حکايت
خواهنده مغربی در صف بزازان حلب می گفت:ای خداوندان نعمت، اگر شما را انصاف بودی و ما را قناعت، رسم سوال از جهان برخاستی.
اى قناعت ! توانگرم گردان
كه وراى تو هيچ نعمت نيست
گنج صبر، اختيار لقمان است
هر كه را صبر نيست، حكمت نيست
* * * *
حکايت
درويشی را شنيدم که در آتش فاقه می سوخت و رقعه بر خرقه همی دوخت و تسکين خاطر مسکين را همی گفت:
به نان قناعت كنيم و جامه دلق
كه بار محنت خود به، كه بار منت خلق
کسی گفتش: چه نشينی که فلان درين شهر طبعی کريم دارد و کرمی عميم، ميان به خدمت آزادگان بسته و بر در دلها نشسته. اگر بر صورت حال تو چنانکه هست وقوف يابد پاس خاطر عزيزان داشتن منت دارد و غنيمت شمارد. گفت: خاموش که در پسی مردن، به که حاجت پيش کسی بردن.
همه رقعه دوختن به و الزام كنج صبر
كز بهر جامه، رقعه بر خواجگان نبشت
حقا كه با عقوبت دوزخ برابر است
رفتن به پايمردى همسايه در بهشت
* * * *
حکايت
يکی از ملوک طبيبی حاذق به خدمت مصطفی صلی الله عليه و سلم فرستاد. سالی در ديار عرب بود و کسی تجربه پيش او نياورد و معالجه از وی در نخواست. پيش پيغمبر آمد و گله کرد که مرين بنده را برای معالجت اصحاب فرستاده اند و درين مدت کسی التفاتی نکرد تا خدمتی کله بر بنده معين است بجای آورد. رسول عليه السلام گفت: اين طايفه را طريقتست که تا اشتها غالب نشود نخورد و هنوز اشتها باقی بود که دست از طعام بدارند. حکيم گفت: اين است موجب تندرستی. زمين ببوسيد و برفت.
سخن آنگه كند حكيم آغاز
يا سر انگشت سوى لقمه دراز
كه ز ناگفتنش خلل زايد
يا ز ناخوردنش به جان آيد
لاجرم حكمتش بود گفتار
خوردش تندرستى آرد بار
* * * *
حکايت
در سيرت اردشير بابکان آمده است که حکيم عرب را پرسيد که روزی چه مايه طعام بايد خوردن؟ گفت: صد درم سنگ کفايت است. گفت: اين قدر چه قوت دهد؟ گفت: هذا المقدار يحملک و مازاد علی ذلک فانت حامله يعنی اينقدر تو را برپای همی دارد و هر چه برين زيادت کنی تو حمال آنی.
خوردن براى زيستن و ذكر كردن است
تو معتقد كه زيستن از بهر خوردن است
* * * *
حکايت
دو درويش خراسانی ملازم صحبت يکديگر سفر کردندی. يکی ضعيف بود که هر به دو شب افطار کردی و ديگر قوی که روزی سه بار خوردی. اتفاقا بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند. هر دو را به خانه ای کردند و در به گل برآوردند. بعد از دو هفته معلوم شد که بی گناهند. در را گشادند. قوی را ديدند مرده و ضعيف جان بسلامت برده. مردم درين عجب ماندند. حکيمی گفت: خلاف اين عجب بودی. آن يکی بسيار خواه بوده است، طاقت بينوايی نياورد به سختی هلاک شد وين دگر خويشتن دار بوده است لاجرم بر عادت خويش صبر کرد و بسلامت ماند.
چو كم خوردن طبيعت شد كسى را
چو سختى پيشش آيد سهل گيرد
وگر تن پرور است اندر فراخى
چو تنگى بيند از سختى بميرد
* * * *
حکايت
يكى از حكما پسر را نهی همی کرد از بسيار خوردن که سيری مردم را رنجور کند. گفت: ای پدر، گرسنگی خلق را بکشد. نشنيده ای که ظريفان گفته اند: بسيری مردن به که گرسنگی بردن. گفت: اندازه نگهدار،كلوا واشربو و لا تسرفوا
نه چندان بخور كز دهانت برآيد
نه چندان كه از ضعف، جانت برآيد
با آنكه در وجود، طعام است عيش نفس
رنج آورد طعام كه بيش از قدر بود
گر گلشكر خورى به تكلف، زيان كند
ور نان خشك دير خورى گلشكر بود
رنجوری را گفتند: دلت چه می خواهد؟ گفت: آنکه دلم چيزی نخواهد.
