در عذر گوید
بنده در پیش شاه دینپرورعقل در جل کشید و جان بر سر
پیش شه نامد این جهان خوردهچون نسیم بهار بیخرده
بنده چون ملک و عدل شاه بدیدخردی داشت پیش شاه کشید
پیش شه نامده است عقل رهیچون نسیم بهار دست تهی
روی زرد و دلی سپید چو شمعاز پی نور و سرخرویی جمع
برده از دین نه از سرِ مردیچون صبا از چمن ره آوردی
ای چو خورشید آسمان جمالوی چو ماه چهارده به کمال
کمر از بهر تو همی بندمکز پی سوختن همی خندم
چون تو گیری به دستم ای دلجویهم تو بویم بسان دستنبوی
عقل را در شرابخانۀ جاندر ره حکمت و بیان و بنان
نیست از عشق کس چو من مستتگو برون آر ار چو من هستت
بندۀ بیطمع منم دانیپس چرا از برم همی راند
فلکم پیرِ صادقان داندخردم پیکِ عاشقان خواند
شفای درد عاشقان شعرمنه چنین خوارمایه دان سعرم
راست چون نور برق ز ابر بلندمن همی گویم و تو خوش میخند
کان فتیله که بر فروزندشتا نشد تافته نسوزندش
آن نبینی میان جمع همیخنده گریم بسان شمع همی
آروزهاست در سرِ قلممکه نه از لوح و دست روح کمم
آن چنان گشت لذّت سخنمکه یکی دم به شست بار زنم
نبود گرچه صاحب هنرمگر برندی مرا ز من خبرم
اندر خط و قلم و کاغذ و خاطر گوید
از دل آبستن است خامۀ منزان همی گِل خورد چو آبستن
کز همه چیز تیره و روشننکند آرزو چو آبستن
سایه باید ز گل چو در ارممامن باید ز بد چو در حرمم
تا ز روز و شب توام اثرستشب من روز و زهر من شکرست
همه را شب ز روز حامل و مندر شبیام که آن شب آبستن
عمر داده به خیره باد مراتا چه زاید ز بامداد مرا
دختر طبع بنده هست چو دینهم سبک روح و هم گران کابین
گرچه از عقل دیده پرهوشمپیش چشم تو حلقه در گوشم
همچو استاد درزی از پی جاهنپسندم گروهه سینۀ ماه
بعد از این معنی کتاب آرمعدد بیت در حساب آرم
فی حسب حاله و بیان احواله و سبب احترازه من اهل الدّنیا
وانزوائه و تجریده منالخلائق و سبب تصنیف هذاالکتاب
حسب حال آنکه دیو آز مراداشت یک چند در گداز مرا
گرد آفاق گشته چون پرگارگرد گردان ز حرص دایرهوار
شاه خرسندیم جمال نمودجمع و منع و طمع محال نمود
شدم اندر طلاب مال ملولاز جهان و جهانیان معزول
بود طبعم ز نظم و نثر نفورچون ز اسکندر مظفّر فور
تا در این حضرتم خرد تلقینکرد این نامۀ بدیع آیین
یادگاری طرازم از پی شاهجان فزای از معانی دلخواه
روش روز را بُوَد وادیمهتدی را ازو بُوَد هادی
عقلا را بُوَد نکو دستورنخورد زان سپس شراب غرور
رستگاری وی درین باشدیادگار خرد چنین باشد
هرزه ناوردهام من این تصنیفجان و دل کردهام در این تألیف
ریسمان کردهام تن و جان راتا به سوزن بکندهام کان را
گرچه هرگز نبود وقت سخندر غریبی غریب شعر چو من
گرچه مولد مرا ز غزنین استنظم شعرم چو نقش ما چین است
خاک غزنین چو من نزاد حکیمآتشی باد خوار و آب ندیم
بهر حکمت برغم انجمنیمر ترا کی گریزد از چو منی
لیکن از روی حکمت لقمانرقم لقمه ماند بر انبان
از تو پرسم حکیموار جواببازده بر طریق صدق و صواب
در همه عالم از دو قاف زمینتا به کاف سماک و تا پروین
از پی شعر کو سخن دانیبهر سیمرغ کو سلیمانی
همه مرغی ز شاخ بسرایدلیک طوطی شکر همی خاید
فی افتخار نفسه علی اهل عصره
خطر من گهر پریشان کردتا که برخاست بانگ بردابرد
در زمانه سخنسرای شدمتن گفتار را بهای شدم
لیک مدح کسی نگفتم منگوهر مدحت تو سفتم من
خدمت چون تو شاه شاه نژادجز فرومایهای نداد به باد
حق عطا داد حکمت و هنرمکی عطا در خطا به کار برم
حق چو آمد نمود باطل پشتروی دستت به از سرِ انگشت
دیدهها شب فراز باید کردروز شد چشم باز باید کرد
گوهر اندر صدف نهفته بماندمدتی غنچه ناشکفته بماند
تا بدین عهد نامه اندر ذکرزانکه در پرده بود معنی بکر
معنی بکر از آن سوی تو شتافتکه همی مرد جست و مرد نیافت
همچو پیلست کار بخرد راپیل یا شاه راست یا خود را
همه بازان این جهان پیرندیا مگسخوار یا ملخگیرند
همه پیران این زمانۀ بدهمچو طفلند خرد و ساده خرد
نیست اندر جهان نفْس و نفَسباز سیمرغ گیر چون من کس
بنده چون ابتدای مدحت شاهکرد فکرت به سلخ و غرّۀ ماه
گفت عقل ای دلت ز مهرش پُراز تو دریای مدح وز من دُر
دُرفشان کن ز لفظ و معنی زودزانکه خاموشیت ندارد سود
عندلیبی نواسرای از سروسر چه در خس کشیدهای چو تذرو
زانکه دریا نه لافزن باشدیا دُرش بهر خویشتن باشد
صدف جان و دل شکافتهامتا چنین دُر ازو بیافتهام
اندرین دولت از پی یادیکردم اکنون سنایی آبادی
شهری از دار عدن خرّمترقصری از مصر عصر معظمتر
الفـ او خلف عزّت و نصر استضعف آن جفت باب این قصر است
بنگر ایوان این کتاب به جانزانکه از راه دیده این نتوان
در عدد گرچه پر ملک فلکیستبا حروف شهادتین یکیست
نکته چون زلف حور در تفسیررمز چون قصر عدن بیتقصیر
طاقهاش از طراوت و تبجیلهمچو کوی سرائلی در نیل
خانهاش از ریا و طمع و فضولپاک و عالی چو خاندان رسول
بوم او ساخته ز بام فلکواندرو فرش پرّ و بال ملک
ظاهرش همچو حور مشکین مویباطنش چون بهار خندان روی
خشتی از زرّ و خشتی از گوهرجویی از مشک و جویی از عنبر
هر نهالی جهانی از معنیهر گیاهی مثالی از طوبی
کرده از بهر روی دلجویشآب جانها روان به هر جویش
نقش او بر گیاه کبش فدیصدقاللّٰه در دو گوش ندی
اندرو صد هزار پرده ز نوروز پس پرده صدهزاران حور
ظرف حرفش چو زلف مهرویاننقطۀ خال رخ زرهمویان
واندرو قصری از حقیقت و صدقنام آن قصر کرده مقعد صدق
شهری آباد پر ز نعمت و نازدَرِ دروازه بر غریبان باز
اندرو بهر یمن و عزّت و بختصفت شاه برنشسته به تخت
گرچه نظم سخن به غزنین بوددست او پایبند پروین بود
هست بایسته از پی دهریاین چنین قصر در چنین شهری
زین چنین شهر دهر خرّم بادساکنش وصف شاه عالم باد
