قرآن کریمبه زبان فارسی

فصل ۴۳

فیه ما فیه — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

هر کسی چون عزم جایی و سفری می​کند او را اندیشۀ معقول روی می​نماید اگر آنجا روم مصلحتها و کارهای بسیار میسّر شود و احوال من نظام پذیرد و دوستان شاد شوند و بر دشمنان غالب گردم او را پیشنهاد اینست و مقصود حق خود چیزی دگر چندین تدبیرها کرد و پیشنهادها اندیشید یکی میّسر نشد بر وفق مراد او مع هذا بر تدبیر و اختيار خود اعتماد می​کند.

تدبیر کند بنده و تقدیر نداندتدبیر بتقدیر خداوند نماند

و مثال این چنین باشد که شخصی در خواب می​بیند که بشهر غریب افتاد و در آنجا هیچ آشنایی ندارد نه کس او را می​شناسد ونه او کس را سرگردان می​گردد این مرد پشیمان می​شود و غصّه و حسرت می​خورد که من چرا باین شهر آمدم که آشنایی و دوستی ندارم و دست بر دست می​زند و لب می​خاید چون بیدار شود نه شهر بیند و نه مردم، معلومش گردد آن غصّه و تأسف و حسرت خوردن بیفایده بود پشیمان گردد از آن حالت و آن را ضایع داند باز باری دیگر چون در خواب رود خویشتن را اتفاقاً در چنان شهری بیند و غم و غصّه و حسرت خوردن آغاز کند و پشیمان شود از آمدن در چنان شهر و هیچ نیندیشد و یادش نیاید که من در بیداری از آن غم خوردن پشیمان شده بودم و می​دانستم که آن ضایع بود و خواب بود و بیفایده. اکنون همچنین است خلقان صدهزار بار دیده​اند که عزم و تدبیر ایشان باطل شد و هیچ کاری بر مرادایشان پیش نرفت الّا حقتعالی نسیانی بریشان می​گمارد آن جمله فراموش می​کنند وتابع اندیشه و اختیار خود می​گردند اِنَّ اللّهَ یَحُوْلُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ.

ابراهیم ادهم «رحمة اللّه علیه» در وقت پادشاهی بشکار رفته بود در پی آهوی تاخت تا چندان که از لشکر بکلّی جداگشت و دور افتادو اسب در عرق غرق شده بود از خستگی او هنوز می​تاخت، در آن بیابان چون از حدّ گذشت آهو بسخن درآمد و روی بازپس کرد که مَا خُلِقْتَ لِهذا ترا برای این نیافریده​اند و ازعدم جهت این موجود نگردانیده​اند که مرا شکار کنی خود مرا صید کرده گیر تا چه شود ابراهیم چون این را بشنید نعرۀ زد و خود را از اسب درانداخت، هیچکس در آن صحرا نبود غیر شبانی باو لابه کرد و جامهای پادشاهانه مرصّع بجواهر و صلاح و اسب خود را گفت از من بستان و آن نمد خود را بمن ده و با هیچکس مگوی و کس را از احوال من نشان مده، آن نمد در پوشید وراه گرفت اکنون غرض او را بنگر چه بود و مقصود حق چه بود، او خواست که آهو را صید کند حق تعالی او را بآهو صید کرد تا بدانی که در عالم آن واقع شود که او خواهد و مراد ملک اوست و مقصود تابع او.

عمر رضی اللّه عنه پیش از اسلام بخانۀ خواهر خویشتن درآمد، خواهرش قرآن میخواند طه مَااَنْزَلْنَا بآواز بلند، چون برادر را دید پنهان کرد و خاموش شد عمر شمشیر برهنه کرد و گفت البّته بگو که چه می​خواندی و چرا پنهان کردی و الا گردنت را همین لحظه بشمشیر ببرّم هیچ امان نیست، خواهرش عظیم ترسید و خشم و مهابت او را می​دانست از بیم جان مقرّ شد گفت ازین کلام می​خواندم که حق تعالی درین زمان بمحمّد صلّی اللّه علیه و سلّم فرستاد گفت بخوان تا بشنوم سورت طه را فرو خواند عمر عظیم خشمگین شد و غضبش صد چندان شد گفت اکنون اگر ترا بکشم این ساعت زبون کشی باشد.

