حکايت
حسن ميمندی را گفتند سلطان محمود چندين بنده صاحب جمال دارد که هر يکی بديع جهانی اند، چگونه افتاده است که با هيچ يک از ايشان ميل و محبتی ندارد چنانکه با اياز که حسنی زيادتی ندارد؟ گفت: هر چه به دل فرو آيد در ديده نکو نمايد.
هر كه سلطان مريد او باشد
گر همه بد كند، نكو باشد
وآنكه را پادشه بيندازد
كسش از خيل خانه ننوازد۳۲۷
كسى به ديده انكار گر نگاه كند
نشان صورت يوسف دهد به ناخوبى
و گر به چشم ارادت نگه كنى در ديو
فرشته ايت نمايد به چشم كروبى
* * * *
حکايت
گويند خواجه ای را بنده ای نادرالحسن بود و با وی سبيل مودت و ديانت نظری داشت. بايکی از دوستان گفت: دريغ اين بنده با حسن و شمايلی که دارد اگر زبان درازی و بی ادبی نکردی. گفت: برادر، چو اقرار دوستی کردی توقع خدمت مدار که چون عاشق و معشوقی در ميان آمد مالک و مملوک برخاست.
خواجه با بنده پرى رخسار
چون درآمد به بازى و خنده
نه عجب كو چو خواجه حكم كند
وين كشد بار ناز چون بنده
* * * *
حکايت
پارسايى را ديدم به محبت شخصی گرفتار، نه طاقت صبر و نه يارای گفتار. چندانکه ملامت ديدی و غرامت کشيدی ترک تصابی نگفتی و گفتی:
كوته نكنم ز دامنت دست
ور خود بزنى به تيغ تيزم
بعد از تو ملاذ و ملجاءيى نيست
هم در تو گريزم، ار گريزم
باری ملامتش کردم و گفتم: عقل نفيست را چه شد تا نفس خسيس غالب آمد؟ زمانی بفکرت فرو رفت و گفت ک
هر كجا سلطان عشق آمد، نماند
قوت بازوى تقوا را محل
پاكدامن چون زيد بيچاره اى
اوفتاده تا گريبان در وحل
* * * *
حکايت
يکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده و مطمح نظرش جايی خطرناک و مظنه هلاک. نه لقمه ای که مصور شدی که به کام آيد يا مرغی که به دام افتد.
چو در چشم شاهد نيايد زرت
زر و خاك يكسان نمايد برت
باری بنصيحتش گفتند: ازين خيال محال تجنب کن که خلقی هم بدين هوس که تو داری اسيرند و پای در زنجير. بناليد و گفت:
دوستان گو نصيحتم مكنيد
كه مرا ديده بر ارادت او است
جنگجويان به زور و پنجه و كتف
دشمنان را كشند و خوبان دوست
شرط مودت نباشد به انديشه جان، دل از مهر جانان برگرفتن.
تو كه در بند خويشتن باشى
عشق باز دروغ زن باشى
گر نشايد به دوست ره بردن
شرط يارى است در طلب مردن
گر دست رسد كه آستينش گيرم
ورنه بروم بر آستانش ميرم
متعلقان را که نظر در کار او بود و شفقت به روزگار او، پندش دادند و بندش نهادند و سودی نکرد.
دردا كه طبيب، صبر مى فرمايد
وى نفس حريص را شكر مى بايد
آن شنيدى كه شاهدى بنهفت
با دل از دست رفته اى مى گفت
تا تو را قدر خويشتن باشد
پيش چشمت چه قدر من باشد؟
آورده اند که مر آن پادشه زاده که مملوح نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سر اين ميدان مداومت می نمايد خوش طبع و شيرين زبان و سخنهای لطيف می گويد و نکته های بديع ازو می شنوند و چنين معلوم همی شود که دل آشفته است و شوری در سر دارد. پسر دانست که دل آويخته اوست و اين گرد بلا انگيخته او. مرکب به جانب او راند. چون ديد که نزديک او عزم دارد. بگريست و گفت:
آن كس كه مرا بكشت باز آمد پيش
مانا كه دلش بسوخت بر كشته خويش
چندان که ملاطفت کرد و پرسيدش از کجايی و چه نامی و چه صنعت دانی، در قعر بحر مودت چنان غريق بود که مجال نفس نداشت.
اگر خود هفت سبع از بر بخوانى
چو آشفتى الف ب ت ندانى
گفتا: سخنی با من چرا نگويی که هم از حلقه درويشانم بل که حلقه به گوش ايشانم. آنگه به قوت استيناس محبوب از ميان تلاطم محبت سر برآورد و گفت:
عجب است با وجودت كه وجود من بماند
تو به گفتن اندر آيى و مرا سخن بماند!!