گر بجویند سال دیگر از اینزین سخن نسخه باشد اندر چین
شاه طمغاج سازدش تعویذقیصر روم را شدست لذیذ
زین سخنهای خوش چو آب زلالگشت طالب به هند در چیپال
عقلا را شده است این مونسفضلا را بنفشه و نرگس
جاهلان را بسان افسانهستزانکه جاهل ز علم بیگانهست
باغ دانش چه جای جهّالستعلم و دانش غذای ابدالست
بود باید نهان ز خلق جهانکرد باید سخن ز خلق نهان
خاطرم گفت مر مرا در سرّکای به فضل تو روزگار مقرّ
کانی از محض عقل کندی بازشوری اندر جهان فکندی باز
زود پیش آر خوب و تازه سخنکه خَلق شد کتابهای کهن
زین سپس تا همی سخن رانندحکمای زمانه این خوانند
تا بنا کردهام چنین شهریمثل این کس ندیده در دهری
صحن جنّت ورا شده میدانهم جنّت ز نعمت الوان
عسل و می درو روان گشتهآب و شیرش غذای جان گشته
واندرو قصرهایی از یاقوتگشته ارواح را جمالش قوت
واندرو حوریان با زیورخاک بومش عبیر و سنگ و دُرر
چیست زین باغ نزد پر رشکانجز مگر جیک جیک گنجشکان
همچو طوبی است تازه و خوش و نوبه همه جایگه رسیده چنو
هر بیان آفتاب برهانیهر سخن فردخانۀ جانی
شسته از بهر رنگ و بویش راخرد از آب روی رویش را
هریکی بیت ازو جهانی علمهریکی معنی آسمانی حلم
مطلبش سخت چون گهر در کانمأخذش سهل چون هوا در جان
به معانی گران به لفظ سبکچون عروسی به زیر شعر تُنُک
به جهانش ببرده از تگ و پویآفتاب از جمال و باد از بوی
عالم عقل طالبش گشتهنیست اوهام غالبش گشته
برده این را ز بهر قوّت ملکبه ره آورده شرق و غرب فلک
ای صبا از برای روحالقدسبر گذر بر درِ حظیرۀ قدس
بر تن و جان ناکسان و کسانچرب و شیرین چو روغن بلسان
هرکه یعقوبوار چشم خردبگشاید برای خاطر خود
بیند این روضۀ بهشت مراکه حکایت کند سرشت مرا
از معانی و لفظ نامعیوبیوسفس از درون و بیرون خوب
تلخ و شیرین چو می به طعم و اثرهمچو دشنام یار و پند پدر
نکته و حرف و ظرف او به اثرآتش و آب او نه خشک و نه تر
تری خویش حرف پنهان داشتورنه کاغذ چه طاقت آن داشت
زین نکوتر سخن نگوید کستا به حشر این جهانیان را بس
این گهر را مباد تا محشرحسد و بخل و جهل قیمتگر
قیمتش گر خرد کند عالمور معاند کند کم از دو درم
سوی حاسد چه این چه بانگ ستورگرگ و یوسف یکی بُوَد سوی کور
چون زبان حسد بود نخاسیوسفی یابی از دو گز کرباس
لیک زو دزد برکند دیدهتا نگیرد کسیش دزدیده
کس نگفت این چنین سخن به جهانور کسی گفت گو بیار و بخوان
زین نمط هرچه در جهان سخن استگر یکی ور هزار زانِ من است
همچو جان دارد این گزیده سخنکه نگردد بهرزه هرزه کهن
هر زمان تازهتر بُوَد نمطشخصم خواند همه حدیث بطش
وانکه این مسترق کند باشدهمچو آنکس که خاره بتراشد
دزد اینند زیرک و ابلهچون دبیران ز نقش بسماللّٰه
آنکه دزدی کند ازین گفتارپنج پایست زشت و کژ رفتار
ببرد رومی و بیارد کُردببرد اطلس و ببافد بُرد
چون به نام خودش نمونه کندچون خودش زشت و با شگونه کند
این فرومایگان سندان راوین ملامت خران رندان را
گرچه خوانها نهند نانشان کوورچه صورت کنند جانشان کو
گرچه صورت نگاری آسانستجان نهادن نه کار ایشانست
صورتی کاندرو نباشد جانکی شود سوی او ملک مهمان
صورت بیروان بُوَد مردارپاک را با پلید و مرده چه کار
چه کند چونش گفت روح نگارکه در این نقش مرده روح درآر
مرد نقّاش صورتی بنگاشتپرده از پیش نقش خود برداشت
جان در آن صورت بدیع و عجیباز سرِ صنعتی لطیف و غریب
فی بیان حاله و حسب احواله رحمةاللّٰه علیه
گر در آورد یافت خلد و نعیمورنه جای ویست قعر جحیم
آنکه پهلو همی زند با منپهلویی را نداند از دامن
شعر من گل محال او خار استخود خریدار ما پدیدارست
حکما را بُوَد به خوان جلاللقمه و سحر و نظم هر سه حلال
جاهلان را ز حرص و بخل مداملقمه و شرب و نطق هر سه حرام
چون کنم عقد گوهر از کانیروح قدسی درو دمد جانی
زنده و تازه کرد چون طوبیشدل و جان را طراوت معنیش
گفتۀ من روان شمار رَواندر دو عالم چو چشمۀ حیوان
شعر ابنای عصر اندر شرّهم روانست لیک سوی سقر
آب نیکو بود روان در دهلیک در ریگ نا روانی به
آب چون شد روان چه سازد باغریگ چون شد روان بلخشد راغ
آب منصف روان روان باشدلیک سیلش هلاک جان باشد
شعر من سوی کافر و مؤمنهمچو آبست و نفس ازو ایمن
حکمت این حکیم ژاژ فروشهست مانند کرّی اندر گوش
حکم او هم روان بُوَد در شورسیم بَد هم روان بود بر کور
شرع و شعر از روان و جان خیزدعشر و خمس از ضیاع و کان خیزد
از تن و طبع شرع و شعر نزادتودۀ شوره عشر و خمس نداد
همچو آبست این سخن به جهانپاک و روشن روانفزا و روان
چون ز قرآن گذشتی و اخبارنیست کس را برین نمط گفتار
کردی از نیستی به من نسبشدیو قرآن پارسی لقبش
گویمت گر کنی ز من تو سؤالاین نکوتر بسی که سبع طوال
پس علیرغم جاهلیت راوز پی مردی و حمیّت را
با روان و خرد بیامیزشبر درِ کعبۀ دل آویزش
تن ز نقشش همی بیابد جانجان ز مغزش همی ببندد کان
فضلا متّفق شدند برینکه کلامی گزیده نیست جز این
خط اوراق این سخن گه رنگسیه و خوش دلست چون شه رنگ
آفتابیست این سخن کز عزّدر تراجع نیوفتد هرگز
هرکه این بشنود به گوش از دورلحن داود ظن برد ز زبور
سر به سر حکمت و مواعظ و پندبنده را پند و رند را ترفند
شعر من صورت روان بدنستخط من خامش شکر سخن است
هرکه را اندرین دو جهل و شکیستشعر من جانش را یکی و یکی است
در سرایی که مکر و فن داردتازگی گفتههای من دارد
لذّتی دارد این سخن تازهکه بخ خوبی گذشت از اندازه
رسانیدهام سخن به کمالمیبترسم که راه یافت زوال
چون به غایت رسد سخن به جهانزود آید در آن سخن نقصان
بیتی از شعر من سوی بد حالکم نباشد ز بیست بیتالمال
گرچه در غفلت اندرین سی سالدفتر من سیاه کرد خیال
این سخنها ز کاتب چپ و راستعذر سیصد هزار ساله بخواست
