قرآن کریمبه زبان فارسی

فصل ۴۴

فیه ما فیه — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

نام آن جوان چیست سیف الدین فرمود که سیف در غلاف است نمی​توان دیدن، سیف الدین آن باشدکه برای دین جنگ کند و کوشش او کلّی برای حق باشد و صواب را از خطا پیدا کند و حقّ را از باطل تمیز کند الّا جنگ اوّل با خویشتن کند و اخلاق خود را مهذّب گرداند اِبْدَأْ بِنَفْسِکَ و همه نصیحتها با خویشتن کند آخر تو نیز آدمیی، دست و پا داری و گوش و هوش و چشم و دهان و انبیا و اولیا نیز که دولتها یافتند و بمقصود رسیدند ایشان نیز بشر بودند و چون من گوش و عقلو زبان و دست و پاداشتند.

چه معنی که ایشان را راه می​دهند و در می​گشایند و مرا نی گوش خود را بمالد و شب و روز با خویشتن جنگ کند که تو چه کردی و از تو چه حرکت صادر شد که مقبول نمی​شوی تا سیف اللّه و لسان الحقّ باشد مثلا ده کس خواهند که در خانه روند نُه کس راه می​یابند و یک کس بیرون می​ماند و راهش نمی​دهند قطعاً این کس بخویشتن بیندیشد و زاری کند که عجب من چه کردم که مرا اندرون نگذاشتند و از من چه بی ادبی آمد باید گناه برخود نهد و خویشتن را مقصّر و بی ادب شناسد نه چنانک گوید این را با من حق می​کند من چه کنم خواستِ او چنین است اگر بخواستی راه دادی که این کنایت دشنام دادنست حق را و شمشیر زدن با حق پس باین معنی سیف علی الحقّ باشد نه سیف اللّه حقّ تعالی منزّهست از خویش و از اقربا لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُوْلَدْ هیچ کس باو راه نیافت الا ببندگی اَللّهُ الْغَنِیُّ وَاَنْتُمُ الْفُقَراءُ ممکن نیست که بگویی آنکس را که بحق راه یافت او از من خویش تر و آشناتر بود و او متعلق تر بود از من پس قربت او میسر نشود الا ببندگی، او معطی علی الاطلاق است دامن دریا پرگوهر کردو خار را خلعت گل پوشانید و مشتی خاک را حیات و روح بخشید بی غرض و سابقۀ و همه اجزای عالم از اونصیب دارند.

کسی چون بشنود که در فلان شهر کریمی هست که عظیم بخششها و احسان می​کند بدین امید البته آنجا رود تا ازو بهره​مند گردد، پس چون انعام حقّ چنین مشهور است و همهعالم از لطف او باخبراند چرا ازو گدائی نکنی و طمع خلعت وصله نداری کاهل وار نشینی که اگر او خواهد خود مرا بدهد و هیچ تقاضا نکنی، سگ که عقل و ادراک ندارد چون گرسنه شود و نانش نباشد پیش تو می​آید و دنبک می​جنباند یعنی مرانان ده که مرا نان نیست و ترا هست این قدر تمیزدارد آخر تو کم از سگ نیستی که او بآن راضی نمی​شود که در خاکستر بخسبد و گوید که اگر خواهد مرا خود نان بدهد لابه می​کند و دُم می​جنباند تو نیز دُم بجنبان و از حق بخواه و گدایی کن که پیش چنین معطی گدایی کردن عظیم مطلوبست، چون بخت نداری از کسی بخت بخواه که او صاحب بخل نیست و صاحب دولت است حق عظیم نزدیک است بتو، هر فکرتی و تصورّی که می​کنی او ملازم آنست زیرا آن تصوّر و اندیشه را او هست می​کند و برابر تو می​دارد الاّ او را از غایت نزدیکی نمی​توانی دیدن و چه عجب است که هر کاری که می​کنی عقلتو با تست و در آن کار شروع دارد و هیچ عقل را نمی​توانی دیدن اگرچه باثر می​بینی الّا ذاتش را نمی​توانی دیدن مثلاً کسی در حمام رفت گرم شد هرجا که (در حمام) می​گردد آتش با اوست و از تأثیر تاب آتش گرمی می​یابد الّا آتش را نمی​بیند چون بیرون آید و آن را معین ببیند وبداند که از آتش گرم می​شوند بداند که آن تاب حمّام نیز از آتش بود وجودآدمی نیز حمّامی شگرف است دروتابش عقل و روح ونفس همه هست الاّ چون از حمّام بیرون آیی و بدان جهان روی معیّن ذات عقل را ببینی و ذات نفس و ذات روح را مشاهده کنی بدانی که آن زیرکی از تابش عقل بوده است معیّن و آن تلبیسها و حیل از نفس بود و حیات اثر روح بود معیّن ذات هر یکی را ببینی الاّمادام که در حمّامی آتش را محسوس نتوان دیدن الّا باثر چنانک کسی هرگز آب روان ندیده است او را چشم بسته در آب انداختند چیزی تر و نرم بر جسم او می​زند الاّ نمی​داند که آن چیست چون چشمش بگشایند بداند معین که آن آب بود اول باثر می​دانست این ساعت ذاتش را ببیند پس گدایی از حق کن و حاجت از او خواه که هیچ ضایع نشود که اُدْعُوْنِيْ اَسْتَجِبْ لَکُمُ.

