قرآن کریمبه زبان فارسی

فصل ۶۱

فیه ما فیه — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

بعضی گفته​اند محبّت موجب خدمتست و این چنین نیست بلک میل محبوب مقتضی خدمتست و اگر محبوب خواهد که محبّ بخدمت مشغول باشد از محبّ هم خدمت آید، و اگر محبوب نخواهد ازو ترک خدمت آید ترک خدمت منافی محبّت نیست، آخر اگر او خدمت نکند آن محبّت درو خدمت میکند، بلک اصل محبّت است و خدمت فرع محبت است، اگر آستین بجنبد آن از جنبیدن دست باشد الّا لازم نیست که اگر دست بجنبد آستین نیز بجنبد مثلاً یکی جبّۀ بزرگ دارد چنانک در جبّه می​غلتد و جبّه نمی​جنبد شاید الّا ممکن نیست که جبّه بجنبد بی جنبیدن شخص بعضی خود جبۀ را شخص پنداشته​اند و آستین را دست انگاشته​اند، موزه و پاچۀ شلوار را پای گمان برده​اند این دست و پا آستین و موزۀ دست و پای دیگرست، میگویند فلان زیردست فلانست و فلان را دست بچندین می​رسد و فلان را سخن دست می​دهد قطعاً غرض از آن دست و پا این دست و پا نیست، آن امیر آمد و ما را گردکرد و خود رفت، همچنانک زنبور موم را با عسل جمع کرد وخود رفت پریّد، زیرا وجود او شرط بود آخر بقای او شرط نیست، مادران و پدران ما مثل زنبورانند که طالبی را با مطلوبی جمع می​کنند، و عاشقی را با معشوقی گرد می​آورند، و ایشان ناگاه می​پرّند حق تعالی ایشان را واسطه کرده است در جمع آوردن موم و عسل و ایشان می​پرّند موم و عسل می​ماند وباغبان، خود ایشان از باغ بیرون نمی​روند این آنچنان باغی نیست که ازینجا توان بیرون رفتن الّا از گوشۀ باغ بگوشۀ باغ می​روند تن ما مانند کندوییست و در آنجا موم و عسل عشق حقّ است زنبوران مادران و پدران اگر چه واسطه​اند الّا تربیت هم از باغبان می​یابند، و کندو را باغبان می​سازد آن زنبوران را حق تعالی صورتی دیگر داد، آنوقت که این کار می​کردند جامه دیگر داشتند بحسب آن کار، چون در آن عالم رفتند لباس گردانیدند، زیرا آنجا ازیشان کاری دیگر می​آید الّا شخص همانست که اوّل بود چنانک مثلاً یکی در رزم رفت و جامۀ رزم پوشید و سلاح بست و خود بر سر نهاد زیرا وقت جنگ بود امّا چون در بزم آید آن جامها را بیرون آورد زیرا بکاری دیگر مشغول خواهد شدن الّا شخص همان باشد الّا چون تو او رادر آن لباس دیده باشی هر وقت که او را یادآوری در آن شکلش و آن لباس خواهی تصوّر کردن، و اگرچه صد لباس گردانیده باشد، یکی انگشتری در موضعی گم کرد اگرچه آن را از آنجا بردند، او گرد آن جای میگردد یعنی من اینجا گم کرده​ام چنانک صاحب تعزیت گرد گور می​گردد و پیرامن خاک بی خبر طواف می​کند و می​بوسد.

یعنی آن انگشتری را اینجا گم کرده​ام و او را آنجا کی گذارند، حقّ تعالی چندین صنعت کرد و اظهار قدرت فرمود تا روزی دو روح را با کالبد تألیف داد برای حکمت الهی، آدمی با کالبد اگر لحظۀ در لحد بنشیند بیم آنست که دیوانه شود فکیف که ازدام صورت و کندۀ قالب بجهدکی آنجا ماند حق تعالی آن را برای تخویف دلها و تجدید تخویف نشانی ساخت تا مردم را ازوحشت گور و خاک تیره ترسی در دل پیدا شود، همچنانک در راه چون کاروان را در موضعی می​زنند ایشان دو سه سنگ بر هم می​نهند جهت نشان، یعنی اینجا موضع خطرست، این گورها نیز همچنین نشانیست محسوس برای محل خطر، آن خوف دریشان اثرها میکند لازم نیست که بعمل آید مثلاً اگر گویند که فلان کس از تو می​ترسد بی آنک فعلی ازو صادر شود ترا در حقّ او مهری ظاهرمیشود قطعاً و اگر بعکس این گویند که فلان هیچ از تو نمی​ترسد و ترا در دل او هیبتی نیست بمجرّد این در دل خشمی سوی او پیدا میگردد، این دویدن اثر خوفست جمله عالم می​دوند الّا دویدن هر یکی مناسب حال او باشد، از آن آدمی نوعی دیگر و ازآن نبات نوعی دیگر و از آنِ روح نوعی دیگر، دویدن روح بی گام و نشان باشد، آخر غوره را بنگر که چند دوید تا بِسوادِ انگوری رسید، همین که شیرین شد فی الحال بدان منزلت برسید، الّا آن دویدن درنظر نمی​آید وحشیّ نیست، الاّ چون بآن مقام برسد، معلوم شود که بسیاری دویده است، تا اینجا رسید، همچنانک کسی در آب می​رفت و کسی رفتن او نمی​دید چون ناگاه سر از آب برآورد معلوم شد که اودرآب می​رفت که اینجا رسید.