کردم از خاطری ز لؤلؤ پُردامن آخرالزمان پر دُر
آنچه زین نظم در شمار آمدعدد بیت دههزار آمد
بعد ازین گر اجل کند تأخیرآنچه تقصیر شد شود توفیر
هرکه زین پس به شاعری پویدیا نگوید وگرنه زین گوید
زین سخن کاصل عالم افروزیستدان که پیروز بخت را روزیست
هرکه او طالب اذای منستخون اوداج او غذای منست
این حدیث از پی دل ابلیسگر بننوشت خصم گو منویس
کز پی تشنگان علّیّینکاتب جان همی نویسد این
بد نژادی که دیو زاد بُوَدگر بننویسد این ز داد بُوَد
قدر این شعر دیو چه شناسدبوم خورشید دید بهراسد
چه بُوَد زین شنیعتر بیدادلحن داود و کرّ مادرزاد
پیش این گفته سر فرود آردسخن آرای هرچه بردارد
جاهلی کو شنید این سخنانیا بدید این لطیف سرو بنان
جز به صورت بدو نپیونددزانکه بر ریش خویش میخندد
اینت رنجی که کور شمع خردپس بخسبد درو همی نگرد
شمع بیهودهدان تو در بر کورلحن داود و مستمع چو ستور
تو به گلبن ده آب حیوان راگو برو خاک خور مغیلان را
خاتم انبیا محمّد بودخاتم شاعران منم همه سود
هرکه او گشته طالب مجدستشفی او ز لفظ بوالمجدست
زانکه جدّ را به جدّ شدم بنیتکرد مجدود ماضیم کنیت
شعرا را به لفظ مقصودمزین قبل نام گشت مجدودم
به خدا ار به زیر چرخ کبودچون منی هست و بود و خواهد بود
خاطرم چاکریست حکمپذیرهرچه گویم بیار گوید گیر
آنکه او منصف است و زیرک سارنشمارد به بازی این گفتار
هزل اگر با جدست گو میباشکه نه از زیرکان کمند اوباش
چون مرا اندرین سفر که رهستزر و جو هست و عیسی و خر هست
بخورد آنچه هست در خور اوآنچه زر عیسی آنچه جو خر او
نیک باید بُوَد ز روی شمارنیکی بی بدی تو چشم مدار
هرکجا راحتیست صد رنج استزیر رنج اندرون همه گنج است
زانکه در زیر هفت و پنج و چهارنیست مُل بیخمار و گُل بیخار
این جهانیست خوب و زشت بهموآن جهان دوزخ و بهشت بهم
در جهانی که نظم او ز دوییستباعثش بدخویی و نیک خوییست
نز پی نظم پادشاهی اوقهر و لطف است با الهی او
تو بد و نیک دیدهای به جهانخیر و شرّ و کفر با ایمان
قبض و بسطست در جهان حیاتضرّ و نفعست در مزاج نبات
قبض و بسطی که در جهان دلستهمچو در شکل و صورت آب و گلست
مصلحت راست این دو رنگی اونه بجهلست ترک و زنگی او
هرکه او خیره ساز و مستحلستگر بدزدد ز شعر من بحلست
نیست از عقل وقت مهمانیلقمه تنها زدن ز لقمانی
چه حکیمی بُوَد که خوان بنهدباغبان را نوالهای ندهد
میزبانی خاص خوی بدستدعوت عام کردن از خردست
میزبانی چو خوانی آرایدترّه همچون بره به کار آید
گرچه با هزل جدّ چو بیگانهستهزل من همچو جدّ هم از خانهست
شاه را چون خزانه آرایدچیز بد همچو نیک درباید
هزل من هزل نیست تعلیمستبیت من بیت نیست اقلیمست
تو چه دانی که اندر این اقلیمعقل مرشد چه میکند تعلیم
یعنی ار جدّ اوست جان آویزهزلش از سحر شد روان آمیز
شکر گویم که هست نزد هنرهزلم از جدّ دیگران خوشتر
فصل اندر ضعف و پیری
راکعم کرد روزگار حسوداز پس این رکوع چیست سجود
تا جوانی مددگه من بودجوی عمرم پر آب روشن بود
آخر از آب من ز پاک بریخاک سردی ببرد و باد تری
مرد چون پیر گشت عاجز گشتشاب را شیب و عجز عاجز گشت
روزگار حسود بیباکماز دل شوخ و جان غمناکم
کرد پشتم کمان و کام چو تیرکرد رویم چو قیر و موی چو شیر
کرده از بهر پشت نامه مرابرنهاده به نامه عامه مرا
پای بر پایم آمد از غم شستلاجرم دست میزنم بر دست
پس چو نور شباب حاضر نیستتار پیری و تیر هردو یکیست
گشت بالا دوتا و با تن گفتکه همی زیر خاک باید خفت
لاجرم رغم هردو دیدۀ منجوهر عمر به گزیدۀ من
خوش خوش از من جهان هزل و مجازعاریتها همی ستاند باز
کاندرین کارگاه هزل و هوسواندرین تنگنای مانده نفس
مرد را عارض سیاه نکوستکاندُه دشمنست و شادی دوست
در نگر در من ای رفیق به مهرسوی آن مرگ سرخ و زردی چهر
تا بدانی که پیش از آن ایّامدر سرای غرور و گلشن کام
فصل اندر تبدیل حال
بدر بودم شدم هلال مثالنه بخندند ابلهان ز هلال
چون هلال دوتا شدم باریکگشت عالم به چشم من تاریک
پنبه از گوش کرد بیرون مرگکه بساز از برای رفتن برگ
شیر یک سالگیم کرد اثرپس چل سال گرد عارض و سر
چون درین کارگاه بیاستادعمر دادم به ابلهی بر باد
شب برناییم به نیمه رسیدصبح پیریم در زمان بدمید
بنمردیم تا به بوالعجبیبندیدیم صبح نیم شبی
موی و دل شد چو شیر و چون قطرانزین دو مرغ سیه سپید زمان
آن سیاهی ز موی رفت به دلوین سپیدی ز دل به موست بحل
دل من همچو برف و دندان بُدمویم همچون که نفط و قطران بُد
لیکن اکنون شدست دل قطرانموی بستد سپیدی از دندان
بنگر ای خواجه در رخ و پشتمشد چو انگشت هر ده انگشتم
ریش چون روی پنبه زار شدهروی چون پشت سوسمار شده
عمر بگذشته کی دهد نیرو که بقا در بقا بود نیکو
بهر آن عیش بینواست مراکآب در پیش آسیاست مرا
آدمی خود جوان زبون باشدخیمۀ عمر پیر چون باشد
مه فتاده عمود بشکستهمیخ سوده طناب بگسسته
عمر دادم بجملگی بر بادبر من آمد ز شصت صد بیداد
مانده همچون معانی باریکبیخطر سوی خاطر تاریک
در تمنا بُدم که گردم پیروین زمان من ز پیریم به نفیر
پیر با چیز نیست خواجه عزیزپیر بیچیز را که داشت به چیز
عمر باقی چراغ دان بر خیراین مثل هست عُمر باقی پیر
گاهی افزون و گاه کم گرددگه بخندد گهی دژم گردد
سر به سوی زمین فرو بردهبه نمی زنده وز دمی مرده
تا نمیباشد اندرو روغنگاه تاری شود گهی روشن
این همه بیهُدست و عاریتستاجل او را تمام عافیتیست
پیر را خاصه بدخو و بیبرگنیست یک دستگیر همچون مرگ
پیر در دست طفل باشد اسیرپشه گیرد چو باشه گردد پیر
عمر ما جمله مستعار بُوَدعقل را زین حیات عار بُوَد
مرد عاقل ز لهو پرهیزدزین چنین عُمر عقل بگریزد
عُمر تن مرد را اسیر کندمرد را عُمر عشق پیر کند
