فصل فی بیان سبیلالسعادة والطریق المستقیم
چون تو بر ذرهّای حساب کنیور به شبهت بُوَد عتاب کنی
ور حرامی بود عذاب دهیروز محشر بدان عقاب دهی
کی پسندی ز بنده ظلم و خطاور تو رانی چرا دهی تو جزا
چون حوالت کنم گنه به قضاگفته در نامه کفر لایرضی
خود گنه میکنیم و داده رضاپس حوالت کنیم سوی قضا
ای ترا راه گشته رای و قیاسبتر از راه و رای خود مشناس
راه دینست محکم تنزیلشرح آن مرتضی دهد تأویل
جز از این جمله ترّهات شمرکار خود کن به قول کس منگر
پادشاها مرا بدین بمگیرخود کنم خود کشم جزا و زحیر
در صفات تو ظلم نتوان گفتبا سگی در جوال نتوان خفت
ره نمودی رُسل فرستادیبر تو جایز کجاست بیدادی
گر تو بر بنده کفر خواستهایوز مکافات آن نکاستهای
این معانی به ظلم شد منسوبای منزّه ز ظلم و جور و عیوب
آنچه ما را به ظلم شد بارهبود از نفس شوم امّاره
او ترا راه راست بنمودستگر تو بر ره روی ترا سودست
گر به بد نفس تو شود مایلاینت ظلمی عظیم و بس هایل
آنکه او از تو راستی خواهدگویدت گر بدی کنی شاید
انبیا را بگو به چه فرستادچون وی افکند ظلم را بنیاد
به بدی حاجت رسل نبودبحر باشد جهان و پل نبود
هرکسی از بَد آنچه بتواندبا کسان در جهان همی راند
نیست حاجت به نامه و پیغامبر من و بر تو گشت کار تمام
خواجه در خواب غفلتی پیوستروز محشر ترا که گیرد دست
از تو پرسند روز رستاخیزکای به خواب اندرون یکی برخیز
بازگو تا بدی چرا کردیمال ایتام و بیوه چون خوردی
بیگنه را چرا تو خونریزیتو چه گویی مگر که بستیزی
پیشگیری مگر ره انکارگردی از کردههای خود بیزار
یا بگویی تو خواستی بر منبر تو پیدا شود عنا و محن
خیز و بیهوده ترّهات مگویخویشتن را ره صلاح بجوی
چون ز شمشیر لعین خدای به حقبرسد این یک سخن بگو مطلق
که چرا قرّةالعیون رسولگشت بر دست شوم تو مقتول
گوید آن سگ که آن قضای تو بودوآن چنان فعل بد رضای تو بود
گفته باشد خدای را ظالمکه نباشد به کار در عالم
سوز احمد خدای کی خواهدجگر از وی جدای کی خواهد
چه گنه کرد کین جزایش بودکه برین ظلمها رضایش بود
دل بیمار را دوا بتوانحمق را هیچگونه چاره مدان
خواجه بیمار و برده از هوسیبار خود سوی باردان کسی
در شبی باش تا سپیدۀ بامخواب و یقظت بدان ز ناس نیام
بیش از این با تو گفت نتوانمکه نه من هدهد سلیمانم
کز سبا مر ترا کنم آگاهتا بیابی به سوی دانش راه
این احاطت مراست کز بلقیسآگهم نیستم چو تو ابلیس
ور بگویم تو هم نیاموزیخرقه تا کی دری و کی دوزی
یعلمون را خدای در قرآنپیش لایعلمون نهاد مکان
زین سخن بس کنم که ننیوشیور به عمر اندرون بسی کوشی
فی شکایة اهل الزمان
اندرین عصر بوالفضولی چندکرده از بر دو فصلک از ترفند
هیچ نادیده از علوم اثرهیچ نایافته ز حال خبر
همچو خر مانده عاجز معلفکرده عمر عزیز خویش تلف
همه در بند لقمهای و جماعهمه را خون حلال بر اجماع
همه چون گاو و خر کشندۀ بارهمه اشتر صفت اسیر مهار
بیخبر جمله از حقیقت کارهمه از علم دین شده ناهار
به گه لقمه چون سبع تازانبه گه شهوه همچو خر یازان
در غضب همچو شیر درّندهدر طلب همچو مرغ پرّنده
شهوت آن را که گشت مستولیهردو یکسان امام و مستملی
حسد و حقد و خشم و شهوت و آزگردشان اندر آمده چو پیاز
نز خدا ترس و نه ز مردم شرمیکسو انداخته ره آزرم
همه در جستجوی دانگانهاز شریعت به جمله بیگانه
شرع را جمله پشت پای زدههریک از رای خویش رای زده
کرده منسوخ شرع را احکامهمه پیش مراد خویش غلام
ای رسول خدای بیهمتایاز پی امتت ز بهر خدای
در مدینه ز روضه سر بردارتا ببینی که کیست بر سرِ دار
دین فروشان گرفته منبر توزار گشته شبیر و شبّر تو
باد بدرود شرع و سنّت تووان پسندیده راه امّت تو
باد بدرود دین و شرع رسولگشت پیدا به جای فضل فضول
باد بدرود صدق بوبکریفارغ از عیب و ریب و پر مکری
باد بدرود هیبت عمریمنهزم گشته جمع دیو و پری
باد بدرود سیرت عثمانآنکه بود او مرتّب قرآن
باد بدرود زخم تیغ علیآنکه او را خدای خواند ولی
وان گزیده جماعت اصحابهمه در راه دین اولوالالباب
وان ستوده مهاجر و انصارهمه در راه شرع نیکوکار
و اهل صفّه موافقان رسولهمه فارغ ز عیب و ریب و فضول
فیالمعذرة والتقصیر
تا به دل بر گنه دلیر شدمزین حیات ذمیم سیر شدم
زین حیات ذمیم بیمقصودبهتر آید مرا عدم ز وجود
من ز بار گنه چو کوه شدموز تن و جان خود ستوده شدم
مرگ بهتر ز زندگانی بدنیست کاره ز مرگ خود بخرد
سال و مه بر گناهها مُصرمروز و شب بر گناه خود مُقرم
ای خداوند فرد بیهمتایحرمت این رسول راهنمای
که مرا زین گروه برهانیتا گذارم جهان به آسانی
گرچه دارم گناه بسیارینیستم در زمانه بازاری
دو سبب را امید میدارمگرچه آلوده و گنه کارم
که نجاتم دهی بدین دو سببزین چنین جمع بیخبر یاری
آن یکی حبّ خاندان رسولحبّ آن شیرمرد جفت بتول
وآن دگر بغض آل بوسفیانکه از ایشان بدو رسید زیان
مر مرا زین سبب نجات دهیوز جهنّم مرا برات دهی
مایۀ من به روز حشر این استظن چنان آیدم که این دین است
شکر ایزد که بنده چون دگراننیست اندر شمار بیخبران
ای سنا داده مر سنایی راتا بدیدم ره رهایی را
که تو بر ظالمان نبخشاییظالمان را جزا بفرمایی
خاصه بر ظالمان آل رسولآنکه دارند جای فضل فضول
ختم این بیتها درود رسیداجل اندر قفا و عقل بدید
دید چشمم به خواب در یک شبکه ز گفتارها ببستم لب
عقل دانست وقت رفتن جانآمد و رفت خواهد او ز میان
آمدم پیش با خطر سفریبو که یابم بر این خطر گذری
چون نصیبم ز دهر این آمداین مرا بیت واپسین آمد
ناقص آمد کتاب از آنکه اجلجان ربود و سپر تن به وجل
گرچه این بیتها تمام نشدتیغ گفتار در نیام نشد
آنچه گفتم نظام او به کمالهست چون شمس و ماه و آب زلال
اگر اندر جهان مقام بُدیگفت من تا ابد تمام بُدی
چون برفتم به عذر معذورمپیش استاد دین چو مزدورم
یارب این عذر گفتهها بپذیربه خطاها و کردهام مگیر
تو که خوانندهای دعاگو باشدین نگهدار و جای جان جو باش
چون ترا جای جان برون از جاستپاک جاندار اگر نه بیم عناست
که چو خاکی تنت به خاک شودپاک باید که جای پاک شود
من ز کردار و گفت ترسانمبو که گیرند هردو آسانم
لیکن ای دوست رفتنم زینسانگر بخواهی تو هم کنون آسان
کرد خود گِرد خود درآوردمآنچه کردم ز دهر آن بُردم
تو چنان دان که همچنین باشیجهد کن تا مرید دین باشی
چون ترا دین بود مرید لحدیافتی خلعت ثنای احد
فیالحقیقة والطریقة
راه دور از دل درنگی تستکفر و دین از پی دورنگی تست
ورنه یک خطوتست راه بدوبنده باشی شوی تو شاه بدو
لقب رنگها مجازی کنخور ز دریای بینیازی کن
گفت بگذار و گِرد کرد برآیبندهای گران ز خود بگشای
ذوق ایمان مگر چشیده نهایروی تحقیق و صدق دیده نهای
تا ترا رمز واضحات آمدواضحاتت مغیّبات آمد
در تو رشدی همی نمیبینمورنه من صبح صادق دینم
راه دین بر تو کردمی پیداتا نبودی تو اهوج و شیدا
دوری از سرّی کار همچو کفورهست اهلالکفور اهل قبور
مر ترا چشم و گوش داد خدایراه بنمود مرد راهنمای
امر داد و ترا چو حجّت شدعذر برخاست و وقت مهلت شد
گر شنیدی برستی از دوزخورنه بیشک شکستی از برزخ
خیز و بنداز خواجه گربه ز کشسر ز فرمان کردگار مکش
ورنه کن نام خویشتن فرعونکز خدا و رسل نیابی عون
چه تو چه قوم عاد گردنکشای چو نمرود غرّه بر آتش
باش تا امر حق فراز رسدباش تا پشّه را جواز رسد
گر ورا نیم پشّه کرد هلاکمر ترا پرّ پشهای بس پاک
از تو چونان برآورند دمارکه ز قوم ثمود روز شمار
تا کی این میل صحبت نااهلمیل نااهل داردت بر جهل
پردۀ تو حجاب دیدۀ تستتن به رنج از دل رمیده تست
دل تیره چو تن به کار درآرتا نگیرد ز تو ره انکار
در ره دین برو ریاضت کنوز چنین راه بد طهارت کن
غیرتت بر بهشت می نایدتا جهنم ترا همی شاید
کافرم گر تو زین ره و سیرتهیچ بینی به چشم سر جنّت
به حق مصطفی و آل رسولکه کنی این سخن ز بنده قبول
در دانستن آنکه آخرت به از دنیاست
آن شنیدی که زاهدی آزادرفت روزی به جانب بغداد
تا سوی خانۀ خدای شودبه سوی خلق نیک رای شود
خلق گشت از قدوم زاهد شادزآنکه بود او به پند دادن راد
گفت هرکس سداد و سیرت اووآن ورع و آن نکو سریرت او
گفت مأمون که این چنین دینداردید باید مرا همی ناچار
حاجب خاص را همان ساعتبفرستاد از پی دعوت
کرد هرکس به مرد دین ابرامتا بَرِ میر در شود به سلام
رفت زاهد بَرِ خلیفه فرازمیر مأمون نکرد قصّه دراز
گفت شاد آمدی ایا زاهدمرحبا مرحبا ایا عابد
گفت زاهد نیم خطا گفتینیست در طبع من چنین زفتی
دان که زاهد یقین تویی نه منمبشنو و یادگیر تو سخنم
تو به زاهد مرا خطاب مکنخانۀ دین من خراب مکن
گفت مأمون که شرح گوی این راحاجت است این حدیث تعیین را
گفت زاهد تو این نمیدانیچون به بیهوده زاهدم خوانی
