قرآن کریمبه زبان فارسی

فصل ۵۳

فیه ما فیه — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

فرمود اوّل که شعر می​گفتیم داعیۀ بود عظیم که موجب گفتن بود، اکنون در آن وقت اثرها داشت و این ساعت که داعیه فاتر شده است و در غروبست هم اثرها دارد سنّت حق تعالی چنین است که چیزها را در وقت شروق تربیت می​فرماید و ازو اثرهای عظیم و حکمت بسیار پیدا میشود در حالت غروب نیز همان تربیت قایمست رَبُّ الْمَشرِقِ وَالْمَغْرِب یعنی یُرَبّیْ الدَّوَاعِیَ الشّارِقَةَ وَالْغَارِبَةَ معتزله می​گویند که خالق افعال بنده است، و هر فعلی که ازو صادر میشود بنده خالق آن فعلست نشاید که چنین باشد، زیرا که آن فعلی که ازو صادر می​شود یا بواسطۀ این آلتست که دارد مثل عقل و روح و قوّت و جسم یابی واسطه نشاید که او خالق افعال نباشد بواسطۀ آن آلت چون آلت محکوم او نیست، و نشاید که بی این آلت خالق فعل باشد، زیرا محالست که بی آن آلت ازو فعلی آید، پس علی الاطلاق دانستیم که خالق افعال حقّست نه بنده، هر فعلی امّا خیر و اِمّا شرّکه از بنده صادر می​شود، او آن را بنیّتی و پیش نهادی میکند امّا حکمت آن کار همان قدر نباشد که در تصوّر او آید، آن قدر معنی و حکمت و فایده که او رادر آن کار نمود فایدۀ آن همان قدر بود که آن فعل ازو بوجودآید، امّا فواید کلّی آن را خدای می​داند که ازآن چه بَرها خواهد یافتن مثلاً چنانک نماز میکنی بنیّت آنک ترا ثواب باشد در آخرت، و نیک نامی و امان باشد در دنیا، امّا فایدۀ آن نماز همین قدر نخواهدبودن، صدهزار فایده​ها خواهد دادن که آن در وهم تونمی​گذرد آن فایده​ها را خدای داند که بنده را بر آن کار می​دارد اکنون آدمی در دستِ قبضۀ قدرت حقّ همچون کمانست و حقّ تعالی او را درکارها مستعمل می​کند و فاعل در حقیقت حقّست نه کمان، کمان آلتست و واسطه است لیکن بی​خبرست و غافل از حقّ جهت قوام دنیا، زهی عظیم کمانی که آگه شود که من دردست کیستم چه گویم دنیایی را که قوام او و ستون او غفلت باشد، ونمی​بینی که چون کسی را بیدار میکنند از دنیا نیز بیزار می​شود و سرد میشود و او نیز می​گدازد و تلف میشود آدمی از کوچکی که نشو و نما گرفته است بواسطه غفلت بوده است، والّا هرگز نبالیدی و بزرگ نشدی، پس چون او معمور و بزرگ بواسطۀ غفلت شد، باز بروی حقّ تعالی رنجها و مجاهدها جَبراً و اختیاراً برگمارد، تا آن غفلتها را ازو بشوید، و او را پاک گرداند بعد از آن تواند بآن عالم آشنا گشتن وجود آدمی مثال مزبله است تَلِّ سرکین، الّا این تلّ سرکین اگر عزیزست جهتِ آنست که درو خاتم پادشاست و وجود آدمی همچون جوال گندمست، پادشاه ندامیکند که آن گندم را کجا می​بری که صاع من دروست، او ازصاع غافلست، و غرق گندم شده است، اگر از صاع واقف شود بگندم کی التفات کند، اکنون هر اندیشه که ترا بعالم علوی میکشد و از عالم سفلی سرد وفاتر می​گرداند، عکس و پرتو آن صاع است که بیرون می​زند، آدمی میل بآن عالم می کند، و چون بعکسه میل بعالم سفلی کند علامتش آن باشد که آن صاع در پرده پنهان شده باشد.