معده چو كج گشت و شكم درد خاست
سود ندارد همه اسباب راست
* * * *
حکايت
بقالی را درمی چند بر صوفيان گرده آمده بود در واسط. هر روز مطالبت کردی و سخنان با خشونت گفتی. اصحاب از تعنت وی خسته خاطر همی بودند و از تحمل چاره نبود. صاحبدلی در آن ميان گفت: نفس را وعده دادن به طعام آسانتر است که بقال را به درم.
ترك احسان خواجه اوليتر
كاحتمال جفاى بوابان
به تمناى گوشت، مردن به
كه تقاضاى زشت قصابان
* * * *
حکايت
جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول رسيد. کسی گفت: فلان بازرگان نوشدارو دارد اگر بخواهی باشد که دريغ ندارد. گويند آن بازرگان به بخل معروف بود.
گر بجاى نانش اندر سفره بودى آفتاب
تا قيامت روز روشن، كس نديدى در جهان
جوانمرد گفت: اگر خواهم دارو دهد يا ندهد وگر دهد منفعت کند يا نکند. باری، خواستن ازو زهر کشنده است.
هرچه از دو نان به منت خواستى
در تن افزودى و از جان كاستى
حكيمان گفته اند: آب حيات اگر فروشند به آب روی، دانا نخرد که مردن به علت، به از زندگانی بمذلت.
اگر حنظل خورى از دست خوشخو
به از شيرينى از دست ترشروى
* * * *
حکايت
يكى از علما، عيالوار بود و از اين رو خرج بسيار داشت، ولى درآمدش اندك بود، ماجرا را به يكى از بزرگان ثروتمند كه ارادت بسيار به آن عالم داشت، بيان كرد، آن ثروتمند بزرگ، چهره در هم كشيد، و از سؤ ال آن عالم خوشش نيامد.
ز بخت روى ۲۴۸ ترش كرده پيش يار عزيز
مرو كه عيش بر او نيز تلخ گردانى
به حاجتى كه روى تازه روى و خندان رو
فرو نبندد كار گشاده پيشانى
آن ثروتمند بزرگ، كمى بر جيره اى كه به عالم مى داد افزود، ولى از اخلاص او به آن عالم بسيار كاسته شد، پس از چند روز، وقتى كه عالم آن محبت قبلى را از آن ثروتمند نديد، گفت:
نانم افزود آبرويم كاست
بينوايى به از مذلت خواست
* * * *
حکايت
درويشی را ضرورتی پيش آمد. کسی گفت: فلان نعمتی دارد به قياس، اگر بر حاجت تو واقف گردد همانا که در قضای آن توقف روا ندارد. گفت: من او را ندارم. گفت: منت رهبری کنم. دستش گرفت تا به منزل آن شخص درآورد. يکی را ديد لب فروهشته و تند نشسته. برگشت و سخن نگفت. کسی گفتش: چه کردی؟ گفت: عطای او را به لقايش بخشيدم.
مبر حاجت به نزد ترشروى
كه از خوى بدش فرسوده گردى
اگر گويى غم دل با كسى گوى
كه از رويش به نقد آسوده گردى
* * * *
حکايت
خشکسالی در اسکندريه عنان طاقت درويش از دست رفته بود. درهای آسمان بر زمين بسته و فرياد اهل زمين به آسمان پيوسته.
نماند جانورى از وحش و طير و ماهى و مور
كه بر فلك نشد از بى مرادى افغانش
عجب كه دو دل خلق جمع مى نشود
كه ابر گردد و سيلاب ديده بارانش
در چنين سال مخنثی دور از دوستان که سخن در وصف او ترک ادب است، خاصه در حضرت بزرگان و بطريق اهمال از آن در گذشتن هم نشايد که طايفه ای بر عجز گوينده حمل کنند. برين دو بيت اقتصار کنيم که اندک، دليل بسياری باشد و مشتی نمودار خرواری.