عرضه کردند بر من این دنییبر سری داد خلد با عقبی
مر مرا جمله در کنار نهادیک زمان دنییام نیامد یاد
می نخواهم نیم بدان مایلکردهام حبّ آن ز دل زایل
نیست یک ذرّه پیش من کونینکردهام فارغ از همه عینین
بیش از این هردو من همی طلبماز پی جست اوست این طربم
زاهدی مر ترا مسلّم گشتکه به دنیا دل تو بیغم گشت
شادمانی بدین قدر دنیییاد ناری ز جنّت و عقبی
که بدین قدر تو ز خرسندیبه امانی بمانده در بندی
گشت مأمون خجل از این گفتارداد بر عجز خویشتن اقرار
هرکه او بنده گشت دنیی راصید شد مر بلا و بلوی را
دین به دنیی مده که درمانیصید را چون سگان کهدانی
حکایت
آن شنیدی که در حد مرداشتبود مردی گدای و گاوی داشت
از قضارا وبای گاوان خاستهرکرا پنج بود چار بکاست
روستایی ز بیم درویشیرفت تا بر قضا کند پیشی
بخرید آن حریص بیمایهبدل گاو خر ز همسایه
چون برآمد ز بیع روزی بیستاز قضا خر بمرد و گاو بزیست
سر برآورد از تحیّر و گفتکای شناسای رازهای نهفت
هرچه گویم بود ز نسناسیچون تو خر را ز گاو نشناسی
فی مثالب شعراء المدّعین
چون ستودی بسی عدولان راسخنی گوی بوالفضولان را
آنکه بیآلتند و بیمایههمه عریان چو کیر بیخایه
یا طلبکار زرق و تزویرندیا جهان را به حسبه میگیرند
شعر برده به گازر و جولاهخواسته زو بهای کفش و کلاه
همچو خلقانیان کهن پیرایکرده یک شعر را دو گرده بهای
همچو سگ در به در به دریوزهخوانده مر زهر را شکر بوزه
مدح شاهان به عامیان بردهدیو را هوش خویش بسپرده
یک رمه ناحفاظ و نابینادر عبارت فرخچ و نازیبا
جای خلخال تاج بنهادهشعرشان همچو ریششان ساده
هیچ نشناخته معانی رابد زبانی ز خوش زبانی را
تابه از آفتابه نشناسندشکل چرخ از ذوابه نشناسند
نزد ایشان کراسه با کاسههست یکسان چو تاس با تاسه
شاه را مدحت امیر برندمیر را در علو به تیر برند
عامیان را خدایگان خوانندمهتران را به پاسبان خوانند
مدح و ذم نزدشان چو یکسانستکس زنشان چو خانه ویرانست
همه محتاج لقمۀ نانندهمه بیآلتند و حیرانند
همه ناشسته روی و منحوسندهمه تطفیل خوی و جاسوسند
همه با روی و طلعت شومندزان همه ساله خوار و محرومند
بیزبانی ورا زبانی کردآلت خویش بیزبانی کرد
فی مثالب المنحولین
وانکه هستند در سخن منحولگاه تکرار در مقوله فضول
از عروض و علل زنند نفسسالم و منزحف ز پیش و ز پس
در افاعیل و در مفاع و فعولگفته دایم به جای فضل فضول
کرده انجام بیت زا آغازهزج از منسرح نداند باز
یک قصیده دویست جا خواندهپیش هر سفله ریش را لانده
شده قانع به یک دو دسته ترهفرق ناکرده ناسره ز سره
یک دو فصل رکیک کرده ز برکرده از کدیه شهر زیر و زبر
بر خبّاز و کلبۀ هرّاسپیش قصاب و مطبخ روّاس
بر اسکاف و درزی و خفّافزده در شاعری هزاران لاف
همگان مدح ناسزا گفتهخزف و دُر به یک نمک سفته
دُر و خرمهره جمع کرده به همبیخبر در سخن ز بیش و ز کم
خلق از افعالشان شده رنجورسال و مه همچو ابلهان مغرور
نه هرآنکس که یک دو بیت بخواندژاژ خایید و دم و ریش بلاند
باشد آنکس سخنور و شاعربر معانی شده بود ماهر
کیر خر خلق را مناره بودفرش دهلیز همچو شاره بود
هست یکسان چو پشت آینه رویهمچو کیر خر است و دستنبوی
خلق از ایشان همیشه در رنجندهمچو سیم سیاه ده پنجند
بگذر از ذکر جاهلان کردنهستشان در خورِ قفا گردن
بیزبانان پُر زبانانندهمه کورند و دیدهبانانند
شاه اگر کارها گزیده کندنسلشان از جهان بریده کند
خلق از این غم به جمله باز رهندکه ز افعال مایۀ گنهند
همه ترک غزاند غارت دوستنیست بر ذرّهای از ایشان پوست
در هر آن خانهای که ره یابنددر شد آمد بسان سیمابند
ایزد این قوم را هلاک کناددهر از ایشان به جمله پاک کناد
چند از این جری بر مثالبشانروح بادا جدا ز قالبشان
فی ذکرالعوام و اهل السوق والجهال
تا توانی به گرد عامه مگردعامه از نام تو برآرد گرد
زان کجا عامه بیخرد باشدصحبت بیخردت بد باشد
به همه حال چون خودت خواهدصحبت او روان همی کاهد
چه نکو گفت آن خردمندیکه سخنهای اوست چون پندی
عامه نبود ز کارها آگاهعامه را گوش کرّ و دیده تباه
صحبت عامه اسب و خر باشدهر دوان ضد یکدگر باشد
خر تگ از اسب خود نگیرد تیزلیک اسب از خران بگیرد تیز
صحبت عامه هرکه هشیارستمثل حدّاد و مثل عطّارست
گرچه عطّار ندهدت مشک اورسد از ناف مشک او به تو بوی
مرد حدّاد اگر به سور آیدجامه ز انگشت او بیالاید
با بهان لحظهای چو بشتابینام نیکو ازو بسی یابی
صحبت عامه هرکرا دیدستسخت زشت است و ناپسندیدست
در ذمّ عوام و بازاریان و جهال گوید
ذکر مساوی العوان للخواص نفع عام
عامه تا در جهانِ اسبابندهمه در کشتیاند و در خوابند
دل عامی چو دیدۀ یار استنیم بیمار و نیم بیدار است
گنده و بیمزه است صحبت عامچون سگ پخته و چو مردم خام
زان گروهی که سوی درویشاننفرت آرد همی خرد زیشان
از دل عامی و بخیل و حسودکینه آید ولیک ناید جود
مگس و گزدمند مردم دوننیشی اندر دهان یکی در کون
نه به دل بر نهد جهان پلیدبر سر دیو چتر مروارید
ز آفت نیش یک جهان گزدمچشم من پر مژهست چون گندم
روی چون ابر از آن دژم دارندکه چو ابر آب در شکم دارند
چون خُره زان سزای قربانندکه خرهوار مغ مسلمانند
چون مگس روی بهر نان شوینددر چو گربه برای خوان جویند
مزد باشد برای خندیدنسبلت زن به مزدشان ریدن
گاه شوخی پلید چون مگساندگاه صحبت به غیض چون دنساند
شوخ همچون مگس ولیبانانطعمۀ عنکبوت بیسامان
بهر پیوند جان مهمان راروزه فرموده سال و مه جان را
گر یکی میهمان بخوان رسدشکارد گویی به استخوان رسدش
گر دهند این گره به کوه آوانکند کُه بزرگشان به صدا
از پی یک دو لقمه خرد به هیچکرده بسیار گونه راه بسیچ
مردم عامه همچو زنبورستکه صلاح از وجودشان دورست
هوس دخلشان چودوزخشاندفتر خرجشان چو مطبخشان
از پی یک دو لقمۀ تر و شوربام و دیوار خز چو گربه و مور
ریششان سال و مه ببردن چیزاز شره مانده بر گذر گه تیز
حاصل سفله چیست جز غم و رنجقفص تیز چیست جز قولنج
یک دم ار تخته در بغل گیرندخانۀ خویش در تبل گیرند
یک دم ار گوش سوی رود آرندبه دو گوز آسمان فرود آرند
شکر ایشان بخواهم ارچه به روزبشکند زوبه ساعتی صد گوز
ذکرش بر هجاش شیر گواستریش مادر غرش بکن که رواست
آمد از چنگشان ز سبلت حیزدر تظلم میان درکۀ تیز
چون نعامه به گاه نان خوردنلیک چون مرغ وقت اه کردن
اه کنند از دریغ اه کردنخه کنند از جواب خه کردن
عامه مانند گردباد بُوَدکه سبک خیز همچو باد بُوَد
به یکی باد خوش شود ناچیزصورت مرد دارد و تن حیز
عرض عامه بسان نار بُوَدگرچه بیمال و بیتبار بُوَد
کرده مجروح چون دد از بیدادکه نه دندان نه ناخنش ماناد
فی مذمةالاعداء و نصیحةالاولیاء
ای منیری نمود مهتابتبس بُوَد سایه ریسمان تابت
نشود هیچ مردم مصلحهرگز از دست دیو لایفلح
همچو مار از بدی و منحوسیهمه ساله شکار طاوسی
تا کت آموخت اختیار بدیکه میاموز دی و مه خوردی
عامه بهر طعام چون انعامبا سرپست دام و مست مدام
زانکه در کاملان بود همه جودنبود بیفلاح مرد سجود
گر هراسد ز بیخرد مردماز بدان ترسد و ز بد مردم
آن نترس خدای ترس خودستتن که در طمع نیک و ترس بدست
ای عفااللّٰه ز دیو سیرتشانکه ازین سان بود بصیرتشان
گفتۀ مردشان نه از مردیستبلکه از لاف و فتنه و سردیست
مرد کان هرزهگوی و بیباکستراز با وی چو کوک با کاکست
بشماری بریدن از کِه و مِهگر ز من پرسی از بدان همه به
هم دم و هم درم دهد هم دردهم جگر هم ذکر خورد بد مرد
نبود هیچ جز بد و بد رگگر یکی ور هزار بینی سگ
این همه خواجگان بیزر و سیمعلم شیر و گرگ مال یتیم
از کسی در جهان خاموشینشنود جز به گوش بیگوشی
زانکه اندر جهان خاموشیبُرد بهتر ز بوریا پوشی
از پی دخل و خرج عقل و هنردفترش بینواتر از دفتر
این دبیران که مُدبران رهندزان همی از غلام خود نرهند
ای ز خود سیرگشته همچو املبشنو از من ز روی پند و مثل
اندرین سرنشیب بیخبرانبار بر پشت مانده همچو خران
مرد شد مرد کز طمع بگریختگرد گشت ابر کآب روی بریخت
آز عقلت ببرد دین چه بُردطمع آبت بریخت جان چه خورد
سخن زیرکان همه رمزستهرکه غمرست کار او غمزست
پوست باشد که غمز دارد نغزغمز هرگز نیابی اندر مغز
جمله زیر جهان اسبابندکشت را باد و مشک را آبند
همه هستند و من به نزد خودمخوشهچینی ز خرمن خردم
پس همه چون خرند و بیتابندگَرد اسبم چگونه دریابند
برزگر این مثل نکو گفتستچشم دلشان از این مثل خفتست
گر ز بنجشک بودمی به فکراندرین مزرعت شتابان سر
آسمانوار سر فراشتمیارزن اندر زمین نکاشتمی
دل درویش را ز روی ستمکرده چون پشت سوسمار ز غم
جنگ جستند ارنه بس جستندکه چو شه تره بر گذر رستند
زان خصومت که با من انگیزندزود چون مرد فرد بگریزند
ماندهاند این کره از آن دم بازپوست بر پوست همچو گنده پیاز
اندر خویشان گوید