اين بگفت و نعره ای زد و جان به جان آفرين تسليم کرد.
عجب از كشته نباشد به در خيمه دوست
عجب از زنده كه چون جان به در آورد سليم؟
* * * *
حکايت
يکی از متعلمان کمال بهجتی بود و معلم از آنجا که حس بشريت است با حسن بشره او معاملتی داشت و وقتی به خلوتش دريافتی گفتی:
نه آنچنان به تو مشغولم اى بهشتى روى
كه ياد خويشتنم در ضمير مى آيد
ز ديدنت نتوانم كه ديده در بندم
و گر مقابله بينم كه تير مى آيد
باری پسر گفت: آنچنان که در اداب درس من نظری می فرمايی در آداب نفسم نيز تامل فرمای تا اگر در اخلاق من ناپسندی بينی که مرا آن پسند همی نمايد بر آن م اطلاع فرمايی تا به تبديل آن سعی کنم. گفت: ای پسر، اين سخن از ديگری پرس که آن نظر که مرا با تو است جز هر نمی بينم.
چشم بدانديش كه بر كنده باد
عيب نمايد هنرش در نظر
ور هنرى دارى و هفتاد عيب
دوست نبيند بجز آن يك هنر
* * * *
حکايت
شبی ياد دارم که ياری عزيز از در درآمد. چنان بی خود از جای برجستم که چراغم به آستين کشته شد.
سرى طيف من يجلو بطلعته الدجى
شگفت آمد از بختم كه اين دولت از كجا؟
نشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال بديدی چراغ بکشتی به چه معنی؟ گفتم: به دو معنی: يکی اينکه گمان بردم که آفتاب برآمد و ديگر آنکه اين بيتم به خاطر بود.
چون گرانى به پيش شمع آيد
خيزش اندر ميان جمع بكش
ور شكر خنده اى است شيرين لب
آستينش بگير و شمع بكش
* * * *
حکايت
يکی دوستی را که زمانها نديده بود گفت: کجايی که مشتاق بوده ام. گفت: مشتاقی به که ملولی.
دير آمدى اى نگار سرمست
زودت ندهيم دامن از دست
معشوقه كه دير دير بينند
آخر كم از آنكه سير بينند؟
به يك نفس كه برآميخت يار با اغيار
بسى نماند كه غيرت، وجود من بكشد
به خنده گفت كه من شمع جمعم اى سعدى
مرا از آن چه كه پروانه خويشتن بكشد؟
بى اعتنايى يار، آسانتر از محروميت از ديدارش
دانشمندی را ديدم به کسی مبتلا شده و رازش برملا افتاده. جور فراوان بردی و تحمل بی کران کردی. باری بلاطفتش گفتم: دانم که تو را در مودت اين منظور علتی و بنای محبت بر زلتی نيست. با وجود چنين معنی، لايق قدر علما نباشد خود را متهم گردانيدن و جور بی ادبان بردن. گفت: ای يار، دست عتاب از دامن روزگارم بدار، بارها درين مصلحت که تو بينی انديشه کردم و صبر بر جفای او سهل تر آيد همی که صبر از ديدن او و حکما گويند: دل بر مجاهده نهادن آسانتر ست که چشم از مشاهده برگرفتن.
هر كه بى او به سر نشايد برد
گر جفايى كند ببايد برد
روزى، از دست گفتمش زنهار
چند از آن روز گفتم استغفار
نكند دوست زينهار از دوست
دل نهادم بر آنچه خاطر اوست
گر بلطفم به نزد خود خواند
ور به قهرم براند او داند
* * * *
حکايت
در عنفوان جوانی چنانکه افتد و دانی با شاهدی سر و سری داشتم بحکم آنکه حلقی داشت طيب الادا و خلقی کالبدر اذا بدا.
آنكه نبات عارضش آب حيات مى خورد
در شكرش نگه كند هر كه نبات مى خورد
اتفاقا بخلاف طبع از وی حرکتی بديدم که نپسنديدم. دامن ا زو درکشيدم و مهره برچيدم و گفتم:
برو هر چه مى بايدت پيش گير
سر ما ندارى سر خويش گير
شنيدم مى رفت و مى گفت:
شب پره گر وصل آفتاب نخواهد
رونق بازار آفتاب نكاهد
اين بگفت و سفر کرد و پريشانی او در من اثر کرد.