مرد پیر از بقای جانان شدبا چنین عُمر پیر نتوان شد
هرکه او رنگ و بوی راست اسیرزن و کودک بود نه مرد و نه پیر
پیر کز جنبش ستاره بُوَدگرچه پیرست شیرخواره بُوَد
ای بسا پیر با شمایل خوبلیک نزد خرد شده معیوب
همچو نیلوفر به جان و به دستآسمان رنگ و آفتابپرست
آن جوانی که گرد غفلت گشتآن نه عمر آن فضول بود گذشت
دل از این عمر مختصر برگیرکز چنین عمر کس نگردد پیر
سیرم از عمر و زندگانی خویشمیبگریم بر این جوانی خویش
زندگانی که نبودش حاصلمرد عاقل در آن نبندد دل
عجز و ضعفست حاصل کارمبه ضعیفی چو زیرم و زارم
پیر شکل ارچه با بها باشدبَرِ عاقل کم از هبا باشد
پیر باید که راه دیده بُوَدتا برِ عقل برگزیده بُوَد
هست پیر از ولایت دینستآن که گویند پیر پیر اینست
شیر بدروز کهل وقت زئیرزارتر نالد از ضعیفی زیر
چون به دست زَمن زمِن باشیتو نباشی مسن مسن باشی
زیر چرخست رسم پیر و جوانزیر چرخ این نباشد و هم آن
ای برادر نصیحتم بشنوبه خدا و به کدخدا بگرو
جز به تدبیر پیر کار مکنپیر دانش نه پیر چرخ کهن
پیر حکمت نه پیر هفت اخترپیر ملّت نه پیر چار گهر
چون براهیم پیر ملّت بودتختش از صدق و تاج خلّت بود
او برفت از میان و کم پایستملّت او هنوز برجایست
مرد باید که باشد از دل و دیناز گه امر تا به یومالدّین
همچو آدم جوان کهل رواننه چو ابلیس تنش پیر و جوان
از سرای دماغ و حجرۀ دلگر یکی دم زند همی عاقل
در سر آید همی به ده جا دمتا به لب زین عنا و درد و الم
این جهان را ممارست کردمگرد از اومید خود برآوردم
زین حیاتم زخود ملال آمدزندگانی مرا وبال آمد
التمثّل فیالاجتهاد
ابن خطّاب آن به مردی فردکعب احبار ازو روایت کرد
گفت اگر نه ز بهر این سه خصالبودیی بودمی حیات وبال
کردمی اختیار خود را مرگاین حیاتم دگر نبودی برگ
لیکن از بهر این سه خصلت رامیپسندم حیات و مهلت را
کعب گوید که گفتمش ای میراین سه خصلت بگو و باز مگیر
گفت عمّر یکی که گه گاهیدر سبیل خدای هر راهی
میدویم و جهاد میجوییمدر ره غزو شاد میپوییم
دوم آنست کز پی طاعتسر به سجده بریم هر ساعت
گاه و بیگه خدای میخوانیمبه خدایی ورا همی دانیم
سیم آن کین جماعت مشتاقکه جلیساند بیریا و نفاق
سخن حق ز ما همی شنوندهمچو مرغ گرسنه دانه چنند
یا چو ریگی که تفته گشت از تابآب یابد خورد به سیری آب
از پی این سه خصلتم دلخوشبر سرِ آب پای در آتش
به حیات از برای خلق خدادادم از بهر کردگار رضا
گرنه از بهر این سه حال بُدیزین حیاتم بسی ملال بُدی
در رهایی جستن جان گوید از تن
رقص کن پیش دل به چارۀ خویشخرقه کن دلق چارپارۀ خویش
زانکه در بارگاه بیبندینبود جان و جامه پیوندی
چند باشد به بند نان با تودو جوان مرد عقل و جان با تو
چون شه آباد شد شهید آمدآنگه از عقل و شرع یابی داد
آتش اندر زن از پی دین رامیخ خرپشتۀ شیاطین را
چار طبع است در سرای رحیلآلت چار میخ عزرائیل
مرگکش زندگی ز ارکانستنه سزاوار عالم جانست
رمه راهیست از سرای فناخلق را سوی کشتزار بقا
چار مرغند چار طبع بدنبهر دین جمله را بزن گردن
برهم آمیز پر و بال همهپس نگه کن به کار و حال همه
بر سر چار کوه دین بر نهبازخوان جمله را به جدّ برجه
پس به ایمان و عقل و صدق و دلیلزنده کن هرچهار را چو خلیل
جان نپرد به سوی معدن خویشتا نگردی پیاده از تن خویش
تا نیاید ز حس برون حیوانره نیابد به مرتبۀ انسان
پس چو انسان ز نفس ناطقه رستروح قدسی به جای آن بنشست
چون برون شد ز جان گویندهشد به جان فرشتگان زنده
ای ز شهوت شکم زده آهارخبه از هیضه وز شره ناهار
گر ترا برگ راه مرگ بودبر دلت قلب مرگ برگ بود
گر ترا هیچ برگ برگستیای خوشا کت جهان مرگستی
مالت اینجاست همچو جسم از پوستزان اجل دشمنی و دنیی دوست
عقبی باقیت نمیبایددنیی فانیت کجا پاید
زر به عقبی ده ار حلال بودکه دل آنجا بود که مال بود
گر به عقبی ترا بُدی زر و سیمراه عقبی ترا بُدی تسلیم
ور ترا رای مشورت برگستپیر پخته درین جهان مرگست
پس درین منزل فریب و هوسمشورت گر کنی برو کن و بس
مرگ را جوی کاندرین منزلمرگ حقست و زندگی باطل
باطلی را رها کن از پی حقتا بدانی تو عقبی مطلق
چون ازین دامگاه آهرمنجان بپرید خاک بر سر تن
تن خود را برای عالم دلمکن از بهر هیچ، هیچ خجل
میچشانش همیشه تلخ و ترشگر از این مُرد مُرد ورنه بکش
که تن از جان همیشه نور گرفتجان ز علم و هنر سرور گرفت
آنکه جان را به علم پروردستنیست او خار بن که پروردست
اندر تفضیل سخن خویش گوید
از همه شاعران به اصل و به فرعمن حکیمم به قول صاحب شرع
شعر من شرح شرع و دین باشدشاعر راست گوی این باشد
قسم من دان ز جملۀ شعرااز پیمبر من از خدای آلا
قدر من کم کند عدو گه گاهچون دبیران ز نقش بسماللّٰه
کی شود ز آفت دبیر و قلمقدر بسماللّٰه از دو مُدبر کم
کس بنگرفت ماهی از تابهدیو باشد مقیم گرمابه
حایض او من شده به گرمابهماهی او من طپیده در تابه
مرغ خانه که اندر آب افتاددان که در ورطۀ عذاب افتاد
بندۀ دین و چاکر ورعمشاعری راست گوی و بیطمعم
همچو آبم به هرکجا باشمتا نیابی گرانبها باشم
من شناسم که چیست نور شرابکه بسی خوردهام غرور سراب
آب نایافته گران باشدچون بیابند رایگان باشد
آب چون کم بود به جان جویندچون بیابند کون بدان شویند
آنگهی کاب را عزیز کننددر زمان جای او گمیز کنند
اندر مدح خواجۀ عمید احمدبن مسعود تیشه
و وصف حال خانهای گوید که از جهت حکیم سنایی کرده بود
و اسباب مهیّا گردانیده
دوستی مخلص اندرین شهرمکرد از صدق و دوستی بهرم
خانهای بهر من به رحمت دلکرد و یک دست جامه خانه ز ظل
سقف او وقف خانۀ افلاکخوانده در صحن مالکالاملاک
خشت او از بهشت داده خبرخاکش از باد و آب برده اثر
از برای دلِ منِ رنجورکرده یک دست جامه خانه ز نور