فیمذمة الارقاب که: الاقارب عقارب، والاخ فخ، والعمّ غمّ،
والخال وبال، والختن محن
این گُره را که نام کردی خویشهریکی گزدمند با صد نیش
سرگران همچو پای در خوابندپردهدر همچو تیز درآبند
از ره مرگ و جسک ماده و نرآرزومند مرگ یکدیگر
از جفا زشت گوی یگدگرندوز حسد عیب جوی یکدگرند
اهل علّت نه خویش یكدگرندهمچومهتاب خیش یکدگرند
در ضیاع و عقار خویشان رابشناسی چو گرگ میشان را
گرچه ایشان اقاربند همهدر اقارب عقاربند همه
نیک گفت این سخن حکیم عربنبود خویش اهل ناز و طرب
این مثل را نگر نداری سستکه اقارب عقاربند دُرست
خویش نزدیک همچو ریش بُوَدبیش کاویش رنج بیش بُوَد
همه لرزنده در عنا و عذابچون زر و سیم سفله بر سیماب
آشکارا چو گربه بر سرِ خوانزیر برتر چو موش در انبان
اندر مذمّت برادران گوید
دوست جو از برادران بگسلکه برادر کند پر آذر دل
کِه بود غمز بر پدر خواندمِه بود بر تو خواجگی راند
تا پدر زنده با تو دمسازستچون پدر مرد خصم و انبازست
گر دو نیمه کنی برو سیمتور نه در دم کند به دو نیمت
نه برادر بود به نرم و درشتکز برای شکم بود هم پشت
عقل نبود برادری کردناز پی رنج دل جگر خوردن
رنج دل باشد و عنای جگربه برادر دویدن از مادر
نه قبولش خوش و نه کردن ردهمچو اعراب و همزه بر ابجد
اندر مذمّت خواهران گوید
ور ترا خواهر آورد مادرشود از وی سیاه روی پدر
تو ز میراث ربعی او را دهفحلی آور ورا سبک مسته
گر تو ناری خود آورد بیشکبنویسند بیحضور تو چک
نشناسد ز هیچ مرد گریزنکند خود ز مرد و زن پرهیز
هم ز ده سالگی گرد در سرشوهر و مال و چیز و زرّ و گهر
زان هوسش خیره لعبت آرایدکیر و کالای را همی باید
جامه بر تن درد همی به ستیزمانده در انتظار مال و جهیز
ور کنی در جهیز او تأخیرهمه توفیر تو شود تقصیر
نام و ننگت به باد بردهد اوبر سرت زود خاک برنهد او
مرد بیگانه گردد از خانهخانهات پر شود ز بیگانه
حکایت هزل
کلکی بر مناره کودک خردبرده بود و به ناز میافشرد
چون مؤذّن بدیدش اندروایپس بگفت ای کلک ز بهر خدای
سره کاری همی کنی بر تازبه دو منزل به پیش او شو باز
اندر مذمّت فرزند گوید
بود فرزند بد بود به دو بابزنده مالت برند و مرده ثواب
جهل باشد عدوت پروردناز پی رنج دل جگر خوردن
اندر مذمّت دختر گوید
ور بود خود نعوذباللّٰه دختکار خام آمد و تمام نپخت
طالعت گشت بیشکی منحوسبخت میمون تو شود منکوس
آنکه از نقش اوت عار آیدپی دخترت خواستار آید
خان و مان تو پر ز عار شودخانه از بهر وی حصار شود
برکس ایمن مباش، زان پس توکه نیابی امین برو کس تو
هیچکس را به خود نیاری خواندگوز بر گنبد ایچ کس نفشاند
مرد مهمان به خان نیاری بردنکند امن بر عرابی کرد
آتش و پنبه جفت کی گرددخان و مانت به جمله فی گردد
گر غلامی خری و گر شاگردبا وی از ناکسی برآید گرد
زود دامادیت طمع داردخویشتن را ز خانه پندارد
چه نکو گفت آن بزرگ استادکه وی افکند شعر را بنیاد
کانکه را دختر است جای پسرگرچه شاهست هست بد اختر
وآنکه او را دهیم ما صلواتگفت کالمکرمات دفن بنات
چون بود با بنات نعش فلکبر زمین جفت نعش به بیشک
بر فلک چون بنات با نعش استبر زمین هم بنات بر نعش است
هرکرا دختر است خاصه فلادبهتر از گور نبودش داماد
فی مذمّة الختن
کیست این هست مر مرا دامادکرده حمدان ز بهر زن پر باد
گه و بیگه درآید از درِ توکام و ناکام گشته همسر تو
گشته معروف هرکه و هرجایکیست این مر مراست خواهر گای
گادن آنگه کند که گیرد زرکس خواهر به زر درد آن خر
وان زمانی که سیم نستاندای بسا گاو و خر که برراند
هر تجمل که دارد از پی کیربدهد وان دنس نگردد سیر
چون نماند درم طلاق دهدچک بیزاری و فراق دهد
سال و مه گادن به زر کند اوچون نماند درم به در کند او
خاک بر فرق خواهر و دامادکه نگردد کسی از ایشان شاد
هرکه خواهد جماع سیم دهدزر به معشوق خود سلیم دهد
زانکه داماد تا نیابد سیمنکند فرج خواهرت به دو نیم
آنکه او خواهرت همی گایدمرگ بابات را همی پاید
دور باد ای برادر از ما دورخواهر و دختر ار چه بس مستور
اندر مذمّت عمّ گوید
آنکه عمّ تو و آنکه خال تواندهمه در قصد خون و مال تواند
عمّ که بدگوی و پر ستم باشدعم نباشد که درد و غم باشد
در مهی خویشتن پدر کردهبه گه پرورش به در کرده
در کن و در مکن مه خانهدر بیار و بده چو بیگانه
چون عقاب و چو باز وقت گرفتهمچو گنجشک وعکه خوار گرفت
همچو کیر جوان به وقت بگیرباز وقت بیار خایۀ پیر
دیدی ار دست و پای بلعم رادردسر آن عمامۀ عم را
گرت بخشد عمامه عم مستانکان بود چون عطای بدمستان
کان عمامه نه بهر آن دادستکز وجود تو خوشدل و شادست
تا ندیده است پای را هنجارندهد دست عم ترا دستار
انده خال و غمّ عم بگذارتا بوی شاد خوار و برخوردار
ورنه جان کن که دل ستم نکشدعاقل اندوه خال و عم نکشد
اندر مذمّت خال گوید
خال کآزار تو گزیده بُوَدهمچو خال سفید دیده بُوَد
کند آن خالت از خرد خالیبهر میراث مادرت حالی
چون زرت باشد از تو جوید رنگچون بوی مفلس از تو دارد ننگ
خواجه خواند چو کار باشد راستپس چو شد کژ غلامزادۀ ماست
شاهزاده بوی چو داری مالداه زاده شوی چو بد شد حال
پس تو گویی فلان مرا خالستسنگ دل خال نیست تبخالست
رو تو از ننگ خال بیعم باشخال و عم را بمان و بیغم باش
تا دو دستت به دامن خالستهردو پایت میان آخالست
حکمت اندر عرب فراوانستوز همه خوبتر یکی آنست
که عدی چون شد از عداوت خالهمنشین سباع و وحش و رمال
نشنیدی که راند در امثالرو تو عم غم شمار و خال وبال
اندر خویش لشکری گوید
موش کز دشت در دکان افتدبه که خویشیت با عوان افتد
چون نشیند عوان به خر پشتهچه تو در پیش او چه خر کشته
خویشتن را خدای نام نهدخال و عم را گدای نام نهد
بنشاند ز جهل و کشخانیپدر پیر را به دربانی
زانکه چون سفله یافت مال و عملبکند جفت و یار و خانه بدل
کبر او چون بلای آمدنیباز کاسش چو کاسۀ زدنی
گر نداری به خدمتت خواندور بداری به عنف بستاند
همه از کون خواجه تیز دهدگه گه از کون میر نیز دهد
که نبینی به حرمت و صولتیک زنخ زن چو من در این دولت
که نه از دست اینم و آنممن کنون دست راست سلطانم
همه بادش ز حاجب و ز امیرهمه لافش ز خواجه و ز وزیر
گوید ار با تو هم سخن باشدزیر نو گرچه ده کهن باشد
گردنم بین ز دست شه نیلیکه به دست خودم زند سیلی
من زنم بیشتر ز بیم پشهکون پیلان به ریش غرواشه
شاه ما ار بمیرد ار بزیدجز به فرمان ریش من نرید
خود به دست من است چندینگاهقفل و مهر و کلید گلخن شاه
چکنی ناخوشی و خویشی اوکه مه او مه کمی و بیشی او
از لقمهای به ماتم و سورگه غلامش بوی و گه مزدور
کیست در چشم عقل ناخوشتردر جهان از گدای کبرآور
دیو در مشک او دمیده فرهتا ز خود سوی خود شده فربه
سفله گردد ز مال و علم سفیهکه سیه سار برنتابد پیه
از عدم بوده وز فنا سودهدر میان طمطراق بیهوده
به دمی زنده از پفی بیماربه خویی گنده وز تفی افگار
دور شو دور شو ز نزدیکشروشنی شو ز ننگ تاریکش
گر براین خوان تو جفتی و فردیدیگ دل را به از جگر خوردی
که مه او و مه عزّ دولت اوچکنی باد ریش و سبلت او
خواجۀ تو قناعت تو بس استصبر و همت بضاعت تو بس است
که خود آبستن است با همه سازشب کوتاه تو به روز دراز
دون رعنا همیشه مضطر بهدست او با دهان برابر به
صلح بیجنگ به کریمان راکلبه از سنگ به لئیمان را
با عوان خویشی ار نداری بهدیده بر عقل خود گماری به
گزدم و مار سوی جانت روانبهتر آید بسی ز خویش عوان
خویشی ار با عوانت ناچارستاندرین قول زیرکان چارست
یا بکش یا گریز از برِ اویا هوسها بریز از سر او
گرچه تشنه شود سرابش دهور چو روغن شود ترابش ده
تا ز باد بروت او برهیآتشش را چو ز آب خاک دهی
ورنه با او نشین به هر برزختات فردا برد سوی دوزخ
ذکر انواعالشهوات علی بعضها تحریض و علی بعضها تمریض
اندر صفت شهوات و در حق غلام باره گوید
هرکه شد کونپرست بر خیرهگوز یابد ثواب از انجیره
چه دهی از پی گذر گه ثفلخرد پیر خود به کودک طفل
گر زبر سوش مایۀ بد اوستهرچه از زیر سو درآمد اوست
تن بد را بهاش جان خواهددل نیک تو رایگان خواهد
خاک پایی چو دیدی اندر پیشباد دستی شوی ز شهوت خویش
آنکه او نام و ننگ خود بگذاشتدل تو کی نگه تواند داشت
خصم غمّاز طبع یافه دراییار خلخال دست زنگله پای
دوست چون زلف زنگیان بدسازبرجهد چون فروکشیش از ناز
چون چراغند از آنکه وقت فدیچون فتیله ز بن خورند غذی
تا کم از یک دو مه به کسب مجازنود خویش سی کنند از آز
بر شکسته دریده غم خوردنطفل بیمادرست پروردن
راست گفت آنکه برگشاد گرهبستهگیری به خوی نیکو به
هرکجا دین بود درم نبودروی و خوی نکو بهم نبود
زشت باشد نکو رها کردنیوسفی را بنه بها کردن
چون نه یعقوبی و نه بن یامینزین دعا نشنوی مگر آمین