بازى آى و مرا بكش كه پيشت مردن
خوشتر كه پس از تو زندگانى كردن
اما به شکر و منت باری، پس از مدتی بازآمد. ان حلق داوودی متغير شده و جمال يوسفی به زيان آمده و بر سيب زنخدانش چون به گردی نشسته و رونق بازارش شکسته. متوقع که در کنارش گيرم، کناره گرفتم و گفتم:
آن روز كه خط شاهدت بود
صاحب نظر از نظر براندى
امروز بيامدى به صلحش
كش ضمه و فتحه بر نشاندى
تازه بهارا! ورقت زرد شد
ديگ منه كآتش ما سرد شد
چند خرامى و تكبر كنى
دولت پارينه ۳۴۹ تصور كنى؟
پيش كسى رو كه طلبكار تو است
ناز بر آن كن كه خريدار تو است
سبزه در باغ گفته اند خوش است
داند آن كس كه اين سخن گويد
يعنى از روى نيكوان خط سبز
دل عشاق بيشتر جويد
بوستان تو گند نازايست
بس كه بر مى كنى و مى رويد
گر صبر كنى ور نكنى موى بناگوش
اين دولت ايام نكويى به سر آيد
گر دست به جان داشتمى همچو تو بر ريش
نگذاشتمى تا به قيامت كه برآيد
سؤ ال كردم و گفتم: جمال روى تو را
چه شد كه مورچه بر گرد ماه جوشيده است؟
جواب داد ندانم چه بود رويم را
مگر به ماتم حسنم سياه پوشيده است
* * * *
حکايت
يکی را پرسيدند از مستعربان بغداد، ما تقول فی المرد؟ گفت: لاخير فيهم مادام احد هم لطيفا يتخاشن فاذا خشن يتلاطف، يعنی چندانکه خوب و لطيف و نازک اندام است درشتی کنی و سختی چون سخت و درشت شد چنانکه بکاری نيايد تلطف کند و درشتی نمايد.
امرد آنگه كه خوب و شيرين است
تلخ گفتار و تند خوى بود
چون به ريش آمد و به لعنت شد
مردم آمير و مهرجوى بود
* * * *
حکايت
يکی از علما را پرسيدند که يکی با ماه روييست در خلوت نشسته و درها بسته و رقيبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب، چنانکه عرب گويد: التمر يانع والناطور غير مانع. هيچ باشد که به قوت پرهيزگاری ازو بسلامت بماند؟ گفت: اگر از مه رويان بسلامت بماند از بدگويان نماند.
شايد پس كار خويشتن بنشستن
ليكن نتوان زبان مردم بستن
* * * *
حکايت
طوطيی با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده می برد و می گفت: اين چه طلعت مکروه است و هيات ممقوت و منظر ملعون و شمايل ناموزون؟ يا غراب البين، يا ليت بينی، و بينک بعد المشرقين.
على الصباح به روى تو هر كه برخيزد
صباح روز سلامت بر او مسا باشد
به اخترى چو تو در صحبت بايستى
ولى چنين كه تويى در جهان كجا باشد؟
عجب آنکه غراب از مجاورت طوی هم بجان آمده بود و ملول شده، لاحول کنان از گردش گيتی همی ناليد و دستهای تغابن بر يکديگر همی ماليد که اين چه بخت نگون است و طالع دون و ايام بوقلمون، لايق قدر من آنستی که بازاغی به ديوار باغی بر خرامان همی رفتمی.
پارسا را بس اين قدر زندان
كه بود هم طويله رندان
بلی تا چه کردم که روزگارم بعقوبت آن در سلک صحبت چنين ابلهی خودرای، ناجنس، خيره درای، به چنين بند بلا مبتلا گردانيده است؟
كس نيايد به پاى ديوارى
كه بر آن صورتت نگار كنند
گر تو را در بهشت باشد جاى
ديگران دوزخ اختيار كنند
اين ضرب المثل بدان آوردم تا بدانی که صد چندان که دانا را از نادان نفرت است نادان را از دانا وحشت است.
زاهدى در سماع رندان بود
زان ميان گفت شاهدى بلخى
گر ملولى ز ما ترش منشين
كه تو هم در ميان ما تلخى
جمعى چو گل و لاله به هم پيوسته
تو هيزم خشك در ميانى رسته
چون باد مخالف و چو سرما ناخوش
چون برف نشسته اى و چون يخ بسته
* * * *
حکايت
رفيقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بوديم و نمک خورده و بی کران حقوق صحبت ثابت شده. آخر بسبب نفعی اندک آزار خاطر من روا داشت و دوستی سپری شد و اين همه از هر دو طرف دلبستگی بود که شنيدم روزی دوبيت از سخنان من در مجمعی همی گفت:
نگار من چو در آيد به خنده نمكين
نمك زياده كند بر جراحت ريشان
چه بودى ار سر زلفش به دستم افتادى
چو آستين كريمان به دست درويشان
طايفه درويشان بر لطف اين سخن نه که بر حسن سيرت خويش آفرين بردند و او هم درين جمله مبالغه کرده بود و بر فوت صحبت تاسف خورده و به خطای خويش اعتراف نموده. معلوم کردم که از طرف او هم رغبتی هست. اين بيتها فرستادم و صلح کرديم.