در سمرقند بودیم و خوارزمشاه سمرقند را در حصار گرفته بود و لنگرکشیده جنگ میکرد در آن محلّه دختری بود عظیم صاحب جمال چنانک در آن شهر او را نظیر نبود هر لحظه می​شنیدم که میگفت خداوندا کی روا داری که مرا بدست ظالمان دهی و می​دانم که هرگز روا نداری و بر تواعتماد دارم چون شهر را غارت کردند و همه خلق را اسیر می​بردند و کنیزکان آن زن را اسیر می​بردند و اور ا هیچ المی نرسید و با غایت صاحب جمالی کس او را نظر نمی​کرد تا بدانی که هر که خود را بحق سپرد از آفتها ایمن گشت و بسلامت ماند و حاجت هیچکس در حضرت او ضایع نشد.

درویشی فرزند خود را آموخته بود که هرچه می​خواست پدرش می​گفت که از خداخواه، او چون می​گریست و آن را از خدا می​خواست آنگه آن چیز را حاضر می​کردند تا بدین سالها برآمد، روزی کودک در خانه تنها مانده بود هریسه​اش آرزو کرد بر عادت معهود گفت هریسه خواهم ناگاه کاسه هریسه ازغیب حاضر شد کودک سیر بخورد پدر و مادر چون بیامدند گفتند چیزی نمی​خواهی گفت آخر هریسه خواستم و خوردم پدرش گفت الحمدللّه که بدین مقام رسیدی و اعتماد و وثوق بر حق قوّت گرفت، مادر مریم چون مریم را زاد نذر کرده بود با خدا که او را وقف خانۀ خدا کند و باو هیچکاری نفرماید در گوشه مسجدش بگذاشت، زکریّا میخواست که او را تیمار دارد وهر کسی نیز طالب بودند میان ایشان منازعت افتاد و در آن دور عادت چنان بود که هر کسی چوبی در آب اندازد چوب هر که بر روی آب بماند آن چیز از آنِاو باشد اتّفاقاً فالِ زکریّا راست شد گفتند حق اینست وزکریّا هر روز او را طعامی می​آورد در گوشۀ مسجد جنس آن آنجا می​یافت گفت ای مریم آخر وصی تو منم این ازکجا می​آوری گفت چون محتاج طعام می​شوم و هرچ می​خواهم حق تعالی می​فرستد.

کرم و رحمت او بی نهایتست و هر که بر او اعتماد کرد هیچ ضایع نشد، زکریّا گفت خداوندا چون حاجت همه روا می​کنی من نیز آرزویی دارم میسّر گردان و مرا فرزندی ده که دوست تو باشد و بی آنک اورا تحریض کنم او را با تو مؤانست باشد و بطاعت تو مشغول گردد حقّ تعالی یحیی را در وجود آورد بعد از آنک پدرش پشت دو تا و ضعیف شده بود و مادرش خود در جوانی نمی​زاد پیر گشته عظیم حیض دید و آبستن شد تا بدانی که آن همه پیش قدرت حقّ بهانه است و همه از اوست و حاکم مطلق در اشیا اوست،مؤمن آنست که بداند درپس این دیوار کسیست که یک بیک بر احوال ما مطلع است و می​بیند اگرچه ما او را نمی​بینیم و این او را یقین شد بخلاف آنکس که گوید نی این همه حکایتست و باور ندارد روزی بیاید که چون گوشش بمالد پشیمان شود گوید آه بد گفتم و خطا کردم خودهمه او بود من او را نفی می​کردم مثلاً تو می​دانی که من پس دیوارم ورباب می​زنی قطعاً نگاه داری و منقطع نکنی که ربابیی این نماز آخر برای آن نیست که همه روز قیام و رکوع و سجود کنی الّا غرض ازین آنست که می​باید آن حالتی که در نماز ظاهر می​شود پیوسته با تو باشد اگر در خواب باشی و اگر بیدار باشی و اگر بنویسی و اگر بخوانی در جمیع احوال خالی نباشی از یاد حقّ تا هُمْ عَلي صَلَاتِهِمْ دَائِمُوْنَ باشی پس آن گفتن و خاموشی و خوردن و خفتن وخشم و عفو وجمیع اوصاف گردش آسیابست که می​گردد قطعاً این گردش او بواسطه آب باشد زیرا خود را نیز بی​آب آزموده است پس اگر آسیاب آن گردش از خود بیند عین جهل و بی خبری باشد پس آن گردش را میدان تنگست زبرا احوال این عالم است با حقّ بنال که خداوندا مرا غیر این سیرم و گردش گردشی دیگر روحانی میسّر گردان. چون همه حاجات از تو حاصل می​شود و کرم و رحمت تو بر جمیع موجودات عام است پس حاجات خود دمبدم عرض کن و بی یاد او مباش که یاد او مرغ روح را قوّت و پر و بالست اگر آن مقصود کلّی حاصل شد نور علی نور باری بیاد کردن حق اندک اندک باطن منوّر شود و ترا از عالم انقطاعی حاصل گردد مثلاً همچنانک مرغی خواهد که بر آسمان پرد اگر چه بر آسمان نرسد الّا دم بدم از زمین دور می​شود و از مرغان دیگر بالا می​گیرد یا مثلاً در حقّۀ مشک باشد و سرش تنگ است دست دروی میکنی مشک بیرون نمی​توانی آوردن الّا مع هذا دست معطّر می​شود و مشام خوش میگردد پس یاد حقّ همچنین است اگرچه بذاتش نرسی الّا یادش جلّ جلاله اثرها کند در تو و فایدهای عظیم از ذکر او حاصل شود.