قرآن کریمبه زبان فارسی

فصل ۲۰

فیه ما فیه — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

شریف پای سوخته گوید

آن منعم قدس کز جهان مستغنیستجان همه اوست او ز جان مستغنیست
هرچیز که وهم تو برآن گشت محیطاو قبلۀ آنست و از آن مستغنیست

این سخن سخت رسواست نه مدح شاهست و نه مدح خود، ای مردک آخر ترا ازین چه ذوق باشد که او از تو مستغنیست این خطاب دوستان نیست این خطاب دشمنانست که دشمن خود گوید که من از تو فارغم و مستغنی اکنون این مسلمان عاشق گرم رو را ببین که در حالت ذوق از معشوق او را این خطابست که ازو مستغنی است مثال این آن باشد که تونیی در تون نشسته باشد و می​گوید که سلطان ازمن که تونیم (مستغنیست) و فارغ و از همه تونیان فارغست این تونی مردک را (ازین) چه ذوق باشد که پادشاه ازو فارغ باشد آری سخن این باشد که تونی گوید که من بر بام تون بودم سلطان گذشت وی را سلام کردم در من نظر بسیار کرد و از من گذشت و هنوز در من نظر می​کرد این سخنی باشد ذوق دهنده آن تونی را اِلّا اینک پادشاه از تونیان فارغست این چه مدح باشد پادشاه را و چه ذوق می​دهد تونی را هرچیز که وهم تو برآن گشت محیط ای مردک خود در وهم تو چه خواهد گذشتن جز بنکی مردمان ازوهم وخیال تو مستغنیند و اگر از وهم تو بایشان حکایت میکنی ملول شوند و میگریزند چه باشد و هم که خدا از آن مستغنی نباشد خود آیت استغنا برای کافران آمده است حاشا که بمؤمنان این خطاب باشد ای مردک استغنای او ثابت است الاّ اگر ترا حالی باشد که چیزی ارزد از تو مستغنی نباشد بقدر عزّت تو.

شیخ محلّه میگفت که اول دیدنست بعد از آن گفت و شنود چنانک سلطان را همه می​بینند ولیکن خاص آنکس است که باوی سخن گوید، فرمود که این کژست و رسواست و بازگونه است، موسی علیه السّلام گفت و شنود و بعد ازآن دیدار میطلبید مقام گفت آن موسی و مقام دیدار ا آن محمد صلّی اللّه علیه و سلّم پس آن سخن چون راست آید و چون باشد فرمود یکی پیش مولانا شمس الدّین تبریزی (قدّس اللّه سرّه) گفت که من بدلیل قاطع هستی خدا را ثابت کرده​ام بامداد مولانا شمس الدین فرمود که دوش ملایکه آمده بودند وآن مرد را دعا میکردند که الحمدللّه خدای ما را ثابت کردخداش عمردهاد در حقّ عالمیان تقصیر نکرد ای مردک خدا ثابت است اثبات او را دلیلی می​نباید اگر کاری میکنی خود را بمرتبه ومقامی پیش او ثابت کن و اگر نه او بی دلیل ثابت است وَاِنَّ مِنْ شُیْيءٍ اِلّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ درین شک نیست.

فقیهان زیرکند و ده اندرده می​بینند درفن خود لیک میان ایشان و آن عالم دیواری کشیده​اند برای نظام یجوز ولایجوز که اگرآن دیوار حجابشان نشود هیچ آن را نخوانند و آن کار معطل ماند و نظیر این مولانای بزرگ قدس اللّه سرّه العزیز فرموده (است) که آن عالم بمانند دریاییست و این عالم مثال کف و خدای عزّوجل خواست که کف را معمور دارد قومی را پشت بدریا کرد برای عمارت کفک اگر ایشان باین مشغول نشوند خلق یکدیگر را فنا کنند و ازان خرابی کفک لازم آید پس خیمه ایست که زده​اندبرای شاه و قومی را در عمارت این خمیه مشغول گردانیده و یکی می​گوید که اگر من طناب نساختمی خیمه چون راست آمدی و آن دیگر می​گوید که اگر من میخ نسازم طناب را کجا بندند همه کس دانند که این همه بندگان آن شاهند که در خیمه خواهد نشستن و تفرّج معشوق خواهد کردن پس اگر جولاه ترک جولاهی کند برای طلب وزیری همه عالم برهنه و عور بمانند.