نه ما را در ميان عهد و وفا بود
جفا كردى و بد عهدى نمودى؟
به يك بار از جهان دل در تو بستم
ندانستم كه برگردى به زودى
هنوز گر سر صلح است بازآى
كز آن مقبولتر باشى كه بودى
* * * *
حکايت
يکی را زنی صاحب جمال جوان درگذشت و مادر زن فرتوت بعلت کابين در خانه متمکن بماند و مرد از محاورت او بجان رنجيدی و از مجاورت او چاره نديدی تا گروهی آشنايان به پرسيدن آمدندش.
يکی گفتا: چگونه ای در مفارقت يار عزيز؟ گفت: ناديدن زن بر من چنان دشخوار نيست که ديدن مادر زن.
گل به تاراج رفت و خار بماند
گنج برداشتند و مار بماند
ديده بر تارك سنان ديدن
خوشتر از روى دشمنان ديدن
واجب است از هزار دوست بريد
تا يكى دشمنت نبايد ديد
* * * *
حکايت
ياد دارم که در ايام جوانی گذر داشتم. به کويی و نظر با رويی در تموزی که حرورش دهان بخوشانيدی و سمومش مغز استخوان بجوشانيدی، از ضعف بشريت تاب آفتاب هجير نياوردم و التجا به سايه ديواری کردم، مترقب که کسی حر تموز از من به برد آبی فرونشاند که همی ناگاه از ظلمت دهليز خانه ای روشنی بتافت، يعنی جمالی که زبان فصاحت از بيان صباحت او عاجز آيد، چنانکه در شب تاری صبح برآيد يا آب حيات از ظلمات بدر آيد، قدحی بر فاب بر دست و شکر د رآن ريخته و به عرق برآميخته. ندانم به گلابش مطيب کرده بود يا قطره ای چند از گل رويش در آن چکيده. فی الجمله، شراب از دست نگارينش برگرفتم و بخوردم و عمر از سر گرفتم.
خرم آن فرخنده طالع را كه چشم
بر چنين روى اوفتد هر بامداد
مست بيدار گردد نيم شب
مست ساقى روز محشر بامداد
* * * *
حکايت
در سالى محمد خوارزمشاه، رحمه الله عليه با ختا برای مصلحتی صلح اختيار کرد. به جامع کاشغر درآمدم، پسری ديدم نحوی بغايت اعتدال و نهايت جمال چنانکه در امثال او گويند.
معلمت همه شوخى و دلبرى آموخت
جفا و عتاب و ستمگرى آموخت
من آدمى به چنين شكل و خوى و قد و روش
نديده ام مگر اين شيوه از پرى آموخت
مقدمه نحو زمخشری در دست داشت و همی خواند: ضرب زيد عمروا و کان المتعدی عمروا. گتفم: ای پسر، خوارزم و ختا صلح کردند و زيد و عمرو را همچنان خصومت باقيست؟ بخنديد و مولدم پرسيد. گفتم: خاک شيراز. گفت: از سخنان سعدی چه داری؟ گفتم:
بليت بنحوی يصول مغاضبا
علی کزيد فی مقابله العمرو
علی جر ذيل يرفع راسه
و هل یستقيم الرفع من عامل الجر
لختی به انديشه فرو رفت و گفت: غالب اشعار او درين زمين به زبان پارسيست، اگر بگويی بفهم نزديکتر باشد. کلم االناس علی قدر عقولهم. گفتم:
طبع تو را تا هوس نحو كرد
صورت صبر از دل ما محو كرد
اى دل عشاق به دام تو صيد
ما به تو مشغول تو با عمرو و زيد
بامدادان که عزم سفر مصمم شد، گفته بودندش که فلان سعديست. دوان آمد و تلطف کرد و تاسف خورد که چندين مدت چرا نگفتی که منم تا شکر قدوم بزرگان را ميان بخدمت ببستمی.گفتم: با وجودت زمن آواز نيايد که منم. گفتا: چه شود گر درين خطه چندين بر آسايی تا بخدمت مستفيد گرديم؟ گفتم: نتوانم بحکم اين حکايت:
بزرگى ديدم اندر كوهسارى
قناعت كرده از دنيا به غارى
چرا گفتم: به شهر اندر نيايى
كه بارى، بندى از دل برگشايى
بگفت: آنجا پريرويان نغزند
چو گل بسيار شد پيلان بلغزند
اين را بگفتم و بوسه بر سر و روی يکديگر داديم و وداع کرديم.
