قرآن کریمبه زبان فارسی

فصل ۵۲

فیه ما فیه — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

پرسیدند معنی این بیت:

ای برادر تو همان اندیشۀمابقی تو استخوان و ریشۀ

فرمود که تو باین معنی نظر کن که همان اندیشه اشارت بآن اندیشۀ مخصوص است و آن را باندیشه عبارت کردیم جهت توّسع امّا فی الحقیقه آن اندیشه نیست و اگر هست این جنس اندیشه نیست که مردم فهم کرده​اند ما را غرض این معنی بود از لفظ اندیشه و اگر کسی این معنی را خواهد که نازل​تر تأویل کند جهت فهم عوام بگوید که اَلْاِنْسَانُ حَیَوَانٌ نَاطِقٌ و نطق اندیشه باشد خواهی مُضمر خواهی مُظهر و غیر آن حیوان باشد پس درست آمد که انسان عبارت از اندیشه است باقی استخوان و ریشه است کلام همچون آفتابست همه آدمیان گرم و زنده ازواند و دایماً آفتاب هست و موجودست و حاضرست و همه ازو دایماً گرمند الّا آفتاب در نظر نمی​آید و نمی​داند که ازو زنده​اند و گرمند، امّا چون بواسطۀ لفظی و عبارتی خواهی شکر خواهی شکایت خواهی خیر خواهی شرّ گفته آید آفتاب در نظر آید همچون که آفتاب فلکی که دایماً تابانست امّا در نظر نمی​آید شعاعش تا بر دیواری نتابد همچنانک تا واسطۀ حرف و صوت نباشد شعاع آفتاب سخن پیدا نشود.

اگرچه دایماً هست زیرا که آفتاب لطیفست وَهُوَاللَّطِیْفُ کثافتی می​باید تا بواسطۀ آن کثافت در نظر آید و ظاهر شود یکی گفت خدا هیچ او را معنیی روی ننمودو خیره و افسرده ماند چونک گفتند خدا چنین کرد و چنین فرمود و چنین نهی کرد گرم شد و دید، پس لطافت حقّ را اگرچه موجود بود و برو می​تافت نمی​دید، تا واسطۀ امر و نهی و خلق و قدرت بوی شرح نکردند نتوانست دین بعضی هستند که از ضعف طاقت انگبین ندارند تا بواسطۀ طعامی مثل زرد برنج و حلوا وغیره توانند خوردن تا قوّت گرفتن تا بجای رسد که عسل را بی​واسطه میخورد پسدانستیم که نطقْ آفتابیست لطیف تابان دایماً غیرمنقطع الّا تو محتاجی بواسطۀ کثیف تا شعاع آفتاب را می​بینی و حظّ می​ستانی چون بجایی برسد که آن شعاع و لطافت را بی واسطۀ کثافت ببینی و بآن خو کنی در تماشای آن گستاخ شوی و قوّت گیری در عین آن دریای لطافت رنگهای عجب و تماشاهای عجب بینی و چه عجب می​اید که آن نطق دایماً در تو هست اگر میگویی و اگر نمی​گوئی و اگرچه دراندیشه​ات نیز نطقی نیست آن لحظه می​گوییم نطق هست دایماً همچنانک گفتند الانسان حیوان ناطقٌ، این حیوانیت در تو دایماً هست تازندۀ، همچنان لازم می​شود که نطق نیز با تو باشد دایماً همچنانک آنجا خاییدن موجب ظهور حیوانیّت است و شرط نیست همچنان نطق را موجب گفتن ولاییدن است و شرط نیست آدمی سه حالت دارد.

اوّلش آنست که گرد خدا نگردد و همه را عبادت و خدمت کند از زن و مرد و از مال و کودک و حجر و خاک و خدا را عبادت نکند باز چون او را معرفتی و اطلاعی حاصل شود غیرخدا را خدمت نکند بازچون درین حالت پیشتر رود خاموش شود نه گوید خدمت خدانمی​کنم ونه گوید خدمت خدا می​کنم بیرون ازین هر دو مرتبت رفته باشد، ازین قوم در عالم آوازۀ بیرون نیامد خدایت نه حاضرست ونه غایب و آفرینندۀ هردوست، یعنی حضور و غیبت پس او غیر هر دو باشد زیرا اگر حاضر باشد، باید که غیبت نباشد، و غیبت هست و حاضر نیز نیست زیرا که عندالحضور غیبت هست پس او موصوف نباشد بحضور و غیبت و الّا لازم آید که از ضدّ ضدّ زاید زیرا که در حالت غیبت لازم شود که حضور را او آفریده باشد، و حضور ضدّ غیبت است، و همچنان در غیبت، پس نشاید که از ضدّ ضدّ زاید ونشاید که حقّ مثل خود آفریند زیرا که می​گوید لَانِدَّلَهُ زیرا که اگر ممکن شود مِثل مِثل را آفریند ترجیح لازم شود بلامُرَجِّحْ و هم لازم آید ایجادُ الشِّیْیءِ نَفْسَهُ و هر دو مُنتفیست، چون اینجا رسیدی بایست و تصرّف مکن، عقل را دیگر اینجا تصرّف نماند تا کنار دریا رسید بایستد چندانک ایستادن نماند، همه سخنها و همه علمها و همه هنرها و همه حرفتها مزه و چاشنی ازین سخن دارند، که اگر آن نباشد در هیچ کاری و حرفتی مزه نماند غایةُ ما فی الباب نمی​دانند ودانستن شرط نیست همچنانک مردی زنی خواسته باشد مالدار که او را گوسفندان و گلّۀ اسبان و غیره باشد و این مرد تیمار داشتِ آن گوسفندان و اسبان میکند وباغها را آب می​دهد اگرچه بآن خدمتها مشغولست مزه آن کارها از وجودِ آن زن دارد که اگر آن زن از میان برخیزد در آن کارها هیچ مزه نماند و سرد شود و بیجان نماید همچنین همه حرفتهای عالم و علوم و غیره زندگانی و خوشی و گرمی از پرتو ذوق عارف دارند که اگر ذوق او نباشد و وجود اودرآن همه کارها ذوق و لذّت نیابند و همه مُرده نماید.