اگر تتر بكشد اين مهنث را
تترى را دگر نبايد كشت
چند باشد چو جسر بغدادش
آب در زير و آدمى در پشت
چنين شخصى كه يک طرف از نعمت او شنيدی درين سال نعمتی بی کران داشت، تنگدستان را سيم و زر دادی و مسافران را سفره نهادی. گروهی درويشان از جور فاقه بطاقت رسيده بودند، آهنگ دعوت او کردند و مشاورت به من آوردند. سر از موافقت باز زدم و گفتم.
نخورد شير نيم خورده سگ
ور بمير به سختى اندر غار
تن به بيچارگى و گرسنگى
بنه و دست پيش سفله مدار
گر فريدون شود به نعمت و ملك
بى هنر را به هيچ كس مشمار
پرنيان و نسيج، بر نااهل
لاجورد و طلاست بر ديوار
* * * *
حکايت
حاتم طايی را گفتند: از تو بزرگ همت تر در جهان ديده ای يا شنيده ای؟ گفت: بلی، روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را، پس به گوشه صحرا به حاجتی برون رفته بودم، خارکنی را ديدم پشته فراهم آورده. گفتمش: به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمده اند؟
گفت:
هر كه نان از عمل خويش خورد
منت حاتم طائى نبرد
من او را به همت و جوانمردی از خود برتر ديدم.
* * * *
حکايت
موسی عليه السلام، درويشی را ديد از برهنگی به ريگ اندر شده. گفت: ای موسی دعا کن تا خدا عزوجل مرا کفافی دهد که از بی طاقتی بجان آمدم. موسی دعا کرد و برفت. پس از چند روز که باز آمد از مناجات، مرد را ديد گرفتار و خلقی انبوه برو گرد آمده. گفت: اين چه حالت است؟ گفتند: خمر خورده و عربده کرده و کسی را کشته، اکنون به قصاص فرموده اند. و لطيفان گفته اند:
گربه مسكين اگر پر داشتى
تخم گنجشك از جهان برداشتى
عاجز باشد كه دست قوت يابد
برخيزد و دست عاجزان برتابد
و لو بسط الله الرزق لعباده لبعوا فى الارض:
موسى عليه السلام به حم جهان آفرين اقرار کرد و از تجاسر خويش استغفار.
ماذا اخاضک يا مغرور فی الخطر
حتی هلکت فليت النمل لم يطر
بنده چو جاه آمد و سيم و زرش
سيلى خواهد به ضرورت سرش
آن نشنيدى كه فلاطون چه گفت
مور همان به كه نباشد پرش؟
پدر را عسل بسيار است ولی پسر گرمی دارست.
آن كس كه توانگرت نمى گرداند
او مصلحت تو از تو بهتر داند
* * * *
حکايت
عربی را ديدم در حلقه جوهريان بصره که حکايت همی کرد که وقتی در بيابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنی چيزی با من نمانده بود و دل بر هلاک نهاده که همی ناگاه کيسه ای يافتم پر مرواريد. هرگز آن ذوق و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندم بريان است، باز آن تلخی و نوميدی که معلوم کردم که مرواريد است.
در بيابان خشك و ريگ روان
تشنه را در دهان، چه در چه صدف
مرد بى توشه كاو فتاد از پاى
بر كمربند او چه زر، چه خزف
* * * *
حکايت
همچنين در قاع بسيط مسافری گم شده بود و قوت و قوتش به آخر آمده و درمی چند بر ميان داشت. بسياری بگرديد و ره به جايی نبرد، پس به سختی هلاک شد. طايفه ای برسيدند و درمها ديدند پيش رويش نهاده و بر خاک نبشته:
گر همه زر جعفرى دارد
مرد بى توشه برنگيرد كام
در بيابان فقير سوخته را
شلغم پخته به كه نقره خام
* * * *
حکايت
هرگز از دور زمان نناليده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشيده مگر وقتی که پايم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. به جامع کوفه درآمدم دلتنگ، يکی را ديدم که پای نداشت. سپاس نعمت حق بجای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.