نزد آنکس که عقل او خوارستشاهد دل شکر جگر خوارست
در معنی زناشویی گوید
از غلام آنکه زی عیال آمداو ز دنبه بپوستکال آمد
نیست کدبانویی و گادن رازن بد جز طلاق دادن را
بندۀ زن شدن به شهوت و مالپس براو حکم کردن اینت محال
زشت باشد که در زناشوییبنده باشی و خواجگی جویی
بندۀ زن مشو حرام و حلالتا نگرداندت عیال عیال
جفت در حکم شوی خود باشدلیک در حکم بنده بد باشد
تو چو انگشت گشته از تشویشزن چو ناخنکنان به ناخن ریش
نفقه بر ریش خواجه خط کردهسبلت او چو کون بط کرده
سیم کابین چو طوق در گردنزرنه بر طاق و خیره غم خوردن
کرد باید زن ای ستوده سیرلیکن از خان و مان خویش به در
زیرک آنست کو نگاید زنننهد در سرای خود شیون
اشتقاقش ز چیست دانی زنیعنی آن قحبه را به تیر بزن
پس اگر والعیاذباللّٰه بازبچه در سقف کس کند پرواز
کس ببینی گرفته از سر کینریش بابا ز ناز در سرگین
پس چه گویم که هرکه عاقلترپیش سحبان کیر باقل تر
حکایت و مثل
آن جوانی به درد مینالیدگفت پیری چو آن چنانش دید
کز چه مینالی ای جوان نبیلگفت کز جور دبّه و زنبیل
جبه بر من قبا شد از غم دلپیرهن چون عبا شد از غم دل
چند گه شد که من زنی دارمخویش و پیوند بر زنی دارم
جفت پر کبر نیش بیشهد استگل رعنا دو روی و بد عهدست
پنج ماهه است و یازده سالهنکند کار گاو گوساله
هرکه در دام زن نیفتادستعقل شاگرد و او چو استادست
وآنکه بر کس بخیره گردد رُسعیش او گندهدان چو درگه کس
اندرین طارم طرب بنویراست گویم اگر ز من شنوی
کمر کیر خیره لرز بودکیسۀ کس فراخدرز بود
زن که دارد به سوی حمدان رایحمد حمدان کند نه حمد خدای
آورد کدخدای را به کلهنان بازار و خانۀ بغله
برهی گر کنی به فردی خویاز خوشی خشو و ننگ ننوی
یافت امروز فضل عمره و حجهرکرا داد حق ز فرج فرج
التمثیل فیالمطایبة بطریق الهزل
بود گرمی به کار دریوزهنام آن سرد قلتبان یوزه
رفت زی حج به کدیۀ محراباینت فضل اینت مزد اینت ثواب
چون به بغداد آمد از حلواندید بازارها پر از الوان
صحن حلوا و مرغ و تاوۀ نانپختۀ پخته و برۀ بریان
زی خرابات از خرابی دینرهگذر کرده بیره و آیین
دید بر رهگذر زنی زیباروی زیبا به زیب چون دیبا
دست در جیب خویش کرد چو بادکرد فرموش حج و فرج به یاد
دید در فَروَز گریبانشدو درم بهر جامه و نانش
گشت حیران چو در خزان ریحانتن چو پر زاغ از فزع لرزان
زانکه او بد چو دیو دوزخ زشتآن زنش خوب بد چو حور بهشت
یوزۀ زشت با دل ناشاددو درم داد و آن زنک را گاد
زنک شوخ بر ازارش ریداو دبۀ پُر ز روغنش دزدید
زن بدو گفت کابلهت دیدمبستدم سیم و بر تو خندیدم
یوزه دادش جواب بر ره رازچون شد این سرگذشت و قصّه دراز
گفت از این خرزه گرچه دربندمآن چنان خر نیم خردمندم
چون ببینی چراغ بیروغنپس بدانی تو ابلهی یا من
گر نشستی به زیر من روزیجَست ناگه ز گنبدت گوزی
تو چرا بادام و پسته رخ مفروزکایچ گنبد نگه ندارد گوز
باد اگر کونت را به فرمان نیستغم مخور کایچ کون سلیمان نیست
اندر مذمّت خویش صوفی گوید
باز اگر خویش باشدت صوفیاو خود از هیچ روی لایوفی
خانه ویران کند به لیل و نهارگه بشکرانه گه به استغفار
نیم شب هر شبی به خانۀ خویشآید و صد اِباحتی در پیش
نه به صورت مسافر ره آزنه به سیرت مقیم پردۀ راز
اندر افکنده در دو خانه خروشیک مه دلقپوش زرقفروش
کارشان همچو نقش چینی رنگدلشان همچو کاف کوفی تنگ
از پی یک دو دردیی دین گزقبلهشان سایۀ قبالۀ رز
گر ندانی مزاجشان در ذاترز بگوی و ز دور ده صلوات
سغبۀ شاهدند و شمع و سرودعالمی کور زیر چرخ کبود
خرمگسوار بهر لقمه و دانگگوشت گندهکنان بیهده بانگ
دور بینان سفله چون کرگسروی شویان دیدهکش چو مگس
ریششان پر ز باد و فرمان نیابرشان پر ز رعد و باران نی
زشت باشد ز بهر مالیدندل تهی و چو نای نالیدن
روی کرده چو تخم کاژیرهبه نفاق و دل اندرون تیره
پارسا صورتان مفسد کارباز شکلان ولیک موش شکار
هستگویی پدید صورت خوببر چنین فعل و سیرت معیوب
حال ایشان به دیدۀ ظاهرهست نزدیک حاذق و ماهر
به خط ابن مقله و بوّابترّهات مسیلمۀ کذّاب
آرد از بهر پنجگانۀ تواین چنین قوم را به خانۀ تو
خانه خالی کند ز نان چون نایپر کند چون شکم طهارت جای
پسرت هیچ اگر درو خنددشاهد و شاهدی درو بندد
ور زنت کاسهای نهد ز طعامزنت را جز که سکره ننهد نام
ور بوی خوش پذیر و پژمردههمچو خردهت بسوزد از خرده
چون جماع آرزو کند به دودمدو درم ده زد آفتابهش نم
بام خانه به نعره برداردبه لگد خانه را فرود آرد
خانهای گر بود چو بیت حرامبه دو روز و دو شب کند بدنام
ور نباشی چو کرّ بیغلغلکور گردی ز نعرۀ بلبل
صحبت بد بود چو خوردن میکه فضیحت شود حریف از وی
جاهل آنگه که خوش دلی ورزدتیزی آن دم به عالمی ارزد
از پی زیر بانگ و ولوله چیسترو به خود بازگرد مشغله چیست
این صفت زو تو کی نیوشی بازآنگهی چون خورد چو نوش پیاز
حکایة فیالتّمثّل الصوفی
آن شنیدی که بُد به شهر هریخواجۀ فاضلی و پر هنری
خسته از رنج بیکرانۀ دهرگشته از فضل خود یگانۀ دهر
از خرد رخت بر فلک بردهمحنتش زیر پای بسپرده
محنتش را مگر یکی آن بودکه در اندوه قوت حمدان بود
مدتی بود تا که گای نداشتپسری راست کرد و جای نداشت
چون پناهی نیافت مضطر شدبه ضرورت به مسجدی در شد
دید محراب و مسجدی خالیخواست تا گادنی کند حالی
چون برانداخت پرده از تل سیمتا برد سوی چشمه ماهی شیم
مسجد از نور شد چنان روشنکه برون تاخت شعله از روزن
زاهدی زان حکایت آگه شدپی برون برد و بر سرِ ره شد
پسری دید برده سر سوی پشتمرد فاسق گرفته بوق به مشت
تاش بنهد میان حلقۀ کونزاهد آمد شد از برون به درون
کاج و مشت و عصا فراز نهادگلویی همچو گاو باز نهاد
کین همه شومی شما باشدکه نه باران و نه گیا باشد
چه فضولی است این و خانۀ حقشرع را نیست نزدتان رونق
ای کذی و کذی چه کار است ایندر ره شرع ننگ و عارست این
دامنِ آخرالزمان آمدنوبت جهل جاهلان آمد
خلق را نیست از خدای هراسشد دل خلق مسکن وسواس
از چنین کارهاست در کشورآسمان بینم و زمین بیبَر
بر بساط زمین نبات نماندخلق را مایۀ حیات نماند
از گناهان لوطی و زانیخشک شد چشم ابر نیسانی
بشود لامحاله دهر خرابچون لواطه کنند در محراب
مرد فاسق به حیله بیرون جستتا مؤذّن براو نیابد دست
مرد فاسق چو شد برون از درمرد زاهد گرفت کار از سر
مرد فاسق چو بازپس نگریستتا ببیند که حال زاهد چیست
دید بی نیمدانگ و بیحبّهگزر شیخ بر سرِ دبّه
سر درون کرد و گفت ای زاهداین همان مسجد و همان شاهد
لیکن از بخت ما و گردش حالبود بر من حرام و بر تو حلال
شکر و منت خدای را کاکنونگشت حال زمانه دیگرگون
بر بساط زمین نبات نماندخلق را قوّت حیات بماند
شکر حق را که ابرها باریدبَدلِ آب درّ مروارید
ابرهای تهی پر از نم شددل اهل زمانه خرّم شد
کشتها قوّت تمام گرفتکارهای جهان نظام گرفت
ای خدا ترس اهل زهد و صلاحهست از انفاس تو جهان به فلاح
حرمت صومعه تو میدانیبر تو مانده است و بس مسلمانی
چون چنیناند زاهدان جهانچه طمع داری آخر از دگران
زاهدی کاینچنین بُوَد فن اوبگریز از سرا و برزن او
صوفیی کاینچنین بُوَد فن اویک جهان کیر در کس زن او
تا بدانی که زاهدان چه کسندهمه همچون میان تهی جرسند
همه در بند زرق و سالوسندوز در صدهزار افسوسند
دست از این صوفیان دهر بشویتو چه گویی حکایت از خود گوی
چون رهی پیش آنکه مدهوشنداز پی خلق حلقه در گوشند
گردن جمله از تف سیلیهمچو کرباس در کف نیلی
اندر قرابت فقیه گوید
ور بود خود فقیه خویشاوندوند گردد به حیله جوی شاوند
باشد او در مزاج و سیرت خویشزان سخنهای بیبصیرت خویش
نابکاری دو روی و یافه درایظالمی عمر کاه و غم افزای
تا تو سر بر کنی وی از دلبرریش بر بر نهاده باشد و بر
بیم تو جز به حبس و چک نکندآن کند با تو کایچ سگ نکند
بد بد است ار چه نیکدان باشدسگ سگ است ارچه سرشبان باشد
او نشسته به سردی اندر درستو از آن حیلت و سفیهی ترس
نز پی علم و فهم را نیکستکه سفیهست و سهم را نیکست
با تو از بهر عزّ و حرمت و جاهحمله چون شیر و حیله چون روباه
همچو پنجۀ ذباب ریش سترچون طنین ذُباب خاطر بُر
سرد گفتنش چون قضا حالیدرس گفتن ز ترس حق خالی
از برای سؤال خاصه و عامندهد بیسَلم جواب سلام
میکز آن لب خورد نه دندانستجام میکش که این سپندانست
کودکی را اگر بدرّد کونحجُت آرد چو سر کند بیرون
گرش همسایه دید از چپ و راستگوید این عقد اخوتست رواست
آب در جوی دیگران بردنبه اجازت چو داد بفشردن
بینی ار هیچ سوی او تازیاز سر جدّ نه از سرِ بازی
قلتبانی چو خایه گنده و دونسر چو کیر آستین فراخ چو کون
نه به حقش امید و نز کس بیمنه ازو بیوه ایمن و نه یتیم
کرده نام تو عامی و جاهلتا کند حق باطنت باطل
