قرآن کریمبه زبان فارسی

باب چهارم: در فوايد خاموشى

گلستان — شیخ مصلح‌الدین سعدی شیرازی

حکايت

يکی را از دوستان گفتم: امتناع سخن گفتنم بعلت آن اختيار آمده است در غالب اوقات که در سخن نيک و بد اتفاق افتد و ديده دشمنان جز بر بدی نمی آيد. گفت: دشمن آن به که نيکی نبيند.

هنر به چشم عداوت، بزرگتر عيب است

گل است سعدى و در چشم دشمنان خار است

نور گيتى فروز چشمه هور

زشت باشد به چشم موشك كور

* * * *

حکايت

بازرگانى را هزار دينار خسارت افتاد. پسر را گفت: نبايد که اين سخن با کسی درميان نهی. گفت: ای پدر، فرمان توراست، نگويم ولی مرا بر فايده اين مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چيست؟ گفت: تا مصيبت دو نشود يکی نقصان مايه و ديگر شماتت همسايه.

مگوى انده خويش با دشمنان

كه لا حول گويند شادى كنان

* * * *

حکايت

جوانی خردمند از فنون فضايل حظی وافر داشت و طبعی نافر، چندانکه در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی. باری پدرش گفت: ای پسر، تو نيز آنچه دانی بگوی. گفت: ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم.

نشنيدى كه صوفيى مى كوفت

زير نعلين خويش ميخى چند؟

آستينش گرفت سرهنگى

كه بيا نعل بر ستورم بند

* * * *

حکايت

عالمی معتبر را مناظره افتاد با يکی از ملاحده لعنهم الله علی حده و به حجت با او بس نيامد، سپر بينداخت و برگشت. کسی گفتش تو را با چندين فضل و ادب که داری با بی دينی حجت نماند؟ گفت: علم من قرآن است و حديث و گفتار مشايخ و او بدينها معقد نيست و نمی شنود. مرا شنيدن کفر او به چه کار آيد.

آن كس كه به قرآن و خبر زو نرهى

آنست جوابش كه جوابش ندهى

* * * *

حکايت

يک روز جالينوس ابلهی را ديد دست در گريبان دانشمندی زده و بی حرمتی همی کرد. گفت: اگر اين نادان نبودی کار وی با نادانان بدينجا نرسيدی.

دو عاقل را نباشد كين و پيكار

نه دانايى ستيزد با سبكسار

اگر نادان به وحشت سخت گويد

خردمندش به نرمى دل بجويد

دو صاحبدل نگهدارند مويى

هميدون سركشى، آزرم جويى

و گر بر هر دو جانب جاهلانند

اگر زنجير باشد بگسلانند

يكى را زشتخويى داد دشنام

تحمل كرد و گفت اى خوب فرجام

بتر زانم كه خواهى گفتن آنى

كه دانم عيب من چون من ندانى

* * * *

حکايت

يکی از حکما را شنيدم که می گفت: هرگز کسی به جهل خويش اقرار نکرده است مگر آ«کسی که چون ديگری در سخن باشد همچنان ناتمام گفته سخن آغاز کند.

سخن را سر است اى خداوند و بن

مياور سخن در ميان سخن

خداوند تدبير و فرهنگ و هوش

نگويد سخن تا نبيند خموش

* * * *

حکايت

تنی چند از بندگان محمود گفتند حسن ميمندی را که سلطان امروز تو را چه گفت در فلان مصلحت؟ گفت: بر شما هم پوشيده نباشد. گفتند: آنچه با تو گويد به امثال ما گفتن روا ندارد. گتف: به اعتماد آنکه داند که نگويم، پس چرا همی پرسيد؟

نه سخن كه برآيد بگويد اهل شناخت

به سر شاه سر خويشتن نبايد باخت

* * * *

حکايت

در عقد بيع سرايی متردد بود م. جهودی گفت: آخر من از کدخدايان اين محلتم وصف اين خانه چنانکه هست از من پرس، بخر که هيتچ عيبی ندارد. گفتم: بجز آنکه تو همسايه منی.