مرغ بريان به چشم مردم سير
كمتر از برگ تره بر خوان است
و آنكه را دستگاه و قوت نيست
شلغم پخته مرغ بريان است
* * * *
حکايت
يكى از ملوک با تنی چند از خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند تا شب درآمد. خانه دهقانی ديدند. ملک گفت: شب آنجا رويم تا زحمت سرما نباشد. يکی از وزرا گفت: لايق قدر پادشاه نيست به خانه دهقانی التجا کردن، هم اينجا خيمه زنيم و آتش کنيم. دهقان را خبر شد، ماحضری ترتيب کرد و پيش آورد و زمين ببوسيد و گفت: قدر بلند سلطان نازل نشدی وليکن نخواستند که قدر دهقان بلند گردد. سلطان را سخن گفتن او مطبوع آمد، شبانگاه به منزل او نقل کردند، بامدادانش خلعت نعمت فرمود. شنيدندش که قدمی چند در رکاب سلطان همی رفت و می گفت:
ز قدر و شوكت سلطان نگشت چيزى كم
از التفات به مهمانسراى دهقانى
كلاه گوشه دهقان به آفتاب رسد
كه سايه بر سرش انداخت چون تو سلطانى
* * * *
حکايت
بازرگانی را شنيدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار. شبی در جزيره کيش مرا به حجره خويش آورد. همه شب نيازمند از سخنهای پريشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و اين قباله فلان زمين است و فلان چيز را فلان ضمين. گاه گفتی: خاطر اسکندريه دارم که هوايی خوش است. باز گفتی: نه، که دريای مغرب مشوش است ؛ سعديا، سفری ديگر در پيش است، اگر آن کرده شود بقيت عمر خويب به گوشه بنشينم. گفتم: آن کدام سفرست؟ گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چين که شنيدم قيمتی عظيم دارد و از آنجا کاسه چينی به روم ارم و ديبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگينه حلبی به يمن و برد يمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشينم. انصاف، ازين ماخوليا چندان فرو گفت که بيش طاقت گفتنش نماند. گفت: ای سعدی، تو هم سخنی بگوی از آنها که ديده ای و شنيده. گفتم:
آن شنيدستى كه در اقصاى غور
بار سالارى بيفتاد از ستور
گفت: چشم تنگ دنيادوست را
يا قناعت پر كند يا خاك گور
* * * *
حکايت
مالداری را شنيدم که به بخل معروف بود که حاتم طايی در کرم. ظاهر حالش به نعمت دنيا آراسته و خست نفس جبلی در وی همچنان متمکن، تا بجايی که نانی به جانی از دست ندادی و گربه بوهريره را به لقمه ای نواختی و سگ اصحاب کهف را استخوانی نينداختی. فی الجمله خانه او را کس نديدی درگشاده و سفره او را سرگشاده.
درويش بجز بوى طعامش نشنيدى
مرغ از پس نان خوردن او ريزه نچيدى
شنيدم که به دريای مغرب اندر، راه مصر را برگرفته بود و خيال فرعونی در سر، حتی اذا ادرکه الغرق، بادی مخالف کشتی برآمد.
با طبع ملولت چه كند هر كه نسازد؟
شرطه همه وقتى نبود لايق كشتى
دست تضرع چه سود بنده محتاج را؟
وقت دعا بر خداى، وقت كرم در بغل
از زر و سيم، راحتى برسان
خويشتن هم تمتعى برگير
وآنگه اين خانه كز تو خواهد ماند
خشتى از سيم و خشتى از زرگير
آورده اند که در مصر اقارب درويش داشت، به بقيت مال او توانگر شدند و جامه های کهن به مرگ او بدريدند و خز و دمياطی بريدند. هم در آن هفته يکی را ديدم از ايشان: بر بادپايی روان، غلامی در پی دوان.
وه كه گر مرده باز گرديدى
به ميان قبيله و پيوند
رد ميراث، سخت تر بودى
وارثان را ز مرگ خويشاوند
به سابقه معرفتی که ميان ما بود آستينش گرفتم و گفتم:
بخور، اين نيك سيرت سره مرد
كان نگونبخت گرد كرد و نخورد
* * * *
حکايت
صيادی ضعيف را ماهی قوی بدام افتاد. طاقت حفظ آن نداشت. ماهی بر او غالب امد و دام از دستش در ربود و برفت.
شد غلامى كه آب جوى آرد
جوى آب آمد و غلام ببرد
دام هر بار ماهى آوردى
ماهى اين بار رفت و دام ببرد
ديگر صيادان دريغ خوردند و ملامتش کردند که چنين صيدی در دامت افتاد و ندانستی نگاه داشتن. گفت: ای برادران، چه توان کردن؟ مرا روزی نبود و ماهی را همچنان روزی مانده بود. صياد بی روزی در دجله نگيرد و ماهی بی اجل بر خشک نميرد.