اول بروم سر او را ببرّم آنگاه بکار تو پردازم، همچنان از غایت غضب با شمشیر برهنه روی بمسجد مصطفی نهاد، در راه چون صنا دید قریش او را دیدند گفتند هان عمر قصد محمّد دارد و البتّه اگر کاری خواهد آمدن ازین بیاید زیرا عمر عظیم باقوّت و رجولیّت بود و بهر لشکری که روی نهادی البتّه غالب گشتی و ایشان را سرهای بریده نشان آوردی تا بحدّی که مصطفی صلّی اللّه علیه و سلّم می​فرمود همیشه که خداوندا دین مرا بعمر نصرت ده یا بابوجهل زیرا آن دو در عهد خود بقوّت و رجولیّت مشهور بودند وآخر چون مسلمان گشت همیشه عمرمی​گریستی و می​گفتی یا رسول اللّه وای بر من اگر بوجهل را مقدم می​داشتی و می​گفتی که خداوندا دین مرا بابوجهل نصرت ده یابعمر حال من چه بودی و در ضلالت می​ماندمی، فی الجمله در راه با شمشیر برهنه روی بمسجد رسول «صلّی اللّه علیه و سلّم» نهاد در آن میان جبرائیل علیه السلام وحی آورد بمصطفی «صلّی اللّه علیه و سلّم» که اینک یا رسول اللّه عمر می​آید تا روی باسلام آورد در کنارش گیر همین که عمر از در مسجد درآمد معین دید که تیری از نور بپرّید از مصطفی «علیه السّلام» و در دلش نشست.

نعرۀ زد بیهوش افتاد مهری و عشقی در جانش پدید آمد و می​خواست که در مصطفی «علیه السّلام» گداخته شود از غایت محبت ومحو گردد گفت اکنون یا نبی اللّه ایمان عرض فرما و آن کلمۀ مبارک بگوی تا بشنوم چون مسلمان شد گفت اکنون بشکرانۀ آنک بشمشیر برهنه بقصد تو آمدم و کفّارت آن، بعد ازین از هرک نقصانی در حقّ تو بشنوم فی الحال امانش ندهم و بدین شمشیر سرش را از تن جدا گردانم از مسجد بیرون آمد ناگاه پدرش پیش آمد گفت دین گردانیدی فی الحال سرش را از تن جدا کرد و شمشیر خون آلود در دست می​رفت صنا دید قريش شمشیر خون آلود دیدند گفتند آخر وعده کرده بودی که سرآورم سر کو گفت اینک گفت این سر را ازینجا بُردی گفت نی این آن سر نیست «این آن سریست» اکنون بنگر که عمر را قصد چه بود و حق تعالی را از آن مراد چه بود تا بدانی که کارها همه آن شود که او خواهد.

شمشیر بکف عمّر در قصد رسول آیددر دام خدا افتد وز بخت نظر یابد

اکنون اگر شما را نیز گویند که چه آوردید بگویید سر آوردیم گویید ما این سر را دیده بودیم بگویند نی این آن نیست این سری دیگرست سر آنست که درو سرّی باشد و اگر نه هزار سر بپولی نیرزد، این آیت را خواندند که وَاِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثَابَةً لِلنّاس وَاَماً وَاتْخِذُوُاْمِن مَقَام اِبْرَاهِیْمَ مُصَلّیً ابراهیم علیه السّلام گفت خداوندا چون مرا بخلعت رضای خویشتن مشرف گردانیدی و برگزیدی ذریّات مرا نیز این کرامت روزی گردان حق تعالی فرمود لایَنَالُ عَهْدِیَ الظّالِمِیْنَ یعنی آنها که ظالم باشند ایشان لایق خلعت و کرامت من نیستند. چون ابراهیم دانست که حق تعالی را با ظالمان و طاغیان عنایت نیست قید گرفت گفت خداوندا آنها که ایمان آورده​اند وظالم نیستند ایشان را از رزق خویشتن با نصیب گردان و ازیشان دریغ مدار، حق تعالی فرمود که رزق عامست همه را از روی نصیب باشد و ازین مهمان خانه کل خلایق منتفع و بهرمند شوند اِلّا خلعت رضا و قبول و تشریف کرامت قسمت خاصانست و برگزیدگان اهل ظاهر می​گویند که غرض ازین بیت کعبه است که هرک دروی گریزد از آفات امان یابد و در آنجا صید حرام باشد و بکس نشاید ایذا رسانیدن و حق تعالی آن را برگزیده است این راست است و خوبست الاّ این ظاهر قرآن است محققان می​گویند که بیت درون آدمیست یعنی خداوندا باطن را از وسواس و مشاغل نفسانی خالیگردان و از سوداها و فکرهای فاسد و باطل پاک کن تا درو هیچ خوفی نماند و امن ظاهر گرددو بکلی محل وحی تو باشد در و دیو و وسواس او را راه نباشد همچنانک حقّ تعالی بر آسمان شهب گماشته است تا شیاطین رجیم را مانع می​شوند از استماع ملایکه تا هیچ کسی بر اسرار ایشان وقوف نیابد و ایشان از آفتها دور باشند.