خانه ام را كه چون تو همسايه است

ده درم سيم بد عيار ارزد

لكن اميدوارم بايد بود

كه پس از مرگ تو هزار ارزد

* * * *

حکايت

شاعرى پيش امير دزدان رفت و ثنايی بر او بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند. مسکن برهنه به سرما همی رفت.. سگان در قفای وی افتادند. خواست تا سنگي بردارد و سگان را دفع کند، در زمين يخ گرفته بود، عاجز شد، گتف: اين چه حرامزاده مردمانند، سگ را گشاده اند و سنگ را بسته. امير از غرفه بديد و بشنيد و بخنديد، گفت: ای حکيم، از من چيزی بخواه. گفت: جامه خود را می خواهم اگر انعام فرمايی. رضينا من نوالک بالرحيل.

اميدوار بود آدمى به خير كسان

مرا به خير تو اميد نيست، شر مرسان

سالار دزدان را رحمت بروی آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستينی برو مزيد کرد و درمی چند.

* * * *

حکايت

منجمی به خانه درآمد، يکی مرد بيگانه را ديد با زن او بهم نشسته. دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب برخاست. صاحبدلی که برين واقف بود گفت:

تو بر اوج فلك چه دانى چيست؟

كه ندانى كه در سرايت كيست؟!

* * * *

حکايت

خطيبی کريه الصوت خود را خوش آواز پنداشتی و فرياد بيهده برداشتی. گفتی نعيب غراب البين در پرده الحان است يا آيت انكر الاصوات لصوت الحمير در شان او.

مردم قريه بعلت جاهی که داشت بليتش می کشيدند و اذيتش را مصلحت نمی ديدند تا يکی از خطبای آن اقليم که با او عداوتی نهانی داشت باری بپرسش آمده بودش. گفت: تو را خوابی ديده ام، خير باد. گفتا: چه ديدی؟ گفت: چنان ديدم که تو را آواز خوش بودی و مردمان از انفاس تو در را حت. خطيب اندرين لختی بينديشيد و گفت: اين مبارک خواب است که ددی که مرا بر عيب خود واقف گردانيدی، معلوم شد که آواز ناخوش دارم و خلق از بلند خواندن من در رنج، تو کردم کزين پس خطبه نگويم مگر بآهستگی.

از صحبت دوستى برنجم

كاخلاق بدم حسن نمايد

عيبم هنر و كمال بيند

خارم گل و ياسمن نمايد

كو دشمن شوخ چشم ناپاك

تا عيب مرا به من نمايد

* * * *

حکايت

شخصى در مسجد سنجار بتطوع گفتی به ادايی که مستمعان را ازو نفرت بودی و صاحب مسجد اميری بود عادل، نيک سيرت، نمی خواستش که دل آزرده گردد، گفت: ای جوانمرد، اين مسجد را موذنانند قديم هر يکی را پنج دينار مرتب داشته ام تو را ده دينار می دهم تا جايی ديگر بروی. برين قول اتفاق کردند و برفت. پس از مدتی درگذری پيش امير بازآمد. گفت: ای خداوند، برمن حيف کردی که به ده دينار از آن بقعه بدر کردی که اينجا که رفته بيست دينارم همی دهد تا جای ديگر روم و قبول نمی کنم. امير از خنده بی خود گشت و گفت: زنهار تا نستانی که به پنجاه راضی گردند.

به تيشه كس نخراشد ز روى خارا گل

چنانكه بانگ درشت تو مى خراشد دل

* * * *

حکايت

ناخوش آوازى به بانگ بلند قرآن همی خواند. صاحبدلی بر او بگذشت گفت: تو را مشاهره چندست؟ گفت: هيچ. گفت: پس اين زحمت خود چندان چرا همی دهی؟ گفت: از بهر خدا می خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.

گر تو قرآن بدين نمط خوانی

ببرى رونق مسلمانى