این نه عیبست نزد هشیارانزانکه بس خفتهاند بیداران
هست تنهایی اندرین منزلحجرۀ جان و سبز خانۀ دل
من به تنهایی اندرین بنیادبا دلی پر ز غم نشستم شاد
من درین خانۀ خجسته نهادبودم از پشت عقل و روی نهاد
نقش آن خانۀ بهی بارشخلل بام بود و دیوارش
واندر آن خانه مونس از همه کسسایۀ خانۀ من و من و بس
خانه تاریک و مرد بیمایهسایهای باشد از بر سایه
مونس من درین چنین خانهخاطر تیز و عقل فرزانه
اندرین خانه بیشر و شورمراست خواهی چو مرده در گورم
هر سخن کان به جای خود باشدکاتب الوحی آن خرد باشد
در تماشای فکرت از اغیارسایۀ خانه هم نیابد بار
نبود همچو موش مرد سخنسایه پرورد و خانه ویرانکن
مرد قانع نه مرد لوس بُوَدکز طمع گربه چاپلوس بُوَد
یمدح الشیخ الامام جمالالدّین فخرالاسلام تاج
الخطباء احمدبن محمّدالملقّب بالحذور
خلق از این خانه بر حذر باشدخواجه احمد حذورتر باشد
آنکه خامهش ز سحر بر قرطاسشب و روزی نگاشت از انقاس
معنی اندر میان خط سیاهدرج کرده چو دین میان گناه
گرنه آن سحر کردی اندر دمآب کاغذ ببردی آب از نم
جگر گرم را خطش چو شمالنم پذیرفته چون ادیم زلال
اوست فهرست و سرجریدۀ علماوست بنیاد جود و مایۀ حلم
آسمان قدر و مشتری دیدارمنتجب خلق منتخب گفتار
خاطرش تیزرو بسان شهابکَون را با دلش نمانده حجاب
شربت شرع باغ دین خدایاز غبار خیال کرده جُدای
همچو شرع از مخالفت دور استدر همه کار خویش معذور است
فیلسوف و حکیم و دیندارستراست چون چشم عقل بیدارست
نیست از اهل روزگار چنوآب کاغذ نگاهدار چنو
نکند ظرف حرف را به اثرآتش و آب او نه خشک و نه تر
نطق او در ره جواب و سؤالتازه و خوش چو در بهار شمال
تازیان را شکال بر بستهلاشکان را فسار بگسسته
گرچه خود نیست لایق قایلقابل قول او شود باقل
از بزرگان کفایت او داردراست خواهی ولایت او دارد
تا بود بر زخانش دولت و فرّبوسه زن همچو کاغذ و دفتر
حفظ او آب روی شرع آرداصل او اصلها به فرع آرد
منبرش چرخ و او چو خورشید استمجلسش قصر و او چو جمشید است
هرچه گوید همه بدیع بُوَدهر شریفی برش وضیع بُوَد
همچو آب روان بود سخنشسر نپیچد کسی ز کن مکنش
لفظ او خلق را جواب دهدهم براندازهها ثواب دهد
نبود همچو گفت او گفتارراحت روح خود از آن گفت آر
هرگهی کو به درس بنشیندعقل در مجلسش دُرر چیند
عقل گردد ز لفظ او مدهوشنفس گوید که یک زمان خاموش
تا سماع حدیث خوب کنیمروح را پاک و بیعیوب کنیم
هرچه گوید همه نکو باشدگفتۀ او همه چنو باشد
بخت و دولت هوای او دارندخواجه و شاه رای او دارند
برتر از هفت چرخ همّت اوستبر کریمان اثر ز نعمت اوست
آب عذبست نکته بر نامهآتش باد پیکرش خامه
بینی آنگه که خواجه کلک ربودتا کند عقل را ز جان خشنود
هندوی مشک خانه عنبر فامبر درِ روم کرده رایت رام
در فصاحت زبان چو بگشایدبسته گیرد زمانه را شاید
زانکه آنکس که خواجۀ دل شدزود و عالم چو شاه عادل شد
شد مسلّم ولایت جاهشقبلۀ عقل گشت درگاهش
لب من باد بر ستانۀ اواندرین جان فروز خانۀ او
باد تا روز محشر اقبالشکه مهنّاست قدر و اقبالش
باد تا هست ماه و مهر و سپهرجاه او چون سپهر و رخ چون مهر
در قناعت و انزوای خویش گوید
ای که در زیر طبع گردونیچند گویی مرا که از دونی
با چنین گنج در چنین گنجیچه گنه گنج را تو ناگنجی
رنج با گنج و زحمت نااهلچون بریدی طمع ترا شد سهل
زحمت خود ز اهل عصر بکاههرچه خواهی ز خالق خودخواه
خلق را جمله صورتی انگارهیچی از هیچ خلق طمع مدار
جُرم من اندرین چه میدانیچون بدیدی کمال نادانی
نرسد در ولایت دل خویشهیچ بیحوصله به حاصل خویش
فیالقناعة
گوشهای گیر از این جهان مجازتوشۀ آن جهان درو میساز
نه ترا با کسی بُوَد پیوندتا تو گوئی بدرد و آنکس خند
دولت دین چو روی بنمایدپشت بر کاینات فرماید
دیده چون کحل آشنایی یافتدل تاریک روشنایی یافت
گرد دریا و رود جیحون گردماهی از تابه صید نکند مرد
این دو روزه حیات نزد خردچه خوشو ناخوشو چه نیکو چه بد
زین دو روزه حیات و پیوندیبه خدای ار تو هیچ بربندی
باش تا چنگ مرگ دریا زدنای حلقت ز نان بپردازد
زانکه در عالم فریب و هوسکس نکرد اعتماد بر دو نفس
طبع بربود شه قوی نبودتخت بر آب مستوی نبود
نبود زیر عرش دانا رااستوی عرشه علی الما را
باش تا عقل افکند فرشتحل کند استوی علیالعرشت
باش تا صبح صلح روی دهدشاه شامان درای کوی زند
پس در این چند روزه پیوندیکُنج محراب و گنج خرسندی
دیدۀ عقل دار در احمدتا ز راه لحد رسی با حد
احد اندر لحد چو جایت ساختسرِ فردوسیان سرایت ساخت
روضهای گشت بر تو کنج لحدفرش روضه ز گنج فضل احد
چون به محراب حقشتابی تونور حق در دو دیده یابی تو
بده از خون دیده در محراباز درون طوبی یقین را آب
تا به هر جا که شاخ او برسدمیوههای فراخ او برسد
حکایت
آن شنیدی که بود پنبهزنیمفلس و قلتبانش خواند زنی
گفتش ای زن مرا به نادانیمفلس و قلتبان چرا خوانی
چه بود جرم من چو باشم منمفلس از چرخ و قلتبان از زن
زیرکی را که دل نخواهد رنجعافیت کنج به قناعت گنج
هرکه این کنج و گنج بگذاردکس از او او ز کس نیازارد
زانکه در دهر سگ پرستانندراست چون موش آفت نانند
صدهزاران فتوح در یکدمبه بر آید ز آدم و عالم
بیدل و دین ازین خداوندیبه خدای ار تو هیچ بربندی
دور شو زین جهان که آنِ تو نیستچه بوی آنِ او که آنِ تو نیست
بیتو ایّام کارها کردستچون تو بسیار کس رها کردست
پیش از این بس که بود چرخ کبودزین سپس بس که نیز خواهد بود
بر وفای زمانه کیسه مدوزبگذرانش به قوت روز به روز
بر بُراق خرد نشین پیوستدور باش از هوای گاوپرست
چه کنی خویش خویشت اللّٰه بسهرچه زو بگذری هوا و هوس
صدق به صدق مخرقه یله کنساز کشتی به بحر در خله کن