چون درآید فغوله در تگ و پویتو بیار آب و هردو دست بشوی
که وکیل اندر آستین دارداسب حاکم به زیر زین دارد
باز تا ضیعتی براندازدریش بالان کند به دِه تازد
چون به دِه تاخت با دومن کاغذدر خروش آید اهل ده کامذ
لرزه بر سیّد جلیل افتدنیز بر خضر و بر خلیل افتد
مانده بر گوشۀ حکم پر کمشده تا کون فرو دم آدم
که نهد لاله تند بر زانوکه وکیلک خزد پس کندو
چکچکی زو فتاده در مسجدنز پی هزل و ضحکه کز سرِ جدّ
که فقی بر که رخ ترش کردستباز تا بر که چشم شش کردست
تا کرا باز خشک ریش کندتا که بر ریش او سریش کند
یا که از بیم ریش کوسۀ اوسبلتان بر کند ز بوسۀ او
تو مکن دعوی تواناییبا چنین ظالمی که برنایی
به خدایش سپار ارت بایدکه کسی با خدای برناید
تا ز تخییلهای شورانگیزچند پیچد به روز رستاخیز
گر ز علم از برون علم داردزیر پوشی ز جهل هم دارد
آنچش امروز زیر پوش نمودآن زبر پوش حشر خواهد بود
عزّ اینجای ذلّ آنجا راستغلّ امروز و عزّ فردا راست
هرکه اینجا هوای نفس بهشتدانکه آنجاست در هوای بهشت
حکایت و ضربالمثل
آن شنیدی که از کم آزاریرندی اندر ربود دستاری
آن دوید از نشاط در بستانوین دوان شد به سوی گورستان
آن یکی گفتش از سرِ سردیکه بدیدم سلیم دل مردی
تو بدین سو همی چه پویی تفتکانکه دستار برد زان سو رفت
مرد دستار برده فصلی گفتنیک بشنو کهآن به اصلی گفت
گفت ای خواجه گرچه زان سون شدنه ز بندِ زمانه بیرون شد
چه دوم بیهده سوی بستانخود همی یابمش به گورستان
من همین یک دو روز صبر کنمروی در روی این دو قبر کنم
که بدین جا خود از سرای مجازمرگ سیلیزنانش آرد باز
زود باشد که از سرای سپنجآورندش به پیش من بیرنج
آنکه راز دل و نهان داندداد من زو به جمله بستاند
تا بدین سان که کرد ما را عورعوری خود بیند اندر گور
از چنین اقربا چه اندیشیتا خوشی چیست در چنین خویشی
اصل دین چون علَم بلند کندبا چنین اصل ریشخند کند
خویش ناخوش به سوی من به مثلهست موی زهار و موی بغل
بر کنی بد رها کنی ناخوشتیره زو آب و گنده زو آتش
قیمتی در قیامت ایمانستنه نسبنامهای انسانست
تخمهای که شهوتی نبودبَرِ آن جز قیامتی نبود
نبود روز حشر نوبت طیننوبت دین بود به یومالدّین
باش تا بگسلد به وقت نشورنسلهای جهان ز صدمت صور
چکنی خویشی کسی که عیانببرد آبت ار نیابد نان
گر شره سوی جانش حمله بردبچه را لقمه سازد و بخورد
مثل خویش بد چو دهقانستدست او پایبند اقرانست
تا بود سایه هست زیر درختچون فرو ریخت برگ بندد رخت
خرمنش چون ز دانه باشد پُرپشک اشتر نمایدش چون دُر
سالی ار هیچ خشکی آغازدزود دهقان پزشکی آغازد
ننگ بر شد بر آسمان بریننام گم شد چو نم نیافت زمین
برزگر رفت و نان و دوغ ببردماله و جفت و داس و یوغ ببرد
با چنین قوم چون کنی خویشیگر نه برخیره سغبۀ خویشی
یار آن باش کت کند یاریشب مستی و روز هشیاری
حکایت
قحطی افتاد وقتی اندر ریدور از این شهر وز نواحی وی
آن چنان سخت شد برایشان کارکادمی شد چو گرگ مردمخوار
کرد هر مادری همی گریانخُرد فرزند خویش را بریان
کرده بر خویشتن طباخ امیرخون همشیره را حلال چو شیر
اندر آن شهر چشم سر کم دیدسگ مرده که مردم آن نخرید
اندرین حال عارفی زنگینزدم آمد ز روی دل تنگی
گفت مردم همی خورد مردمتو دعایی بک که من کردم
گفتمش راست رو مکن لنگیرو تو بگذار تا بود تنگی
تا بدانی که در سرای بسیچهیچکس نیست ایچ کس را هیچ
بهر این است در ره اسبابسر نگوسار لای لاانساب
زین قرابت نویس نامۀ ننگکه قرابت قرابه دارد و سنگ
بشکند زود و بد شود پیوندلیک نبود چو دیو شد دلبند
خویشی خویش ریش ناسورستاز درون زشت و وز برون عورست
خشک او تر و سرد او گرم استسرِ او پای و سخت او نرمست
نزد دانا چو خشک شد تر اوپای دل کرد خاک بر سر او
پس در این بزمگاه نامرداناز پی صحبت جوانمردان
باده همره ترا ز عشق نبیخُم مادر اضافت نسبی
اندر صفت مرائی و قرّاء و سالوس گوید
خلق را زیر گنبد دوّاردیدهها کور و دیدنی بسیار
هرکه از خواندنی کرانه کنداوستادش به موش خانه کند
نیست اندر جهان نکو نفسینه بسی ماند چرخ را نه کسی
خواجه لاحول گوی در کویتزان بماندست تا کَند مویت
اندرین کارگاه بومرّهتو به لاحولشان مشو غرّه
کاندرین روزگار پر تلبیسنان ز لاحول میخورد ابلیس
تو چنانی به حیلت و تلبیسکز تو اعراض میکند ابلیس
هرکه در خود زد از فضولی رایدست ازو شست شرع بار خدای
در حق پارسایان گوید
آن کسانی که راه دین رفتندچهره از تنگ خلق بنهفتند
واسطۀ عقد سنّیان بودندنه حروری نه مرجیان بودند
پخته از حسرت طلب گلشانسوخته ز آتش وفا دلشان
هرچه اندر جهان پریشان بودلاجرم زیر حکم ایشان بود
چون به سنّت بُدند یازندهعالمی بود زان گُره زنده
کرده از بهر جذب فایدهشانشهپرِ جبرئیل مایدهشان
همه بردند کام دولت راندهمه رفتند و نام ازیشان ماند
در صفت جاهجویان و زر طلبان و درویشان صورت گوید
وین گروهی که نو رسیدستندعشوۀ جاه و زر خریدستند
سرِ باغ و دل زمین دارندکی دل عقل و شرع و دین دارند
ماهرویان تیره هوشانندجاهجویان دین فروشانند
همه جویای کین و تمکین راهمه کاسه کجا نهم دین را
همه رعنای و سر تهی تازندکور زشت و کر خرآوازند
باد و بوشی برای حرمت و فرعبل غرام و بهانهشان بر شرع
همه باز آشیان شاهین خشمهمه طوطی زبان کرگس چشم
به جدل کوثر و به علم ابتربه سخن فربه و به دین لاغر
با فراغند و بی فروغ همهگه دریغند و گه دروغ همه
آنچه نیک از حدیث، بگذارندوآنچه باشد شنیع، بردارند
همه چون استرند تند و حرونگاو تقطیع از درون و برون
دعوتی ساخت یک تن از همهشانچون بترسید گرگ از رمشان
چون نهادند خوان برِ اخوانگفت یک تن ز مجمع ایشان
گرچه خوان هست نان نمیبینمورچه تن هست جان نمیبینم
همه از جهد و جود پرهیزندهمه از علم و حلم بگریزند
سرِ بدره گرفته زیر بغلکه کهام خواجه و امام اجل
کرده با جانشان بسی جفتینز پی دین برای ای مفتی
در سرِ آنکه زیر پای شودتا که بیجان و ژاژخای شود
گشته گویان ز بغض یکدیگرکین فلان ملحد آن فلان کافر
همه از راه صدق بیخبرندآدمی صورتند لیک خرند
مکتب شرع را ندیده هنوزبه در عقل نارسیده هنوز
همه دیوان آدمی رویندهمه غولان بیرهی پویند
معنی دیو چیست بیدادیتو به بیدادیش چرا شادی
همه ز آواز خود بپرهیزنداز همآواز خویش بگریزند
همه در راه آن جهانی کوربندۀ خورد و خفت همچو ستور
همه براکل و بر جماع حریصآزشان کرده سال و مه تحریص
همه گشته نفایه سیم دغلآنکه گفتش خدای بل هم اضل
همه خونخوار و آز ور چو مگسهمه فرزین به کجروی و فرس
همه جویای کبر و تمکیناندهمه قلب شریعت و دیناند
به خدا ار به شرع ره دانندبیخبر از حیات دو جهانند
زندگیشان بتر ز مرگ بُوَدمرگ را زان کسان چه برگ بُوَد
چون کمیز شتر ز بازیشانرنجه دارند همچو خرمگسان
داده فتوی به خون اهل زمیناز سرِ جهل و حرص و از سر کین
همه در دست یک رمه رعناهمچو شمعند پیش نابینا
همه بسیار گوی کم دانندهمه چون غول در بیابانند
در سخن چون شتر گسسته مهارچون شترمرغ جمله آتشخوار
دیو ز افعالشان حذر کردهآنچه او گفته زان بتر کرده
در نفاق و خیانت و تلبیسدرگذشته به صد درک ز ابلیس
مال ایتام داشته به حلالخورده اموال بیوه و اطفال
هیچ نا یافته ز تقوی بویتهی از آب مانده همچو سبوی
پسِ دیوار کعبه خر گایندور دهی تیز غسل فرمایند
گر به چرخ این سگان برآیندیدختر نعش را بگایندی
همه در علم سامری وارنداز برون موسی از درون مارند
پرده در گشته آن که این فهمستزورعوا خوانده آن که این سهمست
همه رشوت خرند و قاعدهگرزیربارند و خوار همچون خر
از پی مال و جاه بیفرداهمه یوسف فروش نابینا
پرده در همچو راز غمّازانبینمازان بیهده تازان
بنهند ار جهند ازین زشتیپای بر فرق بحر چون کشتی
ریختی آب رویت از پی نانای لت انبان کجاست دست اشنان
زان بمانده است خیره در پس درخواجۀ گاو سار همچون خر
بهرۀ علم تو نیابد کسزانکه از علم نام داری و بس
صبر و جودش به رغم مردم کویروز و شب دوستدار دشمن روی
تو چه مردان قوّت و قوتیمرد سنبیدنی و سنبوتی
تو چه مرد کناری و بوسیمرد زرقی و یار سالوسی
سر و ریش ار در آینه دیدیرو که بر روی آینه ریدی
در حق کسی گوید از بزرگان غزنین
بگذر از عالمان و درویشانتو و عام و خصومت ایشان
چون تو از خوان شرع بیقوتیتو و سالوس و کبر و سنبوتی
هر سخن کان ترا کند فربههذیان پرسمت نه از وی به
خویشتن کشتهای ز بیباکیکه بیاصلاح خوردی انطاکی
هرکه دارو ستاند از معتوهزود گیرد همه جهان در کوه
هرکه بر رفت خیره بر سر چوبگفت تذکیر هاون و جاروب
نشود واعظ و نه حافظ دیننبود وارث رسول امین
هرچه او گفت خنده آرد و بسهرچه او کرد زو نگیرد کس
مرد ماتم زده ز گفتارشسال و مه بیغمی بود کارش
ناگذشتست وی به کوی سخننه بگفته نه دیده روی سخن