* * * *
حکايت
دست و پا بريده ای هزارپايی بکشت. صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت: سبحان الله، با هزار پای که داشت چون اجلش فرا رسيد از بی دست و پايی گريختن نتوانست.
چون آيد ز پى دشمن جان ستان
ببندد اجل پاى اسب دوان
در آن دم كه دشمن پياپى رسيد
كمان كيانى نشايد كشيد
* * * *
حکايت
ابلهی ديدم سمين، خلعتی ثمين بر بر و مرکبی تازی در زير و قصبی مصری بر سر کسی گفت: سعدی چگونه همی بينی اين ديبای معلم برين حيوان لايعلم؟ گفتم:
قد شابه بالوری حمار
عجلا جسدا له خوار
يک خلقت زيبا به از هزار خلعت ديبا.
به آدمى نتوان گفت ماند اين حيوان
مگر دراعه و دستار و نقش بيرونش
بگرد در همه اسباب و ملك و هستى او
كه هيچ چيز نبينى حلال جز خونش
* * * *
حکايت
دزدى گدايی را گفت شرم نداری که دست از برای جوی سيم پيش هر لئيم دراز می کنی؟ گفت:
دست دراز از پى يك حبه سيم
به كه ببرند به دانگى و نيم:
* * * *
حکايت
مشت زنی را حکايت کنند که از دهر مخالف بفغان آمده و حلق فراخ از دست تنگ بجان رسيده. شکايت پيش پدر برد و اجازت خواست که عزم سفر دارم مگر به قوت بازو دامن کامی فراچنگ آرم.
فضل و هنر ضايع است تا ننمايد
عود بر آتش نهند و مشك بشايند
پدر گفت: اى پسر!خيال محال از سر بدر کن و پای قناعت در دامن سلامت کش که بزرگان گفته اند: دولت نه کوشيدن است، چاره کم جوشيدن است.
كسى نتواند گرفت دامن دولت به زور
كوشش بى فايده است، وسمه بر ابروى كور
اگر به هر مويت دو صد هنر باشد
هنر به كار نيايد چو بخت بد باشد
پسر گفت: ای پدر فوائد سفر بسيار است از نزهت خاطر و جر منافع و ديدن عجائب و شنيدن غرائب و تفرج بلدان و مجاورت خلان و تحصيل جاه و ادب و مزيد مال و مکتسب و معرفت ياران و تجربت روزگاران چنانکه سالکان طريقت گتفه اند:
تا به دكان و خانه در گروى
هرگز اى خام ! آدم نشوى
برو اندر جهان تفرج كن
پيش از آن روز كه، كز جهان بروى
پدر گفت: ای پسر، منافع سفر چنين که گفتی بی شمار است وليکن مسلم پنج طايفه راست: نخست بازرگانی که با وجود نعمت و مکنت، غلامان و کنيزان دارد دلاويز و شاگردان چابک. هر روزی به شهری و هر شب به مقامی و هر دم به تفرجگاهی از نعيم دنيا متمتع.
منعم به كوه و دشت و بيابان غريب نيست
هر جا كه رفت خيمه زد و خوابگاه ساخت
آن را كه بر مراد جهان نيست دسترس
در زاد و بوم خويش غريب است و ناشناخت
دومی عالمی که به منطق شيرين و قوت فصاحت و مايه بلاغت هر جا که رود به خدمت او اقدام نمايند و اکرام کنند.
وجود مردم دانا مثال زر طلى است
كه هر كجا برود قدر و قيمتش دانند
بزرگ زاده نادان به شهر واماند
كه در ديار غريبش به هيچ نستانند
سيم خوبريويی که درون صاحبدلان به مخالطت او ميل کند که بزرگان گفته اند: اندکی جمال به از بسياری مال و گويند روی زيبا مرهم دلهای خسته است و کليد درهای بسته لاجرم صحبت او را همه جای غنيمت شناسند و خدمتش منت دانند.
شاهد آنجا كه رود، حرمت و عزت بيند
ور برانند به قهرش، پدر و مادر خويش
پر طاووس در اوراق مصاحفديدم
هر كجا پاى نهد دست ندارندش پيش
چو در پسر موافقى و دلبرى بود
انديشه نيست گر پدر از وى برى بود
او گوهر است، گو صدفش در جهان مباش
در يتيم را همه كس مشترى بود
چهارم خوش آوازى که به حنجره داوودی آب از جريان و مرغ از طيران باز دارد. پس بوسيلت اين فضيلت دل مشتاقان صيد کند و اربابی معنی به منادمت او رغبت نمايند و به انواع خدمت کنند.