یعنی خداوندا تو نیز پاسبان عنایت خود را بر درون ما گماشته گردان تا وسواس شیاطین و حیل نفس و هوا را از ما دور گردانند این قول اهل باطن و محققّان است هر کسی از جای خود می​جنبد قران دیبائی دورویه است بعضی ازین روی بهره می​یابند و بعضی از آن روی و هر دو راست است چون حقّ تعالی می​خواهد که هر دو قوم ازو مستفید شوند همچنانک زنی را شوهرست و فرزندی شیرخوار و هر دو را ازو حظّی دیگرست طفل را لذّت از پستان وشیر او و شوهر لذّت جفتی یابد ازو، خلایق طفلان راهند از قرآن لذّت ظاهر یابند و شیر خورند اِلّا آنها که کمال یافته​اند ایشان را در معانی قرآن تفرجی دیگر باشد و فهمی دیگر کنند.

مقام و مصلای ابراهیم در حوالی کعبه جاییست که اهل ظاهر می​گویند آنجا دو رکعت نماز می​باید کردن، این خوبست ای واللّه اِلّا مقام ابراهیم پیش محققّان آنست که ابراهیم​وار خود رادر آتش اندازی جهت حق و خود را بدین مقام رسانی بجهد و سعی در راه حق یا نزدیک این مقام که او خود را جهت حق فداکرد یعنی نفس را پیش او خطری نماند و بر خود نلرزید در مقام ابراهیم دو رکعت نماز خوبست اِلّا چنان نمازی که قیامش درین عالم باشد و رکوعش در آن عالم مقصود از کعبه دل انبیا و اولیاست که محل وحی حقّست و کعبه فرع آن است اگر دل نباشد کعبه بچه کار آید، انبیا و اولیا بکلّی مراد خود ترک کرده​اند و تابع مراد حقّند تا هرچ او فرماید آن کنند و با هرک او را عنایت نباشد اگر پدر و مادر باشد ازو بیزار شوندو دردیدۀ ایشان دشمن نماید.

دادیم بدست تو عنان دل خویشتا هرچ تو گویی پخت من گویم سوخت

هرچ گویم مثال است مثل نیست مثال دیگرست و مثل دیگر حقّ تعالی نور خویشتن را بمصباح تشبیه کرد است جهت مثال و وجود اولیا را بزجاجه این جهت مثال است نور او در کون و مکان نگنجد در زجاجه و مصباح کی گنجد مشارق انوار حقّ جلّ جلاله در دل کی گنجد اِلّا چون طالب آن باشی آن را در دل یابی نه از روی ظرفیت که آن نور در آنجاست بلک آنرا از آنجا یابی همچنانک نقش خود را در آینه یابی ومع هذا نقش تو در آینه نیست الّا چون در آینه نظر کنی خود را ببینی چیزهایی که آن نامعقول نماید چون آن سخن را مثال گویند معقول گردد و چون معقول گردد محسوس شود همچنانک بگویی که چون یکی چشم بهم می​نهد چیزهای عجب می​بیند و صور و اشکال محسوس مشاهده می​کند و چون چشم می​گشاید هیچ نمی​بیند.

