قرآن کریمبه زبان فارسی

فصل ۱۸

فیه ما فیه — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

می​فرمود که تاج الدّین قبایی را گفتند که این دانشمندان در میان ما میآیند و خلق را در راه دین بی اعتقاد می​کنند گفت نی ایشان میآیند میان ما و ما را بی​اعتقاد می​کنند و الاً ایشان حاشا که از ما باشند مثلا سگی را طوق زرین پوشانیدی وی را با آن طوق سگ شکاری نخوانند شکاریی معینیست درو خواه طوق زرّین پوش خواه پشمین آن عالم بجبّه و دستار نباشد عالمی هنریست در ذات وی که آن هنر اگر در قبا و عبا باشدتفاوت نکند چنانک در زمان پیغمبر (صلی اللّه علیه و سلّم) قصد ره زنی دین می​کردند و جامۀ نماز می​پوشیدند تا مقلّدی رادر راه دین سست کنند زیرا آن را نتوانند کردن تا خود را از مسلمان نسازند و اگر نی فرنگی یا جهودی طعن دین کند وی را کی شنوند که فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّیْنَ اَلَّذِیْنَ هُمْ عَنْ صَلَاتِهِمْ سَاهُوْنَ اَلَّذِیْنَ هُمْ یُرَاؤُنَ وَیَمْنَعُونَ الْمَاعُوْنَ سخن کلی اینست آن نور داری آدمیتی نداری آدمیتی طلب کن مقصود اینست باقی دراز کشیدنست سخن را چون بسیار آرایش میکنند مقصود فراموش میشود.

بقّالی زنی رادوست می​داشت با کنیزک خاتون پیغامها کرد که من چنینم و چنانم و عاشقم ومی​سوزم و آرام ندارم و بر من ستمها می​رود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت قصّهای دراز فرو خواند کنیزک بخدمت خاتون آمد گفت بقال سلام می​رساند و می​گوید که بیا تا ترا چنین کنم و چنان کنم گفت باین سردی، گفت او دراز گفت اما مقصود این بود اصل مقصودست باقی دردسرست.