چه خوش باشد آهنگ نرم حزين
به گوش حريفان مست صبوح
به از روى زيباست آواز خوش
كه آن حظ نفس است و اين قوت روح
يا کمينه پيشه وری که به سعی بازو کفافی حاصل کند تا آبروی از بهر نان ريخته نگردد، چنانکه خردمندان گفته اند:
گر به غريبى رود از شهر خويش
سختى و محنت نبرد پنبه دوز
ور به خرابى فتد ار مملكت
گرسنه خفتد ملك نيم روز
چنين صفتها که بيان کردم ای فرزند در سفر موجب جمعيت خاطر ست و داعيه طيب عيش و آنکه ازين جمله بی بهره است به خيال باطل در جهان برود و ديگر کسش نام و نشان نشنود.
هر آنكه گردش گيتى به كين او برخاست
به غير مصلحتش رهبرى كند ايام
كبوترى كه دگر آشيان نخواهد ديد
قضا همى بردش تا به سوى دانه دام
پسر گفت: ای پدر، قول حما را چگونه مخالفت کنيم که گفته اند: رزق ار چه مقسوم است، به اسباب حصول تعلق شرط است و بلا اگر چه مقدور از ابواب دخول آن احتراز واجب.
رزق اگر چند بى گمان برسد
شرط عقل است جستن از درها
ورچه كس بى اجل نخواهد مرد
تو مرو در دهان اژدرها
درين صورت که منم با پيل دمان بزنم و با شير ژيان پنجه درافکنم. پس مصلحت آن است ای پدر که سفر کنم کزين پيش طاقت بينوايی نمی آرم.
چون مرد در فتاد ز جاى و مقام خويش
ديگر چه غم خورد، همه آفاق جاى او است
شب هر توانگرى به سرايى همى روند
درويش هر كجا كه شب آمد سراى او است
اين بگفت و پدر را وداع کرد و همت خواست و روان شد و با خود همی گفت:
هنرور چو بختش نباشد به كام
به جايى رود كش ندانند نام
همچنين تا برسيد به کنار آبی که سنگ از صلابت او بر سنگ همی آمد و خروش به فرسنگ رفت.
سهمگين آبى كه مرغابى در او ايمن نبود
كمترين اوج، آسيا سنگ از كنارش در ربود
گروهی مردمان را ديد هر يک به قراضه ای د رمعبر نشسته و رخت سفر بسته. جوان را دست عطا بسته بود، زبان ثنا برگشود. چندانکه زاری کرد ياری نکردند. ملاح بی مروت بخنده برگرديد و گفت:
زر ندارى نتوان رفت به زور از دريا
زور ده مرده چه باشد، زر يك مرده بيار
جوان را دل از طعنه ملاح بهم آمد. خواست که ازو انتقام کشد، کشته رفته بود. آواز داد و گفت: اگر بدين جامه که پوشيده دارم قناعت کنی دريغ نيست. ملاح طمع کرد و کشتی بازگردانيد.
بدوزد شره ديده هوشمند
در آرد طمع، مرغ و ماهى ببند
چندانکه ريش و گريبان به دست جوان افتاد به خود درکشيد و ببی محابا کوفتن گرفت. يارش از کشتی بدر آمد تا پشتی کند، همچنين درشتی ديد و پشت بداد. جز اين چاره نداشتند که با او به مصالحت گرايند و به اجرت مسامحت نمايند، کل مداره صدقه.
چو پرخاش بينى تحمل بيار
كه سهلى ببندد در كار زار
به شيرين زبانى و لطف و خوشى
توانى كه پيلى به مويى كشى
به عذر ماضی در قدمش افتادند و بوسه ی چندی به نفاق بر سو چشمش دادند. پس به کشتی درآوردند و روان شدند. تا برسيدند به ستونی از عمارت يونان در آب ايستاده. ملاح گفت: کشتی را خلل هست، يکی از شما که دلاور تر است بايد که بدين ستون برود و خطام کشتی بگيرد تا عمارت کنيم. جوان بغرور دلاوری که در سر داشت از خصم دل آزرده نينديشيد و قول حکما که گفته اند: هر که را رنجی به دل رسانيدی اگر در عقب آن صد راحت برسانی از پاداش آن يک رنجش ايمن مباش که پيکان از جراحت بدر آيد و آزار در دل بماند.