این را هیچ کسی معقول نداند و باور نکند اِلّا چون مثال بگویی معلوم شود و این چون باشد همچون کسی در خواب صدهزار چیز می​بیند که در بیداری از آن ممکن نیست که یک چیز ببیند و چون مهندسی که در باطن خانه تصوّر کرد و عرض و طول وشکل آنراکسی را این معقول ننماید اِلّا چون صورت آن را بر کاغذ نگارد ظاهر شود و چون معیّن کند کیفّیت آن را معقول گردد و بعد ازآن چون معقول شود خانه بنا کند بر آن نسق محسوس شود پس معلوم شد کهجمله نامعقولات بمثال معقول و محسوس گردد و همچنین می​گویند که در آن عالم نامها پرّان شود بعضی بدست راست و بعضی بدست چپ و ملایکه و عرش و نار و جنّت باشد و میزان وحساب و کتاب هیچ معلوم نشود تا این را مثال نگویند.

اگر چه آن را درین عالم مثل نباشد الّا بمثال معیّن گردد و مثال آن درین عالم آنست که شب همه خلق می​خسبند از کفش گر و پادشاه و قاضی و خیّاط و غیرهم جمله اندیشها ازیشان می​پرّد و هیچ کس را اندیشۀ نمی​ماند تا چون سپیدۀ صبح همچون نفخۀ اسرافیل ذرّات اجسام ایشان را زنده گرداند اندیشۀ هر یکی چون نامه پرّان (ودوان) سوی هر کسی می​آید هیچ غلط نمی​شود اندیشه درزی سوی درزی و اندیشۀ فقیه سوی فقیه و اندیشۀ آهنگر سوی آهنگر و اندیشۀ ظالم سوی ظالم و اندیشۀ عادل سوی عادل هیچ کسی شب درزی می​خسبد و روز کفشگر می​خیزد نی زیرا که عمل و مشغولی او آن بود بازبان مشغول تا بدانی که در آن عالم نیز همچنان باشد و این محال نیست ودرین عالم واقعست، پس اگر کسی این مثال را خدمت کند و بر سررشته رسد جمله احوال آن عالم درین دنیا مشاهده کند و بوی برد وبرو مکشوف شود تا بداند که در قدرت حقّ همه می​گنجد بسا استخوانها بینی درگور پوسیده الاّ متعلّق راحتی باشد خوش و سرمست خفته و از آن لذّت ومستی باخبر آخر این گزاف نیست که می​گویند خاک برو خوش باد پس اگر خاک را از خوشی خبر نبودی کی گفتندی

صد سال بقای آن بت مه وش بادتیر غم او رادل من ترکش باد
بر خاک درش بمرد خوش خوش دل منیا رب که دعا کرد که خاکش خوش باد

و مثال این در عالم محسوسات واقعست همچنانک دو کس در یک بستر خفته​اند یکی خود را میان خوان وگلستان و بهشت می​بیند و یکی خود را میان ماران و زبانیۀ دوزخ و کژدمان می​بیند و اگر بازکاوی میان هر دو نه این بینی و نه آن پس چه عجب که اجزای بعضی نیز در گور در لذّت و راحت و مستی باشد و بعضی در عذاب و الم و محنت باشد و هیچ نه این بینی و نه آن، پس معلوم شد که نامعقول بمثال معقول گردد و مثال بمثل نماند همچنانک عارف گشاد و خوشی و بسط را نام بهار کرده است و قبض و غم را خزان می​گوید چه ماند خوشی ببهار یا غم بخزان از روی صورت الّا این مثال است که بی این عقل آن معنی را تصوّر و ادراک نتواند کردن و همچنانک حق تعالی می​فرماید که وَمَایَسْتَوِی الْاَعْمی وَالْبَصِیْرُ وَلَاالْظُّلُمَاتُ وَلَاالْنُّوْرُ وَلَاالْظِّلُ وَلَاالْحُروْرُ ایمان را بنور نسبت کرد و کفر را بظلمت یا ایمان را بسایۀ خوش نسبت فرمود و کفر را بآفتاب سوزان بی امان که مغز را بجوش آرد و چه ماند روشنی و لطف ایمان بنور آن جهان یا فرخجی و ظلمت کفر بتاریکی این عالم.