نکند نیز رنجه بیش تراشرم ناید ز شیب خویش ترا
من ندیدم امام بر منبرچون تل کوه بر سر زنبر
هیچ دانی به چشم من چون بودکیر و خایه که در خور کون بود
پشت چون خرس بر سر شخ بودروی چون بوریای مطبخ بود
ای که در ابلهی و خیرهسریخرتر از گاو و هرزهتر ز خری
در مثالب علوی زرمدی گوید
آخر عمرت از دل تفتههمچو بر کودک اوّل هفته
گربه گر شد به لقمه شاد از توگوش و بینی دهد به باد از تو
جنس آنها که نامسلمانندهمچو دونان گران و ارزانند
از پی صید آهوی خوش پوزچشمها سرمه کردهای چون یوز
زانکه دیوی رسید فریادتای کم از خاک چیست این بادت
مردمی گیر و دانش و آزرمویحک از ریش خود نداری شرم
تا کی از ریح و ضحکه و تسخرزین سر و ریش شرم دار ای خر
از پی نان و آب هر روزهزهر را خوانده ای شکر بوزه
تو مده مر عیال زا نانیدیگران داده مر ورا جانی
دشت و کهسار گیر همچو وحوشخانه و خوان بمان به گربه و موش
هرکه دارد حرام نان عیالسخنش دان که گشت سحر حلال
در تو ای شوم نحس دارم ظنکه یکی نان بهست از ده زن
زن چو ندهی تو نان او ناچارخود به دست آورد چو خر افسار
زن اگر بد کند شوی خرسندسیم باید که ماند اندر بند
چون ترا عقل نیست چتوان کردایزدت کرد ازین معانی فرد
نیست عقل هدایتت ز خدایمکتسب نیز نیست ژاژ مخای
بیسری باش چون ز روی نویزرمدی شد بدین صفت علوی
حس و عقلش چو نیست اندر ذاتهست درخورد ناودانش صفات
هست از این زرمدی چو شد طالبننگ و عاری بر آلِ بوطالب
هرچه بستاند از حرام و حرجاز بهای نماز و روزه و حج
یا بله یا به منگ صرف کندبرف را یار دوغ و ترف کند
کم شنیدیم چون تو لنبانیتر فروشی و خشک جنبانی
کان زبانها که اصل شور و شرستهمه اندر دهان یکدگرست
عقل و جان کسی که بیادبستاین یکی بیوه وان دگر عزبست
عقل و جان کسی که بیباکستآن یکی تیره این دگر خاکست
دل براین چار طبع چرخ منهجعفری بهر خرج کرخ منه
هرکه خود زشت و بیخرد باشدرای او سست و روی بد باشد
صبر کن بر ادای جانکش اودل منه بر غذای ناخوش او
کاب رویش ز تختۀ افلاکشست تعلیقهای عمرش پاک
در هجو شعراء بد گوید
یک رمه ناشیان شعر پراشخویشتن کردهاند شعر تراش
قالب و قلبشان سلیم و لئیمخاطر و خطشان عقیم و سقیم
همه بر درگه فرامشتیهمه از روی معرفت پشتی
دیدنی هست و خوردنی نه مدامچون سگ پخته و چو مردم خام
رخ چو مردم به فعل چون نسناسهمه محتاج جامۀ کرباس
فتنه را نام عافیت کردهدال با ذال قافیت کرده
فرق ناکرده محنت از منحتعقل از ایشان بداشته عدّت
غافل از فعل و فاعل و مفعولحفظ کرده به جای فضل فضول
باز نشناخته ز شعر شعیرخلد را خوانده گاه شعر سعیر
بهر دونان سپر بیفکندهشعر برده به پیش خر بنده
خویشتن را شمرده از ندماساخته مسکن از درِ حکما
گرد کرده بسی سخن ریزهنیک و بد خیره درهم آمیزه
همچو گربه به لقمهای محتاجکرده چو موش سفرهها تاراج
همچو گربه لئیم و خواری دوستخورده سیلی ز بهر پارۀ پوست
در ربودن بسان گربۀ شوخخانه چون موش ساخته ز کلوخ
لاجرم سخت جان و سست رگندروی ناشسته همچو خوک و سگند
یادگار منافقان به سخُنسخنش همچنوست بیسر و بُن
از معانی دلش بیانصافستهمچو طوطی به نطق در لافست
جانشان همچو مغز پر بادهدلشان همچو نظمشان ساده
فعلشان زشت چون عبارتشانجان گران همچو استعارتشان
از درون جاهلست عالمشانزان یکی هست بکر و کالمشان
سخت ساده است شاخ و شخهاشانکه چنین باد هم زنخهاشان
سخت ساده است شاخ و شخهاشاناز چنین شاعران به پیش مهان
خانۀ مردمان گرفته چو موشخلق از ایشان رمیده همچو وحوش
گربه شکلند و موش تأثیرندخانۀ مردمان از آن گیرند
روی ناشستهتر ز خوک و سگندلاجرم سخت جان و سست رگند
شمعوار ار چه کردنی کردندجان و تن در سرِ سری کردند
دربهدر روز و شب دوان و نواننام نیکو بداده از پی نان
همه هستند صورت شبدیززین چنین جاهلان دلا بگریز
من چراغ چکل شدم در گفتهمه پروانهوار با من جفت
لاجرم در غم چراغ چکلهمچو شمعند زرد و تافته دل
گرچه در خشندی و در خشمندطاق ابرو و درگه چشمند
هریکی باد و گنگ سبزا رنگسه از آن کور و چار چون خر لنگ
وه از این سبزگان شیریناننه چو مهره نه از درِ حمدان
اندر هجو حکیم طالعی گوید
وین دگر هست شاعری به دروغکه ندارد سخنش ایچ فروغ
چون پیازست شعرش ارچه نکوستتا به پایان چو بنگری همه پوست
دل و جان تیره همچو تودۀ گرددهن و کون یکی چو مهرۀ نرد
هزل شعرش سعیر صورت و هوشسخنش زمهریر شهره گوش
خانۀ جغد هست چون خوانشنخرد کس به ترّهای نانش
دردسر زاد زو که در تدبیرتیز و عریان و گنده بود چو سیر
راست گویی حکیم صابونی استمایۀ خبث و جهل و مأبونی است
شاعری بیحفاظ و بیخردستدر سفاهت بسان جدّ خودست
خیره رویی ز تیرهرایی بهبیزبانی ز ژاژ خایی به
سخنش سر برهنه همچو تنشمعنیش کون دریده همچو زنش
بتر از کوپیاژۀ بلخیسخنش در خوشی نه در تلخی
صفت و صنعتش کثیف و کنیفوقت و ذوقش به دل رکیک و ضعیف
چون سخن گفت در میان گروهگفت هریک که اینت نغز و شکوه
تازی و پارسیش در گفتاربغل زاولی است در کردار
بس که جویای لوت و قوت شودطعمه و قوت عنکبوت شود
چون ملخ دشت و بوستانش یکیستچون مگس دیگ و دیگدانش یکیست
چون تو کردی ز ژاژ خود آغازگوشها در کند به روی فراز
دل من چون شنود گفتارشسیلی من ز دور گفت آرش
عقل و حسِّ من از تباهی آنمانده مدهوش و عاجز و حیران
گنده باشد هرآنچه او گویدهمچو گل کز میان گه روید
به همه وقت خامش از گفتارملکالموت حاضرش بر کار
دل بُوَد شاد تا بود خاموشبود آسوده از تباهی گوش
چون گشاید به ابلهی گفتارگوشم ار بشنود بگرید زار
گرچه بیرون برآن سخن خندنددل درون در ز خشم دربندند
به یکی در در آورد گوششبه دگر در برون کند هوشش
دل عاقل چو گشت هزل نیوشدل دو انگشت دین کند در گوش
مانده در صفِّ ناکسان ازلاز مدیح و هجا و زهد و غزل
هرکجا ترّهات او خوانندژاژ طیان چو موعظه دانند
چون هوا ژاژ او به گوش سپردگوش کفّارت گناه شمرد
پنبه در گوش پیش قولش وهمآستین در دهان ز جهلش فهم
شده سردی نصیب در ازلشنوحه بسیار خوشتر از غزلش
از حدیثش معاشر و میخوارشود از باده و طرب بیزار
گر فسرده شدی چو پیه آخرنشنوی نغمۀ کریه آخر
تا کی این ژاژ بیشمار آخرویحک از خلق شرم دار آخر
چون سبکسار گشت هزل فروشدر خورست آن زمان گرانی گوش
دین که با شادمانی آمد جفتپیش وی خود سخن که یارد گفت
همچو لاله است گفت و گوی پلیداز دهانش دل سیاه پدید
ای گزیده ره هوس بر هوشسخنت نالۀ جرس در گوش
دیگری را گوید
بوده مامات اسب و بابات خرتو مشو تر چو خوانمت استر
بدخو از بینکاح زاده بترزانک ازو بار به کشد استر
رو که دین را به شعرک و ناموسنیک پی کور کردی از سالوس
کانکه با چشم عنکبوت بُوَدمگسش تخم عنزروت بُوَد
از پی شوخ چشمی ای ناکسدیده صیقلزنی بسان مگس
عقل من چون حدیث تو شنودگوید ارچه سرِ توش نبود
کان چو طبع خلاف شورانگیزوان چو دست بهار رنگآمیز
بخورد چشم او چو نوش مگسچشم دیگر کسان خورد کرگس
نوحۀ نوحه گر بسی خوشتراز سخنهای وعظ مادر غر
تا حکیم زمانه احمق شددل او عشق باز یرمق شد
هرگز از بهر یک نماز خداینبشسته دو دست و روی و نه پای
زان همی گِل خورد چو آبستنشوی دارد ز شاه و خواجه چو زن
چه عجب زانکه شوی دارد زنگر شود هر دو سالی آبستن
نوحهگر کز پس تسو گریدآن نه از چشم کز گلو گرید
هرکجا گربه کشت خالیگرغذی خواجه گشت خاکستر
ژاژ او مرده نظم من جان دارنیست شیرآفرین چو گربه نگار
برمن ای سرسبک به خوی و به زیستیک دو مه صبر کن گرانی چیست
خنک آنکس که چهرۀ تو ندیدواین سخنهای هزل تو نشنید
هم کنون خود رهیم ازین گفتنتا ابد هم من از تو هم ز تو من
آن زمانی که رخ نماید اجلزود گردد به جمله حال بدل
بس کنم زین مثالب تو کنونکه ز اندیشۀ منست افزون
در مذمّت خدمت مخلوق گوید
وان کسانی که بارِ خلق کشندزان عمل سال و ماه شاد و گشند
سال و مه از برای نیک و بدیشده راضی به جور همچو خودی
ابلهی را خدایگان خوانندریش خود میریند و شادانند
روز و شب در رکاب سفلهدوانهمچو سگ خواستار لقمۀ نان
ور کند عطسه مرورا چو خدایسجده آرد بایستد به دو پای
وز پی سوزیان وز چیزشیرحماللّٰه گوید از تیزش
وز پی یک دو نان به رعناییخواند او را به حاتم طایی
در سخن سفله ژاژ میخایدتاش زان ترّهات بستاید
در شجاعت ورا بسان علیمیستاید که سخت بیبدلی
در سخاوت ورا ز حاتم طیّبگذراند به عزّ علیّ
گر خدا را چنان پرستیدیاز خدا هرچه خواستی دیدی
خدمتش به ز فرض پنداردوز پی او نماز بگذارد
شادمانه بُوَد که چون من کیستحرمتم هست و دل ز رنج تهیست
بر خدایی که رازق روزیستبنده را زو سرور و پیروزیست
آن وثوقش نباشد از تبهیکه برآنکس که مروراست رهی
راست گفت این مثل خردمندیکه جهان راست لفظ او پندی
