قرآن کریمبه زبان فارسی

فصل ۱۶

فیه ما فیه — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

نایب گفت که پیش از این کافران بت را می​پرستیدند و سجود می​کردند ما در این زمان همان می​کنیم این چه می​رویم و مغل را سجود و خدمت می​کنیم و خود را مسلمان می​دانیم و چندین بتان دیگر در باطن داریم از حرص و هوا و کین و حسد و ما مطیع این جمله​ایم پس ما نیز ظاهراً و باطناً همان کار می​کنیم و خویشتن را مسلمان می​دانیم فرمود امّا اینجا چیز دیگر هست چون شما را این در خاطر میاید این بدست و ناپسند قطعا دیده دل شما چیزی بیچون و بیچگونه و عظیم دیده است که این او را زشت و قبیح می​نماید آب شور شور کسی را نماید که او آب شیرین خورده باشد وَبِضِدِّهَا تَتَبَیَّنُ الْاَشْیَاءُ پس حق تعالی در جان شما نور ایمان نهاده است که این کارها را زشت می​بیند آخر در مقابله نغزی این زشت نماید و اگرنی دیگران را چون این درد نیست در آنچ هستند شادند و می​گویند خود کار این دارد حق تعالی شما را آن خواهد دادن که مطلوب شماست و همّت شما آنجا که هست شما را آن خواهد شدن که اَلطَّیْرُ یَطِیْرُ بِجَنَاحَیْهِ وَالْمُؤْمِنُ یَطِیْرُ بِهِمَّتِهِ خلق سه صنف​اند ملایکه​اند که ایشان همه عقل محضند طاعت و بندگی و ذکر ایشان را طبعست و غذاست و بآن خورش و حیاتست چنانکه ماهی در آب زندگی او از آب است و بستر و بالین او آبست آن در حق او تکلیف نیست چون از شهوت مجردست و پاکست پس چه منّت اگر او شهوت نراند یا آرزوی هوا و نفی نکند چون ازینها پاکست و او را هیچ مجاهده نیست و اگر طاعت کند آن با حساب طاعت نگیرند چون طبعش آنست و بی آن نتواند بودن و یک صنف دیگر بهایمند که ایشان شهوت محضند. عقل زاجر ندارند بریشان تکلیف نیست ماند آدمی مسکین که مرکبست از عقل و شهوت نیمش فرشته است و نیمش حیوان نیمش مار است و نیمش ماهی. ماهیش سوی آب میکشاند و مارش سوی خاک در کشاکش و جنگ است مَنْ غَلَبَ عَقْلُهُ شَهْوَتَهُ فَهُوَ اَعْلَیَ مِنَ اَلْمَلَائِکَةِ وَمَنْ غَلَبَ شَهْوَتُهُ عَقْلَهُ فَهُوَ اَدْنَی مِنَ الْبَهَایمِ.

فرشته رست بعلم و بهیمه رست بجهلمیان دو بتنازع بماند مردم زاد

اکنون بعضی از آدمیان متابعت عقل چندان کردند که کلّی ملک گشتند و نور محض گشتند ایشان انبیا و اولیااند ا زخوف و رجا رهیدند که لَاخَوْفُ عَلَیْهِمْ وَلَاهُمْ یَحْزَنُونَ و بعضی از شهوت بر عقلشان غالب گشت تا بکلی حکم حیوان گرفتند وبعضی در تنازع مانده​اند و آنها آن طایفه​اند که ایشان را در اندرون رنجی ودردی و فغانی و تحسری پدید میآید و بزندگانی خویش راضی نیستند اینها مومنانند اولیا منتظر ایشانند که مؤمنان را درمنزل خود رسانند و چون خود کنند و شیاطین نیز منتظرند که او را باسفل السّافلین سوی خود کشند.

