قرآن کریمبه زبان فارسی

فصل ۶۰

فیه ما فیه — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

تَواتُر شنیدنِ گوش فعل رؤیت می​کند، و حکم رؤیت دارد آنچنانک از پدر و مادر خود زادی، ترا می​گویند که ازیشان زادی تو ندیدی بچشم که ازیشان زادی، امّا باین گفتن بسیار ترا حقیقت میشود که اگر بگویند که تو ازیشان نزادی نشنوی، و همچنانک بغداد و مکّه را از خلق بسیار شنیدۀ بتواتُر که هست اگر بگویند که نیست وسوگند خورند باور نداری پس دانستیم که گوش چون بتواتر شنود حکم دید دارد، همچنانک از روی ظاهر تواتر گفت را حکم دید می​دهند باشد که یک شخصی را گفتِ اوحکم تواتر دارد که او یکی نیست صدهزارست پس یک گفتِ او صدهزار گفت باشد، و این چه عجبت می​آید این پادشاه ظاهر حکم صدهزار دارد اگرچه یکیست، اگر صدهزار بگویند پیش نرود و چون او بگوید پیش رود پس چون در ظاهر این باشد در عالم ارواح بطریق اولی اگرچه عالم را همی گشتی چون برای او نگشتی ترا باری دیگر می​باید گردیدن گرد عالم که قُلْ سِیْرُوافِي الْاَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوْا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ المُکَّذِبِیْنَ آن سیر برای من نبود برای سیرو پیاز بود چون برای او نگشتی برای غرضی بود.

آنغرض حجاب تو شده بود نمی​گذاشت که مرا ببینی همچنانک در بازار کسی را چون بجدّ طلب کنی هیچکس را نبینی، و اگر بینی خلق را چون خیال بینی، یا در کتابی مسئلۀ می​طلبی چون گوش و چشم وهوش از آن یک مسئله پر شده است ورقها می​گردانی و چیزی نمی​بینی پس چون ترا نیّتی و مقصدی غیر این بوده باشد هرجا که گردیده باشی ازآن مقصود پُر بوده باشی این راندیده باشی.

در زمان عمر رضی اللّه عنه شخصی بود سخت پیر شده بود تا بحدّی که فرزندش او را شیر می​داد و چون طفلان می​پرورد عمر رضی اللّه عنه بآن دختر فرمود که درین زمان مانند تو که برپدر حق دارد هیچ فرزندی نباشد او جواب داد که راست می​فرمایی ولیکن میان من و پدر من فرقی هست، اگرچه من در خدمت هیچ تقصیر نمی​کنم که چون پدر مرا می​پرورد و خدمت می​کرد بر من می​لرزید که نبادا بمن آفتی رسد و من پدر را خدمت می​کنم و شب و روز دعا میکنم و مُردن او را از خدا میخواهم تا زحمتش از من منقطع شود من اگر خدمت پدر میکنم آن لرزیدن او بر من آن را از کجا آرم عمر فرمود که هذِهِ اَفْقَهُ مِنْ عُمَرَ یعنی که من بر ظاهر حکم کردن و تو مغز آن را گفتی فقیه آنباشد که بر مغز چیزی مطلّع شود حقیقت آن را بازداند حاشا ا زعمر که ازحقیقت و سرّ کارها واقف نبودی الّا سیرت صحابه چنین بود که خویشتن را بشکنند ودیگران را مدح کنند.

بسیار کس باشد که او را قوّت حضور نباشد حال اودر غیبت خوشتر باشد، همچنانک همه روشنایی روز از آفتابست، الّا اگر کسی همه روز در قُرص آفتاب نظر کند ازو هیچ کاری نیاید و چشمش خیره گردد او را همان بهتر که بکاری مشغول باشد و آن غیبتست ازنظر بقرص آفتاب، و همچنین پیش بیمار ذکر طعامهای خوش مهیّج است او رادر تحصیل قوّت و اشتها الّا حضور آن اطعمه او را زیان باشد، پس معلوم شد که لرزه و عشق می​باید در طلب حقّ هر کرا لرزه نباشد خدمت لرزندگان واجبست او را، هیچ میوۀ بر تنۀ درخت نروید هرگز، زیرا ایشان را لرزه نیست سر شاخها لرزانست، امّا تنۀ درخت نیز مقوّیست سر شاخها را و بواسطۀ میوه از زخم تبر ایمن است و چون لرزۀ تنۀ درخت بتبر خواهد بودن او را نالرزیدن بهتر و سکون اولیتر تا خدمت لرزندگان می​کند.

زیرا معین الدّینست عین الدّین نیست بواسطۀ میمی که زیادت شد بر عین اَلزِّیَادَةُ عَلَي الْکَمَالِ نُقْصَانٌ آن زیادتی میم نقصانست، همچنانک شش انگشت باشد اگرچه زیادتست الّا نقصان باشد احد کمالست و احمد هنوز در مقام کمال نیست چون آن میم برخیزد بکلّی کمال شود یعنی حق محیط همه است هرچه برو بیفزایی نقصان باشد این عدد یک با جملۀ اعداد هست و بی او هیچ عدد ممکن نیست.

سیّد برهان الدّین فایده میفرمود ابلهی گفت در میان سخن او که ما را سخنی می​باید بی مثال باشد، فرمود که تو بی مثالی بیا تا سخن بی مثال شنوی آخر تو مثالی از خود تو این نیستی این شخص تو سایۀ تست، چون یکی می​میرد می​گویند فلانی رفت اگر او این بود پس او کجا رفت، پس معلوم شد کهظاهر تو مثال باطن تست، تا از ظاهر تو بر باطن استدلال گیرند، هر چیز که در نظر می​آید از غلیظیست چنانک نفس در گرما محسوس نمی​شود الّا چون سرما باشد از غلیظی در نظر می​آید برنبی علیه السّلام واجبست که اظهار قوّتِ حقّ کند وبدعوت تنبیه کند الاّ برو واجب نیست که آنکس را بمقام استعداد رساند، زیرا آن کارِ حقّست و حق را دو صفت است قهر و لطف، انبیا مظهرند هر دو را مؤمنان مظهر لطف حقّند و کافران مظهر قهر حق آنها که مقر میشوند خود را در انبیا می​بینند و آواز خود ازو می​شنوند وبوی خود را ازو می​یابند کسی خود را منکر نشود، از آن سبب انبیا می​گویند بامّت که ما شماییم و شما مایید میان ما بیگانگی نیست کسی میگوید که این دست منست هیچ ازو گواه نطلبند زیرا جزویست متّصل، امّا اگر گوید فلانی پسر منست ازو گواه طلبند زیرا آن جزویست منفصل.