هر کجا هست ره فرادانیبنده گشتست از پی نانی
هرکجا تیز فهم و فرزانیستبندهای کند فهم و نادانیست
رزق رازق ببیند از مخدوماینت نادان و از خرد محروم
بنده را ای تو رازق مرزوقدور گردان ز خدمت مخلوق
ای سنایی خدای را کن شکرکه نهای همچو ابلهان در سکر
تا بوی زنده شکر او میگویبه در آفریده هیچ مپوی
رازق و سازگار خالق بسکس او چون شدی مترس از کس
خدمت خلق باد باشد بادکس گرفتار باد خلق مباد
التمثّل فیالقناعة و ترک الحاجة
بود بقراط را خُمی مسکنبودش آن خُم به جای پیراهن
روزی از اتفاق سرما یافتاز سوی خم به سوی دشت شتافت
پادشاه زمان برو بگذشتدیدش او را چنان برهنه به دشت
شد برِ او فراز و گفت ای تنکر بخواهی سبک سه حاجه ز من
هر سه حالی روا کنم تو بخواهکه منم بر زمانه شاهنشاه
گفت بقراط حاجت اوّلعمام هست یک به یک به خلل
گنهم محو کن بیامرزمکز گرانی چو کوه البرزم
گفت ویحک خدای بتواندمزد بدهد گناه بستاند
گفت برگوی حاجت دومینکه منم پادشاه روی زمین
گفت پیرم مرا جوان گردانعجز و ضعف از نهاد من بستان
گفت این از خدای باید خواستاز من این خواستن نیاید راست
زود پیش آر حاجت سومیناز من این آرزو مخواه چنین
گفت روزی من فزون گردانجانم از چنگ مرگ باز رهان
گفت این نیز کرد نتوانممَلِکم بر جهان نه یزدانم
گفت برتر شو از برِ خورشیدکه رطب خیره بار نارد بید
حاجت از کردگار خواهم منوز تو حالی بدو پناهم من
تو چو من عاجزی و مجبوریوز بزرگی و برتری دوری
برتری مر خدای را زیباستکه به ملکت همیشه بیهمتاست
یارب ای سیّدی به حق رسولدور گردان دل مرا ز فضول
ای خداوند فرد بیهمتاجسم را همچو اسم بخش سنا
حکایت
دید وقتی عزیز عزرائیلسمج لقمان سبیل سیر سبیل
سقف بامش پر از خلل چو خلالچوب باریک و کوژ قد چو هلال
در و دیوار رخنه چون غربالباد و باران منقی و کیال
سرش بر در دو پای بر دیوارپهلو و پشت از برون جدار
نبد او را در آنچنان مجلسجز غزال و غزاله کس مونس
پیش رفت و سلام کرد و بگفتکای دلت با امان و ایمان جفت
اندرین دورِ عمر آبادانبس خراب و یباب داری خان
چون از این به بنا نه بَربردیبچنین رنج و غم به سر بردی
گفت آنرا که چون تو جانآوارباشد اندر قفا به لیل و نهار
از کجا آرد آن دل و آن جانکه کند خاک خانه آبادان
انده انتظار تو یکدمنگذارید جان من بیغم
از حماقت بُوَد چو شهماتمبه از این ساختن سرا ماتم
از غم جان و دین نپردازمکه روان سوزم و مکان سازم
کرم پیله نیم که زندانمسازم از بهر جان به دندانم
تا بود بعد مرگ بهر کفنمسکنم همچو نار اهریمن
کم ازین خانه کر بُوَد شایدچون یقینم که مردمی باید
در مذمّت طبیبان جاهل گوید
وین اطبا که خالیاند از طبّهیچ نشناخته ز نوبت غبّ
از حمیّات غافل و انواعوجه اجناس اربع الارباع
نه ز نبضاند عالم و نه ز آبمسئله را نداده هیچ جواب
هیچ نشنوده نوع قاروراتنه ز تبرید و نه ز محرورات
غافل از گرم و سرد و ز تر و خشکپشک نزدیکشان چو نافۀ مشک
گر ز انواع پرسی و ز عللنشناسند نفع و ضرّ ز خلل
به جدل مر ترا جواب دهندنز ره دانش و صواب دهند
گر تو پرسی ز حدّ هر عللیکز چه افتاد مرد را خللی
به خدای ار به حق جواب دهندیا به کس نور آفتاب دهند
در مناقب اطباء عالِم گوید
قالالنّبی صلیاللّٰه علیه وسلّم فی شأنهم
العلم علمان علمالابدان و علمالادیان
باز مردی که وی طبیب بُوَددر سخن حاذق و ادیب بُوَد
کرده باشد ز اوستاد قبولخوانده باشد بسی کتاب اصول
در ریاضی برد به دانش راهوز طبیعی بود به وجه آگاه
داند اسرار علمی و عملیمسلههای خلافی و جدلی
از برون پی برد به حال درونداند احوال اندرون ز برون
بیند احوال علّت و امراضداند اسباب جوهر و اعراض
تفصیل العلل و هی خمسون نوعا
نبض و قاروره و رسوب و عللداخل و خارج و فساد و خلل
گر تو پرسی ز حدّ طب که چه چیزچون توان کرد اندر آن تمییز
علّت سکته و حریف و دسمسبب و دفع آن ز بیش و ز کم
انبساط انقباض و حمیّاتعطش و جوع با صداع و صفات
حال نسیان و حمق و استرخافالج و لقوه و فساد و وبا
خدر و رعشه و ربو و کُزازریه و انتصاب و ذرب و براز
حال سرسام و علت برسامنزله خانوق با سعال و زُکام
گر بپرسی تو از عطاس و ز سلکز مداواش رنجه گردد دل
از تمطی و اختلاج بدنخفقان و فواق و سستی تن
هیضه و تخمه و زحیر و نهوعاصل این چند و باز چند فروع
باد قولنج و باد ایلاوسیرقان و برص جذام و نقوس
نقرس پایبند و عِرق نسافتق و دیگر قروة الامعا
گر سؤالی کنی از این پنجاهچه شنوی جمله نیستند آگاه
حدّ این هریک ار بگویم منگردد از نکتهها دراز سخن
اندکی باز گویمت بشنوباز نگرفتهام سخن به گرو
فی تفصیل العلل و بیانالامراض
سکته از انسداد بطن دماغکه تمامی نیابد استفراغ
بشنو از من تو حدّ و وصف حریفخوردن و خارش زبان لطیف
وسم از او خشونتی که بودجملگی ملمس ار بود برود
انبساط آنکه مرکز دل توبکشد سوی ظاهر گل تو
پس به ادخال جذب و راه هوابکشد آن حرارت زیبا
انقباض آنکه ظاهر بدنتسوی مرکز برد دخان تنت
مر حمیّات را حد آنکه نهادگرمی بد به دلت راه گشاد
وآن حرارت غریب جای وطنپس سرایت کند به جمله بدن
عطش آن شهوتی که گرم و تر استجوع آن شهوتی که گرمتر است
لیک میلش به خشکی است فزوناین چنین گفته است افلاطون
وانکه او را صداع خوانی تورعشه و وجع راس دانی تو
حدّ نسیان چنین نمود استادسهر از انقطاع خواب نهاد
حمق را حدّ فساد ذکر و فکرجمع این هردوان به یکدیگر
بشنو از حال و حدّ استرخانوع بطلان جملگی اعضا
انسداد مبادی الاعصابانقطاع و نفوذ قوّت و تاب
فالج از اصل و فعل استرخاستلیک بر جانبیست چپ یا راست
لقوه کژ گشتن رخ از یک سومیل شدق آورد ز جانب رو
آنکه بنهاد حدّ و فعل وبارفتن جوهر طباع هوا
خدر آن دان که چون دبیبالنملضعف و قوّت کند به نفس تو حمل
رعشه ز اضداد یکدگر حرکاتزیر و بالا به قوّت و به صفات
ربو از تنگی عروق و عضلوز ضوارب نه در مقام و محل
ریه را از تنفّس بسیاروز خمود عضل کزاز و قفار
انتصاب آنکه تنگ گشت نفسقصبۀ ریه را ز قسمت پس
ذرب است از فساد بطن طعامبی قی اطلاق با مراره مدام
حدّ سرسام در دماغ ورموآن ورم گرم و سخت قحف سقم
حدّ افعال و قوّت برسامورمی گرم در حجاب مدام
نزله از انصباب سرد بُوَدزو به بطن الدماغ درد بُوَد
وز دماغ آنگهی به صدر شودوآنگهی بیمحل و قدر شود
حدّ خانوق در عضل ورمیبر نیاید ترا به جهد دمی
ورمی صعب از او پدید آیدحنجر و حلق را بفرساید
وآنچه را نام کردهاند سُعالقصبۀ ریّه را کند بد حال
وز زکام انصبابهای تباهبه سوی منخرین گشاید راه
بشنو از من تو حدّ و وصف عُطاسحرکتهای ابخره ز قیاس
حاصل اندر دماغ گشت سطبربه طبیعت ادا کننده چو ابر
سل فساد مزاج و سوداهابس ذبول آورد به اعضاها
قوّت هاضمه تباه کنددافعه هم به وی نگاه کند
قرحةالصدر ازو پدید آیدریه را ثقلها پلید آید
از تمطی نشان چنین دادندانکه در طب امام و استادند
حرکت در تن از همه عضلاتمحتقن گشته از همه آفات
اختلاج از زیادت حرکاتکاندر اعضای آورد نفحات
انبساط انقباض ازو در دلهر زمان آورد همی حاصل
خفقان اختلاج دل باشدکه نه از حقد و غشّ و غلّ باشد
باز گویم فُواق را من حدّکه بر این قول ناورد کس ردّ
حرکات و تردُّد مابیندافعه ماسکه به رأی العین
اندر اجزاء معده جمع آیدبدل انطباع منع آید
هیضه اسهال و قی بهم باشدمعده را هضم و قوّه کم باشد
به فساد آید آن طعام و شرابهاضمه زو بمانده اندر تاب
تخمه چون هاضمه تباه شودمعده پژمرده و دوتاه شود
غلبۀ شهوت و بیار و بگیرحکما نام کردهاند زحیر
حدّ و قدر نهوع آنکه نهادغثیان گفت لیک بی قی و باد
حدّ قولنج هست دردی سختدر درون شکم چو بنهد رخت
انخراقی ز حایلین باشدوآن سرایت بانثیین باشد
گفت بقراط حد ایلاوسوجع قولن معالذبل منهوس
یرقان انتشاری از صفراکه شود در همه بدن پیدا
چون مزاج کبد تباه شودبرص آید چو خون سیاه شود
جوهر خون شود همه بلغمپوست ز الوان خویش گردد کم
آنکه بنهادهاند حدّ جذاماستحالت ز جوهر دم خام
فیعید المرار فیالاعضاءشده مستولی بدن همه جا
نقرس آماس در مفاصل دانکعب و ابهام با عروق در آن
حدّ عرق النسا بود آن دردکه کند مرد را ز راحت فرد
جانبالوحشی و رخ اوراکشده زان درد پای مرد هلاک
فتق دردی شدید در امعاءعضل البطن با صفاق قفا
حکما از قروة الامعااین نهادند حدّ رنج و عنا
در طبیبان نادان گوید
این نمودیم حدّ این پنجاهکرد باید کنون سخن کوتاه
حکما جمله حدّ این امراضاین نهادند بر سواد و بیاض
از اطباء عام این ایّامگر بپرسی از این همه یک نام
به خدا ار شناسد و داندور هزارن کتاب برخواند
همه از جهل پر شر و شورندهمه کناس و اکمه و کورند
صدهزاران مریض را هر سالبکشند از تباهی افعال
همه هستند یار عزرائیلقاتل ایشان و خلق جمله قتیل