ذرهای صدق به که اندر راهبجز از صدق نیست هیچ پناه
آهو از صدق اگر شود آگاهشیر گیرد به کمترین روباه
بهاقلی بسنده کن در راهچند از این باقلی کرمک خواه
قوم موسی چو از براق خرددور ماندند درگذرگه بد
از سمند هدی گسسته چو چنگرختادبار بسته بر خر لنگ
از نهاد نهال صد سالهبیخ بر داد شاخ گوساله
از هوا این چنین بسی بینیمگسی را چو کرگسی بینی
خرمگس کم حیات بسیار آزکرگس اندک نیاز افزون ناز
مگسی با حدث قناعت کردکرگس اندر هوا شجاعت کرد
زان قناعت بضاعت و خواریستزین شجاعت شناعت و زاریست
کارت آن به کز آن رهد عاقلاُنست آن به کز آن رمد جاهل
سینه را همچو چرک ساز حصارزان سپس باش گو جهان پر مار
سینه را هرکه حصن خود سازدملک هفت آسمان بدو نازد
عمر بر مرد غمر چه فروشیدر هوا و هوس چرا کوشی
با دو چشم پر آب رخ به دل آرخندۀ بیهده به گل بگذار
که بهین مایه از ره جد و جدّسنّت احمدست و فرض احد
طاعت ایزدی بضاعت راسنّت احمدي شفاعت را
فرضاللّٰه چون به جای آریعرش را سر به زیر پای آری
سنّت مصطفی چو بگزاریکافر و گبر را نیازاری
خوی خود را بدین دو نیکو کنسنّت این و خدمت او کن
التمثیل
از پی نای و چنگ بوالخداشخانهای تنگ ساخت بوالنباش
تا همی گربه نای دارد و چنگموش را چیست به ز خانۀ تنگ
تا بود گربه مهتر بازارنبود موش جلد دوکاندار
تا بود گربه در کمان کمینموش را گلشن است زیر زمین
تیز کرده است ای خردمندانگربۀ مرگ چنگل و دندان
تا کرا همچو موش دریابدسوی جانش چو گربه بشتابد
اندرین کارگه به روز و به شبچنگلش تابدار و جان در تب
چون ز تاب و تبت کشید به دماز وجودت ربود سوی عدم
مینوازد همی ترا الحقآن طبیب طمع خر احمق
مینداند ز روی کم عقلیپشت معنی نمود بینقلی
چنگ و دندان چو مرگ دریازدموش را گربه هیچ ننوازد
پیشوای کسی که بنده بُوَدپند او از نبی بسنده بُوَد
با تن دردناک و با دل ریشنرسد کس به کامۀ دل خویش
حکایت
آن شنیدی که رفت نادانیبه عیادت به درد دندانی
گفت با دست از این مباش حزینگفت آری ولیک سوی تو این
باد باشد چو بیخبر باشیآب و آتش چو خاک برپاشی
بر من این درد کوه پولادستچون تو زین فارغی ترا بادست
چون دل و دست همزبان دارمعافیت به چو این و آن دارم
چژک را چون نه تیغ و نه سپرستسینه مرچزک را حصار سر است
لاجرم زین کند زمین شدیارلاجرم زان حصار گیرد مار
من ز بهر تو مانده اندر کنجتو لقب کرده مر مرا ناکنج
تخم تا در زمین نمانده سه ماهبر ازو کی خوری به خرمنگاه
در زمستان سه مه بیاسایدپس بهاری چنان بیاراید
من که در خانه خود چنین باشماز پی خوان اهل دین باشم
چون همی خوانِ دانش آرایمکی ز مطبخ به سوی باغ آیم
کم از آن کز تو رخ نهان دارممردۀ نفس را روان دارم
از بلا کنج از آن نپردازمتا ترا کنج عافیت سازم
تا دلم چون بهشت نور دهدنور تنها نه صد سرور دهد
زان همی در به رخ فراز کنمتات صد در ز عقل باز کنم
نبود نیز گرد هر کلبهخانه و کوی گرد چون گربه
بلکه مرد سخن به هر جاییچون زنان کم جهد به هر پایی
جان گوینده چون نکو گویدزاب جان روی دل همی شوید
بیشۀ نظم را چو شیر بُوَدجان نه زین چار طبع چیر بُوَد
خود مرا نیست بیتو زهره و بسخیرهرویی و بیخودی چو مگس
چون نه مردان طمع و پر خاشمخاره را خیره خیر چه تراشم
گورخر چون نداد کس را دستنه ز پالان و رنج بار برست
گرچه شد ز اهل روزگار جداچه کمست آخر از مگس عنقا
سوسماری که فارغست از آبچه سرِ آب نزد او چه سراب
تو مرا گویی ای خر طنّازسوی درگاه این بزرگان تاز
نکنی خدمت این بزرگان راسخت بیحرمتی دل و جان را
کی شود سوی لاهی اللهیعاشق تابه کی شود ماهی
زال چون ماده گاو بگذاردکی سپاس سبوس بردارد
باغ دین و خرد بُوَد خلوتپردۀ نیک و بد بُوَد خلوت
هرکه خلوت گزید راحت دیدخلوت آمد مراد را چو کلید
باز دارد به خاصه بهر ورعکهنۀ نو ترا ز ننگ طمع
ضد با ضد یار چون باشداشتر بیمهار چون باشد
در صفت خلوت و تنهایی گوید
سلوتی نیست روح را از کسسلوت روح خلوت آمد و بس
دهر بد رای و خلق بد بینندراهت این است و مردمان اینند
یا به خلوت به خوش دلی تن زنیا بر اینها نشین و جان میکن
کی فروشد خرد به رستۀ جانآب سیساله را به تایی نان
مگس و گربه سوی خوان پویندسگ و زاغند کاستخوان جویند
گربه از بهر لقمهای به صد خواریمیکشد با خروش و با زاری
گربه از بهر لقمه جور بردببر و شیر و پانگ خود بدرد
باز شیر درنده در صحراگورخر را همی درد تنها
در وصف بیطمعی و خویشتنداری خود گوید
من نه مرد زن و زر و جاهمبه خدا ار کنم وگر خواهم
گر تو تاجی دهی ز احسانمبه سرِ تو که تاج نستانم
زانکه چون طوق منّتت بکشملقمۀ خوان نعمتت نچشم
نبوم بهر طمع مدحت گویاین نیابی ز من جز از من جوی
نه کهن خواهم از کسی و نه نونیک داند ز خوی من خسرو
نکنم جز ترا ثنا چکنمکار خود کردهام بها چکنم
مادر موسیم که از شاهمشیر فرزند را بها خواهم
دل من جست از این سرای مجازاز نیاز خرد نه از سرِ ناز
جسته بهر سلامت تن راسر گریبان و پای دامن را
مرد خرسند کم پذیرد چیزشیر چون شیر شد نگیرد چیز
مشنو از شب پرک حکایت خورگرد دریا برآی و نیلوفر
اندر افتخار خویش فرماید
ذم شنیدی ز مرغ عیسیرومدحم اکنون ز آفتاب شنو
گرچه چون من سخنگزاری نیستبهتر از شاه گوش داری نیست
ورچه زین به سخن گزارد شاهچشم دارم که گوش دارد شاه
خود چه گویم که در سپید و سیاهنیک دانم که نیک داند شاه
همچو شمس است شعر من تابانلیک جرمش در آسمان پنهان
مثلّ مادح تو چون جانستفعل پیدا و ذات پنهانست
نافه و نحل و پیله را مانمکه ز پیدا بهست پنهانم
مه که خورشید را برو بندندچون جدا گشت ازو برو خندند
بر کهی کز مهان نهان باشدگر بخندند جای آن باشد
باشد از دور خوش به گوش مجازاز من آوازه وز دهل آواز
