قرآن کریمبه زبان فارسی

فصل ۵۱

فیه ما فیه — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

سؤال کردند از تفسیر این بیت:

ولیکن هوا چون بغایت رسدشود دوستی سر بسر دشمنی

فرمود که عالمِ دشمنی تنگست نسبت بعالم دوستی زیرا از عالمِ دشمنی می​گریزند تا بعالم دوستی رسند، وهم عالم دوستی نیز تنگست نسبت بعالمی که دوستی و دشمنی ازو هست میشود ودوستی ودشمنی و کفر وایمان موجب دُویست زیرا که کفر انکارست و منکر را کسی می​باید که منکر او شود و همچنین مقرّراکسی می​باید که بدو اقرار آرد پس معلوم شد که یگانگی و بیگانگی موجب دُویست و آن عالم و رای کفر و ایمان ودوستی و دمشنیست و چون دوستی موجب دوی باشد و عالمی هست که آنجا دوی نیست یگانگی محض است چون آنجا رسید از دوی جدا شد پس آن عالم اوّل که دوی بود و آن عشقست و دوستی به نسبت بدان عالم که این ساعت نقل کرد نازلست و دون پس آن را نخواهد ودشمن دارد چنانک منصور را چون دوستی حق بنهایت رسید دشمن خود شد و خود را نیست گردانید گفت اَنَا الْحَقُّ یعنی من فنا گشتم حق ماند و بس و این بغایت تواضع است و نهایت بندگی است یعنی اوست و بس دعوی و تکبّر آن باشد که گویی تو خدایی و من بنده پس هستی خود را نیز اثبات کرده باشی پس دوی لازم آید و این نیز که می​گویی هُوَالْحَقُّ هم دویست زیرا که تا اَنَا نباشد هو ممکن نشود پس حقّ گفت اَنَا الْحَقُّ چون غیر او موجودی نبود و منصور فنا شده بود آن سخن حق بودعالم خیال نسبت بعالم مصوّرات و محسوسات فراخ​تر است زیرا جملۀ مصورّات از خیال می​زاید و عالم خیال نسبت بآن عالمی که خیال ازو هست میشود هم تنگست از روی سخن این قدر فهم شودو الّا حقیقت معنی محالست که از لفظ و عبارت معلوم شود سؤال کرد که پس عبارت والفاظ را فایده چیست فرمود که سخن را فایده آنست که ترا در طلب آرد و تهیّج کند نه آنک مطلوب بسخن حاصل شود و اگر چنین بودی بچندین مجاهده وفنای خود حاجت نبودی سخن همچنانست که از دور چیزی می​بینی جنبده در پی آن می​دوی تا او را ببینی نه آنک بواسطۀ تحرّک او او را ببینی ناقطۀ آدمی نیز در باطن همچنین است مهیّج است ترا بر طلب آن معنی و اگرچه او را نمی​بینی بحقیقت یکی میگفت من چندین تحصل علوم کردم و ضبط معانی کردم هیچ معلوم نشد که در آدمی آن معنی کدامست که باقی خواهد بودن و بآن راه نبردم فرمود که اگر آن بمجرّد سخن معلوم شدی خود محتاج بفنای وجود و چندین رنجها نبودی چندین می​باید کوشیدن که تو نمانی تا بدانی آن چیز را که خواهد ماندن یکی می​گوید من شنیده​ام که کعبه​ایست ولیکن چندانک نظر می​کنم کعبه را نمی​بینم بروم بربام نظر کنم کعبه را، چون بر بام می​رود و گردن دراز میکند نمی​بیند کعبه را منکر میشود دین کعبه بمجرّد این حاصل نشود چون ازجای خود نمی​تواند دیدن همچنانک در زمستان پوستین را بجان می​طلبیدی چون تابستان شد پوستین را می​اندازی و خاطر از آن منتفّر می​شود.

اکنون طلب کردن پوستین جهت تحصیل گرما بود زیرا تو عاشق گرما بودی در زمستان بواسطۀ مانع گرما نمی​یافتی و محتاج وسیلت پوستین بودی امّا چون مانع نماند پوستین راانداختی اِذَا السَّمَاءُ اْنشَقَّتْ و اِذَا زُلْزِلَتِ الْارْضُ زِلْزَالَهَا اشارت با تست یعنی که تو لذّت اجتماع دیدی اکنون روزی بیاید که لذّت افتراق این اجزا بینی و فراخی آن عالم را مشاهده کنی و ازین تنگناخلاص یابی مثلاً یکی را بچار میخ مقیّد کردند او پندارد که در آن خوش است و لذّت خلاص را فراموش کرد چون از چار میخ برهد بداند که در چه عذاب بود، و همچنان طفلان را پرورش و آسایش در گهواره باشد و در آنک دستهاش را ببندند الّا اگر بالغی را بگهواره مقیّد کنند عذاب باشد وزندان، بعضی را مزه در آنست که گلها شکفته گردند و از غنچه سر بیرون آرند و بعضی را مزه در آنست که اجزای گل جمله متفرّق شود و باصل خود پیوندد، اکنون بعضی خواهند که هیچ یاری و عشق و محبّت و کفر و ایمان نماند تا باصل خود پیوندد زیرا این همه دیوارهاست و موجب ننگیست و دویست و آن عالم موجب فراخیست و وحدتِ مطلق، آن سخن خود چندان عظیم نیست و قوّتی ندارد و چگونه عظیم باشد آخر سخنست، و بلک خود موجب ضعف است موثر حقّست و مهیّج حقّست این در میان روپوش است ترکیب دو سه حرف چه موجب حیات و هیجان باشد مثلاً یکی پیش تو آمد او را مراعات کردی و اهلاً و سهلاًگفتی بآن خوش شد و موجب محبّت گشت و یکی را دو سه دشنام دادی آن دو سه لفظ موجب غضب شد و رنجیدن اکنون چه تعلّق دارد ترکیب دو سه لفظ بزیادتی محبّت و رضا و بر انگیختن غضب ودشمنی الّا حقّ تعالی اینها را اسباب و پرده​ها ساخته است تا نظر هر یکی بر جمال و کمال او نیفتد پردهای ضعیف مناسب نظرهای ضعیف، و او سپس پردها حکمها می​کند و اسباب می​سازد این نان در واقع سبب حیات نیست الّا حق تعالی او را سبب حیات و قوّت ساخته است آخر او جمادست ازین رو که حیات انسانی ندارد چه موجب زیادتی قوّت باشد اگر او را حیاتی بودی خود خویشتن را زنده داشتی.