وای آنکس که هست حاجتمندبه چنین قوم کور بیدر و بند
ای خداوند از این چنین حکماخلق را کن به فضل خویش رها
که جهان شد ز فعلشان ویرانخلق را زین بدان به جان برهان
در صفت منجّم حاذق و منافق و تمثیل اصحاب دعوی به غیر معنی
فی بطلان احکام النجوم و صفة هیئةالفلک و واضع هذاالعلم، قال النبّی علیهالسّلام: النجوم حق و احکامها باطل، و قال علیهالسّلام: من آمن بالنجوم فقد کفر، و قال علیهالسّلام: تعلموا منالنجوم ماتعرفون به ساعات اللیل والنهار، و قال امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب علیهالسّلام: تعلموا بالنجوم فانه علم من علومالنبوة و قالاللّٰه تعالی: والسماء ذاتالبروج، والشّمس والقمر بحسبان
باز اینها که مرد احکامندهمه در فال و زجر خودکامند
نفس از گردش نجوم زنندسال و مه فال سعد و شوم زنند
همه جاسوس نجم افلاکندهمه با میل و تختۀ خاکند
همه در راه حکم خود رایندبه سرِ من که ژاژ میخایند
زرق بوالعنبس است رهبرشانکم ز خاکند خاک بر سرشان
نشنیدند نام بطلمیوسپر فغان و میان تهی چون کوس
همه شاگرد زرق بوالعنبسهمه از زرق او زنند نفس
روز و شب در شمار هفت و چهارخانۀ جدّ و خانۀ ادبار
صاحب لیل و صاحب نوبهزین چنین علم توبه و به توبه
صاحب ساعت و دلیل نهارطالع و کدخدا و جان بختار
صاحب وجه و نیز صاحب حدّکه در احکامشان نباشد ردّ
سبب کدخدایی و هیلاجکه منجّم بدو بود محتاج
صاحب صورتست و ربّالیومکه برآنند حکیمان یک قوم
حکم و تأثیر و صاحب اوتادبرتر از حدّ وجه و نقص و زیاد
گردش و رفتن و هبوط و صعودکه ز تأثیرشان شود موجود
انحطاط و حضیض و دور و شماراوج خورشید و ثابت و سیار
فلکالمستقیم و جیبالمیلغایت ارتفاع و گردش لیل
گه رحاوی و گاه دولابیگه حمایل چو تیغ اعرابی
بعد و بهت و تفاوت مابینحاصل جیب و غایتالطولین
زیج یحیی و فاخر و مأمونارتفاع طوالع و چه و چون
وانکه بنهاد اوج را حرکاتارتفاع و تفاوت ساعات
ظلّ مقیاس و نقطۀ محسوسکه مقادیر زاویه است رؤس
طول و عرض و سطوح و نقطه و خطکه در احوال جمله نیست غلط
فی صفة الافلاک
فلک تاسع است بر ز افلاککین فلکها بود درو چو مغاک
فلک ثامن است جای بروجواندر آن هفت را دخول و خروج
فلک سابع است آنِ کیوانستکه مر او را بسان ایوانست
فلک سادس است زاوش راکه دهنده است دانش و هُش را
فلک خامس آنِ بهرامستآنکه در فعل و رای خودکامست
فلک رابع آنِ خورشیدستکه به ملک اندر آن چو جمشیدست
فلک ثالث آنِ ناهیدستزهره کز نور او جهان شیدست
فلک ثانی آنِ تیر آمدآن عُطارد که وی دبیر آمد
فلک اوّل آنِ ماه آمدکه اثیر اندر آن پناه آمد
فی صفةالسّعد والنّحس منالکواکب السبعة
دو ازین هفتگانه نحس نهنددر همه وقتها بَد و تبهند
دو ازو در نهاد مسعودندفاعل خیر و منبع جودند
دو از این معتدل به خیر و به شرمتوسّط به حال یکدیگر
شمس خود کدخدای گردونستنیرّست از کواکبان چونست
همه زین قبۀ بلند چو دُرجدرشو و آی این دوازده برج
نظر سعد راه تسدیس استوآن دگر نحس راه و تسلیس است
در بیان طبایع چهارگانه
جوهر آتش است بعد از هفتکه ازو دل بخست و زهره بکفت
بعد از آتش فضا و جوِّ هواکه زوی تا به مرکز است ملا
بحر اخضر سوم نتیجۀ اوستآن یکی قشر و آن دگر چون پوست
اغبر تیره چارمین ارکانپس نبات و معادن و حیوان
حال اطباع این دوازده برجهریکی بر مثال گوهر و دُرج
در صفت بروج دوازدهگانه
حمل و ثور و پیکر جوزاسرطان و اسد دلیل بقا
خوشۀ خاک و کفّۀ میزانعقرب مائی و زنار کمان
جدی خاکی و دلو و حوت بهماز هوا و ز آب داده رقم
برّه و شیر ناریست و کمانگاو و خوشه و بز ز خاک گران
باز دو پیکر و ترازو و دولاز هوا یافت بهره بیش ممول
هست خرچنگ و گزدم و ماهیکه بر آبستشان شهنشاهی
حمل و عقربست از این تاریخکه شدستند خانۀ مریخ
ثور و میزان ز زهره دارد بهرزهره چون شاه و ثور و میزان شهر
پس از این هست خوشه و جوزاکز عطارد گرفتهاند بها
سرطان خانۀ قمر گویندشمس را جز اسد کجا جویند
قوس و حوتست خانۀ هرمزدجدی و دلو از زحل بجوید مزد
در شرف و وبال و صعود و هبوط کواکب گوید
شرف آفتاب در حملستشرف ماه گاو بیجدلست
راس را خانۀ شرف جوزاستسرطان آنکه مشتری را جاست
شرف تیر خوشه آمد و پسمر زحل را شرف ترازو و بس
مز ذنب را شرف کمان آمدملک بهرام جدی از آن آمد
شرف زهره برج ماهی دانبعد از این جملگی تباهی دان
می ندانند که این همه وضع استاختراع حکیم بیبضع است
چون ولادت سبک پدید آمدبستگی را یکی کلید آمد
دومین خانه بیت مال نهنداصل این حکم بر محال نهند
سومین بیت اخوه و اخواتایمن از حادثات و از نکبات
چارمین خان خانۀ پدرستکه ورا خیر و عافیت ثمرست
خانۀ پنجم آنِ فرزندستوآنِ اولاد و خویش و پیوندست
ششمین بیت بیتِ بیماریستکه از آن خانه جای غمخواریست
هفتمین خانه جای جفت و عیالکه از آن به شود همه احوال
هشتمین هست خانۀ نکباتکه از آن مرد را رسد آفات
نهمین جای ملت و دین استسفر و راه و کیش و آیین است
دهم از مادران نهند شمارخانۀ پادشاه و حرفت و کار
خانۀ دولتست یازدهماینت ترتیبها همه مبهم
از ده و دو نشان که دادستندخانۀ دشمنان نهادستند
زین ده و دو نظر به پنج کنندخود درین پنججا سپنج کنند
فی تسویة البیوت
اختراعی چنین هرآنکه نهادراه در داد و لیک در نگشاد
خلق را جمله کرد سرگردانوآنچه کرد از عمل تبه کرد آن
شخص گاهی که در شمار آیدمادرش اوّلین به کار آید
بعد از آن خانۀ نحوس و سعودکه درآمد وی از عدم به وجود
خواهران و برادران پس از آنپس پدر تا بداریش چون جان
خانۀ رنجها و بیمارینکبات و بلای و دشخواری
بعد از آن خانۀ مناکح و جفتبه در آید بدان زمان ز نهفت
چون بجَست از نهیب بند و کمندپس ورا نِه تو خانۀ فرزند
خانۀ دوست و خانۀ دشمنبعد از این خانهها تو پی بفکن
ورنه بیهوده زین نمط کم گویژاژ کم خای و پر بهانه مجوی
التمثیل فی احوال المنجّم الجاهل عندالملک العالم
بود وقتی منجّمی کاناهمچو اهل زمانه نابینا
پادشاهی ورا به خدمت خواندگاه و بیگاه پیش خود بنشاند
پادشا مر ورا سؤالی کردمشکلش از ره محالی کرد
پادشا زیرک و جهانبین بودظاهر و باطنش پر از دین بود
گفت روزی برای خود بگزینرو به تقویم حال خویش ببین
آن زمان کت همه کمال بُوَدکوکب نحس در وبال بُوَد
طالعت را همه شرف باشدحال تو بر تو منکشف باشد
هیچ نکبت نباشدت پیداخیز و دل شادمانه پیش من آ
تاترا خلعتی دهم در خورتا شود فقر و فاقهات کمتر
مرد ابله برفت و روز گزیدوآنچه مقصود شاه بود ندید
بامدادی بَرِ شه آمد زودکه از آن بهترینش روز نبود
شاه چون دید مرد را دلشادصد در از رنج و غم برو بگشاد
گفت در حال گردنش بزنیدبسته ویرا ز پیش من بکشید
مرد دژخیم مر ورا بکشیدبرد واندر زمان سرش ببرید
می ندانست روز نیک از بدبود تقلید امام او نه خرد
صفة مقادیر ابروج والکواکب السیّارة
غافلند این منجّمان از کارنیست در کارشان دل بیدار
همه را زرق و حیلت است آلتنیست از علم و حلمشان عدّت
شمس کز کرّه هست در مقدارز صد و بیست و چار بار شمار
خانه او را اسد نهادستنددور دور از خرد فتادستند
زُهره کز ربع کرّه بیگانهستثور و میزان ورا چرا خانهست
نیست تیر از کره یکی اجزابا دو خانه است سنبله و جوزا
نیست در کارشان بسی تمییزخیز و بر ریش آن منجم تیز
می نویسند خیره بر تقویمنیک و بد بر عموم اینت حکیم
بس تبجّح کنند بر دانشهیچ دانش نداده یزدانش
نیست فرقی میان مردم دهرهمه یکسان بود طوالع شهر
همه بادست حکم باد انگارتو ز احکام خیره دست بدار
نیست جز هرزه مندل و تنجیمزن بود سغبۀ چنین تعلیم
سخن فال گو ندارد سودباد پیمود کآسمان پیمود
نیست الّا به قدرت یزداننیک و بد در طبایع و ارکان
بیقضا خلق یک نفس نزندمرد عاقل چنین جرس نزند
در حق مردم و آدمی گوید
پس از آدم هر آنچ ز آدم زادآدمی خوانمش به اصل و نژاد
نتوانم که گویمش مردمزانکه در سرِ این سخن مردم
مردمی عالمی دگر باشدکم کسی را ازو خبر باشد
گرچه از روی اصل در دو سرایکمتر از سگ نیافرید خدای
از پی خواب و خور مدانش وجودکاندرو بیش ازین بود مقصود
چون بُوَد خلد و در هنر کوشدجامه مشطی ششتری پوشد
خدمتش را کسی کنند پدیدکه برو بایدش مقیم دوید
ور شود کشته گاه جولانشصید در زیر زخم دندانش
چون بگویی برو به هم تکبیرشرع میگویدت حلالش گیر
باز اگر کاهلی کند پیشهناورد زی طریق اندیشه
گرد بازارها دوان باشدنزد دکّان این و آن باشد
تا یکی استخوان خشک بردده تبر در میان سر بخورد
هست فرقی ز کار این تا آنهمچنین کار آدمی میدان
سگ به کوشش چنان شود که کندخدمتش آدمیّ و لاف زند
ور خسی آدمی شود چونانکی کند خدمت سگ از پی نان
کار دربند همّت من و تستنشوی خوار تا نباشی سست
این بگفتم برِ پناه جهانبازگشتم به مدح شاه جهان