خاصه سست و ضعیفم و والهچون دل نافه و تن ناقه
چون نباشد بر اوج گردون مهپس عُطارد همیشه تنها به
همچو ابرم ز دست مشتی گلآب در چشم و آتش اندر دل
آب و آتش ز دیده و دل منغرقه دارد همیشه منزل من
باد در زیر امر و فرمانتملک هم گوشۀ سلیمانت
عقل و فرهنگ و جود دین تو بادنقش جاوید بر نگین تو باد
آفریننده باد یار تراکافرید او بزرگوار ترا
اندر ضعف خویش گوید
آن چنان در سخن ضعیف تنمکه یکی دم به شست بار زنم
نبود گرچه صاحب هنرمگر برندی مرا ز خود خبرم
سایۀ من گرم بگیرد پایتا قیامت بداردم بر جای
سایه را این کمال از افزونیستهیچ دانی که ذات او بر چیست
راه بر دَم زن درین منزلآن چنان سخت شد ز سستی دل
که دم از دل ز بس که ره بیندتا به لب چار جای بنشیند
مر مرا زین صفت طبیب بدیدجسم نبسود لیک ناله شنید
گفت این شخص ناپدید شدستروح از او نیز هم بعید شدست
چکنم روی باز گشتن نیستشخص را وقت دست شستن نیست
ورنه از عمر دست شسته امیهمچو از نان ز جان گسسته امی
همچو نیلوفرم به جان پیوستآسمان رنگ و آفتابپرست
فلک نحس را دراین تربتنان ز ذلّست و آبش از کربت
گرچه جان در بدن هراسان بوددر خراسان مرا خور آسان بود
که به یک بیت اگر بخواستمیغم دل را به جان بکاستمی
هست در دور چرخ غمّازشای دریغا سنایی آوازش
اندر بد دلی خویش گوید
مم اندر ولایت خسروهمچو خفّاش بد دل و شبرو
روز از بددلی چو خفّاشمکه نخواهم که صید کس باشم
دلم از نیک و بد رمان باشدزانکه هشیار بدگمان باشد
اهل صورت بدند و نزد خردهرکه از بد گریخت نبود بد
کام چون نیست گان تیز بهستهمچو ناوک ز کژ گریز بهست
مرد کز ابلهان نهان باشددر چنین جای جای آن باشد
نه بجست از بلای بدکاریمصطفی با عتیق در غاری
یک جهان پر بغیض و کافر دلبرحقم گر بترسم از باطل
چنگل باز را همی دانمدر هوا مرغدل چنین زانم
نز پی دانه مرغکی صدباربنگرد پیش و پس یمین و یسار
از پی آن چنان بداندیش استکش غم جان ز عشق نان بیش است
جای آن هست کش غم تلف استکه جهان گرسنه است و او علف است
هست معذور اگر بداندیش استکه جهان را بدی ز به پیش است
غم جان چون به خدمت تو درمآنکه هرگز نخوردهام نخورم
هیچ مگزین به دوستی خس راکو کسی کو کسی بود کس را
پس در این روزگار نزد خردنیک تست آنکه زوت نبود بد
به خدا ار بدیدهام روزیزین همه خلق محتشم گوزی
تا بدانستهام که مردم چیستاندر آن حیرتم که مردم کیست
کردهام اختیار غفلت و جهلزین چنین عالمی پر از نااهل
بر جهان دهر عزل نیکان خواندبد فزون گشت و نیک هیچ نماند
حکایت
آن شنیدی که مرغکی در شخدید در زیر ریگ پنهان فخ
گفت تو کیستی چنین بد حالگفت هستم ستودۀ ابدال
چیست این زه که بر میان داریبه چه معنی همی نهان داری
گفت این زه نگاهدار من استدر بد و نیک نیک یار من است
من میان بسته بهر طاعت راگوشه بگزیدهام قناعت را
گفت این گندم از برای چراستدر میان دو چیز از چپ و راست
گفت هستم به قوت حاجتمندهست حیوان به قوت اندر بند
راتبم گندمیست هر روزیاز یکی پارسای دلسوزی
هیچ بازت ندارم ار بخوریراتب روز من اگر ببری
سر فرو کرد و گندمک برکندحلقش از حلقها بماند به بند
مرغ گفتا که من شدم باریمفتادت چو من خریداری
هیچ فاسق مرا ز راه نبردزاهدی کرد گردنم را خرد
به خدایم فریفت مکّاریاین چنین نابکار غدّاری
هرکه او بهر لقمه شد پویانزود مانند من شود بیجان
کردهام اختیار غفلت و جهلزین چنین عالمی پر از نااهل
من وفایی ندیدهام ز خسانگر تو دیدی سلام من برسان
فی ذمالجهال والناصحین لهم
نوح را گرچه عمر داد الهاندرین خاک نهصد و پنجاه
کرد دعوت به آشکار و نهانکافران را به هر زمان و اوان
خلق نشنید هیچ دعوت نوحهیچ کس قول او نداشت فتوح
اندر آن طول عمر نهصد سالسی و نه تن ز وی شنید مقال
وآن دگر قوم چون زبان بگشادهمه را جملگی به طوفان داد
لاتذر گفت قوم را یکسرزانکه کردند زو به جمله حذر
دعوت من چو دعوت نوحستگفتۀ من طراوات روحست
هرکه بشنید بخ بخ او را بهوانکه نشنید خیره ما را چه
ما نمودیم راه رشد و نجاتختم کردیم بر نبی صلوات
هرکرا این سخن پسند آمدپند را جمله کاربند آمد
سود کردار چه مایه اندک داشتبر همه اهل فضل سربفراشت
وآنکه نشنید و گفت با دست ایننشوم زو بدین حدیث حزین
چون برش باد بود باد انگاردل از این گفت هرزه رنجه مدار
یک سخن در وجود چند آیدکه همه خلق را پسند آید
گر بُدی بر مزاجها تعظیمکی بُدی نص بسان افک قدیم
یارب این پندها ز نااهلانهمچو عنقا ز بد کنی پنهان
دور کن دور زحمت جاهلدست نااهل زین سخن بگسل
جان که یک دم قرین نادانیستراست خواهی دراز کن جانیست
بس کن از پند و مدح آن کس گویکه ازو دین حق گِرَد نیروی
خاندان بزرگی و شاهیملکت او را ز ماه تا ماهی
شاه بهرام شاهبن مسعودکه بنازد ز عدل او محمود
حکایت
ایهّاالناس روز بیشرمیستنوبت شوخی و کم آزرمی است
عادت و رسم روزگار بدستخاصه با آنکه خاصۀ خرد است
زانکه اهل زمانه نااهلندشحنۀ ظلم و قاضی جهلند
هرکه را روزگار مسخره کردنامش اندر میان ما سره کرد
جز به رندی و جز به قلاشیخرّم و شادمان تو کی باشی
دانشآموزی و هنر ورزینزد این مردمان جوی نرزی
قیمت و قدر و جاه این ایّاماز قفا دان و خنده و دُشنام
مرد آزاده خستۀ چرخ استنان آزاده بر دگر نرخ است
اندرین تنگ آشیان که منمدر غم نان و آب و پیرهنم
بیخبر زانکه مادر گردونکفنت را همی زند صابون
پیشۀ چرخ مردم آزاریستصنعت روزگار خونخواری است
شیر گردون چو گربه دارد کیشخورد از مهر خون بچۀ خویش
ملکالموت داده در بندانحصن عمر ترا و تو خندان
آخر از لاله چند آموزیدل سیاهی و چهره افروزی
هیچ از حادثات نندیشیکی کند با تو یک زمان خویشی