اگر کسی در وقت سخن گفتن ما میخسبد آن خواب از غفلت نباشد بلک از امن باشد همچنانک کاروانی در راهی صعب مخوف در شب تاریک می​رود و می​رانند از بیم تا نبادا که از دشمنان آفتی برسد همین که آواز سگ یا خروس بگوش ایشان رسد و بده آمدند فارغ گشتند و پاکشیدند وخوش خفتند در راه که هیچ آواز و غلغله نبود از خوف خوابشان نمی​امد و در ده بوجود امن با آن همه غلغلۀ سگان و خروش خروس فارغ و خوش در خواب می​شوند سخن ما نیز از آبادانی و امن می​آید وحدیث انبیاء و اولیاست، ارواح چون سخن آشنایان می​شنوند ایمن می​شوند و از خوف خلاص می​یابند زیرا ازین سخن بوی امید و دولت می​آید همچنانک کسی در شب تاریک باکاروانی همراهست از غایت خوف هر لحظه می​پندارد که حرامیان با کاروان آمیخته شده​اند می​خواهد تا سخن همراهان بشنود و ایشان را بسخن بشناسد چون سخن ایشان می​شنود ایمن می​شود قُلْ یَا مُحَمَّدُ أقْرَا زیرا ذات تو لطیف است نظرها باو نمی​رسند چون سخن می​گویی در می​یابند که تو آشنای ارواحی ایمن می​شوند و می​آسایند سخن بگو.

کَفی بِجِسْمِیْ نُحُوْلاً اَنَّنِی رَجُلٌلَوْلَا مُخَاطَبَتَی اِیّاکَ لَمْ تَرَنِي

در کشتزار جانور کیست که ازغایت خردگی در نظر نمی​آید چون بانگ کند او را می​بینند بواسطۀ بانگ یعنی خلایق در کشتزار دنیا مستغرقند و ذات تو از غایت لطف در نظر نمی​آید سخن بگو تا ترا بشناسند چون تو می​خواهی که جایی روی اوّل دل تو می​رود و می​بیند و بر احوال آن مطّلع می​شود آنکه دل باز می​گرد و بدن را می​کشاند اکنون این جمله خلایق بنسبت باولیاء و انبیا اجسامند دل عالم ایشانند اوّل ایشان بآن عالم سیر کردند و از بشرّیت و گوشت و پوست بیرون آمدند و تحت و فوق آن عالم و این عالم را مطالعه کردند و قطع منازل کردند تا معلومشان شد که راه چون می​باید رفتن آنگه آمدند و خلایق را دعوت می​کنند که بیایید بدان عالم اصلی که این عالم خرابیست و سرای فانیست و ما جایی خوش یافتیم شما را خبر می​کنیم پس معلوم شد که دل من جمیع الاحوال ملازم دلدارست و او را حاجت قطع منازل و خوف ره زن و پالان استر نیست تن مسکین است که مقیّد اینهاست

با دل گفتم که ای دل از نادانیمحروم ز خدمت کیی می​دانی
دل گفت مرا تخته غلط می​خوانیمن لازم خدمتم تو سرگردانی

هرجا که باشی و در هر حال که باشی جهد کن تا محبّ باشی و عاشق باشی و چون محبّت ملک تو شد همشیه محبّ باشی درگور و در حشر ودر بهشت الی مالانهایه چون تو گندم کاشتی قطعا گندم روید ودر انبار همان گندم باشد و در تنور همان گندم باشد.

مجنون خواست که پیش لیلی نامۀ نویسد قلم در دست گرفت و این بیت گفت

خَیَالُکَ فِیْ عَیْنِیْ وَاِسْمُکِ فِیْ فَمِیْوَذِکْرُکِ فِیْ قَلْبِي الي اَیْنَ اَکْتُبُ

خیال تو مقیم چشم است و نام تو از زبان خالی نیست وذکر تو در صمیم جان جای دارد پس نامه پیش کی نویسم چون تو درین محلّها می​گردی قلم بشکست و کاغذ بدرّید.

بسیار کس باشد که دلش ازین سخنان پرباشد الّا بعبارت و الفاظ نتواند آوردن اگرچه عاشق و طالب و نیازمند این باشد عجب نیست و این مانع عشقنباشد بلک خود اصل دل است و نیاز و عشق و محبت، همچنانک طفل عاشق شیرست و از آن مدد می​یابد و قوّت می​گیرد و مع هذا نتواند شرح شیر کردن و حدّ آن را گفتن ودر عبارت نتواند آوردن که من از خوردن شیر چه لذّت می​یابم و بنا خوردن آن چگونه ضعیف و متألّم می​شوم اگر چه جانش خواهان و عاشق شیرست و بالغ اگرچه بهزار گونه شیر را شرح کند (و وصف کند) امّا او را از شیر هیچ لذّت نباشد و ازآن حظّ ندارد.