چو خوش گفت بكتاش با خيل تاش
چو دشمن خراشيدى ايمن مباش
مشو ايمن كه تنگ دل گردى
چون ز دستت دلى به تنگ آيد
سنگ بر باره حصار مزن
كه بود از حصار سنگ آيد
چندانکه مقود کشتی به ساعد برپيچيد و بالای ستون رفت، ملاح زمام از کفش درگسلانيد و کشتی براند. بيچاره متحير بماند، روزی دوبلا و محنت کشيد و سختی ديد. سيم خوابش گريبان گرفت و به آب انداخت. بعد شبانروزی دگر برکنار افتاد از حياتش رمقی مانده. برگ درختان خوردن گرفت و بيخ گياهان برآوردن تا اندکی قوت يافت. سر دربيابان نهاد و همی رفت تا تشنه و بی طاقت به سر به چاهی رسيد، قومی بر او گرد آمده و شربتی آب به پشيزی همی آشاميدند. جوان را پشيزی نبود، طلب کرد و بيچارگی نمود رحمت نياوردند. دست تعدی دراز کرد ميسر نشد. بضرورت تنی چند را فرو کوفت، مرداتن غلبه کردند و بی محابا بزدند و مجروح شد.
پشه چو پر شد بزند پيل را
با همه تندى و صلابت كه او است ۲۹۷
مورچگان را چو بود اتفاق
شير ژيان را بدرانند پوست
بحکم ضرورت در پی کاروانی افتاد و برفت. شبانگه برسيدند به مقامی که از دزدان پر خطر بود. کاروانيان را ديد لرزه بر اندام اوفتاده و دل بر هلاک نهاده. گفت: انديشه مداريد که منم درين ميان که بتنها پنجاه مرد را جواب می دهم و ديگران جوانان هم ياری کنند. اين بگفت و مردم کاروان را به لاف او دل قوی گشت و به صحبتش شادمانی کردند و به زاد و آبش دستگيری واجب دانستند. جوان را آتش معده بالا گرفته بود و عنان طاقت از دست رفته. لقمه ای چند از سر اشتها تناول کرد و دمی چند از آب در سرش آشاميد تا ديو درونش بيارميد و بخفت. پيرمردی جهان ديده در آن ميان بود، گفت: ای ياران، من ازين بدرقه شما انديشناکم نه چندانکه از دزدان. چنانکه حکايت کنند که عربی را درمی چند گرد آمده بود و بشب از تشويش لوريان در خانه تنها خوابش نمی برد. يکی از دوستان را پيش خود آورد. تا وحشت تنهايی به ديدار او منصرف کند و شبی چند در صحبت او بود چندانکه بر درمهايش اطلاع يافت، ببرد و بخورد و سفر کرد. بامدادان ديدند عرب را گريانن و عريان. گفتند: حال چيست مگر آن درمهای تو را دزد برد؟ گفت: لا والله بدرقه برد.
هرگز ايمن ز مار ننشستم
كه بدانستم آنچه خصلت او است
زخم دندان دشمنى بتر است
كه نمايد به چشم مردم دوست
چه مى دانيد؟ اگر اين هم از جمله دزدان باشد که بعغياری در ميان ما تعبيه شده است. تا به وقت فرصت يارا ن را خبر دهد. مصلحت آن بينم که مر او را خفته بمانيم و برانيم. جوانان را تدبير پير استوار آمد و مهابتی از مشت زن در دل گرفتند و رخت برداشتند و جوان را خفته بگذاشتند. آنگه خبر يافت که آفتاب در کف تافت. سر برآورد و کاروان رفته ديد. بيچاره بسی بگرديد و ره بجايی نبرد. تشنه و بينوا روی بر خاک و دل بر هلاک نهاده همی گفت:
درشتى كند با غريبان كسى
كه نابود باشد به غربت بسى
مسکين درين سخن بود که پادشه پسری بصيد از لشکريان دور افتاده بود، بالای سرش ايستاده همی شنيد و در هياتش نگه می کرد. صورت ظاهرش پاکيزه و صورت حالش پريشان. پرسيد: از کجايی وبدين جايگه چون افتادی؟ برخی از آنچه بر سر او رفته بود اعادت کرد. ملک زاده را بر حال تباه او رحمت آمد، خلعت و نعمت داد و معتمدی با وی فرستاد تا به شهر خويش آمد. پدر به ديدار او شادمانی کرد و بر سلامت حالش شکر گفت. شبانگه ز آنچه بر سر او گذشته بود از حالت کشتی و جور ملاح و روستايان بر سر چاه و غدر کاروانيان با پدر می گفت. پد رگفت: ای پسر، نگفتمت هنگام رفتن که تهيدستان را دست دليری بسته است و پنجه شيری شکسته؟
چو خوش گفت آن تهى دست سلحشور
جوى زر بهتر از پنجاه من زور
پسر گفت: ای پدر هر آينه تا رنج نبری گنج نبری و تا جان در خطر ننهی بر دشمن ظفر نيابی و تا دانه پريشان نکنی خرمن برنگيری. نبينی به اندک مايه رنجی که بردم چه تحصيل راحت کردم و به نيشی که خوردم چه مايه عسل آوردم.
