قرآن کریمبه زبان فارسی

فصل ۳۷

فیه ما فیه — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

مصطفی صلی اللّه علیه و سلم باصحاب نشسته بود کافران اعتراض آغاز کردند فرمود که آخر شما همه متّفقید که در عالم یکی هست که صاحب وحی اوست وحی برو فرو میآید بر هر کسی فرو نمی​آید و آنکس را علامتها و نشانها باشد در فعلش و در قولش در سیماش در همۀ اجزای او نشان و علامت آن باشد اکنون چون آن نشانها رادیدیت روی بوی آرید و او را قوی گیرید تا دست گیر شما باشد ایشان همه محجوج می​شدند و بیش سخنشان نمی​ماند دست بشمشیر می​زدند و نیز می​آمدند و صحابه را می​رنجانیدند و می​زدند و استخفافها می​کردند.

مصطفی صلّی اللّه علیه و سلّم فرمود که صبر کنید تا نگویند که بر ما غالب شدند بغلبه خواهند که دین را ظاهر کنند خدا این دین راخواهد ظاهر کردن و صحابه مدّتها نماز پنهان می​کردند و نام مصطفی را (صلی اللّه علیه و سلّم) پنهان می​گفتند تا بعد مدّتی وحی آمد که شما نیز شمشیر بکشید و جنگ کنید.

مصطفی را (علیه السّلام) که اُمّی می​گویند از آن رو نمی​گویند که بر خط و علوم قادر نبود یعنی ازین رو امیّش می​گفتند که خطّ و علم وحکمت او مادرزاد بود نه مکتسب کسی که بروی مه رقوم نویسد او خط نتواند نبشتن و در عالم چه باشد که او نداند چون همه ازو میآموزند، عقل جزوی را عجب چه چیز باشد که عقل کلّ را نباشد، عقل جزوی قابل آن نیست که از خود چیزی اختراع کند که آن را ندیده باشد و اینکِ مردم تصنیفها کرده​اند و هندسها و بنیادهای نونهاده​اند تصنیف نو نیست، جنس آن را دیده​اند بر آنجا زیادت می​کنند آنها که از خود نو اختراع کنند ایشان عقل کلّ باشند عقل جزوی قابل آموختن است محتاج است بتعلیم عقل کلّ معلّم است محتاج نیست وهمچنین جمله پیشها را چون بازکاوی اصل و آغاز آن وحی بوده است و از انبیا آموخته​اند و ایشان عقل کلّند حکایت غراب که قابیل هابیل را کشت و نمی​دانست که چه کند غراب غرابی را بکشت و خاک را کند و آن غراب را دفن کرد و خاک بر سرش کرد.

او ازو بیاموخت گور ساختن و دفن کردن و همچنین جملۀ حرفتها هرکرا عقل جزویست محتاجست بتعلیم و عقل کل واضع همه چیزهاست و ایشان انبیا و اولیااند که عقل جزوی را بعقل کلّ متّصل کرده​اند و یکی شده است مثلاً دست و پای و چشم و گوش و جمله حواس آدمی قابلند که از دل و عقل تعلیم کنند پا از عقل رفتار می​آموزد دست ازدل و عقل گرفتن می​آموزد چشم و گوش دیدن و شنیدن می​آموزد امّا اگر دل و عقل نباشد هیچ این حواس بر کار باشند یا توانند کاری کردن اکنون همچنان که این جسم بنسبت بعقل و دل کثیف و غلیظ است و ایشان لطیف​اند و این کثیف بآن لطیف قایمست و اگر لطفی و تازگی دارد ازو دارد بی او معطل است و پلید است و کثیف و ناشایسته است همچنین عقول جزوی نیز بنسبت با عقل کلّ آلت است تعلیم ازو کند و ازو فایده گیرد و کثیف و غلیظ است پیش عقل کلّ.

می​گفت که ما را بهمّت یاددار اصل همّت است اگر سخن نباشد تا نباشد سخن فرع است فرمود که آخر این همّت در عالم ارواح بودپیش از عالم اجسام پس ما را در عالم اجسام بی​مصلحتی آوردند، این محال باشد پس سخن درکارست و پر فایده دانۀ قیسی را اگر مغزش را تنها در زمین بکاری چیزی نروید چون با پوست بهم بکاری بروید پس دانستم که صورت نیز در کارست نماز نیز در باطن است لاصَلوةَ اِلَّا بِحُضُوْرِ الْقَلْبِ امّا لابدّست که بصورت آری و رکوع و سجود کنی بظاهر آنگه بهره​مند شوی و بمقصود رسی هُمْ عَلَی صَلاتِهِم دَائِمُوْنَ این نماز روحست نماز صورت موقّت است، آن دایم نباشد زیرا روح عالم دریاست آن را نهایت نیست جسم ساحل و خشکیست محدود باشد و مقدّر پس صلوة دایم جز روح را نباشد پس روح را رکوعی و سجودی هست امّا بصورت آن رکوع و سجود ظاهر می​باید کردن زیرا معنی را بصورت اتّصالی هست تا هردو بهم نباشند فایده ندهند اینک می​گویی صورت فرع معنیست و صورت رعیّت است ودل پادشاه آخر این اسمای اضافیّات است چون میگویی که این فرع آنست تا فرع نباشد نام اصلیت بروکی نشیند پس او اصل ازین فرع شد و اگر آن فرع نبودی او را خود نام نبودی و چون ربّ گفتی ناچار مربوبی باید و چون حاکم گفتی محکومی باید.