تا تو در بند زرق و تلبیسیدر سقر یار غار ابلیسی
دست از رنگ و بوی دهر بدارچند جویی چو کرگسان مردار
همچو عنقا ز خلق عزلت گیرتات نکشند در قفس به زحیر
چند گوئی چو طوطی از هر درسخن اندر قفس به سوی شکر
من که بر گلبن سخن شب و روزبلبلان را کنم نوا آموز
چون شترمرغ در بیابانمبود از سنگ تافته نانم
باز اگر نیستم چه باک بُوَدقوت هر دل ز جان پاک بُوَد
در شرع و شعر گوید
ای سنایی چو شرع دادت باردست ازین شاعری و شعر بدار
شرع دیدی ز شعر دل بگسلکه گدایی نگارد اندر دل
شعر بر حسب طبع و جان سرهئیستچون به سنّت رسیده مسخرهئیست
شعرت اوّل که شاه تن باشدنور صبح دروغزن باشد
چون مرا پیر عقل بپذیرفتکردگارم به فضل بپذیرفت
مدد ناحفاظ و خس بُوَد اویغلط مؤذن و عسس بُوَد اوی
سخن شاعران همه غمز استنکتۀ انبیا همه رمز است
آن بدین غمز خواجگی جویدوین بدین رمز راه دین پوید
شرع چون صبح صادق آمد راستکه فزون شد به نور و هیچ نکاست
دردمندی به گرد عیسی گردداروی رهنشین چه خواهی کرد
هرکجا شرع انبیا باشدشعر اندوه بر کیا باشد
حکما طبع آسمان دانندانبیا روح این و آن خوانند
آنکه سیروزه راه ماه بُوَدشرع را زان فلک چه جاه بُوَد
اینک اقلیم بیم و امیدستخود یکی روزه راه خورشیدست
گر زیم بعد از این نگویم مندر جهان بیش و کم به نظم سخن
نا تمامی عقل بودستمخویشتن را بیازمودستم
ای کسانیکه اهل غزنینیدبر سرِ خاک چون که بنشنید
هرزه و بیهُده مپردازیدنفط در خرمنم میندازید
ظاهر آنچه گفتههای منستوصف نقش خط خدای منست
تو مخوانش غزل که توحیدستباطنش وحی و حمد و تمجیدست
گر توانید گه گهم به دعایاد دارید مهتر و برنا
که بیامرزش ای خدای خبیرعذر تقصیرها ازو بپذیر
کتاب کتبه الی بغداد مع نسخة تصنیفه انفذه عند
الامام الاجل الاوحد برهانالدّین ابیالحسن علیبن
ناصر الغزنوی یعرف به بریانگر
ای تو بر دین مصطفی سالاربر طریق برادری کن کار
عهد دیرینه را به یاد آوروز طریق برادری مگذر
دین حق را به حق تویی برهانمر مرا زین عقیلهها برهان
تو به بغداد شاد و من ناشادخود نگویی ورا رسم فریاد
سال و مه ترسناک و اندهگینمانده محبوس تربت غزنین
مکن آخر برادری پیش آروز میان این حجابها بردار
گرچه هستم اسیر هر نااهلچشم دارم که کار گردد سهل
تا کی این انقباض و این دوریبه سرِ من که تو نه معذوری
عهدهای قدیم را یاد آرحق نان و نمک فرو مگذار
این کتابی که گفتهام در پندچون رخ حور دلبر و دلبند
گرچه بسیار دیدهای تألیفهیچ دیدی بدین صفت تصنیف
انس دلهای عارفان سخنتازه و بامزه نه بی سر و بُن
هرچه دانستهام ز نوع علومکردهام جمله خلق را معلوم
آنچه نصّ است و آنچه اخبارستور مشایخ هرآنچه آثارست
اندرین نامه جملگی جمع استمجلس روح را یکی شمع است
ملکوت این سخن چو برخوانندحرز و تعویذ خویش گردانند
عاقلان را غذای جان باشدعارفان را به از روان باشد
ساحری کردهام درین معنیزان کجا عقل دادم این فتوی
گر تبجّح بدین کنم شایدزین سخنها که جان برآساید
یک سخن زین و عالمی دانشهمچو قرآن پارسی خوانش
روح را سال و ماه همچو غذاستدل مجروح را بسان شفاست
من چه گویم تو خود نکو دانیکه نگردم خجل چو برخوانی
مر خرد را نسیم اوست چو گلنه چو دیگر حدیث بانگ دهل
روز بازار فضل و علم مفیدعرصۀ علم و عالم توحید
همچو دوشیزه دختری زیبابه جمال و بها چو ماه سما
به حلی و حلل چو گردن حوردست نااهل دار یارب دور
عدّتی میشناسم این را منپیش ایزد مهین ذوالمن
کین سخنها نجات من باشدزانکه توحید ذوالمنن باشد
شادمان مصطفی و یارانشوانکه هستند دوستدارانش
چار یار گزیده اهل ثنابر تن و جانشان ز بنده دعا
مرتضی و بتول و دو پسرشوانکه سوگند من بود به سرش
نخورم غم گر آل بوسفیاننشوند از حدیث من شادان
چون ز من شد خدای من خشنودمصطفی را ز من روان آسود
مالک دوزخ ار بُوَد غضبانغضب او بگو مرا چه زیان
مر مرا مدح مصطفی است غذیجان من باد جانش را به فدی
آل او را به جان خریدارموز بدیخواه آل بیزارم
دوستدار رسول و آلِ ویمزانکه پیوسته در نوال ویم
گر بدست این عقیده و مذهبهم براین بد بداریم یارب
من ز بهر خود این گزیدستمکاندرین ره نجات دیدستم
تو که بر دین شرع برهانیبه سرِ من که جمله برخوانی
تو چه دانی بیار و فتوی کننیست اندر سخن مجال سُخن
گفتم این و برت فرستادمدرِ گنج علوم بگشادم
عددش هست ده هزار ابیاتهمه امثال و پند و مدح و صفات
گر ترا این سخن پسند آیدجان من ایمن از گزند آید
ور پسند تو ناید این گفتارخود ندیدی به جمله باد انگار
تو شناسی که نیست هزل و محالنوش کن زود و خاک بر لب مال
منتظر ماندهام در این اندوهوز غم روزگار بر دل کوه
این سخن را مطالعت فرماینیک و بد در جواب باز نمای
جاهلان جمله ناپسند کنندوز سرِ جهل ریشخند کنند
وانکه باشد سخنشناس و حکیمهمچو قرآن نهد ورا تعظیم
یافت این بیتهای جزل فصیحبر همه شعر شاعران ترجیح
گر کند طعنی اندرین نادانگو بکن نیست بهتر از قرآن
خواند کافر ز جحد دل پر ریممصحف مجد را به افک قدیم
برشان شعرم ار بود ترفندتو برو شکر کن برایشان خند
ندهم بیش از این ترا تصدیععرضه کن بر همه شریف و وضیع
گویی این اعتقاد مجدودستجمله برگفتش آنچه مقصودست
تا بدانی یقین که این گفتهدُرّ دریاست جمله ناسفته
خالق غیبدان گواه من استکین ره شاهراه و راه من است
بس کنم قصّه و دعا گویممر ترا در ثنا رضا جویم
خواهم از کردگار خود شب و روزکه شوی بر مرادها پیروز
بود نیمی گذشته از مردادکه از این گفتهها بدادم داد
شد تمام این کتاب در مه دیکه در آذر فکندم این را پی
پانصد و بیست و پنج رفته ز عامپانصد و سی و چار گشت تمام
باد بر مصطفی درود و سلامابدالدّهر صدهزاران عام
صدهزاران ثنا چو آب زلالاز رهی باد بر محمد و آل