قرآن کریمبه زبان فارسی

فصل ۴۰

فیه ما فیه — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

ما همچون کاسه​ایم بر سر آب رفتن کاسه بر سر آب بحکم کاسه نیست بحکم آبست گفت این عامست الّا بعضی میدانند که برسرآبند و بعضی نمی​دانند فرمود اگر عام بودی تخصیص قَلْبُ المُؤْمِنِ بَیْنَ اِصْبَعَیْنِ (مِنْ اَصَابِعِ الرَّحْمنِ) راست نبودی ونیز فرمود اَلرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرآنَ ونتوان گفتن که این عامست همگی علمها را او آموخت تخصیص قرآن چیست و همچنان خَلَقَ الْسَّموَاتِ وَالْاَرْضَ تخصیص آسمان و زمین چیست چون همه چیزها را علی العموم او آفرید لاشک همه کاسها بر سر آب قدرت و مشیت است ولیکن چیزی نکوهیده را مضاف کنند باو بی ادبی باشد چنانک یَاخَالِقَ السِّرْقِیْنِ وَالضِّراطِ وَالفِسَا الا یَا خَالِقَ السّمواتِ وَیَاخَالقَ الْعُقُولِ پس این تخصیص را فایده باشد اگرچه عامست پس تخصیص چیزی گزیدگی آن چیز می​کند حاصل کاسه بر سر آب می​رود و آب او را بروجهی می​​برد که همۀ کاسها نظاره​گر آن کاسه می​شوند و کاسه را بر سر آب می​برد بر وجهی که همۀ کاسهااز وی می​گریزند طبعاً و ننگ می​دارند و آب ایشان را الهام گریز می​دهد و توانائی گریز و دریشان این می​نهد که اَللّهُّمَ زِدْنَا مِنْهُ بَعْداً و به آن اول اَللّهُمَّ زِدْنَا مِنْهُ قُرْباً اکنون این کس که عام می​بیند میگوید از روی مسخری هر دو مسخر آبند یکیست او جواب می​گوید که اگر تو لطف و خوبی وحسن گردانیدن این کاسه را بر آب میدیدی ترا پروای آن صفت عام نبودی چنانک معشوق کسی با همه سرگینها و خفربقها مشترک است از روی هستی هرگز بخاطر عاشق آید معشوق من مشترک است باخفریقیها در آن وصف عام که هر دو جسمند و متحیزند و در شش جهت​اند و حادث و قابل فنااند و غیرها مِنَ الاَوْصافِ العامَّة هرگز درو این نگنجد وهرک او را این صفت عام یاد دهد او را دشمن گیرد و ابلیس خود داند پس چون در تو این گنجد که نظر بآن جهت عام کردی که تو اهل نظارۀ حسن خاص ما نیستی با تو نشاید مناظره کردن زیرا مناظرهای ما با حسن آمیخته است و اظهار حسن بر غیر اهلش ظلم باشد اِلّا باهلش لَاتُعْطَوا الْحِکْمَةَ غَیْرَ اَهْلِهَا فَتَظْلِمُوها وَلَاتَمْنَغُوهَا عَنْ اَهْلِهَا فَتَظْلِمُوهُمْ این علم نظرست علم مناظره نیست گل و میوه نمی​شکفد بپائیز که این مناظره باشد یعنی بپائیز مخالف مقابله و مقاومت کردن باشد و گل را آن طبع نیست که مقابلگی کند با پائیز اگر نظر آفتاب عمل یافت بیرون آید در هوای معتدل عادل و اگر نه سر در کشید و باصل خود رفت پائیز با او میگوید اگر تو شاخ خشک نیستی پیش من برون آی اگر مردی او میگوید پیش تو من (شاخ) خشکم و نامردم هرچ خواهی بگو.

ای پادشاه صادقان چون من منافق دیدۀ بازندگانت زنده​ام با مردگانت مرده​ام

تو که بهاءالدّینی اگر کم پیرزنی که دندانهاندارد روی چون پشت سوسمار آژنگ برآژنگ بیاید و بگوید اگر مردی و جوانی اینک آمدم پیش تو اینک فرس و نگار اینک میدان مردی بنمای اگرمردی گویی معاذاللّه و اللّه که مرد نیستم و آنچ حکایت کردند دروغ گفتند چون جفت توی نامردی خوش شد کژدم می​آید نیش برداشته بر عضو تو می​رود که شنودم که مردی خندان خوشی بخند تا خندۀ ترا ببینم میگوید چون تو آمدی مرا هیچ خندۀ نیست و هیچ طبع خوش نیست آنچ گفتند دروغ گفتند همه دواعی خنده​ام مشغول است بآن امید که بروی و ازمن دور شوی گفت آه کردی ذوق رفت آه مکن تا ذوق نرود فرمود که گاهی بود که اگر آه نکنی ذوق برود علی اختلاف الحال و اگر چنین نبودی نفرمودی اِنَّ اِبرَاهِیمَ لَآوْاهٌ حَلِیْمٌ و هیچ طاعتی اظهار نبایستی کردن که همه اظهار ذوق است و این سخن که تومیگویی از بهر آن میگویی که ذوق بیاید.

پس اگر برندۀ ذوق است برندۀ ذوق را مباشرت میکنی تاذوق بیاید و این نظیر آن باشد که خفته را بانگ زنند که برخیز روز شد کاروان می​رود گویند مزن بانگ که او در ذوق است ذوقش برمد گوید آن ذوق هلاکت است و این ذوق خلاص از هلاکت گوید که تشویش مده که مانع است این بانگ زدن از فکر گوید باین بانگ خفته در فکر آید و اگر نه او را چه فکر باشد درین خواب بعد از آن که بیدار شود در فکر آید آنگاه بانگ بر دو نوع باشد اگر بانگ کننده بالای او باشد در علم موجب زیادتی فکر باشد زیرا چون منبّه او صاحب علم باشد و او را بیداری باشد الهی چون او را بیدار کرد از خواب غفلت از عالم خودش آگاه کند و آنجاش کشد پس فکر او بالا گیرد چون او را از حالی بلند آواز دادند امّا اگر بعکس باشد که بیدار کننده تحت آن باشد در عقل چون او را بیدار کند او را نظر بزیر افتد چون بیدارکنندۀ او اسفل است لابد او را نظر اسفل افتد و فکر او بعالم سفلی رود.