روی بجان ایشان آورده است زیرا که این سخن که از دهان ما بیرون میآید جان ایشانست اگر پشت بتن کنند و روی بجان آرند زبان ندارند.

مرا خوبیست که نخواهم که هیچ دلی از من آزرده شود اینک جماعتی خود را در سماع بر من می​زنند و بعضی یاران ایشان را منع می​کنند مرا آن خوش نمیآید و صد بارگفته​ام برای من کسی را چیزی مگویید من بآن راضیم آخر من تا این حد دلدارم که این یاران که بنزد من می​آیند از بیم آن که ملول نشوند شعری می​گویم تا بآن مشغول شوند و اگر نه من از کجا شعر از کجا واللّه که من از شعر بیزارم و پیش من ازین بتر چیزی نیست همچنانک یکی دست در شکمبه که کرده است و آن را می​شوراند برای اشتهای مهمان چون اشتهای مهمان بشکمبه است مرا لازم شد آخر آدمی بنگرد که خلق رادر فلان شهر چه کالا می​باید و چه کالا را خریدارند آن خَرد و آن فروشد اگرچه دون​تر متاعها باشد من تحصیلها کردم در علوم ورنجها بردم که نزد من فضلا و محققّان وزیر کان و نغول اندیشان آیند تا برایشان چیزهای نفیس و غریب و دقیق عرض کنم حق تعالی خود چنین خواست آن همه علمها را اینجا جمع کرد و آن رنجها را اینجا آورد که من بدین کار مشغول شوم چه توانم کردن در ولایت و قوم ما از شاعری ننگ تر کاری نبود ما اگر دران ولایت می​ماندیم موافق طبع ایشان می​زیستیم و آن می​ورزیدیم که ایشان خواستندی مثل درس گفتن و تصنیف کتب و تذکیر و وعظ گفتن و زهد و عمل ظاهر ورزیدن مرا امیر پروانه گفت اصل عملست گفتم کو اهل عمل و طالب عمل تا بایشان عمل نماییم حالی تو طالبِ گفتی گوش نهادۀ تا چیزی بشنوی و اگرنگوییم ملول شوی طالب عمل شو تا بنماییم ما در عالم مردی می​طلبیم که بوی عمل نماییم چون مشتری عمل نمی​یابیم مشتری گفت می​یابیم بگفت مشغولیم و تو عمل را چه دانی چون عامل نیستی بعمل عمل را توان دانستن و بعلم علم را توان فهم کردن و بصورت صورت را بمعنی معنی را چون درین ره راه رو نیست و خالیست اگر مادر راهیم و در عملیم چون خواهند دیدن آخر این عمل نماز و روزه نیست و اینها صورت عملست عمل معنیست در باطن آخر از دور آدم تا دور مصطفی (صلی اللّه علیه و سلم) نماز و روزه باین صورت نبود و عمل بود. پس این صورت عمل باشد عمل معنیست در آدمی همچنانک گویند مي‌گويي دارو عمل كرد و آنجا صورت عمل نيست الا معنيست درو و چنانك گويند آن مرد در فلان شهر عامل است چیزی بصورت نمی​بینند کارها که باو تعلّق دارد او را بواسطۀ ان عالم می​گویند پس عمل این نیست که خلق فهم کرده​اند ایشان می​پندارند که عمل این ظاهرست. اگر منافق آن صورت عمل را بجای آرد هیچ او را سود دارد چون درو معنی صدق و ایمان نیست اصل چیزها همه گفتست و قول تو ازگفت و قول خبر نداری آن را خوار می​بینی گفت میوه درخت عمل است که قول از عمل می​زاید حق تعالی عالم را بقول آفرید که گفت کُنْ فَیَکُونُ و ایمان در دلست اگر بقول نگویی سود ندارد و نماز را که فعل است اگر قرآن نخوانی درست نباشد و درین زمان که می​گویی قول معتبر نیست نفی این تقریر می​کنی باز بقول چون قول معتبر نیست چون شنویم ازتو که قول معتبر نیست آخر این را بقول می​گویی یکی سئوال کرد که چون ما خیر کنیم و عمل صالح کنیم اگر از خدا امیدوار باشیم و متوقع خیر باشیم و جزا ما را آن زیان دارد یانی فرمود ای واللّه امید باید داشتن و ایمان همین خوف و رجاست یکی مرا پرسید که رجاخود خوش است (این) خوف چیست گفتم تو مرا خوفی بنما بی رجا یا رجایی بنمابی خوف چون از هم جدا نیستند چون می​پرسی مثلا یکی گندم کارید رجا دارد البتّه که گندم برآید و در ضمن آن هم خایفست که مبادا مانعی و آفتی پیش آید پس معلوم شد که رجا بی خوف نیست و هرگز نتوان تصوّر کردن خوف بی رجا یا رجا بی خوف اکنون اگر امیدوار باشد و متوقّع جز او احسان قطعاً دران کار گرم​تر و مجدّتر باشد آن توقع پراوست هر چند پرش قوی تر پروازش بیشتر و اگر ناامید باشد کاهل گردد و ازو دیگر خبر و بندگی نیاید همچنانک بیمار داروی تلخ می​خورد و ده لذّت شیرین را ترک می​کند اگر او را امید صحّت نباشد این را کی تواند تحمّل کردن اَلْآدَمِیُّ حَیَوانٌ نَاطِقٌ آدمی مرکبست از حیوانی و نطق همچنانک حیوانی درو دایمست و منفک نیست ازو نطق نیز همچنین است و درود ایمست اگر بظاهر سخن نگوید در باطن سخن میگوید دایماً ناطقست بر مثال سیلابست که درو گِل آمیخته باشد آن آب صافی نطق اوست و آن گل حیوانیّت اوست اما گل درو عارضیست ونمی​بینی این گلها و قالبها رفتند و پوسیدند ونطق و حکایت ایشان و علوم ایشان مانده است از بد و نیک.

صاحب دل کلّست چون او را دیدی همه را دیده باشی که اَلصَّیْدُ کُلَّهُ فِیْ جَوْفِ الّفَرَا خلقان عالم همه اجزای ویند و او کلّست.

جزو درویشند جمله نیک و بدهرک نبود او چنین درویش نیست

اکنون چون او را دیدی که کلّست قطعاً هم عالم رادیده باشی و هر کرا بعدازو ببینی مکرّر باشد و قول ایشان در اقوال کلّست چون قول ایشان شنیدی هر سخنی که بعد ازان شنوی مکرّر باشد.

فَمَنْ یَرَهُ فِيْ مَنْزِلٍ فَکَانَّمَارَآی کُلَّ اِنْسَانٍ وَکُلَّ مَکَانٍ
ای نسخۀ نامۀ الهی که تویوی آینه جمال شاهی که توی
بیرون ز تو نیست هرچه درعالم هستدر خود بطلب هر آنچ خواهی که توی