گرچه بيرون ز رزق نتوان خورد
در طلب كاهلى نشايد كرد
غواص اگر انديشه كند كام نهنگ
هرگز نكند در گرانمايه به چنگ
آسيا سنگ زيرين متحرک نيست لاجرم تحمل بار گران همی کند.
چو خورد شير شرزه در بن غار؟
باز افتاده را چه قوت بود
تا تو در خانه صيد خواهى كرد
دست و پايت چو عنكبوت بود
پدر گفت: ای پسر، تو را درين نوبت فلک ياوری کرد و اقبال رهبری که صاحب دولتی در تو رسيد و بر تو ببخشاييد و کسر حالت را به تفقدی جبر کرد و چنين اتفاق نادر افتد و بر نادر حکم نتوان کرد. زنهار تا بدين طمع دگر باره گرد ولع نگردی.
صياد نه هر بار شگالى ببرد
افتد كه يكى روز پلنگى بخورد
چنانكه يکی از ملوک پارس نگينی گرانمايه بر انگشتری بود. باری بحکم تفرج با تنی چند از خاصان به مصلای شيراز برون رفت. فرمود تا انگشتری را بر گنبد عضد نصب کردند تا هر که تير از حلقه انگشتری بگذراند خاتم او را باشد. اتفاقا چهارصد حکم انداز که در خدمت او بودند جمله خطا کردند مگر کودکی بر بام رباطی که به بازيچه تير از هر طرفی می انداخت. باد صبا تير او را به حلقه انگشتری در بگذرانيد. و خلعت و نعمت يافت و خاتم به وی ارزانی داشتند. پسر تير و کمان را بسوخت. گفتند: چرا کردی؟ گفت: تا رونق نخستين بر جای بماند.
گه بود از حكيم روشن رايى
بر نيايد درست تدبيرى
گاه باشد كه كودكى نادان
به غلط بر هدف زند تيرى
* * * *
حکايت
درويشی را شنيدم که به غاری در نشسته بود و در به روی از جهانيان بسته و ملوک و اغنيا را درچشم همت او شوکت و هيبت نمانده.
هر كه بر خود در سوال گشود
تا بميرد نيازمند بود
آز بگذار و پادشاهى كن
گردن بى طمع بلند بود
يکی از ملوک آن طرف اشارت کرد که توقع به کرم اخلاق مردان چنين است که به نمک با ما موافقت کنند. شيخ رضا داد. بحکم آنکه اجابت دعوت سنت است. ديگر روز ملک بعذر قدمش رفت. عابد از جای برجست و در کنارش قرار گرفت و تلطف کرد و ثنا گفت. چو غايب شد يکی ا زاصحاب پرسيد شيخ را که چندين ملاطفت امروز با پادشه که تو کرد ی خلاف عادت بود و ديگر نديديم. گفت: نشنيده ای که گفته اند:
هر كه را بر سماط بنشستى
واجب آمد به خدمتش برخاست
گوش تواند كه همه عمر وى
نشنود آواز دف و چنگ و نى
ديده شكيبد ز تماشاى باغ
بى گل و نسرين به سر آرد دماغ
ور نبود بالش آگنده پر
خواب توان كرد خزف زير سر
ور نبود دلبر همخوابه پيش
دست توان كرد در آغوش خويش
وين شكم بى هنر پيچ پيچ
صبر ندارد كه بسازد به هيچ