پس او را دران شیوه ذوقی بخشیدند که خرسند شده است پس آن قوم را برای نظام عالم کفک آفریدند و عالم را برای نظام آن ولی، خنک آن را که عالم را برای نظام او آفریده باشند نه او را برای نظام عالم پس هر یکی را دران کارخدای عزّوجل خرسندی و خوشی می​بخشد که اگر او را صدهزار سال عمر باشد همان کار می​کند و هر روز عشق او در آن کار بیشتر می​شود و وی را در آن پیشه دقیقها میزاید و لذّتها و خوشیها ازان می​گیرد که وَاِنْ مِنْ شَیْيءٍ اِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ طناب کن را تسبیحی دیگر و درودگر را که عمودهای خیمه میسازد تسبیحی دیگر و میخ ساز را تسبیحی دیگر و جامه باف را که جامۀ خیمه میبافد تسبیحی دیگر . اکنون این قوم که برمامیآیند اگر خاموش می​کنیم ملول می​شوند و می​رنجند و اگر چیزی می​گوییم لایق ایشان می​باید گفتن ما می​رنجیم می​روند و تشینیع می​زنند که ازما ملولست و می​گریزد هیزم از دیک کی گریزد الا دیک می​گریزد طاقت نمی​دارد پس گریختن آتش و هیزم گریختن نیست بلک چون او رادید که ضعیف است ازوی دور می​شود پس حقیقت علی کل حال دیک می​گریزد پس گریختن ما گریختن ایشانست ما آینه​ایم اگر دریشان گریزیست در ما ظاهر می​شود ما برای ایشان می​گریزیم آینه آنست که خود را دروی بینند اگر ما را ملول می​بینند آن ملالت ایشانست برای آنک ملالت صفت ضعف است اینجاملالت نگنجد و ملالت چه کار دارد.

مرادر گرمابه افتاد که شیخ صلاح الدین را تواضعی زیادتی می​کردم و شیخ صلاح الدّین تواضعی بسیار می​کرد در مقابله آن تواضع شکایت کردم در دل آمد که تواضع را از حدّمی​بری تواضع بتدریج به اوّل دستش بمالی بعد ازان پای اندک اندک بجایی برسانی که آن ظاهر نشود و ننماید و او خو کرده بود لاجرم نبایدش در زحمت افتادن و عوض خدمت خدمت کردن چون بتدریج او را خو گر آن تواضع کرده باشی دوستی را چنین دشمنی را چنین باید کردن اندک اندک بتدریج مثلا دشمنی را اوّل اندک اندک نصیحت بدهی اگر نشنود آنگه وی را بزنی اگر نشنود وی را از خود دور کنی در قرآن می​فرماید فَعِظُوْهُنَّ وَاهْجُرُوْهُنَّ فِی الْمَضَاجِعِ وَاْضرِبوُهُنَّ و کارهای عالم بدین سان میرود نبینی صلح و دوستی بهار در آغاز اندک اندک گرمیی می​نماید و آنگه بیشتر و در درختان نگر که چون اندک اندک پیش می​آیند اول تبسمی انگه اندک اندک رختها را از برگ و میوه پیدا میکند و درویشانه و صوفیانه همه را در میان مینهد و هرچ دارد جمله درمی​بازد پسکارهای عالم را و عقبی شتاب کرد و در اول کار مبالغه نمد آن کار میسّر او نشد اگر ریاضت است طریقش چنین گفته​اند که اگر منی نان میخورد هر روز در مسنگی کم کند بتدریج چنانک سالیو دو برنگذرد تا آن نان را بنیم من رسانیده باشد چنان کم کند که تن را کمی آن ننماید و همچنین عبادت وخلوت و روی آوردن بطاعت و نماز اگر بکلّی نماز میکرد چون در راه حق درآید اوّل مدّتی پنج نماز را نگاه دارد بعد از آن زیادت میکند الی مالانهایه.