قرآن کریمبه زبان فارسی

باب ششم: در ناتوانى و پيرى

گلستان — شیخ مصلح‌الدین سعدی شیرازی

حکايت

با طايفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی همی کردم که جوانی درآمد و گفت: درين ميان کسی هست که زبان پارسی بداند؟ غالب اشارت به من کردند. گفتمش: خير است. گفت: پيری صد و پنجاه ساله در حالت نزع است و به زبان عجم چيزی همی گويد و مفهوم ما نمی گردد، گر بکرم رنجه شوی مزد يايی، باشد که وصيتی همی کند. چون به بالينش فراز شدم اين می گفت:

دمى چند گفتم بر آرم به كام

دريغا كه بگرفت راه نفس

دريغا كه بر خوان الوان عمر

دمى خورده بوديم و گفتند: بس

معانی اين سخن را به عربی با شاميان همی فتم و تعجب همی کردند از عمر دراز و تاسف او همچنان بر حيات دنيا. گفتم: چگونه ای درين حالت؟ گفت: چه گويم؟

نديده اى كه چه سختى همى رسد به كسى

كه از دهانش به در مى كنند دندانى؟

اينك مقايسه كن كه در اين حال، بر من چه مى گذرد؟

قياس كن كه چه حالت بود در آن ساعت

كه از وجود عزيزش بدر رود جانى

گفتم: تصور مرگ از خيال خود بدر کن و وهم را بر طبيعت مستولی مگردان که فيلسوفان يونان گفته اند: مزاج ار چه مستقيم بود، اعتماد بقا را نشايد و مرض گرچه هايل، دلالت کلی بر هلاک نکند، اگر فرمايی طبيبی را بخوانم تا معالجت کند. ديده برکرد و بخنديد و گفت:

دست بر هم زند طبيب ظريف

چون حرف بيند اوفتاده حريف

خواجه در بند نقش ايوان است

خانه از پاى بند ويران است

پيرمردى ز نزع مى ناليد

پيرزن صندلش همى ماليد

چون مخبط شد اعتدال مزاج

نه عزيمت اثر كند نه علاج

* * * *

حکايت

پيرمردی حکايت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت با او نشسته و ديده وو دل در او بسته و شبهای دراز نخفتی و بذله ها ولطيفه ها گفتی، باشد که موانست پذيرد و وحشت نگيرد. از جمله می گفتم: بخت بلندت يار بود و چشم بخت بيدار که به صحبت پيری افتادی پخته،پرورده، جهانديده، آرميده، گرم و سرد چشيده، نيک و بد آزموده که حق صحبت می داند و شرط مودت بجای آورد، مشفق و مهربان، خوش طبع و شيرين زبان.

تا توانم دلت به دست آرم

ور بيازاريم نيازارم

ور چو طوطى، شكر بود خورشت

جان شيرين فداى پرورشت

نه گرفتار آمدی به دست جوانی معجب، خيره رای سرتيز، سبک پای که هر دم هوسی پزد و هر لحظه رايی زند و هر شب جايی خسبد و هر روز ياری گيرد.

وفادارى مدار از بلبلان، چشم

كه هر دم بر گلى ديگر سرايند

خلاف پيران که به عقل و ادب زندگانی کنند نه بمقتضای جهل جوانی.

ز خود بهترى جوى و فرصت شمار

كه با چون خودى گم كنى روزگار

گفت: چندين برين نمط بگفتم که گمان بردم که دلش برقيد من آمد و صيد من شد. ناگه نفسی سرد از سر درد برآورد و گفت: چندين سخن که بگفتی در ترازوی عقل من وزن آن سخن ندارد که وقتی شنيدم از قابله خويش که گفت: زن جوان را اگر تيری در پهلو نشيند، به که پيری.

زن كز بر مرد، بى رضا برخيزد

بس فتنه و جنگ از آن سرا برخيزد

فی الجمله امکان موفقت نبود و به مفارقت انجاميد. چون مدت عدت برآمد نکاحش بستند با جوانی تند و ترشروی، تهيدست، بدخوی، جور و جفا می ديد و رنج و عنا می کشيد و شکر نعمت حق همچنان می گفت که الحمدلله که ازان عذاب برهيدم و بدين نعيم مقيم برسيدم.

