قرآن کریمبه زبان فارسی

فصل ۱۹

فیه ما فیه — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

فرمود که شب و روز جنگ می​کنی و طالب تهذیب اخلاق زن می​باشی و نجاست زن را بخود پاک می​کنی خود را درو پاک کنی بهتر است که او رادر خود پاک کنی خود را بوی تهذیب کن سوی او رو و آنچ او گوید تسلیم کن اگرچه نزد تو آن سخن محال باشد و غیرت را ترک کن اگرچه وصف رجالست و لیکن بدین وصف نیکو وصفهای بددرتو می​اید از بهر این (معنی) پیغامبر صلی اللّه علیه و سلّم فرمودلارُهْبَانِیَّةَ فِی الْاِسْلَامِ که راهبان را راه خلوت بود و کوه نشستن و زن ناستدن و دنیا ترک کردن خداوند عزوجل راهی باریک پنهان بنمود پیغامبر را (صلی اللّه علیه و سلّم) و آنچیست زن خواستن تا جور زنان می​کشد و محالهای ایشان می​شنود و برو می​دوانند و خود را مهذب می​گرداند وَاِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیْمٍ جور کسان برتافتن و تحمل کردن چنانست که نجاست خود را دریشان میمالی خلق تو نیک میشود از بردباری و خلق ایشان بد میشود از دوانیدن و تعدّی کردن پس چون این را دانستی خود را پاک میگردان ایشان را همچو جامه دان که پلیدیهای خود را دریشان پاک میکنی و تو پاک میگردی و اگر با نفس خود برنمیآیی از روی عقل با خویش تقریرده که چنان انگارم که عقدی نرفته است معشوقه​ایست خراباتی هرگه که شهوت غالب میشود پیش وی میروم باین طریق حمیّت را و حسد و غیرت را ازخود دفع می​کن تا هنگام آن که ورای این تقریر ترا لذّت مجاهده وتحمّل رو نماید و از محالات ایشان ترا حالها پدید شود بعد از آن بی آن تقریر تو مرید تحمّل و مجاهده و بر خود حیف گرفتن گردی چون سود خود معین درآن بینی.

آورده​اند که پیغامبر صلّی اللّه علیه و سلّم باصحابه ازغزا آمده بودند فرمود که طبل را بزنند امشب بر در شهر بخسبیم و فردا درآئیم گفتند یا رسول اللّه بچه مصلحت گفت شاید که زنان شما را با مردمان بیگانه جمع بینید و متألم شوید و فتنه برخیزد یکی از صحابه نشنید در رفت زن خود را با بیگانه یافت اکنون راه پیغامبر (صلّی اللّه علیه و سلّم) اینست که می​باید رنج کشیدن از دفع غیرت و حمیت و رنج انفاق و کسوت زن و صدهزار رنج بیحد چشیدن تا عالم محمّدی روی نماید راه عیسی (علیه السلام) مجاهدۀ خلوت و شهوت ناراندن راه محمد (صلّی اللّه علیه و سلّم) جور و غصّهای زن ومردم کشیدن چون راه محمدی نمی​توانی رفتن باری راه عیسی رو تا بیکبارگی محروم نمانی اگر صفایی داری که صد سیلی میخوری و بر آن را و حاصل آن را تا می​بینی یا بغیب معتقدی چون فرموده​اند و خبرداده​اند پس چنین چیزی هست صبر کنم تا زمانی که آن حاصل که خبر داده​اند بمن نیز برسد بعد از آن ببینی چون دل برین نهاده باشی که من ازین رنجها اگرچه این ساعت حاصلی ندارم عاقبت بگنجها خواهم رسیدن بگنجها رسی و افزون ازان که تو طمع و امید می​داشتی این سخن اگر این ساعت اثر نکند بعد از مدّتی که پخته​تر گردی عظیم اثر کند زن چه باشد عالم چه باشد اگر گویی و اگر نگویی او خود همانست و کار خود نخواهد رها کردن بلک بگفتن (اثر نکند و) بتر شود مثلاً نانی را بگیر زیر بغل کن و ازمردم منع می​کن و می​گو که البّته این را بکس نخواهم دادن چه جای دادن اگرچه آن بردرها افتاده است و سگان نمی​خورند از بسیاری نان و ارزانی اما چون چنین منع آغاز کردی همه خلق رغبت کنند و دربندآن نان که منع می​کنی و پنهان می​کنی ببینیم علی الخصوص که آن نان را سالی در آستین کنی و مبالغه و تأکید می​کنی در نادادن و نانمودن رغبتشان دران نان از حدّ بگذرد که اَلْاِنْسانُ حَرِیصٌ عَلی ما مُنِعَ هرچند که زن را امر کنی که پنهان شو ورا دغدغۀ خود را نمودن بیشتر شود و خلق را از نهان شدن او رغبت بآن زن بیش گردد پس تو نشستۀ و رغبت را از دو طرف زیادت می​کنی و می​پنداری که اصلاح می​کنی آن خود عین فسادست اگر او را گوهری باشد که نخواهد که فعل بد کند اگر منع کنی و نکنی او بران طبع نیک خود و سرشت پاک خود خواهد رفتن فارغ باش و تشویش مخور و اگر بعکس این باشد باز همچنان بر طریق خود خواهد رفتن منع جز رغبت را افزون نمی​کند علی الحقیقه.