ما می​خواهیم و دیگران می​خواهندتا بخت کرا بود کرا دارد دوست

اِذَا جَاءَ نَصْرُاللّهِ الی آخر مفسّران ظاهر چنین تفسیر می​کند که مصطفی (صلی اللّه علیه و سلَّم) همتها داشت که عالمی را مسلمان کنم ودر راه خدا آورم چون وفات خود را بدید گفت آه نزیستم که خلق را دعوت کنم حق تعالی گفت غم مخور در آنساعت که تو بگذری ولایتها و شهرها را که بلشکر و شمشیر میگشودی جمله را بی لشکر مطیع و مؤمن گردانم و اینک نشانش آن باشد که در آخر وفات تو خلق را بینی از در درمیآیند گروه گروه مسلمان میشوند چون این نشان بیاید بدانک وقت سفر تو رسید اکنون تسبیح کن و استغفار کن که آنجا خواهی آمدن و اما محققان میگویند که معنیش آنست آدمی میپندارد که اوصاف ذمیمه را بعمل و جهاد خود از خویشتن دفع خواهد کردن چون بسیار مجاهده کند و قوتها و آلتها را بذل کند نومید شود خدای تعالی او را گوید که می​پنداشتی که آن بقوت و بفعل و بعمل تو خواهد شدن آن سنّتست که نهاده​ام یعنی آنچ توداری در راه ما بذل کن بعد از آن بخشش ما در رسد درین راه بی​پایان ترا می​فرماییم که باین دست و پای ضعیف سیر کن ما را معلومست که باین پای ضعیف این راه را نخواهی بریدن. بلک بصد هزار یک منزل نتوانی ازین راه بریدن الاّ چون درین راه بروی چنانک از پای درآیی و بیفتی و ترا دیگر هیچ طاقت رفتن نماند بعد ازآن عنایت حق ترا برگیرد چنانک طفل را مادام که شیرخواره است او را بر می​گیرند و چون بزرگ شد او را بوی رها می​کنند تا می​رود اکنون چون قواهای تو نماند در آن وقت که این قوتها داشتی و مجاهدها می​نمودی گاه گاه میان خواب و بیداری بتو لطفی می​نمودیم تا بآن در طلب ما قوت می​گرفتی و اومیدوار می​شدی این ساعت که آن آلت نماند لطفها و بخششها و عنایتهاء ما را ببین که چون فوج فوج بر تو فرومیآیند که بصد هزار کوشش ذرّه از این نمی​دیدی اکنون فَسَبِحَّ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَاَسْتَغْفِرَهُ استغفار کن ازین اندیشها و پندار که می​پنداشتی آن کار از دست و پای تو خواهد آمدن و از ما نمیدیدی اکنون چون دیدی که ازماست استغفار کن اِنَّهُ کانَ تَوَّاباً.

ما امیر را برای دنیا و ترتیب و علم و عملش دوست نمی​داریم دیگرانش برای این دوست می​دارند که روی امیر را نمی​بینند پشت امیر را می​بینند امیر همچون آینه است و این صفتها همچون دُرهای ثمین و زرها که بر پشت آینه است آنجا نشانده​اند آنها که عاشق زرند و عاشق دُرّند نظرشان بر پشت آینه است و ایشان که عاشق آینه​اند نظرشان بر دُرّ و زر نیست پیوسته روی بآیینه آورده​اند و آینه را برای آینگی دوست میدارند زیرا که در آینه جمال خوب می​بینند از آینه ملول نمی​گردند امّا آنکس که روی زشت و معیوب دارد در آینه زشتی می​بیند زود آینه را می​گرداند و طالب آن جواهر می​شوند اکنون بر پشت آینه هزار گونه نقش سازند و جواهر نشانند روی آینه را چه زیان دارد اکنون حق تعالی حیوانیّت و انسانیّت را مرکّب کرد تا هر دو ظاهر گردند که وَبِضِدِّهَا تَتَبَیَّنُ الْاَشیاءُ تعریف چیزی بی​ضدّ او ممکن نیست و حق تعالی ضد نداشت میفرماید که کُنْتُ کَنْزاً مَخْفِیاً فَاَحْبَبْتُ بِاَنْ اُعْرَفَ پس این عالم آفرید که از ظلمت است تا نور او پیدا شود و همچنین انبیا و اولیا را پیدا کرد که اُخْرُجْ بِصِفَاتِیْ اِلَی خَلْقِي و ایشان مظهر نور حقّند تادوست از دشمن پیدا شود و یگانه از بیگانه ممتاز گردد که آن معنی را از روی معنی ضدّ نیست الاّ بطریق صورت همچنانک در مقابلۀ آدم ابلیس و در مقابلۀ موسی فرعون و در مقابلۀ ابراهیم نمرود و در مقابلۀ مصطفی (صلّی اللّه علیه و سلّم) ابوجهل الی مالانهایه پس باولیا خدا را ضد پیدا شود اگرچه در معنی ضد ندارد چنانک دشمنی و ضدی می​نمودند کار ایشان بالا گرفت و مشهورتر میشد که یُریْدُوْنَ لِیُطْفِئوْا نُوْرَاللّهِ بِاَفْوَاهِهِم وَاللّهُ مُتِمُّ نُوْرِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُوْنَ.

مه نور میفشاند و سگ بانگ می​کندمه را چه جرم خاصیت سگ چنین بود
از ماه نور گیرد ارکان آسمانخود کیست آن سگی که بخار زمین بود

بسیار کسان هستند که حق تعالی ایشان را بنعمت و مال و زر و امارت عذاب میدهد و جان ایشان از آن گریزانست.

فقیری در ولایت عرب امیری را سوار دید در پیشانی او روشنایی انبیا و اولیا دید گفت سُبْحَانَ مَنْ یُعَذِّبُ عِبَادَهُ بِالنِّعَمِ.