با اين همه جور و تندخويى

بارت بكشم كه خوبرويى

با تو مرا سوختن اندر عذاب

به كه شدن با دگرى در بهشت

بوى پياز از دهن خوبروى

نغز برآيد كه گل از دست زشت

* * * *

حکايت

مهمان پيری شدم در ديار بکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی. شبی حکايت کرد مرا به عمر خويش بجز اين فرزند نبوده است. درختی درين وادی زيارتگاه است که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند. شبهای دراز در آن پای درخت بر حق ناليده ام تا مرا اين فرزند بخشيده است. شنيدم که پسر با رفيقان آهسته همی گفت: چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدر بمردی. خواجه شادی کنان که پسرم عاقل است و پسر طعنه زنان که پدرم فرتوت است.

سالها بر تو بگذرد كه گذار

نكنى سوى تربت پدرت

تو به جاى پدر چه كردى، خير؟

تا همان چشم دارى از پسرت

* * * *

حکايت

روزی بغرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گريوه ای سست مانده. پيرمردی ضعيف از پس کاروان همی آمد و گفت: چه نشينی که نه جای خفتن است. گفتم: چون روم که نه پای رفتن است؟ گفت: اين نشنيدی که صاحبدلان گفته اند: رفتن و نشستن به که دويدن و گسستن.

ای كه مشتاق منزلى، مشتاب

پند من كار بند و صبر آموز

اسب تازى دوتگ رود به شتاب

اشتر آهسته مى رود شب و روز

* * * *

حکايت

جوانى چست، لطيف، خندان، شيرين زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هيچ نوع غم نيامدی و لب از خنده فراهم. روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نيوفتاد. بعد از آن ديدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بيخ نشاطش بريده و هوس پژمرده. پرسيدمش چگونه ای و چه حالت است؟

گفت: تا کودکان بياوردم دگر کودکی نکردم.

چون پير شدى ز كودكى دست بدار

بازى و ظرافت به جوانان بگذار

طرب نوجوان ز پير مجوى

كه دگر نايد آب رفته به جوى

زرع را چون رسيد وقت درو

نخراميد چنانكه سبزه نو

دور جوانى بشد از دست من

آه و دريغ آن ز من دلفروز

قوت سر چشمه شيرى گذشت

راضيم اكنون چو پنيرى به يوز

پيرزنى موى شيرى سيه كرده بود

گفتم: اى مامك ديرينه روز

موى به تلبيس سيه كرده، گير

راست نخواهد شد اين پشت كوز

* * * *

حکايت

وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم، دل آزرده به کنجی نشست و گريان همی گفت: مگر خردی فراموش کردی که درشتی می کنی.

چه خوش گفت: زالى به فرزند خويش

چو ديدش پلنگ افكن و پيل تن

گر از خرديت ياد آمدى

كه بيچاره بودى در آغوش من

نكردى در اين روز بر من جفا

كه تو شير مردى و من پيرزن

* * * *

حکايت

توانگری بخيل را پسری رنجور بود. نيکخواهان گفتندش: مصلحت آن است که ختم قرآنی کنی از بهر وی يا بذل قربانی. لختی به انديشه فرو رفت و گفت: مصحف مهجور اوليتر است که گله ی دور.

دريغا گردن طاعت نهادن

گرش همره نبودى دست دادن

به دينارى چو خر در گل بمانند

ورالحمدى بخوانى، صد بخوانند

* * * *

حکايت

پيرمردی را گفتند: چرا زن نکنی؟ گفت: با پيرزنانم عيشی نباشد. گفتند: جوانی بخواه، چون مکنت داری. گفت: مرا که پيرم با پيرزنان الفت نيست پس او را که جوان باشد با من که پيرم چه دوستی صورت بندد؟

پرهفطاثله جونی می کند

غشغ مقری ثخی و بونی چش روشت

زور بايد نه زر كه بانو را

گزرى دوست تر كه ده من گوشت

* * * *

حکايت

شنيده ام که درين روزها کهن پيری

خيال بست به پيرانه سر گيرد جفت

بخواست دخترکی خبروی، گوهر نام

چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت

چنانکه رسم عروسی بود تماشا بود

ولی به حمله اول عصای شيخ بخفت

کمان کشيد و نزد بر هدف که نتوان دوخت

مگر به خامه فولاد، جامه هنگفت

به دوستان گله آغاز کرد و حجت ساخت

که خان و مان من، اين شوخ ديده پاک برفت

ميان شوهر و زن جنگ و فتنه خاست چنان

که سر به شحنه و قاضی کشيد و سعدی گفت:

پس از خلافت و شنعت گناه دختر نيست

تو را كه دست بلرزد، گهر چه دانی سفت

سود دريا نيک بودی گر نبودی بيم موج

صحبت گل خوش بدی گر نيستی تشويش خار

دوش چون طاووس می نازيدم اندر باغ وصل

ديگر امروز از فراق يار می پيچم چو مار