بوسه دادن به روى دوست چه سود؟
هم در اين لحظه كردنش به درود
سيب گويى وداع بستان كرد
روى از اين نيمه سرخ، و زان سو زرد
* * * *
حکايت
خرقه پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود. يکی از امرای عرب مر او را صد دينار بخشيده تا قربان کند. دزدان خفا جه ناگاه برکاروان زدند و پاک ببردند. بازرگانان گريه و زاری کردن گرفتند. و فرياد بی فايده خواندن.
گر تضرع كنى و گر فرياد
دزد، زر باز پس نخواهد داد
مگر آن درويش صالح که بر قرار خويش مانده بود و تغير در او نيامده. گفتم: مگر معلوم تو را دزد نبرد؟ گفت: بلی بردند وليکن مرا با آن الفتی چنان نبود که به وقت مفارقت خسته دلی باشد.
نبايد بستن اندر چيز و كس دل
كه دل برداشتن كارى است مشكل
گفتم: مناسب حال من است اينچه گفتی که مرا در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت بود و صدق مودت تا بجايی که قبله چشمم جمال او بودی و سود سرمايه عمرم وصال او.
مگر ملائكه بر آسمان، و گرنه بشر
به حسن صورت او در زمين نخواهد بود
ناگهی پای وجودش به گل اجل فرو رفت و دود فراق از دودمانش برآمد. روزها بر سر خاکش مجاورت کردم وز جمله که بر فراق او گفتم:
كاش كان روز كه در پاى تو شد خار اجل
دست گيتى بزدى تيغ هلاكم بر سر
تا در اين روز، جهان بى تو نديدى چشمم
اين منم بر سر خاك تو كه خاكم بر سر
آنكه قرارش نگرفتى و خواب
تا گل و نسرين نفشاندى نخست
گردش گيتى گل رويش بريخت
خار بنان بر سر خاكش برست
بعد از مفارقتش عزم کردم و نيت جزم که بقيت زندگانی فرش هوس درنوردم و گرد مجالست نگردم.
* * * *
حکايت
يکی را از ملوک عرب حديث مجنون و ليلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بيابان نهاده است و زمام عقل از دست داده. بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که در شرف نفس انسان چه خلل ديدی که خوی بهايم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی؟ گفت:
كاش آنانكه عيب من جستند
رويت اى دلستان، بديدنى
تا به جاى ترنج در نظرت
بى خبر دستها بريدندى
تا حقيقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی. فذلكن الذى لمتننى فيه. ملک را در دل آمد جمال ليلی مطالعه کردن تا چه صورت است موجب چندين فتنه، بفرمودش طلب کردن. در احياء عرب بگرديدند و بدست آوردند و پيش ملک در صحن سراچه بداشتند. ملک در هيات او نظر کرد، شخصی ديد سيه فام، باريک اندام. در نظرش حقير آمد، بحکم آنکه کمترين خدام حرم او بجمال ازو در پيش بودند و بزينت بيش. مجنون بفراست دريافت، گفت: از دريچه چشم مجنون بايد در جمال ليلی نظر کردن تا سر مشاهده او بر تو تجلی کند.
تندر ستانرا نباشد درد ريش
جز به هم دردى نگويم درد خويش
گفتن از زنبور بى حاصل بود
با يكى در عمر خود ناخورده نيش
تا تو را حالى نباشد همچو ما
حال ما باشد تو را افسانه پيش
سوز من با ديگرى نسبت نكن
او نمك بر دست و من بر عضو ريش
* * * *
حکايت
جوانى پاکباز پاکرو بود
که با پاکيزه رويی در گرو بود
چنين خواندم که در دريای اعظم
به گردابی درافتادند با هم
چو ملاح آمدش تا دست گيرد
مبادا كاندر آن حالت بميرد
همى گفت از ميان موج و تشوير
مرا بگذار و دست يار من گير
در اين گفتن جهان بر وى بر آشفت
شنيدندش كه جان مى داد و مى گفت:
حديث عشق از آن بطال منيوش
كه در سختى كند يارى فراموش
چنين كردند ياران، زندگانى
ز كار افتاده بشنو تا بدانى
كه سعدى راه و رسم عشقبازى
چنان داند كه در بغداد تازى
اگر مجنون ليلى زنده گشتى
حديث عشق از اين دفتر نبشتى