این مردمان می​گویند که ما شمس الدّین تبریزی را دیدیم ای خواجه ما او را دیدیم ای غر خواهر کجا دیدی یکی که بر سر بام اشتری را نمی​بنید میگوید که من سوراخ سوزن را دیدم و رشته گذرانیدم خوش گفته​اند آن حکایت را که خنده​ام از دو چیز آید یکی زنگی سرهای انگشت سیاه کند یا کوری سر از دریچه بدرآورد ایشان همانند اندرونها (ی کور) و باطنهای کور سر از دریچۀ قالب بدر می​کنند چه خواهند دیدن از تحسین ایشان و انکار ایشان چه برد پیش عاقل هر دویکست چون هر دو ندیده​اند هر دو هرزه می​گویند بینایی می​باید حاصل کردن بعد از آن نظر کردن و نیز چون بینایی حاصل شود هم کی تواند دیدن تا ایشان را نباید در عالم چندین اولیااند بینا و واصل و اولیای دیگرند ورای ایشان که ایشان را مستوران حق گویند و این اولیا زاریها می​کند که ای بارخدا یا زان مستوران خود یکی را بما بنما تا ایشانش نخواهند و تا ایشان را نباید هر چند که چشم بینا دارند نتوانندش دیدن هنوز خراباتیان که قحبه​اند تا ایشان را نباید کسی نتوانند بدیشان رسیدن و ایشان را دیدن مستوران حق را بی ارادت ایشان کی توانددیدن و شناختن این کار آسان نیست فرشتگان فرومانده​​اند که وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ ما هم عشق ناکیم روحانییم نور محضیم ایشان که آدمیانند مشتی شکم خوار خون ریز که یَسْفِکُوْنَ الدِّماءَ اکنون این همه برای آنست تاآدمی بر خود لرزان شود که فرشتگان روحانی که ایشان را نه مال و نه جاه و نه حجاب (بود) نور محض غذایشان جمال خدا عشق محض دوربینان تیز چشم ایشان میان انکار و اقرار بودند تا آدمی بر خود بلرزد که وه من چه کسم و کجا شناسم ونیزاگر بروی نوری بتابد و ذوقی روی نماید هزار شکر کند خدای را که من چه لایق​اینم.

این بار شما از سخن شمس الدّین ذوق بیشتر خواهید یافتن زیرا که بادبان کشتی وجود مرد اعتقادست چون بادبان باشد باد وی را بجای عظیم برد و چون بادبان نباشد سخن بادباشد خوش است عاشق و معشوق میان ایشان بی​تکلّفی محض این همه تکلّفها برای غیرست هرچیز که غیر عشق است برو حرامست این سخن را تقریر دادمی عظیم ولیکن بیگه است و بسیار می​باید کوشیدن وجویها کندن تاب حوض دل برسد الاّ قوم ملولند یا گوینده ملولست و بهانه می​اورد و اگر نه آن گوینده که قوم را از ملالت نبرد دو پول نیرزد هیچ کس راعاشق دلیل نتواند گفتن بر خوبی معشوق و هیچ نتواند در دل عاشق دلیل نشاندن که دال باشد بر بغض معشوق پس معلوم شد که اینجا دلیل کار ندارد اینجا طالب عشق می​باید بودن اکنون اگر در بیت مبالغه کنیم در حق عاشق آن مبالغه نباشد و نیز می​بینم که مرید معنی خود را بذل کرد برای صورت شیخ که

ای نقش تو از هزار معنی خوشترزیرا هر مریدی که بر شیخ آید

اول از سر معنی بر می​خیزد و محتاج شیخ می​شود.

بهاءالدین سؤال کرد که برای صورت شیخ از معنی خود برنمی​خیزد بلک از معنی خود برمی​خیزد برای معنی شیخ فرمود نشاید که چنین باشد (که) اگرچنین باشدپس هر دو شیخ باشند اکنون جهد می​باید کرد که در اندرون نوری حاصل کنی تا ازین نار تشویشات خلاص یابی و ایمن شوی این کس را که چنین نوری در اندرون حاصل شد که احوالهای عالم که بدنیا تعلّق دارد مثل منصب و امارت و وزارت در اندرون او می​تابد مثال برقی می​گذرد همچنانک اهل دنیا را احوال عالم غیب از ترس خدا و شوق عالم اولیا دریشان می​تابد و چون برقی می​گذرد اهل حق کلی خدا را گشته​اند و روی بحق دارند و مشغول و مستغرق حقّند هوسهای دنیا همچون شهوت عنّین روی می​نماید و قرار نمی​گیرد و می​گذرد اهل دنیا در احوال عقبی بعکس اینند.