قرآن کریمبه زبان فارسی

فصل ۳۹

فیه ما فیه — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

سؤال کرد جوهر خادم سلطان که بوقت زندگی یکی را پنج بار تلقین می​کنند سخن را فهم نمی​کند و ضبط نمی​کند بعد ازمرگ چه سؤالش کنند که بعد از مرگ خود سؤالهای آموخته را فراموش کند گفتم چو آموخته را فراموش کند لاجرم صاف شود شایسته شود مر سؤال ناآموخته را این ساعت که تو کلمات مرا از آن ساعت تا اکنون می​شنوی بعضی را قبول می​کنی که جنس آن شنیدۀ و قبول کردۀ بعضی را نیم قبول می​کنی و بعضی را توقف می​کنی این رد و قبول و بحث باطن ترا هیچ کس می​شنود آنجا آلتی نی هرچند گوش داری از اندرون بگوش تو بانگی نمی​آید اگر اندرون بجویی هیچ گوینده نیابی، این آمدن تو بزیارت عین سؤال است بی کام و زبان که ما را راهی بنمائید و آنچ نموده​اید روشن​تر کنید و این نشستن ما با شما خاموش یا بگفت جواب آن سؤالهای پنهانی شماست چون ازینجا بخدمت پادشاه باز روی آن سؤالست با پادشاه و جوابست و پادشاه را بی زبان همه روز با بندگانش سؤالست که چون می​ایستید و چون می​خورید و چون می​نگرید اگر کسی را در اندرون نظری کژ لابد جوابش کژ می​آید و با خود برنمی​آید که جواب راست گوید چنانک کسی شکسته زبان باشد هرچند که خواهد سخن درست گوید نتواند زرگر که بسنگ می​زند زر را سؤالست زر جواب می​گوید که اینم خالصم یا آمیخته​ام.

بوته خود گویدت چو پالودیکه زری یا مس زراندودی

گرسنگی سؤالست از طبیعت که در خانۀ تن خللی هست، خشت بده گل بده خوردن جوابست که بگیر ناخوردن جوابست که هنوز حاجت نیست آن مهره هنوز خشک نشده است بر سر آن مهره نشاید زدن، طبیب می​آید نبض می​گیرد آن سؤالست جنبیدن رگ جوابست نظر بقاروره سؤالست و جواب است بی لاف گفتن دانه در زمین انداختن سؤالست که مرا فلان می​باید درخت رستن جوابست بی لاف زبان زیرا جواب بی حرف است سؤال بی حرف باید با آنک دانه پوسیده بود درخت برنیاید هم سؤال و جوابست اَمَا عَلِمْتَ اَنَّ تَرْکَ الْجَوَاب جَوَابٌ.

پادشاهی سه بار رقعه خواند جواب ننبشت او شکایت نبشت که سه بارست که بخدمت عرض می​دارم اگر قبولم بفرمایند و اگر ردّم بفرمایند پادشاه بر پشت رقعه نبشت اما علمت ان ترک الجواب جواب وَجَوابُ الْاَحْمَقِ سُکُوْتٌ ناروییدن درخت ترک جواب است لاجرم جواب باشد هر حرکتی که آدمی می​کند سؤالست و هرچه او را پیش می​آید از غم و شادی جوابست اگر جواب خوش شنود باید که شکر کند و شکر آن بود هم جنس آن سؤال کند که بران سؤال این جواب یافت و اگر جواب ناخوش شنود استغفار کند زود و دیگر جنس آن سؤال نکند فَلَوْلَااِدْجَاءَهُمْ بَأْسنا تَضَرَّعُواْ وَلِکنْ فَسَتْ قُلوْبُهُمْ یعنی فهم نکردند که جواب مطابق سؤال ایشان است و زَیَّنَ لَهُمْ الشَّیْطَانُ مَاکَانُوا یَعْمَلُوْنَ یعنی سؤال خود را جواب می​دیدند می​گفتند این جواب زشت لایق آن سؤال نیست و ندانستند که دود از هیزم بود نه از آتش هر چند هیزم خشک​تر دود آن کمتر گلستانی را بباغبانی سپردی اگر آنجا بوی ناخوش آید تهمت بر باغبان نه بر گلستان.

گفت مادر را چرا کشتی، گفت چیزی دیدم لایق نبود، گفت آن بیگانه را می​بایست کشتن، گفت هر روز یکی را کشم اکنون هرچ ترا پیش آید نفس خود را ادب کن تا هر روز با یکی جنگ نباید کردن اگر گویند کُلُّ مِنْ عِنْدِاللّهِ گوییم لاجرم عتاب کردن نفس خود و عالمی را رهانیدن هم مِن عنداللّه چنانک آن یکی بر درخت قمرالدین میوه می​ریخت و می​خورد خداوند باغ مطالبه می​کرد گفت از خدا نمی​ترسی گفت چرا ترسم درخت از آن خدا ومن بندۀ خدا می​خورد از مال خداگفت بایست تا جوابت بگویم رسن بیارید و او را برین درخت بندید و میزنید تا جواب ظاهر شدن فریاد برآورد که از خدانمی​ترسی گفت چراترسم که تو بندۀ خدایی و این چوب خدا را می​زنم بر بندۀ خدا حاصل آنست که عالم برمثال کوهست هرچ گویی از خیر و شرّ از کوه همان شنوی و اگر گمان بری که من خوب گفتم کوه زشت جواب داد محال باشد که بلبل در کوه بانگ کند از کوه بانگ زاغ آید یا بانگ آدمی یا بانگ خر پس یقین دان که بانگ خر کرده باشی.

بانگ خوش دار چون بکوه آییکوه را بانگ خر چه فرمایی

خوش آوازت همی دارد صدای گنبد خضرا.